مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٤ - مسلمان و کتابی
مسلمان و کتابی
در آن ایام، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز، به استثناء قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود که، چه فرمانی صادر میکند و چه تصمیمی میگیرد.
در خارج این شهر دو نفر، یکی مسلمان و دیگری کتابی (یهودی یا مسیحی یا زردشتی)، روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند. معلوم شد که مسلمان به کوفه میرود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.
راه مشترک، با صمیمیت، در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد. به سر دوراهی رسیدند. مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او میرفت آمد.
پرسید: مگر تو نگفتی من میخواهم به کوفه بروم؟.
- چرا.
- پس چرا از این طرف میآیی؟ راه کوفه که آن یکی است.
- میدانم، میخواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر