ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٦٠ - فصل ديگر در ابطال مذهب تناسخيان
را مىدانيم [١]، و نه آن باشد كه تدبير بدن مىكند، و با بدن پيوند دارد؛ يعنى تصرف او متخصص است به اين بدن؛ و چون نفسى باشد كه وى را با بدن، اين پيوند نباشد، آن نفس اين بدن نباشد.
ظاهر شد كه نفس هر تنى با آن تن حادث شود، و پيش از آن بدن، نفس آن بدن نيست.
و آن نفس كه از بدنى مفارقت كرد، نه نفس اين بدن است كه اكنون حادث شد.
و تناسخ كه از حكما نقل كردهاند- كه ايشان در سخن خويش گفتهاند- جمله اشارت است و سخن ناموس است. و غرض از آن اشارت است به صفتهاى بد كه در نفس بماند بعد از مفارقت او از بدن، و چون آن صفات بد، در وى مانده باشد، گوئيا كه هنوز در بدن است؛ زيرا كه وجود نفس در بدن، نه بدان معنى بود كه در وى منطبع بود، بلكه معنى پيوند و وجود وى، در او آن بود كه فعل نفس و تصرف او به آن تن متخصص بود، و از آن جهت نفس از قوتهاى بدنى اثر پذيرفتى، و صفات بد از آن جهت اكتساب كردى، و اين هر دو معنى، نفس را بازدارنده بود از طلب كمال خويش، و مانع شده وى را از دانايى و تعقلى كه فعل نفس است [١٠] در جوهر خويش. و از اين جهت از لذتى كه با او متخصص است آگاه نبود. و اگرچه بعد از مفارقت، پيوند با تن برخاست، اما چون اثر هنوز مانده است، گوئيا كه هنوز در بدن است. و هيأت بد كه نفس اكتساب كند به سبب پيوند با تن، يا اثرى باشد كه از جهت شهوت بهيمى اكتساب كرده است، يا از جهت غضب و خشم كه صفت دد است؛ و بعد از مفارقت گوئيا كه آن آثار مر نفس را چون تن بهيمه بود يا آن دد.
پس آنچه حكما گفتهاند كه: نفس بد فعل نابكار را، بعد از مردن تن، در بدن بهيمه يا بدن دد كنند، اين آثار و هيأت بد خواستند. و آنچه به من رسيده است كه: تناسخيان بر آن اعتماد مىكنند، حكايتى چند است از «افلاطون» و «از بزرجمهر» كه به مثل آن حكايت، هيچ عاقل ايمان نيارد به چنين دعوى عظيم.
پس چون باطل شد، بودن معاد مر بدن را تنها. و باطل شد كه هر دو را باشد؛ هم نفس را و هم بدن را.
و باطل شد كه «معاد مر نفس را از جهت تناسخ باشد» لازم آيد كه معاد جز نفس را نباشد.
چنانكه بعد از اين تقرير كنيم. ان شاء اللّه.
[١] . مىدانيم، مىشناسيم.