ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ١٢٦ - نگاهدارى اعتدال روح
نگاهدارى اعتدال روح
اكنون بدان كه اين روح حيوانى از اين عالم سفلى است كه مركب است از لطافت بخار اخلاط. و اخلاط چهار است: خون و بلغم و صفرا و سودا. و اصل اين چهار، آب و آتش و خاك و هواست. و اختلاف و اعتدال مزاج از اين تفاوت مقادير حرارت و برودت و رطوبت و يبوست است. و مقصود صنعت طبّ آن است كه اعتدال اين چهار طبع در اين روح نگاه دارد، تا بدان شايسته باشد كه مركب و آلت آن روح ديگر گردد كه آن را روح انسانى گفتيم. و آن از اين عالم نيست، بلكه از عالم علوى است و از جواهر ملايكه است. و هبوط وى بدين عالم غريب است از طبيعت ذات وى؛ و لكن اين غربت وى را براى آن است تا از هدى زاد خويش برگيرد، چنانكه حق- تعالى- گفت: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً، فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ [١].
و اين كه حق- تعالى- گفت: إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي [٢]. اشارت به اختلاف اين دو روح است كه يكى را با طين حوالت كرد، و از اعتدال مزاج وى بدين عبارت كرد [٣] كه گفت: سَوَّيْتُهُ، وى را راست و مهيّا بكردم- و اعتدال اين بود- آنگاه گفت: وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، اين با خود اضافت كرد. و اين بر مثال آن بود كه كسى خرقه كرباس سوخته [٤] كند تا مهيا شود قبول آتش را، پس آنگه نزديك آتش برد و نفخ كند تا آتش در وى افتد.
و چنانكه آن روح حيوانى سفلى را اعتدالى است، و طبيب اسباب اعتدال آن بشناسد تا بيمارى از وى دفع كند و از هلاك وى را نگاه دارد، همچنين روح انسانى علوى را- كه آن حقيقت دل است- اعتدالى است كه علم اخلاق و رياضت- كه از شريعت بشناسند- اعتدال اين نگاه دارد و آن سبب صحت وى باشد، چنانكه پس از اين، در ميان «اركان مسلمانى» گفته آيد.
پس معلوم شد كه تا كسى حقيقت ارواح آدمى نشناسد، ممكن نيست كه آخرت را به بصيرت بشناسد، چنانكه ممكن نيست كه حق را- عز و جل- بشناسد تا خود را نشناسد. پس شناختن نفس خود كليد معرفت حقّ است و كليد معرفت آخرت است. و اصل دين الايمان باللّه
[١] . (قرآن ٢/ ٣٨) گفتيم فرو رويد همگنان از بهشت، اگر به شما آيد از من پيغامى و نشانى، هر كه پيروى پيغام و نشان من كند بيمى نيست بر ايشان كه اين كردند، و فردا هيچ اندوهگين نباشند.
[٢] . (قرآن، ٣٨/ ٧١ و ٧٢). من مردمى خواهم آفريد از گل، چون وى را راست كردم و از جان خويش در او دميدم.
[٣] . بدين عبارت كرد، با اين سخن تعبير كرد.
[٤] . سوخته، كهنه آتش گرفته كه براى گيراندن آتش به كار برند