ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٥٤ - فصل ديگر در ابطال مذهب تناسخيان
كه: اگر سبب پيوند نفس با بدن طلب كمال است، به واسطه آلات بدن، چنانكه بعضى از حكماى يونان [گفتهاند] كه «نفس فرود آمد تا برسازد خود را» يعنى اهبت [١] و ساز رستگارى خود را حاصل كند.
و چنانكه آن ديگرى گفته است كه: نفس گناهى كرد، و از براى عقوبت وى را در كالبد كردند، تا در بدن گريخت. و اين نيز روا بباشد- بعد از آن كه از بدن جدا شود- چون ناقص بود كه باز به وى آيد، بلكه واجب باشد، چون طبيعت كه داعى و حامل وى است، به تمام شدن [٢] با وى باشد بعد از مفارقت. بلى اين طبيعت چون در بدن بود، مشغول بود به وى. و به سبب كالبد و حاسّتها كه در او است، چون غضب و شهوت و حرص و مانند اينها، پوشيده بود و عاجز.
و سلطنت و استيلا، ايشان را بود، و وى از اين سبب از تفويض خويش آگاه نبود. و از اين جهت جنبش وى- به طلب كردن كمال خويش را- به سكون بدل شده باشد. و چون از بدن مفارقت كرد و جدا شد، سبب طلب كمال حاصل است، و اين ذات وى است. و بازدارنده از دانستن به نقصان خويش برخاسته است.
و چون چنين باشد؛ وى خواهان كمال باشد، و تناسخ و باز آمدن به كالبد، ديگر بار واجب باشد. و چه فايده است، بعد از جدا شدن، كه وى بماند ناقص و معطل؟ و حكما گفتهاند كه: در هستى هيچ چيز معطل و بيكار نيست.
و عجب مىداريم از «ثابت بن قره» كه جزم كرده است كه «باز آمدن نفس به كالبد بعد از جدا شدن از او محال است»؛ كه [٣] اگر روا باشد لازم آيد كه در آن مدت كه از بدن اول مفارقت كرده، و به دوم نپيوسته، معطل باشد. و در طبيعت هيچ چيز معطل نيست.
و چون نمىشايد كه نفس در مدتى متناهى معطل باشد، چون روا باشد كه در مدتى نامتناهى معطل بود؟
و از اين عجبتر آنكه گفتهاند كه: نفس چون از بدن مفارقت خواهد كردن، جسمى لطيف- كه به ديگر جسمها نماند- با وى باشد و به يك بار از مادت رهايى نيابد، بلكه بعد از مدتى وى را خلاص باشد.
و اگر اين درست است: نه آن جسم معطل باشد؟ و چه معنى دارد، جسم لطيف، يعنى شفاف، باشد، و بازدارنده بصر نباشد، يا كاواك [٤] باشد و نرم، و هر چون كه تقدير كنى، به
[١] . اهبت: ساز و يراق، ساز حرب.
[٢] . تمام شدن: به كمال رسيدن.
[٣] . كه، زيرا كه.
[٤] . كاواك، خالى، تهى، بىمغز