دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦٢١٧
| تهران جلد: ١٦ شماره مقاله:٦٢١٧ |
تِهْران، پايتخت و بزرگترين شهر ايران، نيز استان و شهرستاني به همين نام در شمال
مرکزي ايران.
فهرست: صفحه
I. جغرافيا ٤٥٨
شهر تهران ٤٥٨
استان تهران ٤٦١
شهرستان تهران ٤٦٥
.II تاريخ (از آغاز تا دور? قاجاريه) ٤٦٧
.III جغرافياي تاريخي و تاريخ (از قاجاريه تا امروز) ٤٧٥
مقدمه ٤٧٥ تهران در دوران قاجاريه ٤٧٦
١. در آغاز قاجاريه ٤٧٦
٢. در دور? فتحعليشاه ٤٧٧
٣. در دور? محمدشاه ٤٨٠
٤. در دور? ناصرالدينشاه ٤٨٢
٥. در دور? مظفرالدينشاه ٤٨٧
٦. در دور? محمدعلي شاه ٤٩٠
٧. در دور? احمدشاه ٤٩١ تهران در دوران پهلوي ٤٩٦
١. در دور? رضاشاه ٤٩٦
٢. در دور? محمدرضا شاه ٤٩٧ تهران پس از انقلاب اسلامي ٥٠٠
.IV ساختار اجتماعي ٥٠٢
شکلگيري جامع? شهري ٥٠٢ فرايند تحول و گسترش ٥٠٤
گذار از سنت به تجدد ٥٠٦
V. گروههاي اجتماعي و ديني ٥١١
ترکيب طبقاتي جامعه ٥١١ جامع? زنان ٥١٤ گروههاي شغلي ـ صنفي ٥١٦ گروههاي ديني ٥١٨
وضعيت اجتماعي گروههاي ديني ٥٢٢
لوطيهاي محله ٥٢٣ نظام احراز هويت ٥٢٥
.VI نظام شهرداري و شهرباني ٥٢٧
مقدمه ٥٢٧
احتسابيه ٥٢٧ بلديه ٥٢٨
محاکم ٥٢٩
نظميه ٥٣٠ ناحيهبندي شهر ٥٣٢ جمعيت ٥٣٦ نامگذاريها ٥٣٦
.VII نظام آموزشي و فرهنگ تفريح ٥٣٧
مقدمه ٥٣٧ آموزش سنتي ٥٣٧ مدارس علمي ـ ديني ٥٣٨ اصلاح نظام سنتي ٥٣٨ آموزش نوين
٥٣٩ فرهنگ تفريح ٥٤١
.VIII علوم ديني ٥٤٦
سدههاي متقدم و ميانه ٥٤٦ عصر صفويه، افشاريه و زنديه ٥٤٧ دور? متقدم قاجار ٥٤٨
عصر ناصري ٥٤٩ دور? متأخر قاجار ٥٥١
.IX حوز? فلسفي تهران ٥٥٤
.X تهران مجلاي هنر ٥٥٦
نگاهي کلي ٥٥٦ موسيقي شفاهي و تقليدي ٥٥٧ نگارگري (در دور? قاجار) ٥٦٠ آموزش نوين
٥٦٣ نمايش و تئاتر ٥٦٣ عکاسي ٥٦٩ سينما ٥٧١
.XI موسيقي ٥٧٣
١. محيط حرفهاي ٥٧٣
٢. محيط غيرحرفهاي ٥٧٤
.XII گويش تهراني ٥٧٥
پيشينه ٥٧٥ موقعيت کنوني ٥٧٦ ويژگيهاي زبانشناختي ٥٧٧
.XIII ادبيات ٥٧٩
بخش اول ـ تهران وابسته به ري ٥٧٩
بخش دوم ـ تهران مستقل ٥٨١
١. تهران دارالخلافه ٥٨١
الف ـ شعر ٥٨٢
ب ـ نثر ٥٨٣
٢. تهران مشروطه ٥٨٤
الف ـ شعر ٥٨٥
ب ـ نثر ٥٩٠
.I جغرافيا
شهر تهران: اين شهـر با حـدود ٩٠٠ کمـ ٢ مسـاحت، ميان °٥١ و ´٢ تا °٥١ و ´٣٦ طول
شرقي و °٣٥ و ´٣٤ عرض شمالي در شماليترين فرونشستهاي ايران مرکزي، در دامنههاي
جنوبي ديوار? البرز مرکزي در گستر? دشت ري ـ تهران تا جايي که عوارض طبيعي اجازه
ميدهد، به سمت شمال و جنوب و شرق و غرب گسترش يافته است ( اطلس کامل...، ١٢؛
محموديان، ٦٥، ٦٧، ٧١؛ فرهنگ...، ٣٨/٨١).
در ١٣٥٩ش، شهر تهران داراي ٥١٥ کمـ ٢ مساحت بود، اما با رشد کالبدي آن، در ١٣٧٥ش
قسمتهايي از شهرستانهاي مجاور، يعني ري، شميرانات و اسلامشهر به آن افزوده شد
( اطلس کلانشهر...، ٤٥؛ محموديان، ٦٥). از نظر تقسيمات اداري شهر تهران به ٢٢
منطقه و ١١٢ ناحي? شهرداري تقسيم شده است (همانجا؛ اطلس کلانشهر، ٤٥، ٤٨).
کلانشهر تهران نهتنها از نظر اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي توسعه يافته، بلکه از نظر
جمعيت نيز رشد قابل توجهي کرده است (همان، ٧٩). جمعيت شهر تهران (محدود? مناطق ٢٢
گانه شهرداري تهران) در ١٣٨٥ش، ٥٢٠،٧٩٧‘٧ تن بوده است («درگاه...»، بش ). اما در
هر سال جمعيت قابل توجهي از نواحي مختلف ايران، بهويژه از روستاها به تهران مهاجرت
ميکنند. اين جمعيت نيز تا سرشماري بعدي جمعيت پنهان است و به شمار نميآيد. در
فاصل? سرشماري سالهاي ١٣٧٥ش-١٣٨٥ش، ٠٠٠،٠٣٨،١ تن به جمعيت تهران افزوده شده است.
توزيع جمعيت در شهر تهران بسيار نامتعادل است. تراکم جمعيت در جنوب شهر بسيار بيشتر
از شمال شهر است. با اينکه جنوب شهر تراکم بيشتري دارد، اما تضاد واقعي بين شمال و
جنوب شهر به چشم نميخورد ( اطلس کلانشهر، همانجا).
تهران بزرگترين محل تمرکز و تراکم فعاليتهاي اقتصادي در ايران است (مدنيپور،
١٠٠). اقتصاد اين شهر تا حدود زيادي برپاي? مديريت اقتصاد ملي استوار است (همانجا؛
اطلس کلانشهر، ١٢٩). از لحاظ اينکه وزارتخانهها و سازمانهاي دولتي در تهران
متمرکزند، بسياري از افراد شاغل در اين شهر در بخشهاي مختلف اداري به فعاليت
ميپردازند (همان، ١٢٨-١٢٩؛ مدنيپور، ٩٣). تقريباً نيمي از جمعيت شاغل در تهران در
استخدام بخشهاي دولتي و يا حقوقبگير هستند. در ١٣٧٥ش ٨/٩٦? از جمعيت شاغل شهر
تهران در بخشهاي اداري، تجارتي، خدماتي، توليدات صنعتي و صنايع دستي فعاليت داشتند.
به اين ترتيب، بخش کشاورزي و دامداري کاملاً در حاشي? فعاليتهاي اقتصادي قرار گرفته
است ( اطلس کلانشهر، ١٢٨). افزون بر آنکه در تهران جمعيت گستردهاي در بخشهاي
اداري شاغلاند، اين شهر يکي از کانونهاي مهم صنعتي ايران نيز به شمار ميرود.
صنايع مهم در شهر تهران به ترتيب اهميت، شامل ماشينآلات و تجهيزات فلزي، صنايع
غذايي، شيميايي، چوب، معدن، کاغذ و فلزات پايه است (همان، ١٢٨-١٢٩؛ مدنيپور، ٩٣،
٩٤).
بخشهاي تجارتي و خدماتي نيز در اين شهر از رونق قابل ملاحظهاي برخوردار است. تشکيل
بازار ملي در تهران فرصتي مناسب براي آن به وجود آورده است تا سرمايه و نيروي کار
را به خود جلب کند (همو، ١٠٠). جمعيت شاغل شهر تهران در بخش خدمات فعاليت ميکنند.
بيشترين سهم اشتغال در بخش خدمات مربوط به خدمات عمومي، اجتماعي و خصوصي است و
بيشتر مؤسسههاي بخش خدمات، به تجارت و تهي? مواد غذايي ميپردازند که غالباً
واحدهاي خردهفروشياند (همو، ٩٠، ٩٦-٩٧). بقي? نيروي کار در شهر تهران در بخش
صنايع فعاليت ميکنند (همو، ٩٠). جمعيت شاغل در بخش صنعت بيشتر در حوم? جنوبي تهران
متمرکز شدهاند ( اطلس کلانشهر، ١٣٠). افزايش بسيار سريع سطح تحصيلات زنان، موجب
تغييراتي در جامعهشناسي و جغرافياي اجتماعي کلانشهر تهران شده است؛ از اينرو،
جمعيت زنان شاغل در شهر تهران دو برابر ديگر نقاط استان تهران است (همان، ١٢٩).
سيماي طبيعي شهر تهران از شمال به رشته کوههاي البرز، از شرق و جنوب شرقي به کوههاي
منفرد سهپايه، هزار درّه، سرخهحصار و بيبي شهربانو، از غرب به رودخان? کن، و از
جنوب و جنوب غربي به دشت ورامين و دشت شهريار محدود است. ارتفاعات واقع در شمال،
شرق و جنوب شرقي سبب شده است که تهران از آن قسمتها کمتر گسترش يابد (محموديان،
٧١-٧٩).
شهر تهران از لحاظ ناهمواريهاي طبيعي به دو ناحي? کوهپايهاي و دشتي تقسيم ميشود.
از کوهپايههاي البرز تا جنوب شهر ري تپههاي کوچک و بزرگ متعددي وجود دارند. به
همين سبب، گاه منطقهاي شکل گرفته بر تپهاي بلند به چشم ميخورد و گاه بناهاي آن
در زمينهاي هموار بنا شده است (تکميل همايون، ١٩-٢٠). بلنديهاي مهم کوهپايهاي شمال
تهران، شامل بلنديهاي « سعادتآباد ـ شمال تجريش ـ دزاشيب»، بلنديهاي «طرشت ـ
عباسآباد» و بلنديهاي «ارمنيه ـ شيان ـ کوثر» است که تپههاي محموديه، ال?هيه،
قيطريه و فرمانيه را دربر ميگيرد (محموديان، ٧٨-٧٩). ناحيههاي هموار تهران که
بيشترين قسمتهاي شهر را فراگرفته، دشت ري ـ تهران و دشت تهران است (همو، ٧٩). دشت
تهران که بخش وسيعي از آن و يا نزديک به تمامي آن در گستر? شهر تهران قرار دارد،
حاصل فرسايش رشته کوههاي جنوبي البرز است (همو، ١١٩-١٢٠). گستر? کنوني تهران از
ارتفاع حدود ٩٠٠ تا ٨٠٠‘١ متري از سطح دريا امتداد يافته است. اين ارتفاع از شمال
به جنوب کاهش مييابد. ارتفاع در ميدان تجريش در شمال شهر حدود ٣٠٠‘١ متر و در
ميدان راهآهن در جنوب شهر که ١٥ کمـ پايينتر است ١٠٠،١ متر است يعني در هر کمـ
٥/١٣ متر از ارتفاع زمين کاسته ميشود ( استخوانبندي...، ٢/٥).
بررسيهاي زمينشناسيِ صورت گرفته بيانگر آن است که شهر تهران روي چندين گسل، از
جمله گسلهاي شمال تهران، مشا، نياوران، شيان و کوثر، شمال ري، جنوب ري، کهريزک،
پارچين، دارآباد، عباسآباد، نارمک، قصر فيروزه و جز آنها قرار دارد. با گسترش فضاي
شهر تهران، ساختوسازهايي در حريم و يا روي گسلهاي بزرگ و لرزهخيز شهر صورت گرفته
است. افزون بر آن، دشت تهران و شهر ري داراي شکستگيهاي کوچک فراواني است که ممکن
است به هنگام لرزش گسلهاي بزرگ، دچار لغزش و جابهجايي شوند. با بررسي
زمينلرزههاي روي داده در گستر? تهران و پيرامون آن، زلزلههايي به بزرگي ٧/٧ درج?
ريشتر را ميتوان يافت. همچنين بررسيها نشان ميدهد که گسلهاي مشا در ارتفاعات
البرز و گسل گرمسار فعاليت بيشتري داشتهاند. رخ ندادن زمينلرزهاي شديد در راستاي
گسلهاي شمال تهران، جنوب ري و کهريزک در سد? اخير، خطر رويداد زمينلرزهاي بزرگ در
راستاي اين گسلها را افزايش داده است (محموديان، ٨٠-٨٤).
شهر تهران در اقليم خشک معتدل ناحي? خشک سرد و مديترانهاي قرار گرفته است. اما
اختلاف ارتفاع ميان نقاط مسکوني و مرتفع شمالي و کم ارتفاع جنوبي و همچنين گسترش
کالبدي فضاي شهري و فعاليتهاي انساني اثرات مهمي بر آب و هواي اين شهر گذاشته، و
موجب تغييرات اقليمي در چند ده? گذشته شده است. کاهش بارش برف، افزايش گرماي
تابستان و وارونگي١ هوا در فصلهاي پاييز و زمستان زمينهاي جديد از آب و هواي شهري
را براي تهران فراهم ساخته است (همو، ٩١). وسعت و گسترش جغرافيايي و ارتفاع نسبي
باعث تغييرات و پراکندگي مکاني دما در سطح شهر ميشود، به گونهاي که بخشهاي مرکزي
و شرقي شهر گرمتر از قسمتهاي غربي است، همچنين شمال شهر (شميران) به دليل ارتفاع
بيشتر خنکتر از ديگر نقاط شهر است. به سبب بافت نامتراکم، وجود باغهاي کهن و
پارکها، فضاي سبز حاشي? بزرگراهها و کم بودن فعاليتهاي صنعتي در شمال شهر، هواي اين
قسمتها به طور متوسط °٢ تا °٣ سانتيگراد خنکتر از قسمتهاي جنوبي شهر است (همو،
٩٣). مرداد گرمترين ماه و دي سردترين ماه سال در تهران است؛ به طوريکه دماي هوا
در مرداد به °٣٠ سانتيگراد و يا بيشتر، و حتى گاهي به °٤٣ نيز ميرسد، در دي ماه
دماي هوا به صفر درج? سانتيگراد و حتى کمتر از آن نيز کاهش مييابد (همانجا).
جريانهاي هوايي که در محدود? شهر تهران ميوزند عبارتاند از:
١. باد محلي نسيم توچال: با سرد شدن سريع رشته کوه البرز در شبها کانون پرفشار محلي
روي کوه توچال شکل ميگيرد و اين جريان سرد به دليل سنگيني و فشار زياد به سمت
پايين کوه روان ميشود؛ بدينترتيب، شبها نسيم ملايمي از سمت شمال به درون شهر
ميوزد.
٢. بادهاي منطقهاي جنوبي و جنوب شرقي: اين بادها در ماههاي گرم سال از سمت دشت
کوير و چالههاي مرکزي ايران ميوزند.
١. inversion
٣. بادهاي غربي: اين بادها از جمله بادهاي سيارهاي هستند که در تمام طول سال
کمابيش شهر تهران را تحت تأثير قرار ميدهند و ميتوان از آنها با عنوان باد غالب
نام برد (جغرافياي
کامل...، ١/٤٧٤؛ محموديان، ١٠٣-١٠٤). وزش باد غالب از سمت
غرب باعث ميشود که غرب شهر همواره در معرض هواي تميزتر قرارگيرد. اين باد دود و
آلودگي نواحي صنعتي غرب (محور صنعتي تهران ـ کرج) را به همراه ميآورد. وزش شديد
اين باد ميتواند هواي آلوده را از شهر تهران بيرون ببرد (جغرافياي استان...، ٩).
دماي شهر بر حجم و نوع بارشها تأثيرگذار است و در مجموع در سالهاي اخير از حجم
بارشهاي تهران نسبت به دورههاي گذشته کاسته شده است؛ اما همچنان در برخي مناطق
رگبارهاي کوتاهمدت و بارشهاي ناشي از صعود تودههاي گرم و مرطوب صورت ميگيرد که
تحت تأثير ويژگيهاي خرده اقليمي شهر است. بر اثر گرما نوع بارشها تغيير ميکند؛ به
همين دليل از حجم بارشهاي برفي، بهويژه در سالهاي اخير کاسته شده است. در بيشتر
سالها فصل زمستان ٥٠? از حجم کل ريزشهاي سالانه را تأمين ميکند. اسفند
پربارانترين ماه سال است که با ميانگين بارندگي ٥٠ تا ٨٠ ميليمتر، حدود ٢٠? از
بارش سالانه در آن صورت ميگيرد و تابستان کمبارانترين فصل و شهريور خشکترين ماه
سال است. ميانگين بارش سالان? شهر از حداقل ٢٤٦ ميليمتر در بخشهاي جنوبي و مرکزي
شهر تا ٤٢٠ ميليمتر در نقاط شمالي متفاوت است (محموديان، ٩٥-٩٧).
آلودگيهاي زيستمحيطي مانند آلودگي آب، هوا، خاک و آلودگي صوتي شهر تهران را به يکي
از آلودهترين شهرهاي جهان بدل ساخته است. استفاد? بيرويه از وسايل نقلي? موتوري و
افزايش آن، مصرف سوختهاي فسيلي در کارخانهها، کارگاههاي صنعتي و توليدي و در
خانهها از عوامل مهم آلودگي هوا به شمار ميآيند. افزون بر اينها، فشار زياد جوي
در زمستانها، پديد? وارونگي هوا در اغلب روزهاي سال، اثر محصورکنند? کوهها (وجود
ديوار? کوهها در شمال و شرق) و ارتفاع زياد تهران در آلودگي اين شهر مؤثر است.
بيشتر بادهاي تهران از سويي ميوزند (غرب، جنوب و جنوب شرق) که محل استقرار صنايع
است. اين بادها به جاي پاک کردن هوا ممکن است هوا را بيش از پيش آلوده کنند
(مدنيپور، ٢١٧، ٢١٩؛ واحدي، ١٦٧-١٦٩؛ بهرام سلطاني، ٧٢-٧٥؛ محموديان، ٣١٩).
ميزان آلودگي هواي شمال و جنوب شهر متفاوت است. موقعيت مکاني، ارتفاع شهر و بادهاي
کوهستاني ميزان آلودگي را در شمال شهر کاهش ميدهند و فاصلهاي نسبتاً امنتر با
دوده و غبار ايجاد ميکنند، اما منطقههاي مرکزي و جنوبي شهر در نتيج? تراکم زياد
مناطق مسکوني و تمرکز فعاليتهاي تجارتي و صنعتي از آلودهترين مناطق هستند
(مدنيپور، ٢١٩). براي مبارزه با آلودگي هوا اقداماتي صورت گرفته است. بردن صنايع
آلاينده به خارج از شعاع ١٢٠ کيلومتري تهران، احداث بوستانها در داخل شهر، طرحهاي
عمد? درختکاري در غرب و جنوب شهر، و گازسوز کردن اتومبيلها ميتواند در کاهش آلودگي
شهر مؤثر باشد (همو، ٢٢٠). از آنجا که تهران فاقد سيستم جمعآوري و تصفي? فاضلاب
مناسب است و چاههاي فاضلاب اصليترين شکل دفع فاضلاب هستند، اين امر باعث آلودگي و
بالا آمدن سطح سفرههاي آب زيرزميني در جنوب شهر شده است که ضمن آسيب رساندن به
بناها، محيط زيست، و فعاليتهاي کشاورزي، باتلاقهايي در قرچک و ورامين در جنوب شهر
تهران به وجود آورده، و باعث آلودگي و شوري خاک شده، و آن نواحي را غيرقابل کشت
کرده است (همو، ٢٢٠-٢٢٢؛ به آذين، ١١٧-١١٨).
رودخانههاي دربند (جعفرآباد)، حصارک (کن)، درکه، گلابدره، دارآباد و فرحزاد
رودخانههايي کوچک و عموماً کمآب و فصلياند که در فضاي شهر تهران جريان دارند.
اين رودخانهها به دليل اختلاف ارتفاع نسبي زياد، داراي بستري با شيب تندند. آب
نفوذيافته در حوض? آبخيز اين رودخانهها در تأمين آب آشاميدني شهر تهران نقشي
ندارد و براي آبياري باغهاي روستاهاي اطراف شهر کاربرد دارند و باعث سرسبزي درههاي
شمال شهر ميشوند. باقي ماند? آب اين رودخانهها به مسيلهاي درون شهر وارد ميشوند
و از راه کانالها و مسيرهاي طراحيشده با فاضلاب و پسابهاي شهري مخلوط شده، به خارج
از شهر انتقال مييابند. با اين حال در مطالع? طرح درازمدت آب تهران، آب اين
رودخانهها نيز به مثاب? منابع مستعد تأمين آب شهر در نظر گرفته شده، و براي ايجاد
سدهايي کوچک در مسير شماري از آنها برنامههايي طراحي شده است (محموديان، ١١٥-١١٩).
بخش اعظم منابع آب مصرفي شهر تهران از آبهاي سطحي تشکيل ميشود. رودخانههاي کرج،
جاجرود، لار و طالقان از مهمترين منابع تأمين آب مصرفي تهران است. سدهاي اميرکبير،
لتيان، لار و طالقان که بر روي اين رودخانهها بسته شدهاند، در تنظيم و تقسيم آب
اين رودخانهها نقشي مؤثر دارند (جغرافياي استان، ٢٣-٢٥؛ محموديان، ١١١-١١٥؛ اطلس
کلانشهر، ٢٩-٣٠). براي تأمين آب مصرفي مردم تهران افزون بر آبهاي سطحي، از
سفرههاي آب زيرزميني نيز استفاده ميشود. براي اين کار بيش از هزار حلقه چاه عميق
و نيمهعميق حفر شده است که به طور مداوم آبهاي زيرزميني را تخليه ميکند و به
کانالهاي سطحي و جويها روان ميسازد که يا براي تأمين آب آشاميدني مردم شهر تهران و
يا براي آبياري فضاي سبز مورد استفاده قرار ميگيرد (جغرافياي استان، ٢٥-٢٦؛
محموديان، ١٢٠). آب تأمينشده براي مصرف شهر از رودخانهها و چاهها به
تصفيهخانهها هدايت ميگردد. شهر تهران داراي ٥ تصفيهخانه است: تصفيهخان? شمار?
١ (جلاليه)، تصفيهخان? شمار? ٢ (کن)، تصفيهخانههاي شمار? ٣ و ٤ (تهران پارس)، و
تصفيهخان? شمار? ٥ (مينيسيتي). بعد از آنکه آب تصفيهشده در مخازن ذخيره شد، وارد
شبک? توزيع ميشود، آب آشاميدني شهر تهران يکي از بهترين و گواراترين آبهاي
آشاميدني جهان به شمار ميآيد (شرکت...، بش ).
مآخذ: استخوانبندي شهر تهران، به کوشش مليحه حميدي و رضا سيروس صبري، تهران،
١٣٧٦ش؛ اطلس کامل تهران، به کوشش سعيد بختياري، تهران، ١٣٨٥ش؛ اطلس کلانشهر تهران،
مرکز اطلاعات جغرافيايي شهر تهران، تهران، ١٣٨٤ش؛ بهآذين، داريوش، «مسائل
زيستمحيطي در روند توسع? تهران»، تهران، ١٣٧٣ش، ج ٤؛ بهرام سلطاني، کامبيز،
«اندازهگيري آلودگي هواي تهران»، آبادي، تهران، ١٣٧٣ش، س ٣، شم ١٢؛ تکميل همايون،
ناصر، تهران، تهران، ١٣٨٢ش؛ جغرافياي استان تهران، وزارت آموزش و پرورش، تهران،
١٣٨٢ش؛ جغرافياي کامل ايران، به کوشش عبدالرضا فرجي، تهران، ١٣٦٦ش؛ «درگاه ملي
آمار» (نک : مل ، SCI)؛ شرکت آب و فاضلاب شهر تهران (نک : مل ، TWW )؛ فرهنگ
جغرافيايي آباديهاي ايران، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٧٠ش؛ محموديان،
علياکبر، نگاهي به تهران از آغاز تاکنون، به کوشش هوشنگ قاسمي و ديگران، تهران،
١٣٨٤ش؛ مدنيپور، علي، تهران ظهور يک کلان شهر، ترجم? حميد زرآزوند، تهران، ١٣٨١ش؛
واحدي، محمد، «تهران و مسائل زيست محيطي»، خلاص? مقالات سمينار تداوم حيات در بافت
قديمي شهرهاي ايران، به کوشش اصغر محمد مرادي، تهران، ١٣٧٢ش؛ نيز:
SCI, www.sci.org.ir/portal/faces/public/census٨٥/natayej; TWW, www.
tww.tpww.co.ir/?i=DzAEMwNkUWVTY١dn.
شيوا جعفري
استان تهران: اين استان با حدود ١٩٥،١٩ کمـ ٢ وسعت حدود ٢/١? از مساحت ايران را
دربرگرفته است و از اين لحاظ بيست و چهارمين استان و با ٨٥٨،٢٨١،١٣ تن جمعيت
(١٣٨٥ش) پرجمعيتترين استان در ميان استانهاي ٣٠ گان? ايران به شمار ميآيد
(«درگاه...»، بش ). استان تهران در غرب دشت کوير و دامنههاي جنوبي رشته
کوههاي البرز مرکزي واقع شده، و از شمال به استان مازندران، از غرب به استان قزوين،
از جنوب به استانهاي قم و مرکزي، و از شرق به استان سمنان محدود است
( اطلس گيتاشناسي...، ٩٥؛ اطلس راهنما...، بش ). برپاي? تقسيمات کشوري ١٣٨٥ش،
استان تهران به ١٣ شهرستان به نامهاي اسلامشهر، پاکدشت، تهران، دماوند، رباط
کريم، ري، ساوجبلاغ، نظرآباد، شميرانات، شهريار، فيروزکوه، کرج و ورامين، و ٢٥ بخش
و ٥٥ شهر به مرکزيت شهر تهران تقسيم ميگردد ( نشريه...، بش ).
