مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٨ - علی و عاصم
علاء: «یا امیرَالمؤمنین! من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم.» [١]
- چه شکایتی داری؟.
- تارک دنیا شده، جامه کهنه پوشیده، گوشه گیر و منزوی شده، همه چیز و همه کس را رها کرده.
- او را حاضر کنید!.
عاصم را احضار کردند و آوردند. علی علیه السلام به او رو کرد و فرمود: «ای دشمن جان خود، شیطان عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خویش رحم نکردی؟ آیا تو خیال میکنی که خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی میشود از اینکه تو از آنها بهره ببری؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی.».
عاصم: «یا امیرالمؤمنین، تو خودت هم که مثل من هستی، تو هم که به خود سختی میدهی و در زندگی بر خود سخت میگیری، تو هم که جامه نرم نمیپوشی و غذای لذیذ نمیخوری، بنابراین من همان کار را میکنم که تو میکنی و از همان راه میروم که تو میروی.».
- اشتباه میکنی. من با تو فرق دارم. من سمتی دارم که تو نداری. من در لباس پیشوایی و حکومتم. وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است. خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند و آن طوری زندگی کنند که تهیدستترین مردم زندگی میکنند، تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نکند. بنابراین من وظیفهای دارم و تو وظیفهای [٢]
[١]. این داستان را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، جلد ٣، صفحه ١٩ (چاپ بیروت) نقل میکند، ولی به نام ربیع بن زیاد نه علاء بن زیاد؛ و ربیع را معرفی میکند در مواطنی و بعد میگوید: «واماالعلاء بن زیاد الذی ذکره الرضی فلا اعرفه و لعل غیری یعرفه.»[٢]. نهج البلاغه، خطبه ٢٠٧.