ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ١٨ - طبيب نامور ٣٨٥ ه- ٩٩٥ م
و هندسه و حساب هند نيز سخن مىگفتند ...
پدرم مرا نزد مردى سبزى فروش- كه محمود مساح نام داشت و حساب هند را نيك مىدانست- به شاگردى فرستاد، اين دانش را از وى آموختم. هنگامى كه ابو عبد اللّه ناتلى- كه دعوى فلسفه مىكرد- به بخارا آمد، پدرم به اميد آنكه من از وى فلسفه بياموزم، او را ميزبان شد. پيش از آمدن «ناتلى» نزد «اسماعيل زاهد» فقه مىخواندم، و شيوه سؤال و اعتراض و مناظره فقيهان را از وى نيك فراگرفته بودم.
شاگرد برتر از استاد
نزد ابو عبد اللّه ناتلى به خواندن كتاب ايساغوجى (- مدخل) پرداختم، چون «حد جنس» را برايم تعريف كرد، در تكميل سخنش چيزها گفتم كه مانند آنها را نشنيده بود. از هوش من در شگفت شد و به پدرم سفارش نمود كه نگذارد جز دانش به كارى ديگر بپردازم. ظاهر منطق را نزد ناتلى آموختم، اما وى از دقايق اين صنعت چيزى نمىدانست.
چندى پيش خود به مطالعه كتابهاى منطق پرداختم تا در اين فن سرآمد شدم. آنگاه پنج يا شش شكل نخستين از كتاب اقليدس را نزد استاد خواندم، و باقى را پيش خود حل كردم. پس از آن به مجسطى پرداختم، چون از مقدمات آن فارغ شدم و به اشكال هندسى رسيدم، استاد در كارش فروماند.
ديرى نپاييد كه «ناتلى» از بخارا به گرگانج (- اورگنج) خوارزم رفت. من به تنهايى علوم طبيعى و الهى را دنبال كردم تا در آنها ورزيده شدم. آنگاه به آموختن علم طب راغب گشتم. فراگرفتن اين دانش چندان دشوار نبود. بنا بر اين در مدتى كوتاه چنان در كار طبابت مهارت پيدا كردم كه پزشكان دانشور بخارا مرا شاگرد شدند.
طبيب نامور ٣٨٥ ه- ٩٩٥ م
شانزده ساله بودم كه به تدريس طب و درمان بيماران پرداختم. در تشخيص بيمارى و كار درمان چنان ورزيده شده بودم كه وصف آن نتوان كرد. با اين همه درس فقه را دنبال مىكردم.
آنگاه يك سال و نيم ديگر به مطالعه منطق و همه اجزاى فلسفه سرگرم شدم. در اين مدت شبى را به تمامى نخفتم، و روزها به كارى ديگر نپرداختم. شبها چراغ مىافروختم و به خواندن كتاب مشغول مىشدم.
هر گاه خواب آلوده مىشدم، يا احساس خستگى مىكردم، قدحى شراب مىنوشيدم- آن قدر كه نيروى از دست رفته باز آيد- و بار ديگر كار خود را دنبال مىكردم ... اگر خواب بر من چيره مىگشت همان مسائل را بعينه در خواب مىديدم، و راه حل بسيارى از مسائل را در خواب باز مىيافتم.
پس از آنكه در علوم منطق و طبيعى و رياضى نيك ورزيده شدم، بار ديگر به علم الهى پرداختم، و مطالعه كتاب ما بعد الطبيعه ارسطو را آغاز كردم. كتابى دشوار بود. چهل بار آن را خواندم و همه عباراتش را از بر نمودم، اما معانى آنها دستگيرم نشد، و مقصود نويسنده را در نيافتم. نااميدى دامنم را گرفت. با خود گفتم:
براى فهميدن مقصود نويسنده راهى وجود ندارد.