ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٧١ - فصل پنجم در آن كه آن چيزى كه حقيقت مردم است، پذيراى تباهى و فنا نيست؛ و وى جوهرى است كه هميشه خواهد بودن
قوت، فعل كردن است؛ و حقيقت او آن است كه جنباننده است.
و چون چنين باشد، اضافت فعل بدو، ذاتى باشد، و لازم آيد كه چون ذات او بود البته فعل بود.
و سخن ما، در اين جنس نيست؛ بلكه سخن در چيزى است كه فعل او را جوهرى نبود، بلكه فعل تابع بود، و مر ذات را ضرورى نبود؛ كه چون فعل ضرورى بود، لا محاله هر جاى كه ذات بود، فعل البته بود. و محتاج نبود كه اول ذات بود، و آنگه فعل عارض شود، تا لازم آيد كه چون عروض فعل از ذات او تنها باشد، و در آن از آلت و مادت مستغنى بود، موجب آن بود كه ذات او موحّد و متفرّد باشد پيش از فعل.
اما آن چيز كه ذات او بود، و فعل نبود، و آنگاه فعل از او پديد آيد- و فعل از آلت و مادت مستغنى نبود [١]- معلوم بود كه مادت وى را جوهر نتواند بود، در آن چيز كه او بدان چيز فاعل است؛ و نشايد كه ذاتى بود از آن جهت.
و چون فعل تابع بود، لازم آيد كه آن چيز كه او بدان فاعل است، وى را ذاتى و جوهرى نبود تا گويند كه: جهت حدوث فعل.
و آن چيز كه وى بدان فاعل است، داخل در ذات وى است، يا جزوى از اجزاى حدّ وى بود. و نيز مادت داخل نيست در آن جهت كه وى به آن كنش مىكند كه خارج است از وى و چون چنين باشد بر وى متقدم نتواند بود؛ زيرا كه هر چه از ذات چيز خارج بود، و با چيز بود، متقدم بر آن چيز متقدم نتواند بود؛ بلى اجزاى حدّ، بعضى بر بعضى متقدم تواند بود، و جزء حدّ بر آن چيز كه خارج ان حدّ بود هم متقدم تواند بود [٢]. اما نشايد كه آنچه خارج باشد از حد بر اجزاى حد متقدم بود.
از اين سخن درست شد كه هر چيز كه ذات آن بر فعل آن سابق باشد مفارق الذات بود؛ و هيچ چيز نيست كه ذات او بر فعل سابق است، كه آن چيز مفارق الذات نيست.
و از اين سخن درست شد كه: اگر نفس را فعل مفارق بود، لازم آيد كه ذات وى مفارق باشد.
[١] . و فعل بود. (د)
[٢] . در نسخه خطى «نتواند» آمده، ولى متن عربى چنين است: «و ليس الامر الذى به يصير فاعلا من الامور الجوهرية له، حتى يكون جزء حدّ له، و تكون المادة ايضا جزءا من اجزاء حده او خارجا عن حده. و يكون جائزا، ان يسبق بعض اجزاء الحد بعضها؛ او جزء حد لما ليس بجزء حد. و لكن لا يمكن ان يسبق ما ليس بجزء حد لما هو جزء حد.» (اضحويه، چاپ قاهره، ص ١٠٤ و ١٠٥)