فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٢ - مسخ انسان در تمدن امروز
است که آن لباسی را که فلان کارخانه تولید کرده به تن او بپوشانند. آنقدر تبلیغات میکنند، آنقدر تلویزیون نشان میدهد که وقتی شخص از کنار خیابان رد میشود و یک مانکن با هزاران طنّازی در یک فروشگاه است، این بدبخت بیجهت به آنجا کشیده میشود. نمیخواهد آن لباس را بخرد ولی روی این جهت اغفال میشود. میرود به خیال خودش دو سه کلمه با او حرف بزند، ده دقیقه حرف میزند. یک وقت به خود میآید میبیند که چند تکه لباس هم زیر بغلش است و دارد خارج میشود. مجبور است آن را بپوشد. این امر به او تحمیل میشود. تازه اینها تحمیلهای خیلی ساده است والّا همه جور فکر و ذوق و سلیقه و عاطفه و همه چیز به مردم به زور تحمیل میشود.
این چه کمالی است برای انسان؟! همان چیزی است که خودشان آن را «از خود بیگانگی» نامیدهاند. نهایت از خود بیگانگی در تمدن امروز وجود دارد؛ یعنی در عین اینکه انسان بهطور کلی از اسارت طبیعت آزاد شده است ولی همین امر سبب اسارت انسان برای انسان شده به شکل دیگری و به نوعی بردگی منجر شده است به شکل دیگری.
این است که ما در این جهات نمیتوانیم بگوییم [جامعه انسانها تکامل یافته است.] حتی اگر بگوییم کمال در برابری است، عملًا برابری در هیچ جای دنیا وجود ندارد. در دنیای امروز نابرابری بیش از گذشته است. اگر بگوییم کمال در آزادی است، آزادی در هیچ جای دنیا وجود ندارد. اگر آن کمالاتی را که حکما و عرفا میگفتند در نظر بگیریم که کمال انسان در حکمت و در وصول به حق است، آن جور مسائل که دیگر هیچ چیزش برای انسان نیست.
این است که در این بحثهایی که اینها میکنند ابتدا باید خود کمال و استعدادهای انسان را تعریف کنند و بعد کمال جامعه را که همان کمال انسان است مشخص کنند که جامعه در چه نظامی میتواند انسان را به نهایت استعدادهای خودش، به کمال فرهنگی خودش، به کمال اخلاقی خودش، به کمال معنوی خودش برساند. گذشته از اینکه برای پیشرفت و کمال هیچ تعریفی ندارند، «پیشرفت» برای اینها مثل یک امر کورکورانه است که تدریجاً بشر [به نقطهای] میرسد. یک وقت هست که انسان از اینجا که حرکت میکند یک هدف مشخص و یک مسیر مشخصی دارد و میرود.