ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٢٠ - راهى شدن به سوى رى ٤٠٤ ه- ١٠١٣ م
و تفسير و زهد يگانه بود، با اين همه به علوم فلسفى گرايشى داشت. به خواهش او كتاب «حاصل و محصول» را- در بيست مجلد- تصنيف كردم، همچنين كتاب «البر و الاثم» را كه در علم اخلاق است. از اين دو كتاب جز او كسى ندارد، و به هيچ كس عاريت نمىدهد تا از آن نسخه برگيرد.
به سوى سرنوشت ٣٩٢ ه- ١٠٠١ م
بيست و دو ساله بودم كه پدرم درگذشت و روزگارم ديگرگون گشت. براى گذران زندگى تنها راه چاره در آن ديدم كه عهدهدار كارهاى ديوانى و سلطانى شوم. ديرى نپاييد كه دستگاه سامانيان پريشان شد.
ناگزير به ترك بخارا شدم، و راه گرگانج خوارزم در پيش گرفتم. وزير آنجا «ابو الحسن سهلى» بود كه اين دانشها را دوست مىداشت. به همت او به حضور امير آن ديار- على بن مأمون خوارزمشاه- معرفى شدم.
در آن هنگام جامه فقيهان به تن داشتم باطيلسان و تحت الحنك. برايم ماهيانهاى برقرار ساختند كه زندگى مرا در آن هنگام كفاف مىنمود.
پس از چندى در اين ديار نيز آشفتگى و نابسامانى رخ نمود. ناگزير از گرگانج به «نسا» و از آنجا به «ابيورد» و از آنجا به «طوس» و از آنجا به «شقان» و از آنجا به «جاجرم»- سرحد خراسان- و از آنجا به «جرجان» آمدم.
ورود به جرجان ٤٠٣ ه- ١٠١٢ م
اين سفر به قصد ديدار امير قابوس انجام شد، اما چون به جرجان رسيدم، وى در قلعهاى زندانى شده و در آنجا جان سپرده بود. ناچار به «دهستان» رفتم، و در آنجا به مرضى سخت دچار شدم. بار ديگر به جرجان بازگشتم، و ابو عبيد جوزجانى در اين شهر به من پيوست.
سخن ابن سينا در اينجا ختم مىشود، و دنباله اين سرگذشت را شاگردش ابو عبيد، از ديدهها و شنيدههاى خود روايت مىكند.
ابو عبيد مىگويد: در جرجان مردى بود كه وى را «ابو محمد شيرازى» مىگفتند. او دوستدار فلسفه بود.
براى شيخ در همسايگى خود خانهاى خريد و شيخ را در آنجا فرود آورد. من هر روز به خدمت شيخ مىرفتم و مجسطى مىخواندم. در ضمن كتاب «مختصر اوسط» را شيخ املا مىكرد و من مىنوشتم. شيخ در جرجان كتاب «المبدأ و المعاد» و كتاب «الارصاد الكليه» را براى «ابو محمد شيرازى» تصنيف كرد.
كتابهاى ديگرى نيز، مانند كتاب اول قانون و مختصر مجسطى و رسايل بسيار، در آنجا نوشت.
راهى شدن به سوى رى ٤٠٤ ه- ١٠١٣ م
براى پيدا كردن گوهرشناسى كه خريدار كالاى گرانبهاى دانش باشد، شيخ راه رى در پيش گرفت و به