ترجمة رساله اضحوية - ابن سينا - الصفحة ٦٧ - فصل پنجم در آن كه آن چيزى كه حقيقت مردم است، پذيراى تباهى و فنا نيست؛ و وى جوهرى است كه هميشه خواهد بودن
جسم نباشد، و در جسم نباشد؛ كه [١] بيان كرديم كه: هر قوّتى كه در جسم باشد متناهى است.
و ثابت شده است كه اجسام متناهى است. و نيز نشايد كه نفس در چيزى باشد- از لواحق جسم- كه آن جسم پارهپذير نبود؛ زيرا كه آن چيز يا «جزو لا يتجزّى» بود، يا نقطه. و جزو لا يتجزى در كتب هندسه و طبيعى بيان كرديم كه محال است.
و نقطه شايستگى آن ندارد كه نفس در او بود؛ زيرا كه نقطه پذيراى مزاج نيست. و بودن نفس در بدن ما، بدين طريق است؛ يعنى هرآينه بايد كه از اجتماع عناصر، مزاجى شايسته حاصل شود، تا آنگاه، نفس با بدن پيوند گيرد.
و مزاج در چيزى كه بهرهپذير نباشد نتواند بود؛ و نقطه بهرهپذير نيست.
بلكه نقطه را از مزاج جز اضافتى، مجرد موهوم، نتواند بود. و امثال اين اضافت نه از معانى وجودى است كه اثباتى دارد؛ و آن اضافت آن است كه:
نقطه كناره جزوى است از عناصر بسيط كه آن جسم- كه نفس با او پيوند دارد- از آن حاصل [١٢] شده است.
و چون نقطه كناره جسم بود، به حقيقت و به ذات، محمول نقطه- يعنى آنچه در او باشد- كناره محمول جسم باشد به عرض.
و كى تواند بود كه نفس در نقطه بود، و نقطه را وضع است؛ و نفس را وضع نيست [٢]، به هيچ وجه؛ نه به ذات، و نه به عرض.
و ذات همچنانكه جسم را است. و به عرض چنانكه: سپيدى و سردى و گرمى و اعراض ديگر كه در جسم بود؛ كه همه وضع دارند، از جهت جسمى كه موضوع عرض است.
بيان آنكه معانى معقول را وضع نيست آن است كه اگر معقولات را وضع بود حال از دو بيرون نبود:
يا وضع كه آن را باشد؛ به معنى پذيراى اشارت و تعيين جهت بود، يا به معنى نسبت جزوهاى آن با يكديگر در جهت.
و نقطه را وضع است، به معنى اول؛ و آن را وضع نيست، به معنى دوم.
و اگر صورت معقول را وضع باشدى، همچنانكه نقطه را، لازم آيد كه معنى معقول، خود نفس جهت چيزها باشد؛ يا به ذات چنان كه: كناره و بعد، يا به عرض چنان كه چيزى كه در بعد
[١] . كه، زيرا كه.
[٢] . متن عربى: «و كما أنه طرف الجسم بالحقيقة، فمحموله طرف بالعرض، لمحمول الجسم، مكمم بكمية الجسم هذا و على ان النقطة لها وضع ما، و لا وضع للنفس ...» (اضحويه چاپ قاهره، ص ٩٩ و ١٠٠)