حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٩
در اين هنگام ، يكى از آن دو دختر ، باز گشت و به موسى عليه السلام گفت : «إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا . [١] پدرم تو را مى طلبد تا در پاداش آب دادن [گوسفندان] براى ما ، به تو مزد دهد» . موسى عليه السلام ، همراه او به خانه آنها رفت . معلوم شد دخترانى كه در كنار چاه آب ديده و به آنها كمك كرده بود ، فرزندان شعيبِ پيامبر هستند. هنگامى كه موسى عليه السلام وارد خانه شعيب عليه السلام شد ، وقت شام بود و غذا آماده . شعيب عليه السلام به جوان تازه وارد ، تعارف كرد و فرمود : «اى جوان! بنشين و شام بخور» ؛ امّا موسى عليه السلام ، همچنان ايستاده بود و بر سرِ سفره نمى نشست و در پاسخ ميزبان گفت : «به خدا پناه مى برم!» . شعيب عليه السلام كه از اين برخورد او شگفت زده شده بود ، گفت : «چرا چنين مى گويى؟ آيا تو گرسنه نيستى؟» . موسى عليه السلام در پاسخ گفت : بَلى! وَلكِن أخافُ أن يَكونَ هذا عِوَضا لِما سَقيتُ لَهُما ، وَ إنّا أهلُ بَيتٍ لا نَبيعُ شَيئا مِن عَمَلِ الآخِرَة بِمِلىَ الأرضِ ذَهَبا! آرى [گرسنه ام] ؛ امّا مى ترسم كه اين شام در مقابل آب دادن به آن دو دختر باشد ، و ما خاندانى هستيم كه هيچ عملى را كه براى آخرت باشد ، به كره زمينِ انباشته از طلا نمى فروشيم . شعيب عليه السلام گفت : «اى جوان! به خدا قصد ما اين نيست ؛ بلكه اين مرام من و پدران من است كه ميهمان را مى نوازيم و اطعام مى كنيم» . در اين هنگام، موسى عليه السلام ، كنار سفره نشست و مشغول خوردن شد . [٢]
[١] . قصص : آيه ٢٥ .[٢] . ميزان الحكمة : باب ١٠٣٢ ، بحار الأنوار : ج ١٣ ص ٢١ و ج ٧٧ ص ١٠٣ .