حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٣
٥٠٠٤.امام على عليه السلام : گواهى مى دهيم كه محمّد، بنده و فرستاده خداوند است ... پيام هاى پروردگارش را همان گونه كه به او فرمان داده بود ، ابلاغ كرد ... و بردبار و شكيبا براى خداوند ، درباره بندگانش خيرخواهى نمود .
٥٠٠٥.امام صادق عليه السلام ـ در خطبه اى ـ: پس پيامبر صلى الله عليه و آله ، آنچه را بدان فرستاده شده بود ، ابلاغ كرد و آنچه را فرمان داشت ، آشكار ساخت و بارهاى رسالت را كه به دوش داشت ، به سرمنزل رسانْد و براى پروردگارش بردبارى كرد .
ه ـ پايدارى
قرآن
«بنا بر اين ، به دعوت بپرداز و همان گونه كه مأمورى ، ايستادگى كن و از هوس هاى آنان ، پيروى مكن و بگو: به هر كتابى كه خدا نازل كرده است ، ايمان آوردم و مأمور شدم كه ميان شما عدالت برقرار كنم . خداوند ، پروردگار ما و پروردگار شماست . اعمال ما از آنِ ما و اعمال شما از آنِ شماست . ميان ما و شما خصومتى نيست . خداوند ، ميان ما را جمع مى كند، و فرجام به سوى اوست» .
«پس، همان گونه كه دستور يافته اى ، ايستادگى كن و هر كه با تو توبه كرده [ نيز چنين كند ] ، و طغيان مكنيد كه او به آنچه انجام مى دهيد ، بيناست» .
حديث
٥٠٠٦.السيرة النبويّة ، ابن هشام ـ به نقل از ابن اسحاق ، در بيان روبه رو شدن مشركا: گفتند : اى ابو طالب! برادرزاده ات ، به خدايان ما دشنام مى دهد و دين ما را نكوهش مى كند و ما را در خِرَد ، سفيه مى شمارد و پدران ما را گم راه مى داند . يا او را از اين كارها باز دار ، يا سدّ راه ما و او نشو كه تو نيز همچون ما با او مخالفى . پس بگذار ما شرّ او را از سرِ تو كوتاه كنيم . ابو طالب ، با ملايمت با آنان سخن گفت و با نرمى و خوشى به آنها پاسخ داد . آنان ، باز گشتند. پيامبر خدا ، همچنان كار خود را پى گرفت . او آشكارا از دين خدا دَم مى زد و مردم را به آن ، فرا مى خوانْد . كار ميان او و قريش بالا گرفت ، تا بدان جا كه مردم از هم فاصله گرفتند و نسبت به هم ، كينه توز شدند ؛ و قريش ، فراوان از پيامبر خدا صحبت مى كردند [و او را عامل اين حوادث مى دانستند] و خشم خود را نسبت به او ابراز كرده ، يكديگر را عليه ايشان ، تشويق مى كردند ، تا آن كه آنان ، براى بار دوم نزد ابو طالب آمدند و به او گفتند : اى ابو طالب! تو نزد ما از نظر سن، شرافت و مقام ، محترمى و ما پيش از اين ، از تو خواستيم كه مانع برادرزاده ات شوى ؛ امّا تو مانع او نشدى و سوگند به خدا ، ما ديگر دشنام دادن به پدرانمان، سفيه دانستن عقل هايمان و نكوهش خدايانمان را تحمّل نمى كنيم ، مگر آن كه او را باز دارى ، يا آن كه او و تو را به كارزار مى كشانيم تا در نهايت ، يك گروه نابود شود ... . هنگامى كه قريشْ اين سخنان را به ابوطالب گفتند ، ابو طالب ، در پىِ پيامبر خدا فرستاد و به او گفت : اى برادرزاده! قومت به نزد من آمدند و به من ، چنين و چنان گفتند... . پيامبر خدا به ايشان فرمود : «اى عمو! به خدا سوگند ، اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا اين كار را رها كنم ، تا بدان جا كه يا خداوند ، اين دين را پيروز كند و يا من در اين راه كشته شوم ، رهايش نخواهم كرد». آن گاه ، اشك هاى پيامبر خدا جارى شد و گريست . سپس از جا برخاست. هنگامى كه خواست برود ، ابو طالب صدايش كرد و گفت : اى برادرزاده ! پيش آى . پيامبر خدا به طرف او آمد. آن گاه گفت : برادرزاده ام! برو و هرچه دوست دارى ، بگو كه به خدا سوگند ، هرگز تو را به هيچ چيز ، تسليم نخواهم كرد .