ناهمواريها: اراضي استان تهران از لحاظ ناهمواريها به ٣ ناحي? کوهستاني، پايکوهي و
ناحي? پست و هموار (دشت) تقسيم ميشود و ارتفاع زمين در آن از شمال به جنوب به صورت
چشمگيري کاهش مييابد، به گونهاي که ميان بلندترين نقاط مرتفع استان تا پايينترين
حدود ٣ هزار متر اختلاف سطح وجود دارد. ناحي? کوهستاني استان تهران، جزئي از البرز
مرکزي است که سراسر بخشهاي شمالي اين استان را فرا گرفته است و بيش از ٥٠٠،١ متر از
سطح دريا بلندي دارد. ديوارههاي جنوبي البرز مرکزي کاملاً در استان تهران قرار
گرفته، ولي قل? دماوند که در بخشي از ديوار? مياني البرز مرکزي قرار دارد، در استان
مازندران واقع است. ناحي? کوهستاني استان تهران از لحاظ جذب جمعيت اهميت چنداني
ندارد، اما وجود آن از نظر تأمين آب و تعديل درج? حرارت، براي نواحي کوهپايهاي و
دشتهاي استان در فصول گرم و خشک اهميت بسيار دارد (جغرافياي استان...، ٥، ٨).
کوههاي وِلدِر بالدِر (٢٥٣،٤ متر)، خَرسَرک (٢٤٣،٤ متر) و پالون گردن (٢٠٣،٤ متر)
در محدود? بخش رودبار قصران از توابع شميرانات، کهار بزرگ (٠١٥،٤ متر) واقع در
دهستان آدران از توابع شهرستان کرج، سيکزو (١٠٠،٤ متر)، در محدود? دهستان برغان از
توابع شهرستان ساوجبلاغ، و قرهداغ (٠٧٢،٤ متر) در دهستان ابرشيوه از توابع شهرستان
دماوند از بلندترين کوههاي استان تهران به شمار ميآيند ( فرهنگ جغرافيايي
کوهها...، ٤/ جم ). افزون بر اين کوههاي بلند واقع در شمال استان، کوههايي
پراکنده و کمارتفاع در جنوب و شرق دشت تهران وجود دارد که کوههاي حسنآباد و نمک
در جنوب، بيبيشهربانو و القادر در جنوب شرقي، و بلنديهاي قصر فيروزه در شرقِ دشت
تهران از آن جملهاند. ارتفاعات کوه قوچ، در جنوب رودخان? دماوند از ديگر کوههاي
پراکند? جنوب البرز در استان تهران است (جغرافياي کامل، ١/٤٧٢).
ناحي? کوهپايهاي استان تهران که عمدتاً شامل دامنههاي جنوبي آن بخش از البرز
مرکزي است که در اين استان واقع است، به سبب وجود مخروط افکنههاي متعدد، محل
مناسبي براي ايجاد سکونتگاههاي روستايي و شهري شده است؛ از اينرو شهرها و
روستاهايي بسيار در اين ناحيه وجود دارد. وجود رسوبات دانه درشت و دانهريز در اين
مخروط افکنهها موجب نفوذ آب به لايههاي زيرين زمين و تشکيل سفرههاي زيرزميني شده
است و ميتواند آب کشاورزي و آشاميدني مورد نياز مردم اين نواحي را تأمين کند
(جغرافياي استان، ٦). ناحي? پست و هموار استان تهران بخشي از نوار طولاني دشتهاي
جنوبي کوهپايههاي البرز مرکزي است که از دشت هشتگرد در غرب آغاز شده، و تا دشت
ورامين در شرق ادامه مييابد. اين دشت به طورکلي از رسوبات سيلابي و آبرفتهاي
رودخانهاي کوهپايههاي جنوبي البرز تشکيل شده است و از شمال به کوهپايههاي دامن?
جنوبي البرز مرکزي، و از جنوب به شورهزارهاي حاشي? دشت کوير محدود است (جغرافياي
کامل، ١/٤٧٢-٤٧٣).
پوشش گياهي در استان تهران متأثر از آب و هوا، وضعيت ناهمواريها، نوع خاک و منابع
آبي در هر منطقه است. در مناطق شمالي استان به سبب بارش بيشتر، پوشش گياهي مناسبي
به صورت مراتع بهاري و تابستاني وجود دارد. جنگلهاي طبيعي با حدود تخميني ٣٨ هزار
هکتار نيز در اين منطقه به صورت پراکنده ديده ميشود. در ارتفاعات بيش از ٥٠٠،٤ متر
به سبب وضعيت سخت ناشي از طولاني بودن فصل سرما، ضخامت بسيار ناچيز خاک و شيب تند
دامنهها، پوشش گياهيْ بسيار محدود است. در مناطق کمارتفاع و خشک جنوب استان با
توجه به ميزان بارش کم و شوري زمين و آب، درختچهها و بوتههاي شورپسند و مقاوم در
برابر کمآبي و خشکي هوا مانند خارشتر، گز و اِشلُن ميرويند. افزون بر اينها در
استان تهران حدود ٣٥٠،٩ هکتار جنگلهاي دستکاشت (پارک جنگلي) براي تلطيف هوا،
جلوگيري از توسع? شهرها، جلوگيري از فرسايش خاک و ايجاد گردشگاه، کاشته شده است که
درختان اين پارکها عمدتاً کاج،اقاقيا و زبان گنجشک است (جغرافياي استان، ٢٨، ٣١).
آب و هوا: استان تهران به سبب موقعيت ويژ? جغرافيايي از دو نوع آب و هواي متفاوت
برخوردار است: يکي آب و هواي معتدل کوهستاني در نواحي مرتفع، و ديگري آب و هواي
نيمه صحرايي با ويژگيهاي خاص آن در دشتها و نواحي پست استان. ٣ عامل جغرافياييِ
رشته کوههاي البرز در شمال، وزش بادهاي بارانزاي غربي، و دشت کوير در جنوب استان
در ساختار کلي آب و هواي استان تهران نقش مؤثري دارند. از اين عوامل دو عامل کوير و
بادهاي بارانزاي غربي به صورت توسعه يافته و محسوستري آب و هواي اين استان را تحت
تأثير قرار ميدهند و کوههاي البرز نقش تعديل کنند? آب و هوا در مناطق کوهپايهاي
را ايفا ميکند و با اختلاف ارتفاعي که با دشتهاي جنوبي دارد. به جريانات هوايي
ميان کوه و دشت دامن ميزند.
دما در استان تهران با کاهش ارتفاع از شمال به جنوب افزايش مييابد و از ميزان
بارندگي نيز کاسته ميشود. ميانگين بارش در کوههاي بخش شمالي استان به بيش از ٥٠٠
ميليمتر و در حوالي درياچ? نمک در جنوب استان به حدود ١٠٠ ميليمتر در سال ميرسد.
فصل بارندگي در استان تهران از مهر تا اسفندماه است. ميزان بارندگي در دي ماه به
حداکثر ميرسد، ولي در اوايل بهار کم است و معمولاً در ماههاي مرداد و شهريور باران
نميبارد. گرمترين ماههاي سال خرداد، تير و مرداد، و سردترين آن، آذر، دي و بهمن
است.
عوامل مؤثر در آب و هواي استان تهران عبارتاند از: کوير به عنوان عامل منفي که به
سبب آن گرما و خشکي هوا، همراه با گرد و غبار به هر سو پراکنده ميشود، و بادهاي
غربي و کوههاي البرز که از عوامل مثبت و تعديل کنند? آب و هوا به شمار ميآيند. با
اين همه، ميزان نفوذ بادهاي غربي و اثر ارتفاع کوههاي شمالي استان، بدان پايه نيست
که اثرات آب و هوايي کوير را خنثى سازد (همان، ٩؛ جغرافياي کامل، ١/٤٧٣).
چگونگي وزش بادهاي استان تهران با موقعيت جغرافيايي و چهر? کلي عوارض آن، ارتباط
نزديکي دارد؛ جريانات عمومي هوا در اين استان تابع بادهاي غربي است. امتداد عمومي
اين جريانات با جهت کلي کوههاي البرز تقريباً موازي است و به همين سبب تأثير اين
کوهها بيشتر به صورت کاهش سرعت متوسط باد در درهها و کوهپايههاي جنوبي ظاهر
ميگردد. پيشروي دامنههاي جنوبي ارتفاعات شرق کرج سبب انحراف وزشهاي سطحي اين
جريانات به سوي برخي از قسمتهاي دشتهاي جنوبي مانند شهريار ميشود و افزايش نسبي
سرعت باد را در اين نقاط پديد ميآورد (همان، ١/٤٧٤).
رودخانهها: از رشته کوههاي بلند و پر برف البرز رودخانههاي دائمي و فصلي چندي
سرچشمه ميگيرند که اراضي استان تهران را آبياري ميکنند؛ مهمترين آنها عبارت است
از:
١. رودخان? کـرج: اين رودخانـه با ٢٤٥ کمـ درازا و حوض? آبريزي به وسعت بيش از ٥
هزار کمـ ٢ از مهمترين و پرآبترين رودخانههاي دامنههاي جنوبي البرز مرکزي به
شمار ميآيد. سرشاخههاي اين رودخانه به نامهاي ولايت رود (گاجره) و وارنگه از
کوههاي البرز مياني و رشتهکوه پالون گردن واقع در شمال تهران و شمال شرقي کرج
سرچشمه ميگيرند. اين سرشاخهها در ٣ کيلومتري شرق گچسر به هم ميپيوندند و رودخان?
کرج را تشکيل ميدهند. اين رود پس از گذشتن از گچسر ريزابههاي چندي مانند کهنهده،
گشنارود، شهرستانک، لانيز وکياسر را دريافت کرده، سپس وارد درياچ? سد کرج
(اميرکبير) ميگردد و پس از خروج از سد کرج و دريافت ريزابههاي ديگري مانند ارنگه
و کُندر از ميان شهر کرج ميگذرد و به جنوب شرقي تغيير مسير ميدهد و از بستر
کوهستاني خارج شده، وارد جلگ? کرج و شهريار ميگردد و در آنجا در بستري که ژرفاي آن
٦ تا ٨ متر از زمين پيرامون ژرفتر است، جريان مييابد و در حوالي شريفآباد ورامين
با رودخان? جاجرود به هم پيوسته، به نام رودخان? بندعليخان و سپس جاجرود به سوي
درياچ? نمک جريان مييابد و به آنجا ميريزد (افشين، ٢/٤٨٩-٤٩٠، ٤٩٩، ٥٠٠؛ فرهنگ
جغرافيايي رودها...، ٣/٣٢).
٢. رودخانـ? جاجرود: اين رودخانه به درازاي حدود ١٤٠ کمـ و حوض? آبريزي به وسعت
٨٠٠،٢ کمـ از کوههاي کلون بستک در نزديکي گرمابدر سرچشمه ميگيرد و تا اوشان در
مسيري شمال به جنوب جريان مييابد. در اين محل رودخان? آهار به آن ميپيوندد و سپس
وارد درياچ? سد لتيان ميگردد و پس از خروج از سد در همان مسير جنوب، جريان مييابد
و از روستاي جاجرود ميگذرد و در محل يوردشاه، آب رودخان? دماوند را دريافت ميکند
و سپس وارد جلگ? پارچينِ ورامين شده، در آنجا با زهکشيهاي به عمل آمده به شعبات
فراواني تقسيم ميشود و زمينهاي کشاورزي آنجا را آبياري ميکند؛ شاخ? اصلي آن در
جنوب خاوري شريفآباد ورامين با رودخان? کرج تلاقي کرده، تا درياچ? نمک ادام? مسير
ميدهد (افشين، ٢/٤٩٠-٤٩١؛ بديعي، ١/١٦٧).
٣. رودخان? لار: اين رودخانه به درازاي ٧٠ کمـ و حوض?آبريزي به وسعت ٢٥٠‘١ کمـ ٢
از ارتفاعات پالونگردن و خرسنگ در شمال شرقي استان تهران سرچشمه ميگيرد و در جهت
جنوب شرقي جريان مييابد و در مسير خود ريزابههاي متعددي مانند سياه پلاس، ولي چاي
و آب چهل بره به آن ميپيوندد و در منطق? پلور وارد در? هراز ميشود و با رودخان?
پلور و لاسم تلاقي ميکند و از استان تهران خارج ميشود و به درياي خزر ميريزد. در
سالهاي اخير براي تأمين نياز روز افزون آب آشاميدني مردم شهر تهران و آبياري
زمينهاي کشاورزي شرق استان تهران، سدي بر روي اين رودخانه بسته شده است (افشين،
٢/٢٦٤؛ فرهنگ جغرافيايي رودها، ٢/٢١٩).
٤. طالقـان رود: اين رودخانه بـه درازاي ١٠٥ کمـ و حوض? آبريـزي به وسعت حـدود
٠٠٠،٢ کمـ ٢ از دامنههاي کوه کهار بزرگ واقع در ٣٤ کيلومتري شمال شهر کرج سرچشمه
ميگيرد و آبهاي منطق? وسيعي از ارتفاعات البرز شامل ارتفاعات تخت سليمان، کهار و
رشته کوه طالقان را جمعآوري کرده، در امتداد شرق به غرب در در? عميق طالقان جريان
مييابد. در منطق? طالقان سدي بر روي اين رودخانه بسته شده است تا افزون بر آبياري
دشتهاي پايين دست آن (دشت قزوين)، بخشي از آب آشاميدني مردم شهر تهران را نيز تأمين
نمايد. اين رود از استان تهران خارج ميشود و از شمال استان قزوين ميگذرد و به
رودخـان? شاهـرود ــ از شـاخابـههاي عمـده و مهـم سفيـد رود ــ ميريزد (افشين،
٢/١٢٩-١٣٠؛ جغرافياي استان، ٢٤).
٥. حبله رود: اين رودخانه به درازاي حدود ٢٤٠ کمـ و حوض? آبريزي به وسعت حدود
٥٠٠،٢١ کمـ ٢ از ارتفاعات شمال شرقي فيروزکوه سرچشمه ميگيرد و در ابتداي مسير
خود گورسفيد خوانده ميشود. اين رودخانه در شهر فيروزکوه با رودخان? ساواشي مخلوط
ميشود و به رودخان? فيروزکوه تغيير نام ميدهد و در حدود ١٥ کيلومتري جنوب غربي
شهر فيروزکوه در سيميندشت با رودخان? نمرود تلاقي ميکند و حبلهرود خوانده
ميشود؛ سپس در مسير خود آب رودخانههاي شاه بلاغي، دره درده و دليچاي را دريافت
کرده، از بنکوه ميگذرد و از استان تهران خارج شده، وارد دشت گرمسار در استان سمنان
ميشود. بخش عمدهاي از آب اين رودخانه به مصرف کشاورزي دشت گرمسار ميرسد و
فاضلاب آن در جنوب اين دشت با رودخان? گلو تلاقي ميکند و در ريگزارهاي شمال غربي
درياچ? نمک فرو ميريزد (افشين، ٢/٣٧٤-٣٧٥؛ فرهنگ جغرافيايي رودها، ٣/١٤٧؛ جعفري،
٢/١٩٩، ٢٠١).
اقتصاد: استان تهران بزرگترين قطب اقتصادي کشور است. موقعيت سياسي ـ اداري و
مرکزيت اين استان و واقع بودن آن در محل تقاطع شاهراههاي تجارتي که شرق و غرب و
شمال و جنوب کشور را به يکديگر متصل ميسازد و وجود مراکز علمي و فرهنگي، دانشگاهها
و مراکز آموزش عالي در استان که نقش ارزندهاي در تربيت نيروي انساني مورد نياز
بخشهاي مختلف اقتصادي را برعهده دارد، در کنار استعدادهاي فراوان طبيعي و جاذبههاي
اقتصادي، باعث شده است که بخش عمد? امکانات اقتصادي کشور در اين استان متمرکز گردد
(آيتالل?هي، بش ). حدود ٦٠? از نيروي کار استان تهران در بخش خدمات، ٣٤? در
بخش صنعت و ٣? نيز در بخش کشاورزي به کار مشغولاند (سالنام? آماري استان...، ١٢٣).
بيش از از واحدهاي توليد صنعتي کشور در استان تهران قرار دارد (برادران،
«موقعيت...»، بش ) و حدود ٣٣? از شاغلان کارگاههاي صنعتي از کل کشور در اين
واحدهاي صنعتي به کار اشتغال دارند (سالنام? آماري کشور، ٢٦٧). صنايع استان تهران
از لحاظ نوع توليدات به ٧ گروه تقسيم ميشوند:
١. صنايع غذايي: از جمله توليدات صنايع غذايي ميتوان به لبنيات پاستوريزه، روغن
نباتي، بيسکويت، شکلات، نان ماشيني، انواع نوشابه، قند و شکر، کنسرو و مربا و
فرآوردههاي گوشتي اشاره کرد.
٢. صنايع نساجي و چرمسازي: کارخانهها و گروههاي صنعتي بزرگي در اين زمينه در
استان تهران به فعاليت اشتغال دارند و افزون بر آنها بسياري از واحدهاي توليدي اين
دسته از صنايع به صورت کارگاههاي کوچک توليدي ، به ويژه در زمينههاي توليد کفش،
تريکو و پوشاک در اطراف محلهاي تجارتي و قديمي شهر تهران تمرکز يافتهاند.
٣. صنايع سلولزي: اين صنايع شامل مؤسسات صنعتي است که به توليد کاغذ، مقوا، کارتن،
کيسه و پاکت کاغذي، کاغذ ديواري، کاغذهاي بهداشتي و توليدات چوبي مانند نئوپان،
فيبر، کبريت و مداد ميپردازند.
٤. صنايع شيميايي و دارويي: اين صنايع شامل کارخانهها و کارگاههايي ميشود که به
توليد دارو و مواد بهداشتي، لاستيک و پلاستيک، رنگسازي، مواد شوينده، فراوردههاي
نفتي و سموم دفع آفات اشتغال دارند.
٥. صنايع کاني غيرفلزي: اين دسته از صنايع به تهيه و توليد مصالح ساختماني مانند
سيمان، آجر، سرويسهاي بهداشتي منزل و شيشه ميپردازند.
٦. صنايع فلزي: اين گروه از صنايع به توليد انواع خودروهاي سواري، وانت، مينيبوس و
اتوبوس، لوازم خانگي، لوله و پروفيل، در و پنجره و ساخت و توليد بسياري ديگر از
محصولات فلزي اشتغال دارند.
٧. صنايع برقي و الکترونيکي: اين گروه از صنايع به مونتاژ وسايل برقي و الکترونيکي،
توليد کابل و انواع لامپهاي روشنايي ميپردازند (جغرافياي کامل، ١/٥٢١-٥٢٣).
تجمع بسياري از واحدهاي توليدي صنعتي در استان تهران و استقرار پراکند? آنها در سطح
استان و بهويژه در اطراف شهر تهران، تأثيرات ويرانگري بر محيط زيست استان و شهر
تهران داشته است. به منظور کاهش آلودگيهاي زيست محيطي و انتقال صنايع مزاحم و
آلاينده و نيز ايجاد امکانات زيربنايي براي احداث واحدهاي صنعتي جديد تا ١٣٧٩ش، ٧
شهرک صنعتي به نامهاي چرم شهر و سالاريه، شمسآباد، عباسآباد، عليآباد، اشتهارد،
خوارزمي و نصيرآباد در استان تهران ساخته شده است (برادران، «شهرکهاي صنعتي...»،
بش ).
کشاورزي: بخش کشاورزي در مقايسه با ديگر بخشهاي اقتصادي استان تهران از سهم کمتري
برخوردار است. واقع بودن اراضي وسيعي از استان در مناطق کوهستاني البرز جنوبي، کمي
باران و نامتناسب بودن بارش، قرار داشتن بخش وسيعي از زمينهاي استان در حاشي? دشت
کوير، اختصاص منابع آبهاي اين استان به مصرف آشاميدن جمعيت انبوه و کارهاي صنعتي،
اختصاص زمينهاي وسيع کشاورزي به مناطق مسکوني، کارخانهها و راهها، مقرون به صرفه
نبودن کارهاي کشاورزي در مقايسه با ديگر بخشهاي اقتصادي از عمدهترين علل عدم رشد
بخش کشاورزي در استان تهران است (جغرافياي کامل، ١/٥١٤). با توجه به وضعيت طبيعي،
استان تهران را از لحاظ نوع کشاورزي ميتوان به دو ناحي? متفاوت تقسيم کرد:
الف ـ ناحي? کوهستاني معتدل: اين ناحيه شامل فيروزکوه،دماوند، لواسانات، رودبار
قصران، طالقان و قسمتهايي از شمال ساوجبلاغ است که به سبب کوهستاني بودن، محدوديت
زمينهاي قابل کشت، آب و هواي سردسيري و فراواني آب کشاورزي، مردم آن بيشتر به
باغداري و دامپروري اشتغال دارند و محصولات درختي مانند سيب، گوجه، گيلاس، زردآلو و
هلو از مهمترين محصولات اين ناحيه به شمار ميآيد که از اين ميان سيب بيشتـرين و
بالاترين ميـزان بازدهـي در واحد سطـح را دارا ست.
ب ـ ناحي? دشتها و کوهپايههاي جنوبي البرز: اين ناحيه شامل ورامين، ري، شهريار،
رباط کريم، اشتهارد و بخشهاي مرکزي و جنوبي ساوجبلاغ است. بيشتر زمينهاي اين ناحيه
حاصل آبرفتها و رسوبات ناشي از رودخانههاي فصلي و دائمي و سيلابها ست و تا جايي که
مجاور با شورهزارهاي دشت کوير نباشد، از خاکي بارور و مناسب براي کشاورزي برخوردار
است. گندم، جو، يونجه، ذرت علوفهاي، گوجهفرنگي، خيار، انواع سبزيها، سيبزميني،
گياهان علوفهاي، انگور، چغندر قند و پنبه از مهمترين محصولات اين ناحيه است
(همان، ١/٥١٥).
از ديگر بخشهاي اقتصادي استان تهران، بهرهبرداري از معادن است. در ١٣٨٢ش، ١١٩ معدن
در اين استان در حال بهرهبرداري بودهاند که از اين ميان معادن زغال سنگ، منگنز،
بوکسيت، سنگ تزييني، سنگ آهک، سنگ گچ، سولفات سديم، باريت و سيليس شايان ذکرند
(سالنام? آماري استان، ٢٧١-٢٧٢).
مآخذ: آيتالل?هي، محمدرضا، مقدمه بر صنعت استان تهران، تهران، ١٣٧٩ش؛ اطلس راهنماي
استانهاي ايران، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٨١ش؛ اطلس گيتاشناسي
استانهاي ايران، به کوشش سعيد بختياري، تهران، ١٣٨٣ش؛ افشين، يدالله، رودخانههاي
ايران، تهران، ١٣٧٣ش؛ بديعي، ربيع، جغرافياي مفصل ايران، تهران، ١٣٦٧ش؛ برادران،
نورالدين، «شهرکهاي صنعتي استان تهران»، «موقعيت جغرافيايي و اقليمي استان تهران»،
صنعت استان تهران، تهران، ١٣٧٩ش؛ جعفري، عباس، رودها و رودنام? ايران، تهران،
١٣٧٦ش؛ جغرافياي استان تهران، وزارت آموزش و پرورش، تهران، ١٣٨٢ش؛ جغرافياي کامل
ايران، وزارت آموزش و پرورش، تهران، ١٣٦٦ش؛ «درگاه ملي آمار» (نک : مل ، SCI)؛
سالنام? آماري استان تهران، (١٣٨٣ش)، سازمان مديريت و برنامهريزي استان تهران،
تهران، ١٣٨٤ش؛ سالنام? آماري کشور (١٣٧٧ش)، مرکز آمار ايران، تهران، ١٣٧٨ش؛ فرهنگ
جغرافيايي رودهاي کشور، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٨٣ش؛ فرهنگ
جغرافيايي کوههاي کشور، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٧٩ش؛ نشري? عناصر
و واحدهاي تقسيمات کشوري، وزارت کشور، تهران، ١٣٨٥ش؛ نيز:
SCI, www.sci.org.ir/portal/faces/public/sensus ٨٥.
علي کرم همداني
شهرستان تهران: اين شهرستان با ٣١٦‘٩٦٩‘٧ تن جمعيت (١٣٨٥ش)، مشتمل بر ٣ بخش به
نامهاي مرکزي، کن، آفتاب، و مرکب از ٤ دهستان به نامهاي سياهرود، سولقان، خلازير و
آفتاب، و ٣ شهر به نامهاي بومهن، تهران و شهرِ نوبنيادِ پرديس، به مرکزيت شهر تهران
است («درگاه...»، بش ؛ نشريه...، بش ). شهرستان تهران از شمال به شهرستان
شميرانات، از غرب به شهرستان کرج، از شرق به شهرستان دماوند و از جنوب به
شهرستانهاي پاکدشت، ري، اسلامشهر و شهريار محدود است
( اطلس...، ٩٥).
