ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٧٥ - فصل ششم در آن كه بودن معاد واجب است
فصل ششم در آن كه بودن معاد واجب است
درست شد كه: نفس مردم صورت مفارق است، و در مايه نيست.
و چون چنين بود، لازم آيد كه: وى باقى بود، و پذيراى تباهى و فساد نبود؛ زيرا كه آن چيز كه موجود است از دو بيرون نيست؛ يا آن هنگام كه موجود است واجب الوجود است، يا ممكن الوجود است، يعنى وجود او يا مستمر است، و پذيراى تباهى نيست؛ يا پذيراى تباهى هست؛ و هر چه او را هستيت است، و در او قوت فساد است؛ وى را قوت بقا بود، زيرا كه چنان نهاديم كه:
بقاى او واجب نيست، و چون بقا واجب نيست، ممكن بود، و ممكن، هر دو طرف فرا گيرد. يعنى چون وى را شايستگى بقا بود، شايستگى فنا نيز بود. چنين ممكن طبيعت قوت است.
پس درست شد كه: هر چه چنين بود، هم قوت بقا در او بود، و هم قوت فساد.
به نظر ما اين حالت، يكى از ديگرى اولاتر نبود؛ و هر چه چنين بود، ذات وى را يك بار باشد كه وى را هستى بود، و بود كه وى را نيستى بود. و هستى و نيستى دو صفت باشند مر او را.
محال باشد، كه در همه احوال نسبت او با هر دو صفت يكسان بود، بلكه چيزى باشد كه با آن اعتبار، و پديد آمدن آن حال، او البته موجود بود. و در مقابله آن اثرى و حالى بود كه به آن اعتبار، معدوم بود.
و چيزى بود كه محتمل اين هر دو بود؛ و به ضرورت آن چيز در هر دو حال ثابت بود. يعنى در حال هستى و در حال نيستى؛ زيرا كه محال باشد كه چيزى محتمل چيزى بود، و وى معدوم بود.
پس ذات وى در هر دو حال ثابت بود، و آن ذات ثابت مايه است. و آن چيز كه به آن مروى