طبقات ناصري(تاريخ ايران و اسلام) - سراج جوزجانی، منهاج الدین - الصفحة ١٩٥ - حكايت
به آخر شده. عبد اللّه سجزي به ري رفت، و احمد و فضل را بنزديك والي ري فرستاد، و خود بنزديك امير حسن زيد العلوي رفت بطبرستان، يعقوب ليث بنزديك نشاپور به فرهاد گرد [١] رسيد، محمد طاهر رسولي بنزديك وي فرستاد، نام او ابراهيم صالح مروزي. پيغام داد: كه بي فرمان امير المؤمنين كجا ميآيي؟
اگر منشور داري بنماي، تا امتثال نمايم. چون رسول بنزديك يعقوب ليث آمد و رسالت ادا كرد، يعقوب دست در زير مصلي كرد، و شمشير بيرون آورد، و پيش رسول نهاد، كه حجت و مثال من اينست. چون ابراهيم صالح رسول بود باز آمد همه اهل نيشاپور با يعقوب بساختند و امير طاهر را بدست او باز دادند. و دولت طاهريان بآخر آمد. روز يكشنبه سيوم [٢] ماه شوال سنه تسع و خمسين و مائتين. حكايت
سخاوت محمد طاهر عبد اللّه عليه الرحمه از روات [٣] افاضل چنين روايت ميكند:
كه
در نشاپور شخصي بود از افاضل عصر، كه او را محمود وراق گفتندي، كنيزكي
داشت بربطي در غايت لطف بكمال، حديث جمال آن كنيزك و طبع راست و نظم او
بسمع محمد طاهر رسيده بود، كه خود غزل ميگويد و ميسازد، و بربط ميزند.
بسبب
اين اوصاف دل محمد طاهر بوصل او ميل ميكرد و بكرات آن كنيزك را از محمود
وراق درخواست كرد به بهاء تمام. و به هيچ وجه ميسر نميشد، كه محمود وراق به
عشق آن كنيزك گرفتار بود، و اين كنيزك را راتبه [٤] نام بود. چون مدتي
برآمد، و تمام اموال و ثروت محمود وراق بعشرت و بذل به آن كنيزك راتبه نام
صرف شد، و هيچ باقي نماند. محمود وراق بخدمت امير طاهر كس فرستاد، كه عنايت
فرماي و بيا كه كنيزك [٥] بتو فروشم.
چون اين پيغام به محمد طاهر رسيد، بغايت شادمانه شد، و خورم گشت بفرمود: تا چهارده بدره سيم بياوردند، و به خادم داد و خود برخاست
[١] درگرديزي تنها فرهاد آمده و مصحح در حاشيه بحواله ياقوت فرهاذان نوشته. ولي در اصل وپ و راورتي: فرهاد گرد است، كه قصبهيي بود ميان هرات و نيشاپور، و اكنون ديهي باين نام در ١٠ فرسنگي مشهد كاين است.
[٢] گرديزي: ٢ شوال
[٣] اصل از بدوات
[٤] اصل: رابته. پ: راتبه
[٥] اصل: فرستاد كه تحسم فرما و بياي تا كنيزك. پ: مانند متن.