حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩١
٥٤٥٤.مسند ابن حنبل ـ به نقل از ابو اُمامه ـ: جوانى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت : اى پيامبر خدا! اجازه بده زنا كنم! مردم به سويش هجوم آوردند و آزارش دادند و گفتند : ساكت شو! پيامبر خدا [به او] فرمود : «نزديك بيا» . جوان به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد و نشست . پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد : «آيا اين عمل را براى مادرت مى پسندى؟» . گفت : نه به خدا ، جانم فدايت! فرمود : «مردم هم اين عمل را براى مادران خود نمى پسندند» . [سپس] فرمود : «آيا اين عمل را براى دخترت مى پسندى؟» . جوان گفت : نه به خدا ، اى پيامبر خدا ، جانم فدايت! فرمود : «مردم هم اين عمل را براى دختران خود نمى پسندند» . [سپس] فرمود : «آيا اين عمل را براى خواهرت مى پسندى؟» . گفت : نه به خدا ، جانم فدايت! فرمود : «مردم هم اين عمل را براى خواهران خود نمى پسندند» . آن گاه فرمود : «آيا اين عمل را براى عمّه ات مى پسندى؟» . گفت : نه به خدا ، جانم فدايت! فرمود : «مردم هم آن را براى عمّه هاى خود ، روا نمى دارند» . [سپس] فرمود : «آيا اين عمل را براى خاله ات مى پسندى؟» . گفت : نه به خدا ، جانم فدايت! فرمود : «مردم هم آن را براى خاله هاى خود نمى پسندند» . [سپس] پيامبر خدا ، دست خويش را بر آن جوان نهاد و گفت : «بار خدايا! گناهش را ببخش و دلش را پاكيزه گردان و به وى پاكْ دامنى ده!» . آن جوان ، از آن پس ، هرگز سراغ كار [خلاف] را نگرفت .