شهرستان تهران که در کوهپايههاي البرز مرکزي واقع است، دشتي است هموار که از شمال
به جنوب از ارتفاع آن کاسته ميشود و کوههايي که ارتفاع آنها از ٣٠٠‘٢ متر تجاوز
نميکند، در خاور آن واقع است. بخش کن که در شمال باختري آن جاي دارد، ناحيهاي
است کوهستاني که به وسيل? رود سولقان آبياري ميگردد (جعفري، دايرةالمعارف...،
٣١٦-٣١٧). کوههاي پهن حصار (٣٧٥‘ ٣متر)، رَندان (٠٧٣‘ ٣متر)،گندمچال (٩٥٠‘ ٢ متر)،
بندعيش (٧٦٦‘ ٢متر) و بندحصار (٦٣٢‘٢متر) بلندترين کوههاي شهرستان تهران هستند، و
جملگي در دهستان سولقان از توابع بخش کن واقعاند. کوههاي توچال (٩٥٧‘ ٣ متر)،
سوهانک (٧٦٧‘ ٣ متر)، کلکچال (٣٢٠‘ ٣ متر) و دارآباد (٧٦٥‘ ٢ متر) با فاصل? اندکي
در شمال شهرستان تهران و در محدود? شهرستان شميرانات جاي دارند ( فرهنگ جغرافيايي
کوهها...، ٤/جم ).
رودهاي جاري در اين شهرستان از رشتهکوه البرز سرچشمه ميگيرند. رودخان?دارآباد
بهطول ١٥ کمـ از رودخانههاي مستقل حوض? درياچ? نمک است که از کوههاي سياهآب و
دارآباد در شمال شهرستان تهران سرچشمه ميگيرد و پس از گذشتن از داخل شهر تهران
توسط کانالهاي بتوني به جنوب شهر جريان مييابد و پس از مشروب ساختن زمينهاي
کشاورزي، سرانجام در دشتهاي جنوب شهرستان فرو ميرود ( فرهنگ جغرافيايي رودها...،
٣/١٩). رودخان? جعفرآباد (اوسون)، از شاخابههاي رودخان? جاجرود بهطول ٦٠ کمـ ،
از کوههاي کلکچال وتوچال سرچشمهميگيرد و پس ازگذشتن ازگلابدره و آباديهايتنگ،
پس قلعه،سربند و دربند وارد شهرتهرانميشود و به رودخان? سرخهحصار ميپيوندد و
به سوي شهر ري جريان مييابد و سرانجام در حوالي دهکد? تخته چنگي به رودخان? جاجرود
ميريزد (افشين، ٢/٤٩٢؛ فرهنگ جغرافيايي رودها، ٣/١٥). رودخان?درکه، از
شاخابههاي رودخان?کنبهطول ٣٢کمـ ،از دامن? باختري ارتفاعات توچال سرچشمه
ميگيرد و در جهت جنوب جريان مييابد و از غرب تهران ميگذرد و شاخابههاي کوچکي
مانند فرحزاد و حصارک را دريافت ميدارد و در جنوب باختري تهران به رودخان? کن
ميريزد. اين رودخانه داراي جرياني فصلي است و در تابستانها معمولاً خشک ميشود
(افشين، ٢/٤٩٧؛ فرهنگ جغرافيايي رودها، ٣/٢٠). رودخان? کن (سولقان) از
ريـزابـههاي رودخـانـ? کـرج بـه طـول ٤٥ کمـ است که از ارتفاعات توچال سرچشمه
ميگيرد و در جهت جنوب باختري جاري ميشود. اين رودخانه، پس از گذشتن از روستاهاي
امامزاده داوود، کيگاه و درهاي عميق، وارد اراضي سولقان ميگردد، از کن ميگذرد و
در جنوب باختري تهران به رودخان? کرج ميپيوندد. رودخان? کن در کوهستان داراي آب
دائمي، ولي در دشت، رودخانهاي فصلي است (افشين، ٢/٤٩٦).
شهرستان تهران به سبب ويژگيهاي جغرافيايي، از آب و هوايي متنوع برخوردار است. اين
شهرستان در قسمتهاي جنوبي داراي آب و هوايي متمايل به گرم و خشک، در نواحي مرکزي
داراي آب و هوايي معتدل، و در نواحي شمالي داراي آب و هوايي متمايل به سرد با
زمستانهايي سرد و تابستانهايي معتدل است ( فرهنگ جغرافيايي آباديها...، ٣٨/٧١).
ميانگين بارندگي سالانه در شهرستان تهران حدود ٢١٦ ميليمتر است. ماههاي آذر و دي
پربارانترين ماهها هستند و در طول تابستان هوا خشک و بدون بارندگي است
(جغرافيا...، ١/٤٧٣).
اقتصاد: شهرستان تهران از بزرگترين کانونهاي اقتصادي و صنعتي ايران به شمار
ميآيد. از ٧٩٤‘١٠٨ واحد توليدات صنعتي در استان تهران در ١٣٨١ش، ٥٨٠‘٦٨ واحد
توليدات صنعتي در شهرستان تهران واقع بوده است (نک : سالنامه...، ٣٠٨).
صنعت: صنايع شهرستان تهران از نظر تنوع به ٣ گروه صنايع سنگين، صنايع سبک و صنايع
دستي تقسيم ميشود:
١. صنايع سنگين که شامل خودروسازي، ماشينسازي، ريختهگري و آهنگري، گروه نورد و
تغيير شکل فلزات است.
٢.صنايع سبک مشتمل بر صنايع غذايي و قند، نساجي و چرم، صنايع سلولزي، شيميايي و
دارويي، کاني غيرفلزي، فلزي، برق و الکترونيک و از اين دست.
٣. صنايعدستي شامل منبتکاري، خطاطي، قالي وگليمبافي، خاتمسازي، قلمزني،
طراحي، کاشي و سراميکسازي، نقاشي و مجسمهسازي ( فرهنگ جغرافيايي آباديها،
٣٨/٧٢-٧٤).
معدن: از مهمترين معادن قابل استخراج شهرستان تهران، ميتوان بهمعدن سنگآهک
مسگرآباد وغنيآباددرکوه مسگرآباد واقع در خاور تهران، معادن سنگ سبز بدل آباد و
درکه در ٣ کيلومتري شمال باختر اوين، و معدن سنگ سبز فرحزاد در شمال کن اشاره کرد
(همان، ٣٨/٧١).
کشاورزي: اگر چه به علت توسع? شهر تهران طي سالهاي متمادي، بيشتر زمينهاي زراعتي و
باغها به اماکن مسکوني بدل شده است، اما هنوز هم در مناطق روستايي، زمينهاي مزروعي
و باغها از اين آفت مصون مانده است. براي آبياري زمينهاي کشاورزي و باغها معمولاً
از آب کاريزها، چشمهسارها، چاههاي عميق و نيمهعميق و نيز آب سدهاي اميرکبير
(کرج)، لتيان و لار استفاده ميشود (همان، ٣٨/٧٢؛ اطلس، ٩٥). افزون بر کشاورزي،
دامداري صنعتي نيز يکي ديگر از فعاليتهاي اقتصادي شهرستان تهران است. گوسفند و بره،
بز و بزغاله، گاو و گوساله و نيز در مقياس بسيار محدود گاوميش و شتر از انواع
دامهاي پرورشي اين شهرستان است ( آمار نامه...، ٣٣١، ٣٣٢).
پرورش مرغهاي گوشتي، تخمگذار و مادر، همچنين پرورش ماهيهاي گرمآبي در شهرستان
تهران به صورت صنعتي رواج دارد (همان، ٣٤٢). در سالهاي اخير مراکز پرورش شترمرغ و
بلدرچين نيز به مجتمعهاي پرورش طيور اضافه شده است (يادداشتهايمؤلف).
فراوردههايمجتمعهايدامپروري و مرغداريها در سطحي وسيع توزيع ميشود، ولي پاسخگوي
مصرف جمعيت انبوه شهر تهران و ديگر شهرها و شهرکهاي مجاور آن نيست (جفرافيا،
١/٥١٦).
شهر بومهن: اين شهر با ٠٢٣‘ ٤٣ تن جمعيت (١٣٨٥ش)، در °٥١ و ´٥٢ طول و °٣٥ و´٤٥ عرض
جغرافيايي در ارتفاع ٧٧٠‘١ متري از سطح دريا، در ٤٦ کيلومتري خاور تهران واقع است و
به فاصل? اندکي (٣ کمـ ) در خاور آن شهر رودهن قرار دارد (جعفري، دايرةالمعارف،
٢١٤). کوه گرمدره (٥٥٠‘٢ متر) و بلنديهاي اوزون تپه از مهمترين ارتفاعات اطراف
اين شهر است («درگاه»، بش ؛جعفري، کوهها...، ٤٧٢؛ فرهنگ جغرافيايي آباديها،
٣٨/٥٢). رودخان? ايرا از ريزابههاي رود دماوند، از کوه گرمدره سرچشمه ميگيرد
(جعفري، همانجا) و در نيمههاي مسير خود به سمتدرياچ?نمک قم، آنجا کهجاد?تهران
ـ آملآن را قطعميکند، با تغيير نام به سياهرود از خاور بومهن عبور ميکند
(همو، رودها...، ١١٦-١١٧، دايرةالمعارف، نيز فرهنگ جغرافيايي آباديها، همانجاها).
آب و هواي بومهن معتدل مايل به سرد و خشک است (جعفري، همانجا). گندم و جو از
مهمترين محصولات کشاورزي اين منطقه است ( فرهنگ جغرافيايي آباديها، همانجا).
يافتههايباستانشناسان درکاوشهاي بهعملآمده در اصلانتپه در نزديکي بومهن،
پيشين? تاريخي اين منطقه را به اواخر دور? ساساني و اوايل دور? اسلامي ميرساند
(سليمي مؤيد، ٢٥٤). اصطخري در سد? ٤ق/١٠م از شهري به نام بامهند (نامهند) بر سر راه
ري به طبرستان نام برده است (ص ٢١٤). مقدسي (ص ٣٧٢) و ياقوت حموي (١/٤٨١) از آن شهر
با نام بامهر ياد کردهاند. برخي از محققان اين نامها را تصحيفي از بومهن ميدانند
(نک : مشکور، ٣٣٠). با اين حال، از تاريخ اين منطقه تا دور? قاجاريه آگاهيهاي
چنداني در دست نيست. در منابع دور? قاجاريه از اين شهر با نام بومهند نيز ياد شده
است (ناصرالدينشاه، ٢٧٠؛ اعتمادالسلطنه، ٣/١٧٧١؛ گوبينو، ١٨٢).
به گزارش عبدالله مستوفي بومهن در دور? سلطنت محمدشاه
قاجار(١٢٥٠-١٢٦٤ق/١٨٣٤-١٨٤٨م)جزو املاک خالصه محسوب شده، و به عنوان تيول به دست?
سواران کردبچه واگذار گرديده بود (١/٤٨٨). ناصرالدينشاه در سفر خود به مازندران در
١٢٩٢ق/١٨٧٥م، از بومهن گذر کرده، و در سفرنام? خود فاصل? آن را تا دماوند ٣ فرسخ و
نيم ذکرکرده است. بهنوشت? او بومهن در آن زمان در تملک شخصي به نام «جناب آقا»
بوده است (ص ٢٧٠-٢٧٢). گوبينو در سفرنام? خود بومهن و باغهاي مجاور آن را به شهر
پريان و امکن? سحر و جادو تشبيه کرده است (همانجا). پولاک در سفرنام? خود از بومهن
و تپههاي رسوبي اطراف آن نام برده است (ص ٤٢١).
اعتمادالسلطنه در مرآةالبلدان از سردي هوا و پرآبي رود بومهن سخن گفته است
(٢/١٠١٢). به گزارش او پلي محکم توسط حاجي ميرزا بيک، از فراشان خلوت
ناصرالدينشاه، بر آن رود بسته شده بود تا در مواقع طغيان رود، ارتباط تهران و
مازندران قطع نشود (همو، ٤/١٨٩٦). غلامحسين افضلالملک که در اواخر دور? قاجاريه
از بومهن ديدارکرده، آن را از توابع دماوند برشمرده، و آنجا را بسيار آباد با رودي
پرآب و کاروانسراها، قهوهخانهها، باغستانهاي پرميوه و خانههاي خوب توصيف کرده
است. به نوشت? او محصولات کشاورزي اراضي بومهن سالانه بالغ بر ٣٠٠ خروار غله به جز
ميوههاي درختي بوده است که در تملک بانوي عظمى، يکي از دختران ناصرالدينشاه، و
فرزندان او قرار داشته است (ص ١٧-٢٠، ٨٥). به گزارش عبدالله مستوفي در دور? سلطنت
احمد شاه قاجار بومهن از املاک سردار سپه بوده است (٣/٣٤٥).
شهر پرديس: طرح جامع اين شهر نوبنياد، در ١٣٧٤ش به منظور جذب سرريز جمعيت و
فعاليتهاي اقتصادي کلانشهر تهران و ديگر کانونهاي جمعيتي محور خاوري پايتخت به
تصويب شوراي عالي شهرسازي و معماري ايران رسيد و ساخت و ساز در آن از همان سال در
قالب بناهاي آپارتماني و ويلايي در مقياس گسترده آغاز گرديد. وسعت اين شهر حدود
دوهزار هکتار تعيين شده است که از آن ميان ٨٠٠ هکتار به منطق? آموزشي و تحقيقاتي
اختصاص دارد که پذيراي فعاليتهاي تخصصي، علمي و مراکز آموزشي است و نقش نخستين پارک
بزرگ فناوري ايران را برعهده دارد. ناحي? تحقيقاتي و صنعتي اين شهر در جنوب محور
ارتباطي تهران ـ آبعلي واقع است و ناحي? مسکوني آن در دامن? کوهپايههاي شمالي آن
جاي گرفته است. ناحي? مسکوني به وسيل? شبک? اصلي معابر و ديگر تأسيسات به ٥ فاز
شهري تقسيم شده است.
بر پاي? برنامهريزيهاي موجود پيشبيني شده است که اين شهر تا ١٣٩٥ش، ٢٠٠ هزار تن
سکنه را در خود جاي دهد. اين شهر در ٣٠ کيلومتري خاور تهران و در مسير راه تهران ـ
آمل قرار دارد ( نگاهي...، ٤٤-٤٥) و در سرشماري ١٣٨٥ش داراي ٣٧٤‘٢٥ تن جمعيت بوده
است («درگاه»، بش ).
مآخذ: آمارنام? استان تهران (١٣٧٧ش)، سازمان مديريت و برنامهريزي استان تهران،
تهران، ١٣٧٨ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالکالممالک، به کوشش دخويه، ليدن، ١٨٧٠م؛ اطلس
گيتاشناسي استانهاي ايران، به کوشش سعيد بختياري، تهران، ١٣٨٣ش؛ اعتمادالسلطنه،
محمدحسن، مرآةالبلدان، به کوشش عبدالحسين نوايـي و هاشـم محـدث، تهران، ١٣٦٨ش؛
افشيـن، يدالله، رودخانههاي ايران، تهران، ١٣٧٣ش؛
افضل الملک، غلامحسين، سفر مازندران و وقايع مشروطه، به کوشش حسين صمدي، قائمشهر،
١٣٧٣ش؛ پولاک، ياکوب ادوارد، سفرنامه، ترجم? کيکاووس جهانداري، تهران، ١٣٦١ش؛
جعفري، عباس، دايرةالمعارف جغرافيايي ايران، تهران، ١٣٧٩ش؛ همو، رودها و رودنام?
ايران، تهران، ١٣٧٦ش؛ همو، کوهها و کوهنام? ايران، تهران، ١٣٦٨ش؛ جغرافياي کامل
ايران، به کوشش عبدالرضا فرجي، تهران، ١٣٦٦ش؛ «درگاه ملـي آمار» (نک : مل ، SCI)؛
سالنام? آماري استان تهران (١٣٨٣ش)، سازمان مديريت و برنامهريزي استان تهران،
تهران، ١٣٨٤ش؛ سليمي مؤيد، سليم، سيماي ميراث فرهنگي تهران، تهران، ١٣٨١ش؛ فرهنگ
جغرافيايي آباديهاي کشور، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٧٠ش؛ فرهنگ
جغرافيايي رودهاي کشور، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٨٣ش؛ فرهنگ
جغرافيايي کوههاي کشور، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، تهران، ١٣٧٩ش؛ گوبينو، ژ.
آ.، تاريخ ايرانيان، ترجم? ابوتراب خواجهنوريان، تهران، ١٣٦٤ش؛ مستوفي، عبدالله،
شرح زندگاني من، تهران، ١٣٤٣ش؛ مشکور، محمدجواد، جغرافياي تاريخي ايران باستان،
تهران، ١٣٧١ش؛ مقدسي، محمد، احسن التقاسيم، به کوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦م؛
ناصرالدينشاه، روزنامـ? سفر مازندران،تهـران، ١٣٥٦ش؛ نشـري? عناصـر و واحدهاي
تقسيمـات کشوري، وزارت کشور، دفتر تقسيمات کشوري، تهران، ١٣٨٥ش؛ نگاهي به شهرهاي
جديد ايران، به کوشش مرتضى طلاچيان، تهران، ١٣٨٤ش؛ ياقوت، بلدان؛ يادداشتهاي مؤلف؛
نيز:
SCI, www. sci. org. ir /portal/faces/public/census ٨٥.
علي محمد مراديان منفرد
II. تاريخ (از آغاز تا دور? قاجاريه)
هرچند در هيچ يک از منابع مکتوب پيش از اسلام و يا دو سد? نخستين اسلامي نامي از
تهران ديده نميشود، اما يافتههاي باستانشناختي و شواهد توپوگرافيکي و اقليمي،
مؤيد آن است که زمينهاي واقع ميان ارتفاعات توچال در شمال تهران و چشمهعلي در ري
باستان ــ که بعدها هست? اولي? شهر تهران در آن محدوده شکل گرفت و گسترش يافت ــ در
اعصار پيش از تاريخ خالي از سکنه نبوده است. در واقع آبهايي که بر اثر ذوب شدن
برفهاي قل? توچال به جلگ? تهران جاري ميشود و يا برف و بارانهايي که از زمينهاي
بلند شمال به جلگ? پست تهران فرو ميريزد، شرايط زيستمحيطي مناسبي را براي نخستين
اقوام کشاورز که دست از شکار کشيده، و در جستوجوي محلهاي مناسب براي کشاورزي
بودند، فراهم کرده بوده است.
يافتههاي باستانشناختي در چشمهعليِ ري، دروس و بهويژه قيطريه واقع در شمال
تهران از وجود جمعيتهايي در اين منطقه از حدود ٨ هزار سال پيش حکايت ميکند
(کامبخشفرد، نگاهي...، ٨). اين تمدن که به واسط? استفاد? گسترد? مردم اين ناحيه از
سفالهايي به رنگ قرمز که بدون چرخ سفالگري ساخته شدهاند، به «تمدن سفال قرمز»
معروف است (همو، «کاوش...»، ٦٧)، تقريباً تا ٥ هزار سال بعد ادامه داشت. در پايان
هزار? ٢قم (تقريباً ميان ١٢٠٠-٨٠٠ قم)، تازهوارداني که بارزترين مشخص? آنها
استفاده از سفالهايي به رنگ خاکستري تيره است، و به باور بيشتر دانشمندان منشأ
آريايي داشتند، جاي مردم متعلق به تمدن سفال قرمز را گرفتند. آثار قابل توجهي از
صاحبان تمدن سفال خاکستري در حوز? تهران مانند خوجير تهرانپارس، فشاپويه (پشاپويه)،
حصارکِ شميران، پل رومي، اوين، فرودگاه امام خميني، دروس، بوستان پنجم سلطنتآباد
(پاسداران)، عباسآباد و قيطريه يافت شده است (عدل، ١٢؛ کامبخش فرد، تهران...، ١٤).
بيشتر اين آثار در محدود? تهران امروزي به طور اتفاقي و به هنگام کارهاي ساختماني
يافت شده، و سپس مورد توجه باستانشناسان قرار گرفته است.
به دليل ساخت و سازهاي در هم تنيد? شهر تهران، و محدوديتهاي فراواني که
باستانشناسان در کاوشهاي خود با آنها روبهرو هستند، تاکنون آثاري از دورههاي
تاريخي که نشان دهد هست? اولي? شهر تهران در چه زماني شکل گرفته، به دست نيامده
است. زماني به پيروي از دخويه تصور ميشد که نام تهران در آثار جغرافيانويساني چون
اصطخري (ص ٢٠٩؛ ابن حوقل (٢/٣٧٩) و مقدسي (ص ٣٨٦) به صورت «بهزان» و يا «بهنان» ياد
شده، و اين نامها تصحيف و يا تحريفي از نام تهران است؛ اما اين تفسير نادرست
مينمايد، خاصه که ياقوت از بهزان و طهران هر دو ياد کرده است. به نوشت? او «بهزان»
در ٦ فرسنگي ري واقع بوده است و خرابههايي باستاني در آن وجود داشته که در آن
روزگار احتمال ميدادهاند آنجا ري قديم باشد (١/٧٦٩)؛ در حاليکه به نوشت? همو
«طهران» قريهاي در يک فرسنگي ري بوده است (٣/٥٦٤). علاوه بر آن بعيد است هم?
جغرافيانويسان متقدم نام محرَّفِ تهران را به صورت بهزان يا بهنان نوشته باشند (نيز
نک : عدل، ١٣)؛ در حالي که نسبت «تهراني» در منابع کهن وجود داشته است.
ظاهراً نام تهران نخستين بار در نام و نشان محمد بن حمّاد تهراني رازي، از محدثان و
رجال نامدار سد? ٣ق/٩م آمده است. او که در ري، بغداد، مصر و شام حديث ميگفت، در
٢٦١ق و يا به روايتي ٢٧١ق در عسقلان شام درگذشت (نک : ابنابيحاتم، ٧/٢٤٠؛ خطيب،
٢/٢٧١-٢٧٢؛ سمعاني، ٤/٨٦-٨٧؛ ابن جوزي، ٧/٣٣٨٠، ٣٤٤٤). وجود اين نسبت در سد? ٣ق
مؤيد آن است که قريه يا روستاي تهران دستکم در نخستين سدههاي دور? اسلامي، و به
اقرب احتمال بسيار پيش از آن وجود داشته است (عدل، ١٤). به هر حال تا پيش از حمل?
مغول، تهران به صورت روستايي نه چندان معتبر باقي بود و برپاي? اسناد و مدارک
تاريخي، روستاهاي همساي? آن همچون دولاب، تجريش و حتى ونک (ايوان) از شهرت بيشتري
نسبت به آن برخوردار بودند (تکميل همايون، ١/٣٥).
بيهقي در شرح لشکرکشي سلطان محمود غزنوي در ٤٢١ق/ ١٠٣٠م به ري مينويسد: «چون به ري
رسيدند، اميرمحمود به دولاب فرو آمد بر راه طبرستان نزديک شهر (ري)، و اميرمسعود به
عليآباد لشکرگاه ساخت بر راه قزوين، و ميان هر دو لشکر مسافت نيم فرسنگ بود» (ص
١٣٤). اين نکته که بيهقي در شرح اين رويداد نامي از تهران نبرده است، نشان ميدهد
که شهرت دو روستاي دولاب (امروزه محلهاي در جنوب شرقي تهران) و عليآباد (محلهاي
در جنوب تهران کنوني) در نيم? نخست سد? ٥ ق بيشتر از دهکد? همساي? آنها يعني تهران
بوده است. اما از سد? ٦ ق بدينسو تهران اندکاندک نام و شهرتي يافت، و مورخان و
جغرافيانويسان در آثار خود از آن سخن به ميان آوردند که برپاي? نوشتههاي آنان
ميتوان تحولات آن روستا را تا حدي مورد بررسي قرار داد (تکميل همايون، ١/٣٣).
ابن بلخي در اوايل سد? ٦ ق/١٢م (پيش از ٥١٠ ق) در فارسنامه از «انار طهراني» نام
برده، و آنرا ستوده است (ص ١٣٤). محمد بن محمود طوسي، صاحب کتاب عجايب المخلوقات
(ص ٢٢٦)، و سمعاني در الانساب (ص ٤/٨٥) در ميانههاي سد? ٦ ق نيز از مرغوبيت انار
تهران ياد کردهاند، بدون آنکه توصيفي از اوضاع و احوال آنجا ارائه کرده باشند. در
نيم? دوم همين سده تهران مشهورتر از دولاب بوده است؛ زيرا ظهيرالدين نيشابوري در
سلجوقنامه اشاره کرده است که در اين سال (٥٦١ ق/ ١١٦٦م) «ارسلان ]بن طغرل[ از ري
کوچ کرد و بر سر دولاب طهران نزول فرمود» (ص ٧٩). راوندي صاحب کتاب راحة الصدور نيز
همين واقعه را با کمي اختلاف گزارش کرده است (ص ٢٩٣).
ياقوت حموي نخستين کسي است که دربار? اوضاع و احوال تهران آگاهيهاي نسبتاً مفصل و
جالب به دست داده است. او که در ٦١٧ ق/١٢٢٠م از پيشاپيش سپاهيان مغول ميگريخت، به
ري رسيد و با آنکه خود تصريح کرده که در مدت اقامتش در ري از تهران بازديد نکرده،
اما به نقل از يکي از مردم ري، روستاي تهران را چنين وصف کرده است: ميان اين دو يک
فرسنگ فاصله است. تهران روستايي بزرگ است که در زيرزمين بنا شده، و هيچکس
نميتواند به خان? اهالي آن دسترسي يابد، مگر آنکه خودِ اهالي آن بخواهند. بارها
اتفاق افتاده که برضد سلطان سر به شورش برداشتهاند و او چارهاي نداشته است، جز
آنکه آنان را با حيله به دام اندازد. در اين روستا ١٢ محله وجود دارد که اهالي آنها
پيوسته با يکديگر در جنگ و ستيزند و ساکنان يک محله به ديگر محلهها نميروند. در
تهران باغها و بستانهاي درهمتنيد? بسيار هست که مانع تاخت و تاز ناگهاني مهاجمان
ميشود (همانجا).
