ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٥٨ - فصل ديگر در ابطال مذهب تناسخيان
آن مادتها يا روحانى باشند، يا جسمانى و پذيراى چندى.
اگر روحانى باشند اين سؤال به عينه لازم است كه: بسيارى در مادت روحانى معنوى از [٩] كجا افتاده است؟ كه بسيارى در يك نوع به سبب اختلاف اوصاف مىباشد؛ چنانكه يكى متخصص باشد به وضعى معيّن مثلا، و آن ديگر به وضعى ديگر.
و اگر جسمانى باشد و پذيراى بسيارى، كه از جهت قسمت چندى افتد، اگرچه پذيراى قسمت معنوى نباشد، و اين قسمت چندى از براى علتى باشد كه تفريق مادّت كند. و چون چنين باشد؛ لازم آيد كه نفوس در اجسام باشند. و ما تقدير چنان كرديم كه «در اجسام نيستند» اين خلف است و محال. پس اگر نفوس پيش از تن باشد، بسيار نباشد، و محال است كه يكى باشد؛ كه [١] اگر تقدير كنيم كه نفوس بيش از كالبدها بودهاند و يكى بودهاند، و اين ساعت معلوم است كه يكى نيستند، و شك نيست كه نفوس جسم نيست، و پذيراى بهره نيست. پس اگر ايشان يكى بودهاند و اكنون بسيارند، لازم آيد كه آنچه منقسم نيست، منقسم باشد! و اين محال است.
و اگر اين ساعت يكى باشند، لازم آيد كه نفس «زيد» و «عمرو» يكى باشد به عدد، و اين محال است. از براى آنكه محال است كه يك چيز دانا باشد به چيزى، و همان چيز به عينه در آن وقت دانا نباشد به آن چيز؛ زيرا كه دانايى صفت وجودى است، و هيأتى كه در نفس است.
و محال باشد كه صفتى وجودى در يك ذات به عينه باشد، و هم در آن وقت همان صفت در آن ذات نباشد.
و اما شك اين است كه: در يك حال «زيد» به چيزى عالم است و «عمرو» به آن چيز عالم نيست، پس محال باشد كه يكى باشند.
پس لازم آيد كه نفوس پيش از تنها موجود نباشند. و نشايد كه پيوند نفس با بدن به سبيل اتفاق باشد؛ زيرا كه در كتب حكمت معلوم شده است كه: امور طبيعى اتفاقى نيست، و هر چه اتفاقى باشد أقلّى باشد، يعنى بودن كار اتفاق كم از نابودن باشد.
و امور طبيعى يا اكثرى است، يعنى بودنش بيشتر از نابودن باشد، يا دايم است؛ و بودن نفس أقلى نيست. پس پيوند نفس با تن اتفاقى نيست. و چون اقسام «سه» است، و «دو» باطل كرديم، «سيم» متعين باشد. و لازم آيد كه نفس محدث باشد. و حدوث او آن وقت باشد كه تنى حادث شود شايسته. و مزاج تن سبب است مر پذيراى تن نفس را از «عقل كلى» يا از نفس كلى، و يا از سببى ديگر از سببهاى مفارق. و به پيوند كردن نفس با بدن، نوع مردم تمام شود [٢]،
[١] . كه، زيرا كه.
[٢] . يعنى كمال پذيرد.