فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٦ - وظیفه مورخ
مرادی که فلان شخص مثلًا تلقین ذکر را از استادش گرفته و او از استاد خودش، یا استادش او را به قطبیت معرفی کرده و همینطور. همین جهت سبب بوده که اینها هم شرح حال زیاد مینوشتند.
این است که این دو گروه شرح حالشان خوب نوشته شده و حتی بیش از مقداری که بودند بزرگ معرفی شدند؛ چون معلوم است، مثلًا یک محدّث اگرچه اعمال غرض نمیکند ولی مطابق شناختی که دارد شرح حال مینویسد. حاج شیخ عباس قمی، مثلًا مجلسی را میشناسد آنچنان که هست اما ابوریحان بیرونی را که حاج شیخ عباس قمی نمیشناسد و نمیتواند هم بشناسد. در نتیجه وقتی کتاب الکنی و الالقاب حاج شیخ عباس را میخوانیم، به مجلسی برسیم میبینیم چهارصفحه دربارهاش بحث کرده با القاب خیلی زیاد، به ابوریحان بیرونی برسیم میبینیم چهارسطر نوشته. اگر ما از جای دیگر اطلاع نداشته باشیم میگوییم این ابوریحان بیرونی کسی نبوده، غافل از اینکه نویسنده کسی است که مجلسی را میشناخته و به او علاقهمند بوده و ارادت داشته است، هیچ هم دروغ نگفته، هرچه که راجع به فضیلت او سراغ داشته نوشته، ولی ابوریحان را نمیشناخته، علاقهای هم به او نداشته و شرح حال او را طرداً للباب نوشته است.
در مورد عرفا هم همین جور است. میبینید شرح حال دراویش به دقت نوشته شده. گذشته از کشف و کرامتهایی که غیرقابل قبول هم هست، جزئیات زندگی آنها نوشته شده و خلاصه هرچه فضیلت داشتهاند رو آمده. این دو طبقه خوب شناسانده شدهاند. اما طبقات دیگر آنچنان که باید شناسانده نشدهاند. مثلًا فلاسفه سخنگو نداشتهاند. در میان فلاسفه، ترجمه نویس وجود نداشته، اگر وجود میداشت اینها هم از طبقه خودشان خوب دفاع میکردند. غیر از چندتایی مثل بوعلی سینا که شهرت جهانی داشتهاند، باقی دیگر اسمشان را هم به زور میتوان از لابلای کتابها پیدا کرد، چرا؟ چون اینها در طبقه خودشان مترجم نداشتهاند. این است که یک مورخ، آن کسی که امروز میخواهد تاریخ بنویسد، باید توجه به این مسائل در گذشته داشته باشد. مثلًا ممکن است شخصی در گذشته فوق العاده مرد بزرگی بوده، از قلمها افتاده یا اصلًا اسمش نیامده یا اگر اسمش آمده آنچنان که باید معرفی نشده، و برعکس شخص دیگری حجمی پیدا کرده بیش از حجم واقعی خودش. اینها