اشارات يادشده را زکرياي قزويني در نيم? دوم سد? ٧ق تأييد و تکميل کرده است. به
گزارش او در آن روزگار که چند دهه از حمل? مغولان به ري ميگذشته، تهران روستايي
بزرگ و پرجمعيت به شمار ميرفته، و در باغهاي انبوه آن انواع ميوههاي ممتاز به عمل
ميآمده است. او نيز همچون ياقوت به خانههاي زيرزميني تهرانيها اشاره، و آنها را
به سوراخ موش کور تشبيه کرده است (ص ٣٤٠). ورود به اين خانههاي زيرزميني که دسترسي
به آنها فقط از طريق دهليزهاي تنگ و تاريک ميسر بوده، در واقع مهمترين ابزار دفاعي
روستاي بدون حصار تهران به شمار ميرفته است (عدل، ١٥)، به نوشت? زکرياي قزويني
(همانجا) مردم تهران به هنگام تهاجم دشمنان در اين خانههاي زيرزميني پناه
ميگرفتند و از نظرها ناپديد ميشدند و دشمن پس از چند روز که کسي را نمييافت، به
ناچار آنجا را ترک ميکرد. از سويي ديگر اين خانههاي زيرزميني صاحبانشان را از
گرماي شديد تابستان و سرماي زمستان تهران محافظت ميکرد (معتمدي، ١٥). با هم? اين
احوال، بعيد است که هم? خانههاي تهران يکسره زيرزميني بوده باشد. بدون ترديد بعضي
از خانهها دستکم داراي ساختماني مختصر در سطح زمين بودهاند؛ براي مثال اتاقي
داشتهاند که به تونل ورودي راه داشته است. ديوار دور باغها و جاليزهايي که
خانههاي زيرزميني ميان آنها قرار داشتهاند، مانعي نسبتاً مستحکم بوده، و نقش
دفاعي را در برابر دشمنان داخلي و خارجي ايفا ميکرده است. البته دستکم در ميان
بزرگان شهر کساني بودهاند که حتى اگر خانهاي عادي نداشتهاند، حداقل خانهاي
داشتهاند که بخشي از آن در سطح زمين بوده است (عدل، ١٦).
پس از ويراني ري به دست مغولان در ٦١٧ ق/١٢٢٠م و اضمحلال آن در دور? ايلخانان مغول،
شمار بسياري از مردم ري و شايد روستاهاي پيرامون آن به تهران مهاجرت کردند و به
يقين هم? اين مهاجران در کار معماري و خانهسازي ذوق و سليق? مشترکي با ساکنان بومي
تهران نداشتند؛ از اينرو، خيلي زود و پس از چند دهه تهران به شهري بدل شد که ويژگي
چشمگير آن، ديگر خانههاي زيرزمينياش نبود (همو، ١٧). به گزارش حمدالله مستوفي
تهران در نيم? نخست سد? ٨ ق/١٤م و در اواخر فرمانروايي ايلخانان، روستايي معتبر از
توابع غار ــ يکي از ٤ ناحي? تومان ري ــ به شمار ميرفته است (ص ٥٣-٥٥).
پس از افول ورامين در رويدادهاي اواخر سد? ٨ ق که در دور? ايلخانان جاي شهر ري را
گرفته بود و مرکزيتِ تومان ري را داشت، تهران رونق و اعتباري دو چندان يافت (آذري،
١٣، ١٤)، چنانکه کلاويخو، فرستاد? هانري سوم پادشاه اسپانيا به دربار اميرتيمور
گورکاني ــ که بر سر راه خود به سمرقند در ٨٠٧ق/١٤٠٤م چنـد روزي را در تهـران به سر
بـرده ــ آنجا را شهر خوانده است (ص ٩٨). اين مطلب مؤيد آن است که اهالي محل هم در
آن هنگام تهران را شهر ميخواندهاند (عدل، ٢٠-٢١).
کلاويخو تهران را شهري بزرگ، خرم و فرحزا وصف کرده که بر گرد آن ديواري نبوده، و
در آن همهگونه وسايل آسايش يافت ميشده است. به گزارش همو تهران در آن زمان در
قلمرو حکومت سليمان ميرزا، داماد تيمور گورکاني قرار داشته است. مقر اين امير
تيموري شهر ورامين بوده که کلاويخو آن را شهري بزرگ، اما با خانههاي اغلب خالي از
سکنه و غيرمسکوني توصيف کرده است (ص ١٨٢ ٩٨-٩٩,).
کلاويخو از خانههاي زيرزميني تهران ياد نکرده، و نوشته است که او را در اقامتگاه
موقت امير تيمور و در واقع در بهترين خان? تهران، جاي دادند. بدون ترديد اين بنا
تنها بناي بيروني تهران نبوده است، زيرا فرداي آن روز بابا شيخ نامي که از بزرگان
تهران و مأمور استقبال و پذيرايي از آنها بوده، او و همراهانش را به اتفاق سفراي
سلطان مصر که در آن هنگام آنها نيز در تهران به سر ميبردند، به سراي خود دعوت، و
در آنجا از آنها پذيرايي کرده است (ص ٩٨). احتمال دادهاند ساختماني که کلاويخو از
آن ياد کرده است، با ملحقاتش، در محل کنوني تخت مرمر و خلوت کريمخاني در کاخ
گلستان قرار داشته، و از همان زمان به هنگام حضور حاکم ولايت و يا عبور پادشاه از
محل، نقش مرکز اداري را ايفا ميکرده است و بعدها هست? اولي? ارگ سلطنتي تهران را
تشکيل داده است (عدل، ٢١-٢٢).
با توجه به اينکه بقاياي قديميترين بناهاي تهران در محدود? تهرانِ عصر تيموري واقع
است و با اين فرض که امامزادهها و گورستانها در کنار مرزهاي شهري قرار داشتهاند،
ميتوان محدود? تهرانِ عصر تيموري را بازشناخت. بر اين اساس منتهىاليه جنوب شرقي
تهران در سد? ٩ق/١٥م، تقريباً در نزديکي محلي بوده است که اکنون بقع? سيداسماعيل در
آن قرار دارد. اين بقعه پيش از٨٨٦ ق/ ١٤٨١م ساخته شده است. امامزاده يحيى مرز شمال
شرقي شهر را تعيين ميکرده است. اين مقبره که در ٨٩٥ ق/١٤٩٠م وجود داشته، قطعاً پيش
از ٦٢٨ ق/ ١٢٣١م ساخته شده است، زيرا بر يک تکه کاشي مکشوفه در آنجا همين تاريخ نقش
شده است. خانهها و باغهاي تهران تا آن سوي امامزاده يحيى امتداد مييافتند و سپس
با گردش به سمت غرب تا محل کنوني کاخ گلستان پيش ميرفتند. مرز جنوبي تهران
امامزاده زيد در محل کنوني بازار بوده، و مرز جنوب غربي تهران به امامزاده
سيدنصرالدين که پيش از ٩٩٣ق/١٥٨٥م ساخته شده بود، نميرسيده است. بازار يا تود?
کوچک بناهاي تجارتي که بازار را تشکيل ميداده، قطعاً در محل کنوني خود قرار داشته،
و مهمترين محله از محلههاي دوازدهگان? تهران به شمار ميرفته است (همانجا).
وجود امامزادههاي متعدد در تهران و اعتبار آنان نزد مردم تهرانِ آن زمان، مؤيد آن
است که مردم تهران پيش از روزگار صفويه به مذهب تشيع درآمده بودند. به گزارش
حمدالله مستوفي (ص ٥٤) مردم ري و بيشتر توابع آن در نيم? نخست سد? ٨ ق/١٤م، به
استثناي چند ديه از جمل? ديه قوهه، شيع? ١٢ امامي بودهاند. با توجه به اهميت تهران
در آن زمان، اگر تهران هم جزو اين استثناها بود، مسلماً حمدالله به آن اشاره
ميکرد. هرچند تهران از سد? ٧ق/١٣م به بعد رو به توسعه نهاده بود و تا اوايل سد?
١٠ق/١٦م، به هنگام برآمدن دولت صفويان از حالت روستايي خُرد و کماهميت بيرون آمده،
و حيات نيمه شهري يافته بود، اما اعتبار و شهرت واقعي آن از زمان شاه طهماسب صفوي
(سل ٩٣٠-٩٨٤ق/١٥٢٤-١٥٧٦م) آغاز شد.
نزديکي تهران به قزوين، پايتخت آن روزگار صفويان، و وجود باغها و برخورداري از
شکارگاههاي مناسب، و به ويژه نزديکي تهران به بقع? حضرت حمزه در جوار بقع? حضرت
عبدالعظيم در ري که صفويان او را نياي خود ميدانستند و شاه طهماسب گاهي به زيارت
آن بقعه ميرفت و در حوالي تهران به شکار ميپرداخت، از جمله عواملي است که منابع
متأخرتر در جلب توجه شاه طهماسب به تهران مؤثر دانستهاند (نک : هدايت، ٩/١٩٧؛
اعتمادالسلطنه، ١/٨٢٨). اما افزون بر اينها، بايد موقعيت جغرافيايي تهران به عنوان
گذرگاهي بر سر راههاي خراسان، مازندران و آذربايجان را عامل اصلي توجه شاه طهماسب
به اين شهر دانست، زيرا يکي از نگرانيهاي اصلي شاه طهماسب مسئل? ازبکها بود که
مرتباً خراسان را آشفته، و گاه سراسر ايران را تهديد ميکردند. سرکشيهاي حکام مرعشي
مازندران نيز موجب ديگري براي نگراني شاه طهماسب بود. دشت ورامين و جلگ? تهران به
سبب گستردگي و برخورداري از آب، سبزه، درخت و مزرعه، هدف مهاجماني بود که به دنبال
تأمين آزوقه و علوفه بودند و ميتوانستند از تهران به عنوان پايگاه حمله به قزوين
استفاده کنند. از اينرو وجود شهري محصور با برج و باروي استوار در اين ناحيه به
ديد? شاه طهماسب ضروري مينمود. در اين صورت تهران به صورت دژي درميآمد که هم سپر
دفاع از قزوين بود و هم انبار تدارکات براي لشکرکشي به مازندران و خراسان (معتمدي،
٢٦).
شاه طهماسب در لشکرکشيهايش براي مقابله در برابر تهاجمات ازبکها گاه از تهران به
عنوان اردوگاه استفاده ميکرد و بيترديد به اهميت نظامي اين شهر واقف بود (نک :
شاه طهماسب، ١٤-١٥؛ غفاري قزويني، ٢٩٢-٢٩٣؛ روملو، ٣٦٣). از اينرو به دستور او در
٩٦١ق/١٥٥٤م در تهران بازاري ساختند و بارويي بر گرد شهر کشيدند. درازاي اين بارو،
يک فرسنگ يعني حدود ٦ هزار گام بود و ١١٤ برج به عدد سورههاي قرآن کريم، و ٤
دروازه داشت. در هر برجي يک سوره از قرآن مجيد را دفن کرده، و بر گرد بارو نيز
خندقي کنده بودند (رازي، ٣/٧؛ مجدي، ٧٦٨؛ بافقي، ١٢١؛ هدايت، اعتمادالسلطنه،
همانجاها).
تهران برپاي? برج و باروي شاه طهماسبي و بر حسب خيابانهاي کنوني آن، از شمال به
خيابان چراغ برق (اميرکبير)، ميدان توپخانه (امام خميني) و خيابان سپه (امام
خميني)، از شرق به خيابان ري، از جنوب به خيابان مولوي و از غرب با اندک انحرافي به
خيابان شاپور (وحدت اسلامي) محدود بوده است (کريمان، ١٢٩).
دروازههاي چهارگان? تهران عبارت بودند از: ١. درواز? حضرت عبدالعظيم يا درواز?
اصفهان در جنوب تهران. اين دروازه در جانب شمالي خيابان مولوي امروزي، ابتداي بازار
دروازه يا بازار حضرتي واقع بوده است. اين بازار را به سبب آنکه به روي جاد? حضرت
عبدالعظيم باز ميشد، «بازار حضرتي»، و از آنجا که به دروازه ميرسيد، «بازار
دروازه»، و خود دروازه را به سبب آنکه به روي جاد? اصفهان باز ميشد، «درواز?
اصفهان» نيز ميگفتند. ٢. درواز? دولاب در شرق تهران آن زمان، در خيابان ري حدود سه
راه بوذرجمهري (١٥ خرداد کنوني) در مدخل بازارچ? نايبالسلطنه. ٣. درواز? شميران در
شمال شرقي تهران قديم در مدخل خيابان پامنار نرسيده به خيابان چراغ برق (اميرکبير).
٤. درواز? قزوين در غرب تهران آن روزگار، حدود ميدان شاپور (وحدت اسلامي) در مدخل
بازارچ? قوامالدوله (همو، ١٢٣-١٢٥؛ معتمدي، ٢٤-٢٥).
بيشتر اراضي درون حصار تهران آن زمان را زمينهاي باير و يا باغهاي وسيع و کشتزار
دربر ميگرفته، و مناطق مسکوني بخش کوچکي از اراضي درون حصار را شامل ميشده است.
پيترو دلاواله جهانگرد معروف ايتاليايي که در ١٠٢٨ق/١٦١٩م به روزگار شاه عباس اول
صفوي از تهران ديدار کرده، تهران را شهري بزرگتر از قزوين، اما با جمعيتي اندک
گزارش کرده است که سراسر آن پوشيده از باغهاي بزرگ بوده است (ص ٢٨٨). نوشتههاي
دلاواله را نخستين نقش? مهندسي تهران که در ١٢٥٧ق/١٨٤١م توسط برهزين، جهانگرد و
خاورشناس روسي تهيه و در ١٢٦٩ق/١٨٥٢م در مسکو به چاپ رسيده است، تأييد ميکند.
برپاي? اين نقشه که حدود ٣٠٠ سال پس از برپايي باروي تهران ترسيم شده ــ و در اين
مدت به يقين تهران توسع? بيشتر يافته بوده ــ هنوز مناطق مسکوني بر محور بازار که
از سبزه ميدان در مرکز شهر تا درواز? شاه عبدالعظيم در جنوب شهر امتداد داشت،
متمرکز بوده است و محلههاي چاله ميدان و عودلاجان در شرق، و سنگلج در غرب به نحو
حيرتآوري خلوت به نظر ميرسند. نکت? قابل تأمل ديگر در اين نقشه وجود باغهايي است
که نواحي وسيعي از شمال شرقي و شرق تا جنوب شرقي و نيز شمال غربي و غرب تا جنوب
غربي تهرانِ درون بارو را دربر ميگرفته است (مقتدر، ٣٩).
اما به راستي چرا باروي تهران تا اين اندازه بزرگ بوده است؟ به گمان مهمترين دليل
اين امر حفاظت از منابع آب شهر بود. منابع آب تهران آن روزگار عبارت بودند از دو
چشمه به نامهاي «سرچشم? بالا» و «سرچشم? پايين» که در شمال شرقي فوران ميکردند و
در مرکزِ حصار جايي که بعدها ارگ سلطنتي تهران در آن ساخته شد، قنات مهران ظاهر
ميگرديد؛ و در شمال غربي در محل? سنگلج قنات «آب پخش کن» واقع بود. اين منابع
حياتي آب بايستي در درون حصار شهر قرار ميگرفتند تا در هنگام جنگ و حمل? احتماليِ
دشمن از ويراني و آسيب در امان باشند. بسته شدن اين منابع يا تغيير مسير آنها منجر
به بيآبي و موجب سقوط شهر ميگرديد. افزون بر اين چنانکه گذشت، سراسر نواحي غربي
و شرقي زمينهاي تهران، متصل به بارو پوشيده از باغ و کشتزار بود و ضرورتهاي اقتصادي
و جنگي ايجاب ميکرد که باروي شهر آنها را نيز دربر گيرد تا از آسيب دشمن در امان
باشند (معتمدي، ٢٨).
اما با وجود توجه بسيار شاه طهماسب به تهران، او اقدامي براي ايجاد بناهاي دولتي و
يا سلطنتي در اين شهر نکرد. نخستين بناهايي که پس از تکميل بارو در تهران ساخته شد،
حمام، تکيه و مدرس? خانم است که به دستور «خانم»، خواهر شاه طهماسب (جواهرکلام، ٧٧)
در محل? چاله ميدان از قديميترين نقاط مسکوني تهران بنا شد که هنوز هم ياد آنها در
نامهاي «گذرِ درِ حمام خانم» و «مدرس? خانم» باقي است (معتمدي، ٣٠). چندي بعد در
زمان سلطنت شاه عباس اول (سل ٩٩٦-١٠٣٨ق/ ١٥٨٨-١٦٢٩م) تهران جاي ورامين را ــ که
پيش از آن حاکمنشين ولايت ري بود ــ گرفت (رازي، ٣/٤٩؛اعتمادالسلطنه، ١/٨٢٨-٨٢٩) و
به مهمترين شهر و حاکمنشينِ آن ناحيه بدل شد و حتى از ري هم پيشي گرفت. به نوشت?
دلاواله نام تهران بر ولايتي که اين شهر مرکز آن بود، نيز اطلاق ميشد (همانجا).
پس از درگذشت شاه طهماسب مهمترين واقعهاي که در تهران روي داد، قتل سلطان حسن
ميرزا حاکم مازندران بود. چون شاه اسماعيل دوم، جانشين طهماسب، فرزندي نداشت، سلطان
حسن ميرزا به دعوي وليعهدي از مازندران روان? قزوين شد و بر سر راه، در تهران منزل
کرد. شاه اسماعيل دوم که سلطنت خود را از ناحي? او در خطر ميديد، به دست مأمورانش
سلطان حسن ميرزا را در تهران به قتل رساند (اسکندربيک، ١/٢١١، ٢١٦؛ روملو، ٦٤٣؛
واله، ٥٥٢-٥٥٥).
به گزارش اعتمادالسلطنه (١/٨٣٠-٨٣١)، شاه عباس اول در ٩٩٥ق/١٥٨٧م پدرش شاه محمد
خدابنده را پس از برکناري از سلطنت در تهران زنداني کرد. سپس خود به تهران آمد و با
برپايي مجلسي شاهانه به بزرگداشت او برخاست، و با پدر راهي قزوين شد. شاه عباس اول
در ٩٩٨ق براي سرکوب عبدالمؤمنخانِ ازبک که در خراسان دست به تاراج و کشتار مردم
گشوده بود، با سپاهي آهنگ خراسان کرد و در سر راه خود در تهران اردو زد؛ اما در
آنجا بيمار شد و از پيشرفت بازماند و سپاهيانش پراکنده گرديد؛ در نتيجه ازبکها مشهد
را تسخير و غارت کردند (اسکندربيک، ٢/٤١٢). از اينرو شاه عباس سوگند خورد که ديگر
پاي در اين شهر نگذارد و لعنت کرد بر کسي که به تهران وارد شود و شب را در آنجا
بيتوته کند (دلاواله، ٢٨٧؛ اعتمادالسلطنه، ١/٨٢٨). شاه عباس چند بار ضمن سفرهايش از
کنار تهران گذشت، اما هرگز پاي به اين شهر نگذاشت.
دلاواله در يکي از سفرهاي شاه عباس از مازندران به اصفهان در ١٠٢٨ق/١٦١٩م همراه او
بود. چون شاه در حوالي تهران توقف کرد، او از اردو جدا شد و به ديدار تهران رفت.
شرحي که دلاواله در سفرنام? خود دربار? تهران آورده، جالب و مهم است. به گفت? او
تهران شهري بزرگ، اما کم جمعيت و فاقد عمارتهاي زيبا و قابل توجه بوده است؛ ولي
باغهاي بزرگِ آن انواع ميوه داشته است و مردم تهران به سبب گرمي هوا، صبح خيلي زود
ميوهها را ميچيدند و براي فروش به اطراف ميفرستادند. دلاواله اشاره کرده است که
اين باغها توسط نهرهاي پرشمارِ پراکنده در سطح شهر آبياري ميشدند. او از چنارهاي
تنومند و زيباي خيابانهاي تهران به شگفتي ياد کرده، و نوشته است در عمر خود هيچگاه
اين اندازه چنارهاي تنومند نديده است. از اينرو او تهران را «شهر چنار» ناميده
است (ص ٢٨٧-٢٨٨).
سرتوماس هربرت نيز که حدود ١٠ سال پس از دلاواله يعني در ١٠٣٧ق/١٦٢٨م از تهران
ديدار کرده، در سفرنام? خود به نکات جالبي دربار? وضعيت تهران اشاره کرده است. به
نوشت? او تهران در آن زمان شهري با ٣ هزار خان? خشتي سفيدرنگ بوده است که در ميان
بناهاي آن جز دو بنا، يکي خان? حاکم شهر و ديگر بازار شهر ــ که آن دو نيز فاقد
معماري قابل تحسين بودهاند ــ بناي قابل توجه ديگري وجود نداشته است. بازار شهر
داراي دو بخش مسقف و روباز بوده است. نهري که به دو شاخه تقسيم ميشده، و از ميان
شهر ميگذشته، کشتزارها و باغهاي درون حصار تهران را آبياري ميکرده است. پيوسته به
زمينهاي شهر، باغي سلطنتي که با ديوار بلند گلين احاطه شده بود، نيز وجود داشته است
(ص ١٩٤-١٩٥). با توجه به گزارش هربرت مبني بر وجود ٣ هزار خانه در تهران ميتوان
تخمين زد که تهران در نيم? نخست سد? ١١ق، حدود ٢٥ تا ٣٠ هزار تن جمعيت داشته است و
اين شمار جمعيت بر وجود شهري نسبتاً بزرگ دلالت دارد (اسکرس، ٧٥). چنين مينمايد
باغ سلطنتي که هربرت به آن اشاره کرده است، همان چهارباغ يا چنارستان عباسي باشد که
اعتمادالسلطنه (١/٨٤١) آن را از آثار دور? شاه عباس اول دانسته است که بعدها ارگ
سلطنتي و عمارات ديواني در آن ساخته شد.
جانشينان شاه عباس اول نيز به تهران آمدوشد داشتند و بعضي از آنها در اين شهر
بناهايي برپا کردند. به گزارش اعتمادالسلطنه (٤/٢٠٠٤-٢٠٠٥) شاه عباس دوم صفوي در
١٠٧٢ق/١٦٦٢م هست? اولي? مسجد جامع تهران را که بعدها در زمان قاجاريه مرمت و گسترش
يافت، بنا نهاد. به نوشت? لردکُرزُن (I/٣٠٢)، شاه سليمان صفوي در تهران قصري بنا
کرد که آخرين شاهان صفوي گاهي در آن اقامت ميکردند. هرچند در هيچ يک از متون
تاريخي دور? صفويه از بناي قصري در تهران به فرمان شاه سليمان يا جانشينانش ياد
نشده است، اما وجود «عمارت سلطنتي» در تهران در سالهاي پاياني حکومت صفويه مسلم است
(معتمدي، ٣٨).
در سالهاي آخر سلطنت شاه سلطان حسين صفوي که نواحي شرقي ايران دستخوش شورش غلزاييان
و ابداليان شد، شاه دربار خود را به قزوين منتقل ساخت (مرعشي، ٣٠-٣١) و چون به
توصيههاي مؤکد فتحعليخان وزير براي مقابله با مهاجمان سرانجام به سوي خراسان
روانه شد (ذيقعد? ١١٣٢) اما از تهران فراتر نرفت (لاکهارت، «انقراض...١»، ١١٧) و
چند ماه تا اوايل سال ١١٣٣ق/١٧٢١م، همراه درباريان و ١٥ هزار تن قراول و غلامان
خاصه در تهران اقامت گزيد (اعتمادالسلطنه، ١/٨٣٢، ٨٣٦؛ لاکهارت، «شهرها...٢»، ١٠).
در اين ايام فرستادگاني از طرف سلطان احمد سوم عثماني و پترکبير تزار روسيه براي
کسب اطلاع از اوضاع و احوال آشفت? ايران به تهران آمدند و در «عمارت چهار باغ که
عمارت سلطنتي تهران بود» طي تشريفاتي به حضور شاه سلطان حسين رسيدند
(اعتمادالسلطنه، ١/٨٤١-٨٤٢؛ لاکهارت، «انقراض»، ١٢٥-١٢٦).
١. The Fall… ٢. Famous…
از ديگر وقايعي که در زمان حضور شاه سلطان حسين در
تهران روي داد، توطئ? درباريان برضد فتحعليخان، صدر اعظم شايست? وقت، و برکناري او
از مقام صدارت عظمى بود. چون با برکناري فتحعليخان، موضوع عزيمت شاه و دربار به
خراسان منتفي شد، آنان در اواخر بهار ١١٣٣ق/١٧٢١م از تهران به اصفهان رهسپار شدند
(همان، ١٢٦).
پس از سقوط اصفهان به دست محمودافغان در ١١٣٥ق، طهماسب ميرزا، وليعهد شاه سلطان
حسين در قزوين بر تخت سلطنت نشست (استرابادي، جهانگشا...، ١٥). در اين زمان اوضاع
آشفت? ايران سبب شد تا دولتهاي روسي? تزاري و عثماني بخشهايي از خاک ايران را در
نواحي شمال غربي و غرب کشور به تصرف درآورند. شاه طهماسب دوم درصدد مقابله برآمد و
به اردبيل رفت، اما پس از سقوط تبريز به دست عثمانيان، براي سرکـوب افاغنه با
نيروهاي خود از اردبيل عازم تهران شد. اشرف افغان به سرعت خود را از اصفهان به
تهران رساند. شاهطهماسب به سختي شکست خورد و به استراباد رفت و تهران به دست اشرف
افغان افتاد (نک : همان، ١٩؛ نيز حزين، ٧٧؛ هنوي، II/٢٢٤-٢٢٥).
اشرف تهران را به صورت پايگاه عمليات نظامي خود در نواحي شمالي ايران و دژي براي
مقابله با مخالفانش در مازندران، زنجان و آذربايجان درآورد. افغانها ٥ سال تهران را
در تصرف داشتند و در اين مدت بناهايي در اين شهر ساختند. قسمتهايي از بناهاي ارگ
سلطنتي تهران و ديوار گرداگرد آن، و درواز? اسدالدوله (درواز? دولت) از آن جملهاند
(نک : استرابادي، همان، ١٠٠؛ اعتمادالسلطنه، ١/٨٢٨؛ کريمان، ١٧٩). ديوار ارگ که تا
اواسط سلطنت قاجارها برپا بود، از سمت جنوب با دروازهاي به بازار راه داشت و از
سمت شمال در محل کنوني ميدان توپخانه با دروازه و تخته پل رو به بيابان باز ميشد.
