فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٢ - شوخی طلبه ها
نمیدهی؟ چرا پا روی وجدان خودت میگذاری؟ ما این حرف را میزنیم. ولی حرف اینها این است که او در آن مقام اصلًا آن کاری که میکند همان را خوب میبیند، نمیتواند
غیر از آن را خوب ببیند. وجدان او نمیتواند مثل وجدان تو قضاوت کند. او خوب را همان میبیند که میکند و بد را همان میبیند که نمیکند. تو هم اگر به جای او بنشینی فوراً وجدانت عوض میشود و مثل او فکر میکنی. او را هم اگر لخت کنند و بیاورند جای تو بنشانند فوراً مثل تو میشود، وجدانی پیدا میکند درست مثل وجدان تو، یعنی اینقدر وجدان انسان تابع شرایط خارجی مادی خویش است.
پس ما نمیگوییم که اینها منکر مفهوم خوب و بد و مفهوم باید و نباید هستند، ولی میگویند مفهوم خوب و بد و مفهوم باید و نباید از یک مقام آزاد در وجدانها صادر نمیشود چون مقام آزاد وجود ندارد. و لذا مارکس در مسئله «ملاحظات اخلاقی» سکوت کرده، کأنّه میگوید معنی ندارد که کسی را تکلیف کنند [که باید چنین کنی] و سوسیالیسمهایی را که فقط بر اساس تئوریهای اخلاقی باشد سوسیالیسمهای خیالی میخواند و میگوید اینها گویی فقط احلامی است که انسانها دارند؛ سوسیالیسم آن است که جبر تاریخ [جامعه را] بکشد به سوی سوسیالیسم نه انسانها به حکم وجدانشان سوسیالیسم را بخواهند. اصلًا این حرفها را قبول ندارد که بشر چنین وجدانِ مثلًا سوسیالیستیای داشته باشد؛ میگوید اگر بشر در شرایطش قرار گرفت به سوی سوسیالیسم کشیده میشود و اگر در آن شرایط نبود کشیده نمیشود، باقی دیگر همه تخیل محض است.
- آیا در اینجا این اشکال پیش نمیآید که پس حقیقت هم بهطور مجرّد وجود ندارد؟
استاد: نه، این را که صریح هم میگویند.
- یعنی اخلاق وجود ندارد.