طبقات ناصري(تاريخ ايران و اسلام) - سراج جوزجانی، منهاج الدین - الصفحة ٤٣٥ - الثامن الملك حسام الدين عوض حسين خلجي
كه خواهيم گرفت، آن بازرگانرا مثال صفاهان فرمود. آن مسكين محتاج خرقه و لقمه بود، اكابر و عقلاء آنجا بودند، بجهت منفعت آن غريب عرضه داشتند:
كه مقطع صفاهان يخرج راه و استعداد حشم محتاج است، تا آن شهر را ضبط كند آن شخص را بجهت ما يحتاج مال خطير فرمود، حال تكبر و سياست (و) همت كاذبه علي مردان تا بدين اندازه بود، و با اين همه قتال و ظالم بود، و ضعفا و رعايا و حشم بدست تعدي و ظلم و قتل او در ماندند، بهيچ وجهي خلاص نيافتند جز خروج كردن بروي [١]. جماعت امراء خلج اتفاق كردند و علي مردان را بكشتند، و حسام الدين عوض را بتخت بنشاندند و مدت ملك او، دو سال يا كم و بيش بود (و اللّه اعلم). الثامن الملك حسام الدين عوض حسين خلجي
[بديار لكهنوتي] حسام الدين عوض مردي نيكو سيرت بود، و از جمله خلج گرمسير غور. چنين روايت كردهاند: كه در حدود كوهپايه غور، وقتي به درازگوشي بار بموضعي ميبرد از حدود والشتان [٢]، بر بالائي كه آنرا پشته افروز [٣] گويند بر ميرفت و دو درويش خرقه پوش بوي رسيدند، او را گفتند: هيچ طعامي (بر دراز گوش) داري؟ عوض خلجي گفت: دارم. قرصي چند بانان خورش سفرانه با خود داشت، بار از درازگوش فرود آورد، و رخت بكشاد، و آن سفره پيش درويشان نهاد. چون طعام بخوردند، آب موجود داشت، در رخت بر دست گرفت، و بخدمت ايشان بايستاد. چون آن درويشان طعام و شراب ما حضر بكار بردند، با هم گفتند: اين سره مرد [٤] ما را خدمت كرد، نبايد حق او گذاشت. روي بطرف خلجي كردند، كه سالار بطرف هندوستان رو تا آنجا كه مسلماني است ترا داديم. باشارت آن درويشان [٥] از آنجا بازگشت و عورت خود را بران دراز گوش نشاند، و بطرف هندوستان آمد، و به محمد بختيار پيوست.
[١] مط: و هيچ وجهي نيافتند خلاص را، جز خروج
[٢] اصل و راورتي: والشتان. پ:
زاولستان، مط: زاولستان. والشتان يا بالشتان كه تاكنون طرف شمال غربي قندهار در ثغور غور بفاصله (٧٠) ميل واقع است.
[٣] كذا در اصل و مط و راورتي، پ: پشه افروز.
[٤] مط: اين شيره مرد ما را خدمتي كرد، ضايع نبايد گذاشت، روي به عوض خلجي كردند
[٥] اصل: درويش.