درواز? شمالي تا دور? محمدشاه قاجار به نام «درواز? اسدالدوله» خوانده ميشد و در
دور? ناصرالدين شاه، «درواز? دولت» نام گرفت (معتمدي، ٤٦-٤٧). رسم افغانها اين بود
که بر هر جا که دست مييافتند، ارگي در آنجا ميساختند که يک ضلع آن حتماً در سمت
صحرا قرار داشت، تا اگر مورد حمله واقع شدند و ارگ سقوط کرد، بتوانند از آن سمت به
صحرا بگريزند (اعتمادالسلطنه، همانجا).
در ١١٤٢ق/١٧٣٠م اشرف افغان پس از شکست از نادرقلي افشار (نادرشاه آينده) در نبرد
مهماندوستِ دامغان به سرعت به سوي ورامين عقب نشست و از اسلامخان افغان، حاکم وقت
تهران درخواست نيروي کمکي کرد. اسلامخان با ٥ هزار تن سپاهي از تهران به ياري او
شتافت. اشرف در گذرگاهي کوهستاني، تنگ و سخت گذر، موسوم به «سردر? خوار» بر سر راه
نيروهاي نادرقلي به کمين نشست؛ اما نادر مواضع اشرف را درهم شکست و افغانها دوباره
شکست خوردند و به شتاب روان? اصفهان شدند. افغانها پيش از تخلي? تهران، اموال مردم
را غارت کردند و مردان معتبر شهر را در ارگ گرد آوردند و به قتل رساندند. پس از
فرار افغانها از تهران، اوباش و اشرار شهر به ارگ ريختند و آنچه از افغانها برجاي
مانده بود، چپاول کردند و هنگام غروب با مشعل افروخته، به قصد غارت به انبار اسلحه
رفتند؛ ناگهان شعل? مشعل به مخزن باروت افتاد و بر اثر انفجاري مهيب، بيش از ٨٠ تن
کشته شدند (استرابادي، همان، ٩٦-١٠١؛ هنوي، II/٢٩).
نادر پس از تصرف تهران، طهماسب ميرزا را همراه ٦ هزار تن سپاهي در آنجا باقي گذاشت
(همو، II/٣٠) تا به نوشت? استرابادي «به تنظيم نظام و تنسيق مهمات ملکي» بپردازد
( تاريخ...، ٣٧). پس از آنکه نادر اصفهان را نيز تصرف کرد، طهماسب روان? آن ولايت
شد (لاکهارت، «انقراض»، ٣٣٤).
نادرشاه در دوران سلطنتش، به سبب آنکه همواره در جنگ و ستيز و کشورگشايي بود،
پايتخت ثابت نداشت، ولي مشهد و ولايت خـراسان قلب قلمـرو او به شمار مـيرفت
(مقتـدر، ٣٦). با اين همه، تهران به سبب اهميت نظامياش مورد توجه او بود و نادر
بارهـا اين شهر را اردوگاه خـود قرار داد و به آنجا آمد و شد داشت (نک :
استرابادي، جهانگشا، ١٣٦، ١٨٥؛ نيز هنوي، II/٢١٥-٢١٦).
نادرشاه که ميکوشيد مردم را از اختلافات ديني باز دارد و موجبات کشمکشها و جنگهاي
مذهبي را از ميان بردارد، دستور داده بود تا کتابهاي مقدس تورات و انجيل و قرآن را
براي آشنايي بيشتر او با آن متون به فارسي ترجمه کنند. پس در ١١٥٤ق/١٧٤١م در تهران
مجلسي برپا کرد و در آن مجلس روحانيان يهودي، مسيحي و مسلمان ترجمههايي از آن
کتابهاي مقدس را بر او عرضه داشتند (همو، II/٢١٨-٢١٩). در همان سال، پس از سوءقصدي
ناموفق به جان نادرشاه در جنگلهاي مازندران، او نسبت به رضاقلي ميرزا، فرزند ارشد
خود، ظنين شد و دستور داد که او به تهران رود و همانجا بماند. نيز مقرر داشت
ماليات تهران صرف هزينههاي اقامت اجباري او در آنجا گردد (استرابادي، همان،
٣٦٦-٣٦٧).
پس از قتل نادرشاه در ١١ جماديالآخر ١١٦٠ (همان، ٤٢٥-٤٢٦)، بار ديگر سراسر ايران
دستخوش آشوب و هرج و مرج شد. پس در جنگي که ميان عادلشاه و ابراهيمخان افشار در
محلي ميان سلطانيه و زنجان درگرفت، عادلشاه شکست خورد و همراه تني چند از يارانش به
تهران گريخت. ابراهيمخان سواراني در پي او به تهران فرستاد و آنها عادلشاه را
دستگير کردند (ابوالحسن گلستانه، ٢٠-٢٨). چون شاهرخ در خراسان، و ابراهيمخان در
تبريز هر يک خود را شاه خواندند (١١٦١ق/١٧٤٨م) و
نابساماني و کشمکشها بالا گرفت، کريمخان زند به مدد عليمردانخان بختياري، اصفهان
را تسخير کرد و خود براي تصرف تهران، قزوين، همدان و نواحي غربي ايران از اصفهان
بيرون رفت و بر آن نواحي استيلا يافت (همو، ٣٠، ١٧٥).
چندي بعد که ميان کريمخان زند و عليمردان خان اختلاف و جنگ افتاد، عليمردانخان با
محمدحسنخان قاجار متحد شد و خان قاجار نيروهاي کريمخان زند را در استراباد به
محاصره درآورد. کريمخان با معدودي از همراهان خود به تهران رفت؛ اما تمامي
لشکريانش به اسارت محمدحسنخان قاجار درآمدند. محمدحسنخان اسيران سپاه کريمخان را
آزاد کرد و اين اسيران آزاد شده دسته دسته خود را به تهران رساندند. کريمخان حدود
دو ماه در تهران توقف کرد و به گردآوري سپاه پرداخت (همو، ١٨١-١٨٢، ٢٠٢، ٢١٠-٢١٥؛
موسوي، ٢٥-٣٠). تهران در آن هنگام در موقعيتي بود که ميتوانست سپاهي شکست خورده را
در خود جاي دهد، اما چندان امن و مطمئن نبود که بتواند به صورت مرکز عمليات نظامي
کريمخان درآيد؛ از اينرو، خان زند در ١١٦٥ق/١٧٥٢م از تهران به اصفهان رفت
(معتمدي، ٥١).
در ١١٧١ق/١٧٥٩م محمدحسنخان قاجار رهسپار تسخير اصفهان و شيراز شد و اصفهان را
گرفت؛ اما چون نتوانست بر شيراز دست يابد (١١٧٢ق)، نخست به اصفهان و از آنجا به
تهران عقب نشست و چندي بعد به مازندران بازگشت (موسوي، ٦١-٧٠). در اين هنگام
کريمخان زند به قصد يکسره کردن کار خان قاجار، نخست برادر خود شيخ عليخان را با ٣
هزار سوار به تعقيب او به مازندران فرستاد و کمي پس از آن خود با حدود ١٢ هزار تن
سپاهي از شيراز بيرون آمد و به منظور پشتيباني از عمليات جنگي شيخ عليخان، در
تهران اردو زد (ابوالحسن گلستانه، ٣٢٠-٣٢١). محمدحسن خان قاجار در جنگ کشته شد و سر
بريد? او را به تهران نزد کريمخان آوردند و او دستور داد تا آن سربريده را با
احترام دفن کنند (موسوي، ٨٧-٨٨؛ ابوالحسن مستوفي، ١٠٧-١٠٨). پس از اين واقعه
کريمخان زند که آخرين رقيب نيرومند خود را از سر راه برداشته بود، به نوشت?
اعتمادالسلطنه، «در ديوانخان? تهران به تخت شاهي نشست» (١/٨٤٤).
تهران به سبب موقعيت خاص جغرافيايي و قابليت دسترسي از آنجا به ٤ سوي کشور مورد
توجه کريمخان زند بود و خان زند قصد داشت دربار خود را از شيراز به تهران منتقل
سازد؛ از اينرو در مدتي که کريمخان در تهران اقامت داشت، به دستور او در محل ارگ
سلطنتي کنوني که در آن روزگار جز ٤ باغي از زمان شاه عباس اول و عمارت و
ديوانخانهاي از شاه سليمان صفوي، عمارت مهم ديگري نداشت، عمارت و دارالحکومه و
حرمخانه و خلوتخانه بنا شد. گويا در همين زمان دوباره برج و بارويي در اطراف ارگ
احداث، و خندقي عميق گرداگرد آن حفر گرديد (ذکاء، ٧-٨).
از وقايع ناخوشايندي که در طول اقامت کريمخان در تهران روي داد، کشتار افغانهاي
مقيم تهران بود که چند بار به شورش و شرارت برخاسته، شهر را غارت و خانهها را
ويران کرده بودند (معتمدي، ٥٤-٥٧). کريمخان که ميکوشيد نابسامانيها و پريشانيهاي
قلمرو خود را از ميان بردارد و وجود افغانها را مانعي بزرگ بر سر اين راه ميديد
(پري، ٨٠)، بنابراين گروهي از افاغنه را به قتل رساند (ابوالحسن گلستانه، ٣٢٢-٣٢٣).
کريمخان زند در ذيقعد? ١١٧٥/م? ١٧٦٢ تهران را به قصد تسخير آذربايجان ترک کرد و
در غياب خود ادار? شهر را به حاج جعفرخان، از بزرگان تهران واگذارد (پري، ٨٦).
کريمخان با چيرگي بر آذربايجان، بر سراسر ايران به استثناي خراسان که به احترام
نادرشاه به آنجا نميتاخت، سيطره يافت. سپس در ١١٧٦ق از تهران روان? شيراز شد و
غفورخان تهراني را به حکومت اين شهر منصوب کرد. غفورخان تا چندي پس از مرگ کريمخان
زند (صفر ١١٩٣/ فوري? ١٧٧٩) حاکم تهران بود، تا آنکه سرانجام، در حالي که در محاصر?
آقامحمدخان قاجار قرار داشت، در ١١٩٧ق به بيماري وبا درگذشت. چون اين بيماري به
اردوي آقامحمدخان قاجار نيز که در شميران استقرار داشت، سرايت کرد، خان قاجار
نتوانست در آن سال تهران را مسخر سازد. بنابراين دست از محاصر? تهران کشيد و به
دامغان رفت (اعتمادالسلطنه، ١/٨٤٦-٨٤٧) و پس از چندي از دامغان به استراباد عزيمت
کرد تا به تقويت قواي نظامي خود بپردازد.
در اين هنگام عليمرادخان زند که داعي? سلطنت داشت و اصفهان را هم تصرف کرده بود، با
٤٠ هزار سوار به قصد سرکوب آقامحمدخان قاجار روان? تهران شد. مردم تهران پذيراي او
شدند و دروازههاي شهر را بر روي او گشودند، و تهران به پايگاه عمليات جنگي
عليمرادخان زند در برابر آقامحمدخان بدل شد. اما نهتنها کوششهاي عليمردانخان براي
سرکوب خان قاجار به جايي نرسيد، بلکه گرفتار شورش جعفرخان زند نيز شد و در راهِ
جنگ با او، در حوالي اصفهان درگذشت (همو، ١/٨٤٧؛ شيرازي، ٤٦-٤٩).
از سويي ديگر آقامحمدخان براي جنگ با جعفرخان از مازندران به جانب اصفهان لشکر کشيد
و در ميان? راه، آهنگ تهران کرد، اما مردم تهران دروازههاي شهر را بر او نگشودند و
شهر را تسليم نکردند (همو، ٥٠؛ موسوي، ٢٦٢-٢٦٣). آقامحمدخان نيز مجنونخان پازوکي
را به محاصر? تهران گماشت و خود به جانب اصفهان تاخت (اعتمادالسلطنه، همانجا) و پس
از پيروزي بر جعفرخان زند و تصرف اصفهان (شيرازي، ٥٠-٥١)، تهران را هم تسخير کرد و
يک سال پس از آن يعني در روز يکشنبه ١١ جماديالاول ١٢٠٠ مطابق با اول نوروز آن سال
در تهران بر تخت شاهي نشست و به نام خود سکه ضرب کرد و از آن تاريخ شهر تهران رسماً
به عنوان پايتخت ايران شناخته شد (اعتمادالسلطنه، ١/٨٤٨).
مآخذ: آذري دميرچي، علاءالدين، جغرافياي تاريخي ورامين، تهران، ١٣٤٨ش؛ ابن ابي
حاتم، عبدالرحمان، الجرح و التعديل، بيروت، ١٣٧٢ق/١٩٥٢م؛ ابن بلخي، فارسنامه، به
کوشش لسترنج و نيکلسن، کيمبريج، ١٣٣٩ق/١٩٢١م؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، المنتظم، به
کوشش سهيل زکار، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به کوشش کرامرس، ليدن،
١٩٣٨م؛ ابوالحسن گلستانه، مجمل التواريخ، به کوشش مدرس رضوي، تهران، ١٣٥٦ش؛
ابوالحسن مستوفي، گلشن مراد، به کوشش غلامرضا طباطباييمجد، تهران، ١٣٦٩ش؛
استرابادي، محمدمهدي، تاريخ نادري، چ سنگي، تبريز، ١٢٦٦ق؛ همو، جهانگشاي نادري، به
کوشش عبدالله انوار، تهران، ١٣٤١ش؛ اسکرس، جنيفر، م.، «نقش معماري در پيدايش
تهران»، تهران پايتخت دويست ساله، به کوشش شهريار عدل و برنار اوکارد، ترجم? احمد
سيدي و فاطمه وثوقي خزايي، تهران، ١٣٧٥ش؛ اسکندربيک منشي، عالم آراي عباسي، تهران،
١٣٥٠ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالک الممالک، به کوشش دخويه، ليدن، ١٨٧٠م؛
اعتمادالسلطنه، محمدحسن، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسين نوايي و هاشم محدث،
تهران، ١٣٦٧ش؛ بافقي، محمدمفيد، مختصر مفيد، ويسبادن، ١٩٨٩م؛ بيهقي، ابوالفضل،
تاريخ، به کوشش قاسم غني و علياکبر فياض، تهران، ١٣٢٤ش؛ تکميل همايون، ناصر، تاريخ
اجتماعي و فرهنگي تهران، تهران، ١٣٧٧ش؛ جواهرکلام، عبدالعزيز، تاريخ تهران، تهران،
١٣٢٥ش؛ حزين، محمدعلي، تاريخ، اصفهان، ١٣٣٢ش؛ حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، به کوشش
لسترنج، ليدن، ١٣٣١ق/١٩١٣م؛ خطيب بغدادي، احمد، تاريخ بغداد، بيروت، دارالکتاب
العربي؛ دلاواله، پيترو، سفرنامه، ترجم? شعاعالدين شفا، تهران، ١٣٤٨ش؛ ذکاء، يحيى،
تاريخچ? ساختمانهاي ارگ سلطنتي تهران، تهران، ١٣٤٩ش؛ رازي، اميناحمد، هفت اقليم،
به کوشش جواد فاضل، تهران، ١٣٤٠ش؛ راوندي، محمد، راحة الصدور، به کوشش محمداقبال،
تهران، ١٣٣٣ش؛ روملو، حسن، احسن التواريخ، به کوشش عبدالحسين نوايي، تهران، ١٣٥٧ش؛
سمعاني، عبدالکريم، الانساب، به کوشش عبدالله عمر بارودي، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ شاه
طهماسب، تذکره، به کوشش عبدالشکور، برلين، ١٣٤٣ق/١٩٢٤م؛ شيرازي، عليرضا، تاريخ
زنديه، به کوشش و مقدم? ارنست بئير، تهران، ١٣٦٥ش؛ طوسي، محمد، عجايب المخلوقات، به
کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٥ش؛ ظهيرالدين نيشابوري، سلجوقنامه، تهران، ١٣٣٢ش؛
عدل، شهريار، «باغ مسکوني يا تهران درگذشتههاي دور از پيدايش تا عهد صفوي»، تهران
پايتخت دويست ساله، به کوشش شهريار عدل و برناد اورکاد، ترجم? ابوالحسن سروقد مقدم،
تهران، ١٣٧٥ش؛ غفاريقزوني، احمد، تاريخ جهان آرا، به کوشش حسن نراقي، تهران،
١٣٤٣ش؛ قزويني، زکريا، آثار البلاد، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ کامبخشفرد، سيفالله،
تهران سه هزار و دويست ساله بر اساس کاوشهاي باستانشناسي، تهران، ١٣٧٠ش؛ همو،
«کاوش در قبور باستاني قيطريه»، باستانشناسي و هنر ايران، تهران، ١٣٤٨ش، شم ٢؛
همو، نگاهي به تهران در سه هزار سال پيش، ترجم? کلود کرباسي، تهران، ١٣٨٠ش؛ کريمان،
حسين، تهران در گذشته و حال، تهران، ١٣٥٥ش؛ مجدي، محمد، زينت المجالس، تهران،
١٣٤٢ش؛ مرعشيصفوي، محمدخليل، مجمعالتواريخ، به کوشش عباس اقبال آشتياني، تهران،
١٣٦٢ش؛ معتمدي، محسن، جغرافياي تاريخي تهران، تهران، ١٣٨١ش؛ مقتدر، محمدرضا، «تهران
درون حصار از صفويه تا آغاز پهلوي»، تهران پايتخت دويست ساله، به کوشش شهريار عدل و
برنار اورکاد، ترجم? ابوالحسن سروقد مقدم، تهران، ١٣٧٥ش؛ مقدسي، محمد، احسن
التقاسيم، به کوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦م؛ موسوياصفهاني، محمدصادق، تاريخ گيتيگشا،
تهران، ١٣٦٣ش؛ واله، محمديوسف، خلدبرين، به کوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٧٢ش؛ هدايت،
رضاقلي، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Clavijo, R.G., Narrative of the Embassy, tr. C.R., Markham, New Delhi, ٢٠٠١;
Curzon, G.N., Persia and the Persian Question, London, ١٨٩٢; Hanway, J., The
Revolutions of Persia, London, ١٧٥٣; Herbert, Th., Travels in Persia, London,
١٩٢٨; Lockhart, L., The Fall of the ?afav?d Dynasty and the Afghan Occupation of
Persia, Cambridge, ١٩٥٨; id, Famous Cities of Iran, Brentford, ١٩٣٩; id, Perry,
J., R., Karim Khan Zand, Chicago, ١٩٧٩.
عليکرم همداني
.III جغرافياي تاريخي و تاريخ (از قاجاريه تا امروز)
مقدمه: تهران جزئي از فلات حاصلخيز مرکزي ايران است. اين فلات از مناطق جغرافيايي
دامغان و سمنان در شمال شرقي، گرمسار و ري و تهران و کرج در شمال، دشت قزوين در
شمال غربي، قم در مرکز، و کاشان در جنوب تشکيل شده است و به دو دليل اهميت
زيستمحيطيِ خاصي دارد. نخست آنکه بيشتر آبهايي که از کوههاي زاگرس در شمال غرب و
از دامن? جنوبي کوههاي البرز در شمال سرچشمه ميگيرند، با گذر از اين دشتها امکان
زيست را فراهم ميسازند. همچنين از قديم، مهمترين راههايي که حوز? مديترانه،
بينالنهرين و جنوب غرب ايران را به شمال شرق ايران، افغانستان و سرزمين چين متصل
ميکرده، از اين ناحيه ميگذشته است (مجيدزاده، ١٦٤-١٦٥). جلگ? ري و کوهستان شمالي
و شرقي مشرف به آن موسوم به قصران، يکي از مهمترين حوزههاي اسکان در ناحي? فلات
مرکزي ايران است که امروزه جزئي از حوز? شهر تهران را تشکيل ميدهد.
پهن? قصران از غرب از حدود رودخان? کن آغاز ميشود و تا کوه دماوند در شرق گسترش
مييابد. حد جنوبي آن نيز از شهر ري و کوه بيبي شهربانو شروع ميشود و تا کوه
کلونبستک در رشته جبال البرز امتداد مييابد (کريمان، قصران، ٥٩). اين پهنه از حيث
جغرافيايي از دو قسمت کاملاً متمايز تشکيل شده است. نواحي شمالي و شرقي اين منطقه
پوشيده از کوهستانهايي است که شيب و ارتفاع آن در نقاط مختلف، متفاوت است و
حوزههاي اسکان به طور پراکنده در نقاط داخلي آن در درههاي کمشيبتر قرار دارند.
قسمت جنوبي و جنوب غربي اين ناحيه، جلگ? نسبتاً همواري است که از شيب آن به طرف
جنوب کاسته ميشود؛ تا جايي که به شورهزارهاي کوير مرکزي و درياچ? قم ميرسد. جلگه
به سبب داشتن خاک خوب و زمين مسطح براي کشاورزي، مناسب شهرنشيني است، اما آب لازم
براي کشاورزي و مصرف جمعيت ساکن در آباديها از بارشها و آبهاي زيرزمينيِ ذخيره شده
در کوههاي شمالي تأمين ميشود. اين آبها در گذشته به صورت چشمه، رودخانه، يا قنات
به اراضي مسطح و فراخ دشت جنوبي سرازير ميشد و در آنجا مورد استفاده قرار ميگرفت.
آباديهاي بزرگ و پرجمعيتي مانند ورامين، ايوانکي، شميران و کرج در مسير رودخانههاي
بزرگ دامنههاي جنوبي رشته کوههاي البرز شکل گرفتهاند.
تهران خود در ناحيهاي نسبتاً خشک و کمآب قرار دارد و از آن زمان که به وجود آمد،
به هيچ منبع طبيعي مانند چشمه يا رودخانه که به طور دائم و ثابت آب آن را تأمين
کند، نميتوانست متکي باشد و به روش مصنوعيِ تأمين آب از قنات متکي ميبود. البته
ري، بزرگترين شهر اين منطقه از قناتها، يا رودخانه، نيز از چشمهاي بزرگ و پرآب
سيراب ميشده که نهر سورن نام داشته است. اين چشمه هنوز هم با نام چشمه علي در شمال
شهر ري از زمين مي جوشد و پس از عبور از گورستان تاريخي امامزاده عبدالله، در کنار
برج طغرل به سمت جنوب شرقي جريان مييابد (همو، ري...، ١/١٣٠-١٤٣). شهر ري به سبب
موقعيتش، از نظر اقتصادي و فرهنگي در پهن? ايران شهري با اعتبار، آباد و نيرومند
بوده است و به طبع آباديهاي بسياري را بر گرد خود داشته، و از مازاد توليد کشاورزي
اين آباديها بهرهمند ميشده است. به جز تهران قريههاي تجريش، ونک، کن، درکه،
طرشت، قلهک، فرحزاد، دزاشيب، مهران، دولاب، اوين، پونک، دروس و قريههايي ديگر که
امروز نيز نامشان بر محلههايي از تهران اطلاق ميشود، از جمل? آنها بودهاند.
امروزه کلانشهر تهران با گستر? ٢٥٠ کمـ از شرق تا غرب و ٥٠ کمـ از شمال تا جنوب،
بخش اعظم پهن? قصران و تنوع جغرافيايي آن را دربرگرفته، و مهمترين عناصر جغرافيايي
آن را به عوامل هويتي خود تبديل کرده است. بدين ترتيب، رشتهکوههاي البرز واقع در
شمال و شرق شهر، مناطق ييلاقي واقع در دامنههاي آن و دشتي گسترده در پاي کوه، همگي
جزء طبيعي کالبد شهر به شمار ميروند. رشتهکوههاي البرز، زمينهايي از سلسله کوههاي
مرتفع را در مرز شمالي شهر تهران ساختهاند که بلندترين قل? آن توچال نزديک به ٤
هزار متر ارتفاع دارد. تغيير بافت گياهي و پوشش اين کوهها در فصول مختلف، مناظر
بديع و متنوعي را در طول سال در شمال شهر تهران ايجاد ميکند. افزون بر اين
ارتفاعات، کوه بيبي شهربانو واقع در دامن? جنوبي کوهسار امينآباد در منطق? جنوبي
شهر تهران و در گوش? جنوب شرقي نيز نه تنها به عنوان يک شاخص مهم طبيعي، بلکه به
سبب برخورداري از مقام خاص در اعتقادات مردم منطقه اعتباري ويژه دارد. اين کوه که
تهران را از منطق? بياباني واقع در پس آن جدا کرده است، به عنوان يک شاخص مکاني،
مذهبي، طبيعي و عيني نقش مؤثري در تعريف حدود گسترش شهر تهران داشته است.
فاصل? ميان ديوار? کوهستاني شمالي تا حوز? کمارتفاع مرکزي تهران را تپههاي
پراکندهاي ميپوشانده که امروزه با بافت شهري ادغام شده است. از آن جمله ميتوان
به تپههاي معروف شمسآباد، عباسآباد، يوسفآباد، قيطريه، امانيه، ونک و گيشا واقع
در پهن? شمالي، شمال شرقي و شمال غربي اشاره کرد. همچنين کوهپايه بودن بستر تهران
سبب شده است تا چند مسيل و در? طبيعي در محدود? شهر به راه آبهاي طبيعي، بستر
انتقال آبهاي سطحي حوز? شمالي به بافت مرکزي تبديل شوند. اين درهها و مسيلها
امروزه به سبب گسترش بافت و پوشش کالبدي شهر، از ايفاي نقش طبيعي خود باز ماندهاند
و با بافت شهري ادغام شدهاند. عناوين مسيلهاي دارآباد، لارک، لويزان، باختر،
جاجرود، منظريه، سرخه حصار، تهرانپارس، فيروزآباد، تقـيآباد، و رودخانـههاي
دربنـد، ولنجک، درکه، فرحزاد، کن ــ واقـع در پهن? شمال شرقي، شمالي و شمال غربـي
شهر تهران ــ اکنون هريک به نام منطقهاي از بافت شهري تهران اطلاق ميشود.
در يک نگاه کلي ميتوان توپوگرافي شهر تهران را از محدود? کوههاي مرتفع شمالي تا
دشت مرکزي، به چادر گستردهاي تشبيه کرد که از ارتفاع ٧٠٠‘١ متري تا ارتفاع ١٠٠‘١
متري را تحت پوشش خود قرار داده است و در طول اين مسير آبراهها، مسيلها، و درهها و
شيارهايي درون آن به وجود آمده است. بسياري از اين چين و شکنهاي طبيعي که با
برخورداري از دو عامل آب و هواي جاري حوز? زيستي مستعدي را فراهم ميآوردهاند،
بستر شکلگيري آباديهاي پراکنده و به خصوص باغهاي ميوه و تفريحي تهران در طول تاريخ
آباداني اين شهر بودهاند.
عوامل طبيعي مانند رشتهکوه البرز در شمال، باد مرطوب و بارانزاي غرب، دشت کوير در
جنوب و جنوب شرقي، و همچنين چين و شکنهاي طبيعي گسترده تا حوز? مرکزي، مسير و نوع
گردش هواي شهر تهران را تحت تأثير قرار ميدهد. بادي که از ناحي? غرب بر سطح شهر
ميوزد، در طول سال از اختلاف اقليمي دو ناحي? شمالي و جنوبي متأثر ميشود و جريان
هواي شهر را سامان ميدهد. کوههاي به هم پيوسته در شمال به عنوان يک مانع طبيعي در
برابر جريانهاي هواي گرم جنوبي و جريان مرطوب غرب نه تنها موجب ايجاد پديد? بارش در
محدود? شمالي شهر ميشود، بلکه باعث چرخش طبيعي هوا در داير? نيمبست? طبيعي
بلنديهاي شمال تا جنوب شرقي نيز ميگردد.
تهران در دوران قاجاريه:
١. در آغاز قاجاريه: دربار? سبب انتخاب اين آبادي چند هزار نفري، يعني تهران به
پايتختي توسط بنيادگذار دولت قاجار، گفتهاند جز نزديکي آن به بلوکات نسبتاً
حاصلخيز، همجواري با مسکن ايل افشار و ساوجبلاغ و عربهاي باصري ساکن ورامين که
هواخواه آقامحمدخان بودند و نزديکي به استراباد و مازندران که مرکز ستاد نيروي
نظامي او به شمار ميرفت (بامداد، ٣/٢٥٠)، سببي ديگر براي اين انتخاب نميتوان
يافت. کرزن نيز آورده است که آقا محمدخان با انتخاب اين محل بصيرتي عالي از خود
نشان داد؛ زيرا محل پايتخت را نبايد فقط از لحاظ امکان خطر تهاجم به آن در نظر
گرفت، بلکه بايد مرکزيت آن نسبت به ايالات بزرگ و امکان چيرگي آسان بر جادههاي
ايالات عمد? کشور را ملحوظ داشت. از اين جهت است که وضع تهران ممتاز به شمار رفت.
چه، در فواصل کم و بيش متساوي نسبت به دو حاکمنشين بزرگ شرقي و غربي يعني مشهد و
تبريز واقع است و در عين حال در فاصل? نسبتاً نزديک با ولايات شمالي کران? درياي
مازندران قرار دارد. از جهت ديگر هم داراي وضع مسلطي نسبت به پايتختهاي سابق يعني
اصفهان و شيراز است که در صورت وقوع تهاجمي از شمال پيوسته اين امکان وجود خواهد
داشت که پايتخت را بتوان آسان به آن بلاد انتقال داد (١/٤٤٢-٤٤٤).
در اين دوران تهران هنوز شبيه به شهر کوچکي از دور? صفويه و با حصاري بر گرد آن
مشتمل بر ١١٤ برج و دروازههاي چهارگانهاش بود، در حالي که درون شهر از معابر تنگ
و نهرهاي طويل که گرداگرد باغهاي ميوه و محلههاي شهر قرار داشتند، خانههاي خشتي و
بازارچههاي سرپوشيده، باغ عظيم ارگ و ديوار گرداگرد آن که از طريق ميدان اصلي به
بازار شهر متصل ميگرديد، تشکيل ميشد. اوليويه (١٢١١ق/ ١٧٩٦م) اظهار داشته است که
به نظر مي رسد ]افغانها[ تهران را به کلي خراب و منهدم ساخته بودند، زيرا امروزه
ديوارها و بازارها و مساجد و خانههاي مردم، تعمير شدهاند. آقامحمدشاه که پايتخت
خود را در اين شهر قرار داد، براي مسافران و بازرگانان کاروانسراهاي خوب و مکانهاي
مرغوب در آن بنا کرد، چنانکه امروزه تهران بهترين شهرهاي مملکت ايران شمرده
ميشود. ارگ و عمارات شاهي وسيع و زيبا ست و باغ و آب فراوان دارد. اين ارگ در طرفِ
شمالي شهر واقع شده است و به قدر ربع شهر بزرگي دارد و مانند خود شهر مربع شکل، با
ديوارهاي بلند و عريض، و با خندقي پهن و عميق، مصون و محفوظ است. تمامي حصارها از
گِل ساخته شده است. محيط حصار شهر بيش از دو ميل است. باغهاي وسيع پر از درختان
ميوه در آن بسيار است و در وسط هر ضلعي از حصار، دروازهاي ساختهاند که به هنگام
ضرورت و محاصره، به وسيل? برجهاي گرد و مدور که به قدر ٣٠٠ قدم بيشتر است، و دو سه
اراده توپ در آنها ميتوان جاي داد، شهر و دروازهها محفوظ ميمانند (ص ٦٩-٧١).
چون تهران پايتخت شد، رشد آن با افزايش جمعيت ساکن آغاز گرديد. مثلاً وقتي لشکريان
شاه قاجار ايالت فارس را تصرف کردند، ١٢ هزار خانوار از لرهاي اين ايالت را به
حوالي تهران کوچاندند (اعتمادالسلطنه، مرآة...، ١/٨٥٠).
بر اساس نقش? سال ١٢٧٥ق/١٨٥٩م، نام برخي کويها و محلات تهران منسوب به طوايف
غيربومي است که بيشتر مربوط به خانوارهاي رؤساي ايلهايي است که در زمان آقامحمدخان
و فتحعلي شاه در پايتخت جديد اسکان داده شدند؛ مانند کوچ? شيرازيها و کوچ? افشارها
در قلب محل? چال ميدان، کوچ? ديگري منسوب به افشارها در شمال محل? سنگلج درست زير
ديوار شهر؛ ديگر محل? عربها در گوش? شمال غربي محل? عودلاجان؛ و نيز کوچه و حمام
قراقانيها در محل? چال ميدان؛ کوچه شام بياتيها در شمال عودلاجان؛ کوچ? خدابندهلو
در غرب عودلاجان؛ محل? باجمانلوها در شمال غرب محل? سنگلج؛ تکيه و محل? قميها در
محل? سنگلج که همگي در محلههاي خوب و به اصطلاح سرآب اسکان يافتهاند (تحقيقات
مؤلف).
٢. در دور? فتحعليشاه (١٢١٢-١٢٥٠ق/١٧٩٧-١٨٣٤م): پس از کشته شدن آقامحمدخان،
برادرزادهاش فتحعلي خان وليعهد از شيراز به تهران شتافت و در روز عيد فطر
١٢١٢ق/١٧٩٨م رسماً تاجگذاري کرد (اعتمادالسلطنه، همان، ١/٨٥٢).
در دور? فتحعليشاه قاجار به دنبال عقد قرارداد فينکن اشتاين نخستين هيئت نظامي
فرانسوي وارد تهران شد. افسران و مهندسان اين هيئت دو کارخان? توپريزي در تهران و
اصفهان داير کردند. در اين هيئت پزشکي نيز حضور داشت که احتمالاً نخستين درمانگاه
را در تهران ايجاد کرد و چندين کودک را براي اولينبار ماي? آبله کوبيد (همان،
١/٨٥٤-٨٥٥؛ منظورالاجداد، ١٧٦). از يادگارهايي که از زمان سفر اين هيئت در تهران به
جاي ماند، ميدان مشق در ناحي? شمال خارج شهر و در محوطهاي وسيع مجاور خندق و حصار
بود (بلاغي، «قسمت مرکزي»/٦٥). اين ميدان براي تعليمات نظامي سربازان که بايد در
صفوف منظم و طبق اسلوب اروپايي آموزش ميديدند، تخصيص يافت. اين محوطه تا پايان
قاجاريه عملکرد نظامي خود را به عنوان مرکز قزاقخانه حفظ کرد و پس از آن در دور?
پهلوي اول مکان ادارات دولتي شد.
بازگشت محصلان ايراني از اروپا، موجد برخي تحولات در تهران شد. مثلاً ميرزا رضا
مهندس نقش? مدرس? دارالفنون را ريخت و ميرزاصالح شيرازي اولين روزنام? ايراني با
عنوان کاغذ اخبار را در تهـران منتشر کـرد (بامداد، ٢/١٧٥-١٧٨، ٥/٩٥-٩٦).
به روزگار فتحعلي شاه، ايران دوبار در جنگ با روسي? تزاري شکست خورد و ناچار به عقد
معاهدههاي گلستان (١٢٢٨ق) و ترکمانچاي (١٢٤٣ق) تن در داد. در ١٢٤٤ق گستاخي روسها
موجب جنگي کوچک، ولي خونين ميان مردم تهران و سفارت روسيه شد که طي آن شماري از
اعضاي اين سفارتخانه، از جمله گريبايدف، وزير مختار روسيه کشته شدند
(اعتمادالسلطنه، همان، ١/٨٩٠-٨٩١). پس از اين واقعه خان? وزير مختار روس براي حفظ
جان وي، به داخل ارگ انتقال يافت. در نقش? مورخ ١٢٧٥ق/١٨٥٩م تهران، معروف به نقش?
کريشيش خان، خان? وزير مختار روس در داخل ارگ در شمال عمارت سروستان، درست در محوري
که از تخت مرمر و ميدان ارگ ميگذرد، قرار دارد. مکان فعلي آن خانه اکنون در خيابان
صور اسرافيل مقابل وزارت دارايي به حوز? انتظامي ١٣ تبديل يافته است (تحقيقات
مؤلف).
دربار? شمار جمعيت تهران در آغاز و پايان سلطنت فتحعليشاه گفتهها آنچنان مختلف
است که اظهارنظر قطعي در اينباره را دشوار ميکند، ولي رقم ٢٠ تا ٢٥ هزار نفر در
آغاز سلطنت و ٥٠ تا ٧٠ هزار نفر در زمان مرگ وي دور از واقعيت نيست. به حساب اين
ارقام جمعيت شهر طي دوران ٣٨ سال? پادشاهي وي ٣ برابر شده است. بر اساس آمار سال
١٢١٢ق/١٧٩٦م تهران ١٥ هزار نفر جمعيت داشته است که اين رقم در ١٢٢٢ق/١٨٠٧م به ٥٠
هزار نفر رسيد. بر مبناي چنين تصويري، ترکيب جمعيت مهاجر دو ده? نخست بايد بيشتر از
سپاهيان و امرا و ديگر گروههاي شغلي بوده باشد که خدمات مربوط به دولت و دربار را
برعهده داشتهاند، و به اصطلاح از نوکران بيوتات سلطنتي بودهاند.
طبيعي است که استقرار دربار و مستخدمان دولت در تهران بايد حجم پول و در نتيجه حجم
تقاضاي مؤثر براي کالاها و خدمات را به شدت افزايش داده باشد. پس در مرحل? دوم رشد
شهر بايد بازرگانان، صاحبان حرفهها، صنعتگران و ارائهکنندگان انواع خدمات نيز در
پي افزايش تقاضا به تهران جلب شده باشند. بخش ديگري از افزايش جمعيت تهران مربوط به
اعيان و اشرافي بود که پس از اشغال ولايات قفقاز توسط روسيه، به ايران کوچ کردند؛
اگرچه بيشتر اين گروه از مهاجران در تبريز و ديگر نقاط آذربايجان که با آنها
همزبان بودند، سکنا گزيدند (تحقيقات مؤلف). در اين زمان بود که بيشتر سطح محلههاي
عودلاجان و سنگلج ــ که پيش از قاجاريه همه باغ و بيشه و زمين خالـي بـود ــ آباد
شـد. اعيـان و ثروتمنـدان در بخشهـاي شمالي و غربي داخل حصار شهر در محل? عودلاجان
و شمال و غرب محل? سنگلج ساکن شدند. جاهايي که تبديل به باغچهها و خانههاي اعياني
گشت، از درختزارهاي کهن زمان پيش از پايتختي به دست آمد و در زمينهايي که آب
فراوان و دستنخورده بر آنها سوار بود، ساخته شد. در عوض بخشهاي باير و گودهاي داخل
شهر مثل پايين دستهاي سنگلج، پاي ديوار جنوبي شهر و عموماً جاهايي که آب خوب نداشت،
به محل اقامت فرودستان و غيرمسلمانان يا به کاربريهاي نازل، مثل محل قاطرخانه و محل
نگهداري شترهاي زنبورکخانه اختصاص يافت (تحقيقات مؤلف).
ساختار شهري تهران در زمان فتحعلي شاه قاجار رشدي چشمگير داشت. مسير بازار در
حدفاصل درواز? شاه عبدالعظيم تا چهارسوق بزرگ و بهخصوص در اطراف بازارچ? عودلاجان
و دو طرف چهار سوق در اين دوره رونق گرفت و بيشتر کاروانسراهاي متعددي که در
نقشههاي دور? ناصري در اين مسير ديده ميشوند، در نيم? دوم سلطنت فتحعلي شاه و
دور? محمدشاه که پاي کالاهاي انگليسي و روسي به بازار تهران باز شد، بنا گرديد.
مجموع? مسجد شاه (١٢٣٠ق)، مسجد جامع، بازارچ? بينالحرمين، چهار سوق بزرگ بازار
(١٢٢٢ق)، سبزهميـدان، دهان? اصلي بـازار و ناحي? غربـي آن ــ که بعدها سراي امير
در آن ساخته شد ــ به سبب قرار گرفتن روي شريان اصلي بازار و ارتباط با ميدان ارگ و
تخته پل ورودي آن، پراعتبارترين مساجد، مدارس، ميدانها و دکانها را در خود داشت، از
دور? فتحعليشاه تا اوايل دور? پهلوي دوم از پررونقترين و معتبرترين مراکز سياسي،
اجتماعي و اقتصادي شهر محسوب ميشد (مستوفي، ١/٣٦؛ تحقيقات مؤلف).
در اين دوره عمارتهاي عامالمنفعه مانند حمام و مسجد و مدرسه و آب انبار و يخچال و
قنات و کاروانسرا و دکان و تکيه نيز به فراخور جمعيت ساکن هر محله و به دست بانيان
خير بنا نهاده شد. در خود شهر آنچه بيش از هر چيز وجه آييني زندگي و جهان فکري مردم
را نشان ميداد، ساختمانها و مکانهايي بود که با باورها و کارکردهاي مذهبي مربوط
ميشد يعني امامزادهها، سقاخانهها، حسينيهها و تکيهها. هر محله و تقريباً
هرگذري تکيهاي داشت که اهالي محل هر سال در ايام عزاداري آن را به راه ميانداختند
(مستوفي، ١/٣٠٠-٣٠١).
مردم تهران چنانکه در برپا داشتن هرچه باشکوهتر مراسم عزاداري امام حسين(ع) و
تزيين هرچه عاليتر تکي? محله در ماه محرم ميکوشيدند، سقاخان? گذر را نيز به
زيباترين وجه ممکن ميآراستند، چنانکه برخي از سقاخانهها مانند سقاخان? آينه و
سقاخان? نوروزخان از اين حيث شهرتي بزرگ يافتند (همو، ٣/٦١٧).
عاليترين ساختمانهاي تهران از لحاظ معماري و تزيينات در داخل محوط? ارگ و به خصوص
در قسمت اندروني و بيروني باغ گلستان ساخته شده بود (نک : ژوبر، ١٧٧، ١٨١-١٨٢) که
بيشتر آنها در دور? ناصري با ساختمانهاي ديگري جايگزين شدند. جيمز موريه که به سبب
تأليف کتاب حاجي باباي اصفهاني، در تشريح احوال و روحيات ايرانيان در قالب شخصيتي
خيالي مشهور است، به جز اين کتاب شرحي از سفر خويش نيز نوشته است که از خلال آن
اطلاعات با ارزشي دربار? وضع شهر در نخستين سالهاي سلطنت فتحعلي شاه قاجار و
کارهايي که در سالهاي ١٢٢٠ق در دست اقدام بوده، ميتوان به دست آورد. به گفت? او در
آن دوره عمارات قديمي شهر چندان خوب نبود و تنها بنايي که قابل اعتنا به شمار
ميرفت، بناي ناتمام مسجد شاه بود و غير از اين مسجد، ٦ مسجد کوچک کماهميت و سه
چهار مدرس? بزرگ نيز وجود داشت (نک : اعتمادالسلطنه، همان، ١/٨٥٥-٨٥٦). ساختمان
مسجد شاه را چنين وصف کردهاند که بناي آن بس عالي است و حياط و مقصوره و ايواني که
در سمت جنوب است، به طور ممتاز ساخته شده است و قطعات بسيار بزرگ سنگهاي مرمر در
ازار? مقصوره به کار رفته است... صفههاي جنبين مقصوره و ايوان هريک بر روي ١٢ ستون
معتبر بنا شده است و در طرف مشرق و مغرب مسجد صفههاي عالي ساخته شده است. در طرف
شمال شرقي شبستاني است که بر روي ١٢ ستون بنا شده است. درِ بزرگ مسجد محاذي
دارالشفا و در سمت شمال آن واقع است. درِ ديگر مسجد داراي جلوخان بسيار وسيعي است
که در مدرس? صدر و نيز درِ حمام حاج ميرزا آقاسي، صدراعظم محمدشاه قاجار در اين
جلوخان واقع است (بلاغي، «قسمت مرکزي»/٦٥-٦٧).
در همان سالها سرگور اوزلي، سفير وقت انگلستان نخستين سفارتخان? اين کشور را در
جنوب بازار برپا کرد. اين سفارتخانه شامل باغ بزرگ و عمارتي بود که هرکدام در يک
طرف گذري واقع شده بود که پس از آن به همين مناسبت گذر ايلچي ناميده شد.
جيمز موريه شمار کاروانسراها و حمامهاي شهر را هرکدام ١٥٠ باب بازگو کرده است. به
گفت? او دو ميدان بزرگ، يکي داخل شهر و يکي در ارگ تهران وجود داشته است. مقصود از
ميدان بزرگ داخل شهر احتمالاً سبزهميدان است. او ضمناً از دو عمارت ييلاقي سلطنتي
خارج شهر: قصر قاجار و نگارستان نام ميبرد که نگارستان را به تازگي بنا
مينمودهاند (اعتمادالسلطنه، مرآة، ١/٨٥٥-٨٥٦). ژوبر قصر قاجار را چنين وصف کرده
که بر فراز تپهاي واقع و بنايي است آجري و بسيار زيبا و باغ بسيار وسيعي بر آن
احاطه دارد. نهر آبي از وسط باغ ميگذرد که پس از تشکيل حوضها و فوارهها در
زمينهاي هموار زيردست گم ميشود. عمارت قصر قاجار در نهايت جلال و شکوه زينت شده
است و نقاشيهايي که با کمال ظرافت و دقت در آن شده، زينتافزاي قصر است (ص
٢٥٤-٢٥٥). قصر قاجار طي سالهاي بعد جلال و شکوه بيشتري پيدا کرد، چنانکه هاينريش
بروگش (١٢٧٧ق/١٨٦٠م) مينويسد: قصر قاجار که معروف به «قصر ورساي تهران» است
(١/١٩٢-١٩٣)، بيشتر از نظر پلهها و تپهاي که بر فراز آن ساخته شده است، به ورساي
شباهت دارد. ساختمان قصر نسبتاً ساده، اما داخل آن مجلل است و محل ييلاقي و تفريحي
مناسب مقام سلطنتي را دربر دارد. استخر بزرگ آن که فوارههاي متعدد و بسيار زيبايي
دارد و زمستانها يخبسته و اروپاييان روي آن سرسره بازي ميکنند، در چند جا ترک
برداشته است، و معلوم نيست که چرا برخي از درختان کهن و زيباي آن را قطع کردهاند.
باغ و عمارت نگارستان تقريباً همزمان با قصر قاجار بنا شد. اين باغ از بناهاي
فتحعليشاه قاجار بود که در بيرون تهران آن عهد تأسيس شده، و تا عهد مشروطه باقي
بود که بعدها آن را قطعه قطعه کردند. مدخل اين باغ در جلو ميدان بهارستان و خود باغ
در شمال اين ميدان قرار داشت. قسمت مهم باغ، مدرس? نقاشي کمالالملک، و قسمتي از آن
مدرس? صنايع مستظرفه شد (بلاغي، «قسمت مرکزي»/٩٩).
اورسل (در ١٨٨٢م) باغ نگارستان را در زمان ناصرالدين شاه، داراي دروازهاي باشکوه و
باغي بزرگ و پردرخت، خاصه درختان چنار که به عمارتي به شکل صليب منتهي ميشد، وصف
کرده است. بالاي اين عمارت گنبدي ساخته بودند و تالار اصلي در وسط اين صليب قرار
گرفته بود. تالار را با رنگآميزي تند و اکليلکاري زينت داده بودند و اين قسمت در
واقع ساختمان بيروني بود. در باغ پشت اين بيروني، قصر چهارگوش اندروني که يک طبقه
بيشتر نداشت، ديده ميشد. ديوار اندروني پنجرهاي نداشت و نور اتاقهاي آن از حياط
وسيع سنگ فرششدهاي که دورش را حوض بزرگي فرا گرفته بود، تأمين ميشد (ص
١٩٠-١٩١).
ساموئل بنجامين (در ١٨٨٥م) نيز آورده است (ص ١٢٨-١٣٢) که خيابانهاي باغ به يک حوض
مرمري و يک عمارت کوچک قشنگ که گچبري بسيار خوبي در آن شده است، منتهي ميشود.
داخل عمارت اتاقي مانند تالار وجود دارد. در سطوح اين اتاق نقشهاي بسيار قشنگي را
گچبري نموده، و با رنگ سبز و سرخ يا طلايي مزين ساختهاند. تالار ٣ شاهنشين دارد
که در هريک از آنها نيمکتهاي بسيار ممتاز، تا نزديکي پنجرهها قرار دادهاند.
پنجرههاي اين اتاق طوري است که ميتوان آنها را بلند کرد و آنوقت تمام يک طرف
اتاق براي استنشاق هوا و تماشا باز ميشود. از همينجا به حوض عريض ديگر و عمارتي
که در قديم شاه در آنجا اقامت ميکرد، راه داشت. در اين بنا هم تالار کوچکي هست که
از دو طرف پنجره آن را ميتوان بلند و باز کرد که به واسط? چادر از اشع? آفتاب
محفوظ بود. در هر طرف اتاق صورتهاي پسران فتحعليشاه نقش شده است. اين اتاق به يک
حياط بزرگ هشتي ميرسد که در وسط آن حوض بسيار بزرگي که تقريباً ٨٠ پا طول دارد،
واقع است. از آنجا خيابان ديگري از ميان باغ به اندرون کشيده شده است که در قديم
برخي از همسران فتحعليشاه در آن سکنا داشتند. نيز تالار پادشاه که در مرتب? تحتاني
ساخته شده، نمون? بسيار تماشايي صنعت و سليق? ايراني است. دهليز اتاقْ سقف پستي
دارد و از تالار به وسيل? ستونهاي سبک چوبي جدا ميشود. اين سرستونها اگرچه بسيار
کوچکاند، اما ستونهاي عالي تختجمشيد را به ياد ميآورد. هر قسمت اين اتاق به رنگ
سبز و گلي و طلايي رنگآميزي شده، و بر روي ديوارها تصويرهايي از شکار بر روي گچ
کشيده شده است. از جمله نقشهاي تاريخي باشکوه که نصف ديوار را گرفته، صورت گروهي
است به انداز? طبيعي، مشتمل بر فتحعليشاه که بر روي تخت خود نشسته است، و ٣٠ نفر
پسر بر گرد او جمعاند و سفراي فرانسه، انگليس و روس و اعيان و ارکان سلطنت نيز
ايستادهاند.
در اين مجموعه حمامي نيز وجود داشت که از مرمر ساخته شده بود و در وسط آن ستونهايي
چند و در ميان ستونها حوض مدوري واقع بود. روبهروي حمام، سرسر? بسيار شيبداري از
مرمر صاف ساخته بودند. باغ نگارستان از جمل? نخستين باغهاي سلطنتي بود که در دور?
ناصرالدين شاه قاجار درهاي آن بر روي عموم گشوده شد و طبقات مردم توانستند در آن به
تماشا و تفريح بپردازند (بروگش، ١٧١).
در قصرسازيهاي دور? فتحعليشاه تزيين تالارها با نقاشيهاي بزرگ ديواري از چهر? سران
مملکت معمول بود. اين سليقه تحت تأثير شيو? تزيين قصرهاي اروپايي از زمان صفويه
پيدا شده بود و گويا فتحعليشاه به اين نوع نقاشي علاق? بسياري داشته است؛ چنانکه
تالار باغ نگارستان و چند تالار در داخل ارگ را با اين نوع نقاشيها تزيين کرده
بودند. نوع ديگر تزيينهاي داخلي تالارها، رنگآميزي روي گچبري با رنگهاي طلايي،
لاجوردي و ديگر رنگها بود. چنانکه ژوبر از پردهاي تمامقد از عباس ميرزا و صورت ٣
تن از ديگر شاهزادگان قاجار در يکي از عمارات کلاه فرنگي قصر شاه قاجار ياد کرده
است (ص ١٨٣).
جيمز بيلي فريزر که در اواخر زمان فتحعليشاه کاخهاي سلطنتي را ديده، از باغي سخن
ميگويد که به «سبک خارجي» آرايش شده بوده است. اين نوع گرايشها بدون شک اولين
نشانههاي التقاط سبکها در معماري و باغسازي به شمار ميروند (ص ١٤٠).
لطافت طبع همراه با روحي? آسايشطلبي در پرداخت معماران? خانههاي آن دوران نيز
حاکم بود. گاسپار دروويل در سفرنام? خويش دربار? خانههاي اعياني زمان فتحعليشاه
آورده است که در شهرها خانهها با ديوارهاي بالنسبه بلندي محصور شدهاند، چنانکه
نماي آنها کاملاً مخفي ميماند. ساختمانها هميشه دور از کوچهها و در انتهاي
حياطهاي بزرگي بنا ميشوند. خانهها به اسلوب زيبايي ساخته شدهاند و تقسيمبندي
قسمتهاي مختلف آن تا اندازهاي منظم است. خانهها داراي اتاقهاي متعدد است و در
تالار وسيعي که به ديوانخانه معروف است، صاحب خانه هر روز مراجعان را ميپذيرد.
ديوانخانه ميان يک حياط و يک باغ و غالباً ميان دو باغ قرار دارد. در هر دو سمت
پنجرههاي بزرگي که بلندي آن به سقف ميرسد، وجود دارد که هنرمندانه از قطعات کوچک
چوب به اشکال تزييني ساخته شده است. نجبا و ثروتمندان اين پنجرهها را با شيشههاي
الوان تزيين ميکنند، اما مردمان عادي معمولاً از کاغذ روغني ــ که از نفوذ هواي
سرد جلوگيري ميکند ــ استفاده مينمايند. ايرانيها به آب علاق? بسياري دارند و از
اينرو کمتر خانهاي ميتوان يافت که جلو پنجرههايش حوض بزرگي از مرمر سفيد يا سنگ
رخام نباشد. در وسط اين حوضها فوارههاي بسيار زيبايي وجود دارد. خانهها شامل
قسمتهاي ديگري نيز هست و آن اتاقهايي است که با سقفهاي کم و بيش بلند به صورت منظمي
در طبق? بالا بنا شده و نام آن بالاخانه است. در اين خانهها زيرزمينهايي با
سقفهايي به شکل طاق وجود دارد که اتاقهاي بالا را از آسيب رطوبت محفوظ ميدارد و در
آنجا هيزم و وسايل ييلاقي را نگاهداري مينمايند. در حياط چندين بناي جنبي نيز به
چشم ميخورد. در يک طرف اتاقهايي براي غريبههاي متوسط الحال و درويشان در نظر
گرفته شده، و در سمت ديگر طويله و انبارهاي کاه و جو و لانه براي سگهاي شکاري ساخته
شده است. ساختمان حرمسراها معمولاً شبيه ديوانخانه، منتها با وسعت بيشتر و
اتاقهاي بيشتري است. در اين قسمت نيز چندين بناي کوچک وجود دارد که از ساختمان اصلي
مجزا ست. آشپزخانهها، حمامها و جز اينها در اين قسمت واقعاند. تالار بزرگ
حرمسراها اختصاص به رئيس خانواده دارد و در آن غذا ميخورد و غالباً ميخـوابد و
ضمناً محـل تجمع هم? زنهايـش نيـز هست (ص ٧٢-٧٤).
٣. در دور? محمدشاه (١٢٥٠-١٢٦٤ق/١٨٣٤-١٨٤٨م): محمدميرزا وليعهد، پس از مرگ فتحعلي
شاه و بهرغم مدعيان سلطنت، از تبريز به تهران آمد و بر تخت نشست. يکي از مدعيان
سلطنت، عليشاه ظلالسلطان بود که مدت ٤٠ روز، تا پيش از ورود محمدميرزا، در تهران
با لقب عادلشاه به سلطنت نشست. از او سرايي موسوم به سراي شاه در بازار تهران بر
جاي مانده که پاي يکي از جرزهاي آن در کتيبهاي نام او و سال ساخت آن سرا (١٢٥١ق)
آمده است.
دوران پادشاهي محمدشاه با وزارت ميرزا ابوالقاسم قائممقام آغاز شد، اما مدت صدارت
او چندان ادامه نيافت. قائممقام فراهاني در ١٢٥١ق/١٨٣٥م در عمارت دلگشا در باغ
نگارستان به قتل رسيد (سپهر، ٢/٢٧، ٣٧-٣٩). صورت تغييريافت? اين عمارت در حال حاضر
محل موز? هنرهاي ملي است که در محل سابق باغ نگارستان در ضلع شمالي ميدان بهارستان
واقع است. در همان سال محمدشاه در قلهک زميني براي احداث باغ تابستاني به انگليسيها
بخشيد و اختيار ادار? آن آبادي را به آنها واگذار کرد. روسها نيز بعدها همان اختيار
را در زرگنده، محل سفارت خود، از دولت ايران گرفتند (بامداد، ٢/٣٨٢). استقرار قصر
تابستاني سفارتهاي انگليس، روسيه و بعدها عثماني (در ١٣٠٠ق/١٨٨٣م) و حريم امنيتي که
در آن ناحيه به وجود آمد، زمينهاي شد که در دور? ناصري بسياري از رجال و اعيان در
آنجا باغهاي ييلاقي ايجاد کنند. اهميت وجود چنين ييلاقي در شمال شهر به حدي بود که
سفارتخانههاي فرانسه و آمريکا سالها بعد اقدام به گرفتن مکاني استيجاري در اين
منطقه نمودند و در زمان حکومت رضاشاه نيز سفارتخانههاي آلمان و ايتاليا باغهايي در
منطق? پل رومي و فرمانيه در اختيار گرفتند.
حاج ميرزا آقاسي، صدراعظم بعدي به قنات کندن و توپ ريختن مشهور بود. بيشتر
خالصههاي مرغوب اطراف تهران در اين دوره از قريههايي بود که با قنات کشيدن حاج
ميرزا آقاسي، صدراعظم وقت، آباد شده بودند. به گفت? رضاقلي خان هدايت در ١٢٦٣ق
صدراعظم ٤٣٨‘١ پارچه از قريههايي را که خود آباد کرده بود و تقريباً دو کرور قيمت
داشت، به شاه اهدا کرد (همو، ٢/٢٠٧). از ميان آنها قلع? عباسآباد که محل آن در
حوالي يا در داخل پادگان عباسآباد فعلي قرار داشته، از خود حاج ميرزا آقاسي نام
گرفته است. از ديگر کارهاي مهم وي کشيدن نهري از رودخان? کرج براي يافتآباد و
وسفنارد بود که در ١٢٦١ق حفر شد و بعدها موجب آبادي کلاک، گرمدره و ميانجوب و شمار
بسياري از دهاتي شد که تا چندي پيش از اين جوي مشروب ميشدند (همانجا).
٢٠ سالي که از عقد عهدنام? ترکمانچاي در ١٢٤٣ق/١٨٢٨م تا مرگ محمدشاه در ١٢٦٤ق/١٨٤٨م
به درازا کشيد، دوران فقر و رکود همراه با افزايش جمعيت مسکينان در تهران بود.
مهاجران فقير بيشتر در محلههاي جنوب شهر ــ که اجاره يا خريد خانه ارزانتر بود ــ
سکنا ميگزيدند. محل? محمديه که در جنوب بازار وقع شده، محصول همين دوران است. با
افزايش تراکم و آلودگي، بهخصوص در محلات جنوبي، بيماريهاي واگير نيز تبديل به يک
معضل دائمي شد. آبهاي آلوده کانون توليد وبا، حصبه و مالاريا بود؛ چنانکه در
سالهاي ١٢٤٨، ١٢٥١ و ١٢٦١ق مالاريا در ايران شيوع يافت و بسياري به هلاکت رسيدند.
بار اول فقط از دارالخلاف? تهران ٢٠ هزار کس تلف شدند و شخص شاه نيز مبتلا شد، ولي
سرانجام بهبود يافت (اعتمادالسلطنه، مرآة، ١/٩٣٩).
پولاک که در اوايل دور? ناصري در تهران ميزيسته، و شهر را در شرايطي احتمالاً
پاکيزهتر از دور? رقتبار محمدشاهي ديده بود، دربار? نظافت شهر و وضع بهداشت آن
نوشته است که براي تنظيف خيابانها هيچ اقدامي صورت نميگيرد. اين را ديگر به ميل و
دلخواه سبزيکارها واگذاردهاند که زبال? شهر را براي کود ببرند. دل و رود? حيواناتي
که ذبح شدهاند و باقيماند? غذا و جانوراني که مردهاند، به کوچه افکنده ميشود و
در آنجا ميماند تا سگها شبها از کمينگاه بيرون آيند و کوچهها را تميز کنند.
شغالها نيز اينجا و آنجا گاه و بيگاه به دستياري سگان بر ميخيزند. استخوانهاي به
جا مانده را در خندق شهر مياندازند. با وجود اين، تپههاي کوچکي نيز در شهر هست که
کثافت سدههاي بسيار را لايه به لايه در خود انباشته، و از انظار پوشانده است. بوي
عفونت وحشتناکي که از اين همه مواد گنديده منتشر ميشود، اقامت در تهران را در فصل
تابستان به خصوص براي اروپاييان طاقتفرسا ميسازد؛ تبهاي کشنده ايجاد ميکند و
باعث ميشود که هرگاه وبا وارد مملکت شود، به طرز وحشتناکي کشتار کند (ص ٦٥).
اما شدت مهاجرت و زاد و ولد در تهران چنان بود که با اينهمه مرگ و مير جمعيت
همچنان افزايش مييافت، چنانکه وقتي ناصرالدين شاه در ١٢٦٤ق بر تخت نشست، شمار?
نفوس شهر به نقل از ليدي شيل به حدود ٨٠ هزار تن رسيده بود (ص ١٠٥).
در اواخر دوران محمدشاه، در ١٢٦١ق/١٨٤٥م که جمعيت تهران فزوني بسيار يافته، و
کمآبي بيش از پيش ماي? عذاب شده بود، به دستور شاه نهري جديد از رود کرج به تهران
کشيدند. اين نهر به دو شاخه تقسيم ميشد: شاخ? شمالي از بالاي باغ نگارستان عبور
ميکرد و از دروازه شميران به شهر وارد ميشد (اعتمادالسلطنه، همانجا؛
صديقالممالک، ٧٥)، و ديگري همان شاخهاي بود که به سوي جنوب ميرفت و به کار
آبياري اراضي زراعتي حاج ميرزا آقاسي در يافتآباد و وسفنارد ميرسيد. اما اشکال
اين نهر آن بود که به سبب بُعد مسافت و تغيير مداوم ميزان آب جاري در فصول مختلف،
بيش از قنات به لايروبي مداوم نياز داشت؛ چنانکه ٦ سال پس از احداث که آب آن
بسيار کم شده بود، به خرج دولت مجدداً مرمت و لايروبي شد و پس از آن اين نهر که ١٠
سنگ آبگيري داشت، لبالب شد و به مدت ١٠ شبانه روز اهالي شهر را به فراواني سيراب
کرد و آبانبارها و حوضهاي خانهها از آب مملو گرديد (اعتمادالسلطنه، مرآة،
٢/١٠٥٢).
در دور? محمدشاه، گذشته از ورود پارهاي پديدههاي فرنگي به دربار، هيچ اقدامي براي
ترويج آموزش علوم و فنون اروپايي صورت نگرفت. به سال ١٢٤٨ق/١٨٣٧م اولينبار در
تهران ماهنامهاي دولتي انتشار يافت. اين نشريه نام مخصوصي نداشت و در آخر صفح? اول
آن نشان دولتي ايران چاپ شده بود. همين روزنامه است که پس از تغييراتي محسوس در
دور? ناصرالدينشاه به صورت روزنام? وقايع اتفاقيه يعني روزنام? رسمي تهران درآمد
(آرينپور، ١/٢٣٦). در ١٢٥٩ق آقا عبدالعلي نامي اسباب ليتوگرافي يعني چاپ سنگي را
به تهران آورد و در همان سال نخستين کتاب چاپ سنگي، يعني تاريخ معجم، از چاپ بيرون
آمد (محبوبي، ١/٢١٦).
در زمان محمدشاه چندان عمارت و آباداني در تهران و اطراف آن پديد نيامد. مهمترين
اقدام وي در تهران احداث بازار عباسآباد در جنوب سبزهميدان بود که به محل? نوساز
محمديه در جنوب شهر راه داشت. اين بازار از مسير بازار اصلي برکنار بود و در محل?
محمديه جز مردم فقير نميزيستند. پس براي آنکه بازار نوساز از حالت کور به در آيد و
رونقي گيرد در ١٢٦٣ق/١٨٤٧م درواز? ديگري به نام محمديه بر حصار جنوبي شهر باز کردند
که ميان مردم به دروازه نو معروف شد. کاشيهاي سردر بالاي اين دروازه که در موز?
ايران باستان نگهداري ميشود، نقشرستم و ديو را نشان ميدهد که بسيار ماهرانه و
زيبا به دست استاد محمدقلي کاشيپز شيرازي ترسيم شده است (مصطفوي، ٩٦؛ کريمان،
تهران...، ٢١٠).
از مستحدثات ديگر اين دوره کاروانسرا و تيمچ? ملاعلي در بازار تهران و مدرسه و
مسجد حاج رجبعلي در سنگلج است که شبستاني خوشطرح دارد و در طاقبندي دو جانب
شبستان آن نکات معماري استادانه به کار بسته شده است (مصطفوي، ٩٣). کاروانسرا و
تيمچ? ملاعلي را تاجري موسوم به حاج ملاعلي مراغهاي، از بزرگترين تجار آن زمان که
غير از تهران در تبريز و مسکو و پترزبورگ و بمبئي و دهلي تجارتخانه داشت، بنا کرد
(احتشامالسلطنه، ٢٢). به جز محمدشاه بسياري از اعيان و رجال عهد او و فتحعلي شاه
به احداث باغهايي در خارج حصار و شميران همت گماردند. از آن جمله است باغ فردوس که
در ١٢٦٤ق حسنعليخان حاکم تهران بناي اين باغ را گذارد، اما ساختماني در آن
برنياورد. بعدها نظامالدوله معيرالممالک اين باغ را خريد و توسعه داد و آب قنات
قصر محمدي را به آنجا روان ساخت و نام آن را «باغ فردوس» گذاشت و عمارتي فيلگوش
توسط استادان اصفهاني و يزدي ساخت و سنگهاي مرمر اعلاي يزد در آن عمارت به کار برد
(بلاغي، «قسمت شمالي»/١٥-١٦). پس از او دوستعليخان معيرالممالک دنبال? کارهاي
آباداني باغ فردوس را رها نکرد. عمارت کنوني از آثار او ست. از عمارت فيلگوش اثري
به جاي نمانده است. برابر نماي جنوبي عمارت حاضر که شيبدار بود، ٧ سطح با ٧ استخر
و فواره بنا کردند. استخرها به نسبت وسعت زمين و فاصله از عمارت بزرگتر ميشد. در
سمت جنوب غربي اندروني آن باغ رشک بهشت قرار داشت (معيرالممالک، ٥٢٩-٥٣١).
در ١٢٦٤ق به دستور حاج ميرزا آقاسي در مغرب تجريش در حوالي اسدآباد و نزديکي باغ
فردوس، کنار راه اوين قلعهاي ساختند تا شاه در فصل ييلاق بدانجا برود و خندقي عميق
به دورش حفر کردند و کار پارهاي از قصور و عمارات پرداخته شد که تابستان فرا رسيد.
شاه که بيمار بود، راهي آنجا شد، در حالي که بنايان و ديوارگران همچنان به کار
بودند. اما مرضش شدت يافت و در همانجا در ماه شوال درگذشت. اين عمارت که به قصر
محمديه موسوم بود، پس از اين به سبب نحوست متروک ماند و ويران شد. حاج ميرزا آقاسي
نيز بدان هنگام که معماران سرگرم بناي قصر محمدشاه بودند، در همان نزديکي عمارتي
براي خويش بساخت که قصر عباسيه نام گرفت (کريمان، قصران، ١٥٤-١٥٥).
٤. در دور? ناصرالدين شاه (١٢٦٤-١٣١٣ق/١٨٤٨-١٨٩٦م): دوران ٥٠ سال? حکومت ناصرالدين
شاه قاجار دوران اقتباس الگوهاي فرنگي در شيو? زندگي مردم و تغيير چهره و ساختار
شهر تهران بود. نخستين صدراعظم ناصرالدين شاه، اميرکبير، ظرف ٣ سال امور بهداشتي،
انتظامي و اقتصادي پايتخت را سازماندهي کرد. بسياري از اصلاحات و اقدامات دوران
کوتاه زمامداري او (ذيقعد? ١٢٦٤- محرم ١٢٦٨/اکتبر ١٨٤٨- نوامبر ١٨٥١م)، سرآغاز
شکلگيري ساختارها و نهادهاي نوين شهري بود.
اميرکبير کارخانههايي مانند پارچهبافي، شکرريزي، چيني و بلورسازي، کاغذسازي،
کالسکهسازي، چدنريزي و فلزکاري و ديگر صنايع کوچک به وجود آورد. شماري صنعتگر را
براي آموختن شمعسازي، کاغذسازي، بلورسازي، چدنريزي، نجاري و تصفي? قند و شکر به
روسيه فرستاد و کارگاههاي تفنگسازي و باروتکوبي و ديگر صنايع نظامي ايجاد کرد
(اعتمادالسلطنه، المآثر...، ١/٩٣). در ١٢٦٦ق در سراسر پايتخت ٤٢ قراولخانه ساخته
شد و اين نخستين نهاد انتظامات نوين در تهران است. در بيرون شهر نيز ٨ سربازخانه
ساختند که اولين پادگانهاي نظامي تهران در قالب جديد آن به شمار ميرفت (سپهر،
٣٦٩). در ١٢٦٧ق براي جمعآوري زباله و تنظيف شهر نظامي برقرار شد؛ برج و باروي شهر
تعمير گرديد و کارگاههاي اسلحهسازي و کالسکهسازي در جباخان? تهران داير شد.
همچنين آب شهر به واسط? لايروبي نهر احداثي حاج ميرزا آقاسي ــ که آب را از کرج به
تهـران مـيآورد ــ فراوان شد (اعتمادالسلطنه، مرآة، ٢/١٠٧٥).
نحو? توزيع آب در شهر تهران از زماني که به صورت آبادي کوچکي بود تا ٦٠ سال پيش
(١٣٢٦ش/١٩٤٧م) که کلنگ ايجاد شبک? لولهکشي بر زمين زده شد، هيچ تحول عمدهاي نيافت
و بر همان روش کهن توزيع آب به وسيل? جويها و نهرهاي موجود در معابر شهر متکي بود.
در نقشههاي قديمي شهر تهران بسياري مکانها با نام يخچال وجود دارد که براي تهي? يخ
در فصل زمستان و انبار کردن آن براي تابستان به کار ميرفت. يخچالها بيشتر در حاشي?
شهر قرار داشت، زيرا تهيه و نگهداري يخ سطحي نسبتاً بزرگ ميخواست و قيمت زمين در
قسمتهاي حاشي? شهر ارزانتر بود. در اين دوره تهران بيشتر از طريق آب ٤٨ رشته قنات
وقفي و خصوصي مشروب ميشد که از آن شمار ٢٦ رشت? آن تا زمان لولهکشي شهر فعال
بودند (تحقيقات مؤلف).
تأسيس دارالفنون در ١٢٦٨ق/١٨٥١م تأثيري بسزا در انتقال دانش و فن نوين به ايران و
به کارگيري آن در زمينههاي مختلف شد. در دورههاي پس از تأسيس دارالفنون بيشتر
رجال اصلاحطلب يا کساني که مصدر اقدامي تازه شدند، در دارالفنون درس خوانده بودند.
دارالفنون در يک دور? ٤٤ ساله از ١٢ رشت? تحصيلي حدود ١٠٠‘١ نفر فارغالتحصيل داشت
(«تاريخچه...»، ٤٥٩-٤٦٤). اين افراد در زمين? علوم، مهندسي، ساختمان، پزشکي، موسيقي
و نقاشي تخصص داشتند. از ١٢٧٥ق/١٨٥٨م امور دولت در قالب ٥ وزارتخان? داخله، خارجه،
عدليه، جنگ، و ماليه و وظايف اداره ميشد. يک سال بعد با ورود دانشآموختگان
دارالفنون، در ترکيب ادار? شوراي دولتي تغييراتي داده شد و وزارت تجارت و صنايع و
وزارت علوم به سرپرستي اعتضادالسلطنه هم به شورا افزوده شد. در همين سال افزون بر
مجلس شوراي دولتي، مجلسي هم به نام مصلحتخانه متشکل از ٢٤ عضو دايرگرديد
(اعتمادالسلطنه، همان، ٢/١٣٤٠-١٣٤١). اين مجلس عموميتر از مجلس شوراي وزرا بود و
چنين بر ميآمد که قرار بوده است که چيزي نظير انجمنهاي ايالتي و ولايتي داير شود.
از ١٢٨١ق/١٨٦٤م اصلاحات اداري در نظام حکومتي ايران آغاز گرديد و مواصلات و
ارتباطات نيز با توصيهها و راهنماييهاي ميرزا حسينخان سپهسالار بهبود يافت. در
١٢٨٠ق مسيو کاستگر، مهندس اتريشي که به عنوان معلم دارالفنون و کارشناس امور مهندسي
در خدمت دولت ايران بود، مأمور اصلاح راه تهران به کنار? درياي مازندران گرديد و
اين راه يک سال پس از آن آماد? بهرهبرداري شد (اعتمادالسلطنه، همان، ٢/١٤٦٥). در
١٢٨١ق تکملهاي بر قرارداد ١٢٧٩ق/١٨٦٢م ايران و انگليس دربار? استقرار کارشناسان و
کارکنان انگليسي در ايران براي تکميل خطوط تلگراف سراسري از خانقين به تهران، و از
تهران به بوشهر تهيه گرديد. همان سال فرماني دربار? تفويض اختيارات بيشتر به
«وزارتخانههاي سهگان? عسکريه و ماليه و خارجه» صادر شد. در ١٢٨٣ق تقسيم کار ميان
وزارتخانهها توسع? بيشتري يافت و کوشش شد تا دامن? نفوذ و عمل اين وزارتخانهها به
ولايات نيز گسترش يابد (همان، ٢/١٥١٢ بب ). نخستين تشکيلات پست نوين در
١٢٩٢ق/١٨٧٥م توسط ريدر اتريشي در محلي واقع در بازار کنار خندق بنيانگذاري شد.
اميرکبير به اقدامات مؤثري در بهبود وضع بهداشت شهر تهران دست زد، از آن جمله: يکي
آبلهکوبي کودکان و ديگر توجه به امر جمعآوري زباله، ديوار کشيدن دور يخچالها و
سرپوشيده کردن نهرها بود که در ١٢٦٧ق/١٨٥١م محمود خان کلانتر مأمور آن گرديد (همان،
٢/١٠٥٠، ١٠٥٢، ١٠٥٦). مطالب روزنام? وقايع اتفاقيه در ١٢٦٧ق مشحون از پيدا شدن
آگاهيهاي تازه دربار? رابط? آلودگي آب و محيط زيست شهري با شيوع بيماريهاي واگيردار
و کوشش براي رعايت بهداشت عمومي است (مثلاً نک : شم ١٤، مورخ ٧ رجب ١٢٦٧).
تأسيس دارالفنون در توسع? عملي علم طب و تأسيس بيمارستان و دواخانه به سبک جديد
مؤثر بود. اعتمادالسلطنه تأسيس اولين بيمارستان در تهران را در وقايع سال ١٢٦٨ق/
١٨٥٢م ياد کرده است. بناي اين بيمارستان در ١٢٦٦ق آغاز شد و در ربيعالاول ١٢٦٨
افتتاح گرديد. دواخان? مخصوصي هم داشت و در نخستين سال کار بيمارستان از ربيعالاول
١٢٦٨ تا ربيعالآخر ١٢٦٩ شمار بيماراني که مراجعه کرده بودند، به ٢٣٨‘٢ تن رسيد.
پولاک، اولين معلم طب دارالفنون، در سفرنامهاش مينويسد که اولين بيمارستان در
سومين سال اقامت وي در تهران، مطابق با ١٢٧١ق/١٨٥٥م، به وسيل? خود وي ايجاد شد.
بيمارستان در خارج شهر و در کنار راهي ساخته شد که بعدها خيابان علاءالدوله در بستر
آن شکل گرفت. در ١٢٩٠ق/١٨٧٣م دومين بيمارستان تهران ساخته شد. تأسيس اين بيمارستان
به همت اعتضادالسلطنه، وزير علوم صورت گرفت و جاي آن در نزديک ميدان مشق بود که
امروزه بيمارستان سينا در آن واقع است. اعتمادالسلطنه در ١٢٩٣ق/ ١٨٧٦م گزارش ميدهد
که «مجلس حافظ الصحه در دارالخلافه به رياست نواب والا اعتضادالسلطنه وزير علوم و
معادن در کمال نظم داير است» (مرآة، ٢/١٧٨٧). در هر جلسه مواليد و متوفيات چند روز
و يا حدود يک ماه تهران قرائت ميگرديد و دربار? علت مرگ و ميرها هم بررسيهاي لازم
به عمل ميآمد. در ١٣٠٦ق/١٨٨٩م بيمارستان ديگري در خيابان دوشانتپ? تهران در
اراضيِ ميرزا عليخان امينالدوله به خرج مبلغان مذهبي آمريکايي تأسيس گرديد که ٥٠
هزار دلار آمريکا صرف آن شد (سديدالسلطنه، ٣٩١).
يکي از مهمترين کارهاي دور? صدارت اميرکبير آغاز نوسازيها و اصلاحات در حوز? مرکزي
شهر بود. اهميت اين کارهاي عمراني در آن است که آشکارا بدان منظور صورت ميگرفت که
مرکز شهر چهرهاي آراسته و آبرومند يابد. عمارت و قلع? ارگ در ١٢٦٧ق به دستور
اميرکبير و به معماري عبداللهخان معمارباشي تجديد بنا شد. با استقرار توپخانه در
اطراف ميدان ارگ، آن را ميدان توپخانه ناميدند (ذکاء، ٢١). کوچههاي داخل ارگ براي
آنکه قابل حرکت کالسکه شود، سنگفرش گرديد، به شکلي که قسمت سوارهرو در وسط
پايينتر، و پيادهروها در دو طرف مرتفعتر واقع شده بود و چون دولت استفاده از
کالسکه را ترغيب و تشويق مي کرد، نياز به خيابانهاي کالسکهرو افزايش يافت
(اعتمادالسلطنه، همان، ٢/١٠٦٤-١٠٦٥).
نوسازي سبزهميدان و اطراف آن به ابتکار اميرکبير در ١٢٦٩ق توسط حاج علي خان مقدم
مراغهاي (حاجبالدوله) صورت گرفت. طرح اين تغييرات به صورت يک نقشه همراه با نماي
ميدان در دست است (بلاغي، «قسمت مرکزي»/٦٣).
طي اين نوسازي تير قاپوق يا دار را از سبزهميدان به ميدان جلو درواز? نو در جنوب
شهر بردند که تا دور? معاصر به ميدان اعدام مشهور بود. در جنوب ميدان، بازار و سراي
امير ساخته شد که جايگاه کلاهدوزان و کفشدوزان شد و به بازار کفاشها شهرت يافت
(اعتمادالسلطنه، المآثر، ١/٩١). احداث بازار و کاروانسراي امير در اين حوزه از شهر
چنان رونقي پديد آورد که در ١٢٧٠ق تيمچ? حاجبالدوله نيز جنب سراي امير احداث گرديد
(گوبينو، ٢٦١). پولاک دربار? اين بازار و کاروانسراي نوساز مينويسد: «پيش از
اينها بازار و کاروانسراها هم تنگ و هم کوتاه بود تا آنکه در زمان وزارت ميرزا
تقيخان بازار وسيع امير با کاروانسراهايش ساخته شد. وسايل و اثاث آن مجلل است،
حياطها و باغچهها همه بزرگ و باشکوه ساخته شدهاند و پس از قصر سلطنتي ديدنيترين
چيز سراسر شهر به شمار ميرود. بازارهاي ديگر که از نظر زيبايي در درجات بعد قرار
دارد، در دنبال اين بازار ساخته شده، يا در خيابانهاي دورتر واقع است» (ص ٦٦).
در سمت غربي سبزهميدان، در بازار موسوم به بازار صندوقدار، مجمعالصنايع ساخته شد.
فکر تأسيس اين مجموعه کارگاهها ــ که اولين مجتمع صنعتي تهران به شمـار مـيرود ــ
نيز از اميرکبير بود، ولي پس از مرگ او به مرحل? بهرهبرداري رسيد. در مجمعالصنايع
که بيشتر مشتمل بر کارگاههاي سازند? ابزار و ادوات و ملزومات نظامي بود، سازندگان و
تعميرکاران کالاها و ادوات مدرن و به اصطلاح «اجناس فرنگي» نيز وجود داشت
(اعتمادالسلطنه، همان، ١/٩٣).
قري? اميرآباد در سمت شمال غربي خارج حصار از آباد شدههاي مهم اميرکبير، به وسيل?
خيابان درختکاري شد? شمالي ـ جنوبي، به نام خيابان امير به شمال محوط? اسبدواني
واقع در غرب تهران اتصال مييافت که به همين منظور آمادهسازي شده بود (ستوده،
١١٢-١١٩).
فنون مهندسي که در دارالفنون آموخته ميشد، بر ساختمانسازي نيز تأثيرگذاشت.
ساختمان دارالفنون پس از ساختمان سفارت انگليس نخستين ساختماني بود که براساس طرح و
نقشهاي با روش اروپايي ساخته شد. ميرزا رضا مهندسباشي، طراح اين بنا، يکي از
محصلاني بود که در دوران فتحعليشاه قاجار براي آموختن فنون مهندسي نظام و
قلعهسازي به انگلستان فرستاده شده، و در مدرس? نظامي ولوويچ تحصيل کرده بود. از ٧
استادي که به هنگام گشايش دارالفنون در آن به تدريس پرداختند، ٤ تن در زمينههاي
مختلف علوم نظامي، و يک تن در معدنشناسي تخصص داشتند. بنابراين علومي که تدريس
ميشد، با هندسه، نقشهبرداري، نقشهکشي و نحو? طراحي برخي از تأسيسات و بناهاي
نظامي ارتباط داشت و اين استادان خود با فنون مهندسي و ساختمانسازي آشنايي داشتند.
اين متخصصان نه تنها به طرق گوناگون مشاور طراحي و ساخت بناهاي جديد بودند، بلکه با
آموزش دادن دانشآموزان ايراني فنون و روشهاي اروپايي را در ساختمانسازي اشاعه
دادند.
از ميان اندک مهندسان ايراني در دور? قاجار، ميرزا مهديخان ممتحنالدوله شقاقي،
نخستين کس از دانشجويان ايراني بود که در فرانسه، در رشت? راه و پلسازي و معماري
ديپلم مهندسي گرفت. در ١٢٨٩ق حسنعلي خان گروسي، وزير فوائد عامه از طرف ميرزا حسين
خان سپهسالار صدراعظم به او دستور داد که نقشههاي ساختماني وزارتخانههاي جديدي را
که قرار بود دور ميدان ارگ ساخته شود، ترسيم کند. اين نقشهها شامل طرح طبقات
فوقاني و تحتاني و نماي ساختمانها بود و ٣ نفر از مهندسان فرنگي مقيم پايتخت:
پيرسن، طراح و آرشيتکت سفارت انگليس؛ کاستگر، مهندس اتريشي که سالها در خدمت دولت
ايران بود؛ و بهلر، مهندس فرانسوي و مستشار مهندسي نظام، در اين طراحيها با آنان
مشورت شد (شقاقي، ٨١، ٢٣٩، ٢٤١).
از ميان مهندسان اروپايي مسيوبواتال، تبع? بلژيک، کسي است که در ايجاد کارخان? چراغ
گاز، راهآهن تهران ـ شهر ري و ايجاد خط واگن اسبي در خيابانهاي تهران مؤثر بوده
است.
نخستين نقشه از شهر تهران که با دقتي مناسب و اطلاعات کافي در دست است، به وسيل?
کريشيش، معلم اتريشي دارالفنون تهيه گرديد. نقش? ديگر تهران پس از توسع? شهر
(١٢٨٤ق/ ١٨٦٧م) نيز توسط حاجي عبدالغفارخان نجمالملک، معلم دارالفنون و شاگردانش
ترسيم شد و در ١٣٠٩ق/١٨٩١م به چاپ رسيد. پيش از تهي? اين دو نقشه، از خانهها و
ديگر بناهاي تهران در ١٢٦٩ق/١٨٥٣م توسط شاگردان دارالفنون آمارگيري شد. بر اساس اين
آمار شمار خانههاي شهر در ٥ محل? عودلاجان، سنگلج، چال ميدان، بازار و ارگ ٨٧٢‘٧
باب بوده است. چون در هر باب خانه بر اساس آمارگيري سال ١٢٨٦ق، حدود ٣/١٥ نفر ساکن
بوده است، جمعيت شهر تهران در سال ١٢٦٩ق را ميتوان حدود ١٢٠ هزار نفر تخمين زد که
در سطح ٤٧٠ هکتاري محدود? حصار اول تهران ميزيستهاند. با اين حساب تراکم جمعيت
شهر تهران در آن زمان حدود ٢٥٥ نفر در هکتار بوده است که با توجه به يک طبقه بودن
بيشتر خانهها حاکي از فشردگي وضعيت اقامت دارد ( آمار...، ٣٧ بب ).
براي اسکان جمعيت افزون شده به شهر، اولين باغهايي که تقسيم شد و به فروش رفت،
باغهاي خالصه بود که در دوران فتحعلي شـاه احداث شـده بود (اعتمادالسلطنـه، مرآة،
٢/١٢٤٢). به زودي بسياري از باغهاي شهر تهران قطعه قطعه و خانهسازي شد؛ چنانکه
بروگش در حدود سالهاي ١٢٧٦ق از خشکي و فقدان درخت و گياه در اين شهر شکوه کرده است
(ص ١٩١). دامن? اين رشد به خارج از شهر نيز کشيده شد. در ١٢٧٨ق در روزنام? دولتي
خبري دربار? ايجاد عمارات در خارج شهر و تقسيم يکي از باغهاي ديواني براي فروش به
خواستاران آمده است. در ده? ١٢٨٠ق/١٨٦٠م در پي فزوني جمعيت و گسترش غيررسمي شهر
خارج از حصار، موج تازهاي از شهرسازي چهر? تهران را به گونهاي ديگر تغيير داد.
همزمان با برخي از نوسازيهاي بنيادي در شهرهاي قاهره و استانبول، اقدامات شهرسازي
وسيعي به مديريت ميرزا حسينخان سپهسالار، صدراعظم وقت در تهران صورت گرفت (گرني،
٥١-٧٢).
نخست با انتقال توپها به ميدان توپخان? جديد، ميدان ارگ يا جلوخان محوط? کاخهاي
سلطنتي را به شکل يک گردشگاه عمومي درآوردند. اگرچه از حدود سال ١٢٧٦ق برخي از
باغهاي سلطنتي براي استفاد? عموم گشوده شده بود، اما گشايش محوط? ارگ براي عبور و
مرور عموم مردم اولينبار اتفاق افتاد (بروگش، ١٧١، ١٧٧). ميدان جديد ارگ را «باغ
گلشن» نام نهادند، ولي ميان مردم به «باغ ميدان» معروف شد و يکي از باصفاترين
گردشگاههاي مردم تهران گشت (روزنام? دولت...، شم ٥٧٧).
بستر اولين خيابانهاي شهر جديد، از پر کردن خندقهاي اطراف حصار ارگ سلطنتي فراهم
آمد. با پر شدن خندق شرقي ارگ از ١٢٨٣ق خيابان ناصريه با غرس دو رديف درخت در حاشيه
و نصب چراغهاي چدني نفتي شکل گرفت. چراغهايي که در طول خيابان برپا شده بود، ابتدا
به وسيل? نفت، و از ١٢٩٨ق به وسيل? گاز روشن ميشد. در ١٢٨٤ق ساختمان شمسالعماره
در سمت شرقي حياط گلستان، مشرف به معبر جديد ناصريه بنا گرديد. اين ساختمان که هنوز
نيز برپاست، به سبب ويژگيهايي که دارد، مهمترين ساختمان دور? قاجاري در تهران به
شمار ميرود. حجم آن از دو برج متقارن ٥ طبقه تشکيل شده، و بر فراز مهتابي ميان
برجها اولين ساعت نصب گرديده است. اين ساختمان تا دور? پهلوي بلندترين عمارت شهر به
شمار ميرفت. وصف اين بنا در اوج رونق و شکوه ناصريه طي گزارشي آمده است (شرف، شم
٦٨).
خيابان باب همايون نيز در ١٢٨٨ق يعني تقريباً همزمان با ناصريه ساخته شد و چهر? آن
از ناصريه نيز اروپاييتر بود (ذکاء، ٣٣٩). کار نوسازي اين خيابان برعهد?
محمدرحيمخان علاءالدوله (اميرنظام) گذاشته شد. معبر تنگ قبلي تعريض گرديد، کف آن
سنگفرش شد و در دو طرف آن پيادهرو احداث گرديد که به وسيل? باغچههاي درختکاري
شده از مسير سوارهرو جدا شده بود. در جبه? دو طرف خيابان مغازههايي احداث شد که
زيباترين و نفيسترين کالاها را ميساختند، يا عرضه ميکردند. در دو سر خيابان نيز
دو تا از مجللترين دروازههاي شهر را ساختند. درواز? جنوبي که کوچکتر و ظريفتر
بود، سردر الماسيه ناميده شد. از جمل? بناهاي مهم واقع در اين خيابان ميتوان از
مدرس? نظام، آسياي بخار (١٢٨٩ق)، قورخانه، مجمعالصنايع و مسجد مهدعليا نام برد
(جواهرکلام، ١٢١-١٢٢).
ده? ١٢٨٠ق به سبب آنکه بيشتر دروازه و سردرهاي مهم تهران در اين دوره ساخته شدند،
نيز شاخص است. دستکم ١٦ دروازه و سر در را ميتوان برشمرد که طي اين دهه ساخته شد
که ١٢ تا از آنها دروازههاي محدود? جديد شهر بودند و از اينرو ساختمان آنها بايد
پس از اعلام توسع? شهر در ١٢٨٤ق/١٨٦٧م آغاز شده باشد. بقي? سردرها در پيرامون ارگ و
در محل اتصال آن با ميدانها و معبرهاي مهم شهر ساخته شد درواز? ناصريه
(١٢٨٢ق/١٨٦٥م) در محل اتصال خيابان ناصريه به بيرون شمال شهر، جايي که چند سال بعد
ميدان توپخانه ساخته شد؛ سردر موسوم به باب همايون (درواز? دولت ميدان توپخانه)؛ و
سردر الماسيه که به ترتيب در انتهاي شمالي و جنوبي خيابان باب همايون در ١٢٨٨ق در
زمان تعريض و بناي اين خيابان ساخته شد. گذشته از اينها، سردر عاليقاپو و سردر
نقارهخـانه در شمال و جنوب ميـدان ارگ ــ که اساس آنها از دورههاي پيشين بود ــ
به احتمال بسيار در ١٢٨١ق، همزمان با ايجاد طرحهاي جديد در اين ميدان و تبديل آن
به باغ گلشن تجديد بنا شد. گفتني است که در ١٣٠١ق در سردر عاليقاپو دوباره
تغييراتي داده شد. اين کار به مباشرت آقاعلي امينحضور صورت گرفت.
محدود? شهر در ١٢٨٤ق براساس مدلي فرنگي طرحريزي شد. موقعيت محدود? جديد نسبت به
شهر قديم به شکلي در نظر گرفته شده بود که بيشترين سطح خالي و فضاي توسعه در قسمت
شمال و غرب آن واقع شد. اين انتخاب مبتني بر ديدگاه صرف? اقتصادي براي فروش زمينهاي
مرغوبتر بود، زيرا بيشتر فضاي توسعه را در جهتهايي پيشبيني کرده بود که نسبت به
شهر قديم در بلندي واقع شده، و نسبت به موقعيت ورود آب قناتها به شهر مقدم بر آن
بود؛ پس بيشترين تقاضاي مؤثر و بالفعل متوجه خريد زمين در سوي شمال و غرب بود. سند
بسيار جالبي از توصي? يکي از دولتمردان، شايد ميرزاعيساي وزير، به ناصرالدينشاه در
دست است که در آن به تفصيل به منافع مالي که از توسع? شهر و ترقي قيمت اراضي خالصه
ميتواند عايد خزانه شود، سخن رفته است ( گنجينه، دفتر دوم، ١٩٠).
بيترديد براي پياده کردن شکل جديد ابتدا نقشهاي به روي کاغذ تهيه شد. تهيهکنند?
نقشه مسيو بهلر فرانسوي، يکي از استادان دارالفنون بود (ذکاء، ١٥). طرح حصار و خندق
از يک قلعهساز فرانسوي سد? ١٧م به نام وبان اقتباس شد (کرزن، ١/٤٠٥). نقط? کانوني
اين طرح پيشبيني ميداني در قلب محدود? جديد بود که تبديل به مرکز تاز? شهر شد و
اين نقش را دستکم تا ٩٠ سال بعد، پس از آنکه شهر از محدود? دور? ناصري به خارج
تجاوز کرد و خندقها پر شد، حفظ کرد. سرانجام در ١١ شعبان ١٢٨٤ق/٨ دسامبر ١٨٦٧م کلنگ
احداث خندق دوم تهران بر زمين زده شد و از اين تاريخ شهر تهران به لقب «دارالخلاف?
ناصري» ملقب گرديد (اعتمادالسلطنه، مرآة، ٣/١٥٦٦-١٥٦٧). به دنبال توسع? رسمي حدود
شهر در ١٢٨٤ق فشار جمعيت براي اقامت در محدود? تهران قديم کاهش يافت و ساختمانسازي
در اراضي جديد شهري شروع شد. در ١٢٨٦ق در دومين آمارگيري شهر تهران ٠٢٤،١ باب خانه
شمارش شد. جمعيت محلههاي نوساز خارج شهر قديم ٨٥٣‘١٦ نفر بود که چيزي در حدود ١١?
کل جمعيت شهر را تشکيل ميداد. از اين شمار جمعيت تنها ١٦? آنها در تهران متولد شده
بودند و بقي? آنها از مهاجران بودند. شهرِ توسعهيافته، اراضي خارج حصار قديم را که
بسياري از آن تفکيک و خانهسازي شده بود، دربرگرفت و موجبات گسترش باغهاي جديد در
پيرامون حصار جديد را فراهم آورد. معابر نسبتاً عريض و مستقيم و طولاني ساخته شد.
اين خيابانها براي راندن کالسکه که مدرنترين وسيل? نقلي? زمان و علامت تشخص
بهشمار ميرفت، مناسب بود (اعتمادالسلطنه، روزنامه...، ٨١).
طي ٤٠ سال آرامش و ثبات سياسي، بسياري از باغها و خانههاي بزرگ و زيبا در شمال و
غرب شهر احداث شد. بزرگترين باغهاي تهران در نقش? ١٣٠٩ق، به جز باغهاي قديمي نظير
نگارستان، سردار و لالهزار که باغهاي سلطنتي زمان فتحعليشاه بودند و باغ نظاميه
که پيش از توسع? شهر توسط ميرزا آقاخان نوري صدراعظم ايجاد شده بود، در فاصل?
سالهاي ١٢٨٤ تا ١٣٠٩ق/١٨٦٧ تا ١٨٩٢م يعني طي مدت ٢٥ سال در سمت شمال و غرب شهر
احداث شد و همه نام سرشناسترين رجال نامدار آن زمان را بر خود گرفتند.
ميدان توپخانه مرکز شهر جديد که جلوخان مجموع? ارگ حکومتي به شمار ميرفت، به شکل
مربعمستطيل سادهاي بود که گرداگرد آن نمايي کاشيکاري و گچبري شده با آهنگي
يکسان تکرار ميشد. حجرههاي زيرين محل قرار دادن و درواقع انبار توپها بود و
اتاقهاي روي حجره به اقامت توپچيان اختصاص داشت. جشنهاي حکومتي و اعياد ملي در اين
ميدان برگذار ميشد. بنجامين در ١٣٠٢ق/١٨٨٥م ميدان توپخانه را چنين وصف کرده است:
«قشنگترين و موقرترين دروازههاي شهر، دروازهاي است که در طرف شمال ارگ، روبهروي
ميدان توپخانه ــ کـه ميدان بسيار قشنگ و با شکوهـي است ــ واقـع شده، در وسط آن
ميدان حوضي است از مرمر که ١٥٠ پا طول دارد، و آن را هميشه پر از آب نگاه ميدارند.
در هر زاوي? حوض سکويي است که بر روي آن توپي به طرز قديم قرار دادهاند. در ٤ طرف
ميدان، خانههاي کوچکِ دو مرتب? روبازي ساختهاند. جميع اين خانهها به يک وضع است.
در طرف مشرق ميدان، درواز? بسيار قشنگي با ستونهاي ظريف و آجرهاي کاشي ساخته شده
است. اين ميدان ٦ دروازه دارد که به هنگام شب هم? آنها را ميبندند. در بالاي
درواز? بزرگي که شرح آن گذشت (دروازه دولت)، بيرق ايران ــ که شير و خورشيد باشدــ
افراشته است. به هنگام طلوع و غروب آفتاب يک دسته از نقارهچيها در بالاي دروازه،
در شاهنشين جمع شده، با سرنا و کرنا موزيکي مينوازند که به تعريف راست نميآيد و
بتهوون و موزارت ابداً روحشان از آن موزيک خبر ندارد» (ص ١١٦).
جشنهاي حکومتي يا مراسمي از اعياد ملي که دستگاه حکومت ميخواست سهمي در آن داشته
باشد، در اين ميدان برگذار ميشد. مثلاً در ١٢٩٨ق/١٨٨١م مراسم افتتاح کارخان?
چراغگاز در ميان تشريفات بسيار و در حالي که ميدان توپخانه آرايش داده شده، و با
نصب بيرقها و افراشتن چادرها و ترنم موسيقي و توزيع شربت و شيريني و ميوه جلو? خاصي
يافته بود، در اين مکان جشن گرفته شد. آتشبازيهايي که در اين جشنها در ميدان
توپخانه برپا ميشد، در تاريخ تهران معروف است.
يکي از اولين نهادهاي مدني جديد، يعني نخستين بانک در شهر تهران ــ بانک شاهنشاهي
(بانک انگليس) ــ ١٣ سال پس از اتمام ساختمان ميدان توپخانه در آن جاي گرفت. اين
ساختمان خود يکي از بناهاي مهم در تاريخ شهر تهران به شمار ميآيد؛ زيرا يکي از
اولين بناهايي بود که نماي اصلي آن روي به يک فضاي عمومي شهري داشت و طرح آن توسط
اولين آرشيتکتايراني تحصيلکرد? فرنگستان، يعني ميرزامهديخان ممتحنالدوله شقاقي
تهيه گرديده بود.
از ميدان توپخانه ٦ خيابان راست و مستقيم منشعب ميشد. ناصريه و باب همايون به سمت
جنوب، چراغ گاز به سمت شرق، خيابان مريضخانه به سمت غرب، و خيابانهاي لالهزار و
علاءالدوله به سمت شمال امتداد مييافتند. اين خيابانها به تدريج تا پايان سلطنت
قاجاريه و در دوران پهلوي اول هر يک به نوعي نمودار وجهي از زندگي جديد شهري در
تهران شدند. احداث ميدان توپخان? جديد و درختکاري خيابان مريضخانه نيز در
١٢٩٤ق/١٨٧٧م، يک سال پيش از سفر دوم شاه پايان يافت. در دور? ناصري گل سرسبد ٦
خيابان منشعب از ميدان توپخانه، خيابان علاءالدوله بود که به نامهاي ديگري چون کوچ?
باغ ايلخاني و خيابان سفرا نيز شهرت داشت. آبادي اين خيابان با قرار گرفتن باغ
سفارت انگليس در گوش? شمالي آن آغاز گشت و به مرور سفارتخانههاي ديگر (عثماني،
آلمان و هلند) و مهمانخانههاي معتبر تهران نيز در آن استقرار يافت.
در ١٢٨١ق طبق حکمي از جانب سپهسالار اعظم، چراغعليخان سراجالملک، رئيس احتسابي?
وقت مأمور شد تا اهالي شهر را به حفظ بهداشت و پاکيزگي جوار خان? خود و خارج کردن
زباله از شهر توسط خاکروبهکشها و عملهها مجبور کند و نيز مقرر شد که «...کوچهها
و محلات را جميعاً سنگفرش تازه نموده، به قسمي خوش مجاري مياه را بسازند که براي
مترددين مورث عسرت نشود...» (روزنام? دولت، شم ٥٧١).
مهمترين رهآورد ناصرالدين شاه از سفر دوم فرنگستان، استخدام يک افسر اتريشي، به
نام کُنت دومونت فورت براي ايجاد تشکيلات پليس در شهر تهران بود. وي در گزارشي به
شاه پيشنهاد کرد که ميتواند با ٤٠٠ نفر پياده و ٦٠ نفر پليس سوار، امنيت تهران را
تأمين نمايد. پس از تدارک مقدمات در ١٦ ذيقعد? ١٢٩٥ق/١٥ نوامبر١٨٧٨ تابلوي نخستين
شهرباني تهران «ادار? جليل? پليس دارالخلافه و احتسابيه» بر سردر عمارتي واقع در
ابتداي خيابان باب همايون نصب گرديد (تفرشي، ٥٣-٥٤). در آن زمان حفظ نظم و امنيت و
کار جمعآوري زباله و تنظيف شهر، هر دو بر عهد? اين تشکيلات قرارگرفت. کنت در
١٢٩٦ق/١٨٧٩م کتابچهاي دربار? قوانين و مقررات شهري تدوين کرد و به تصويب شاه
رسانيد. اين مجموعه که به کتابچ? قانون کنت معروف شد، حاوي دستورعملها و مقررات
گوناگوني است که در آن از جرايم و کيفرهاي مربوط به بدمستي تا ترتيب ساختمانسازي
در شهر ميتوان يافت و از مفاد آن چنين برميآيد که مجموع? سادهشدهاي از مقررات
شهرداريها و پليس شهرهاي اروپا بوده است.
از مهمترين پديدههاي اروپايي که پس از سفر دوم ناصرالدين شاه به فرنگستان در
تهران داير گرديد، چراغ گاز بود که توسط کارشناسي به نام فابيوس بواتال راهاندازي
شد. در ١٢٩٦ق/١٨٧٩م امينالملک که شوق داشت پديدههاي نوين اروپا در پايتخت ايران
رايج شود، يک موتور توليد گاز از فرنگستان وارد کرد. اين کارخانه تنها روشنايي
ميدان توپخانه و شماري از خيابانهاي اطراف ارگ، مانند ناصريه و علاءالدوله را تأمين
ميکرد و طرز کارش چنين بود که گاز حاصل از حرارت دادن زغال سنگ در ديگهاي مخصوص به
وسيل? لولههاي زيرزميني به فانوسهاي مخصوصي که برپاي? چراغهاي چدنيِ ساخت کارخان?
چدنريزي دارالخلافه در مجمع الصنايع ارگ، نصب شده بود، هدايت ميگرديد. با تاريک
شدن هوا شماري «چراغچي» با ميلههاي مشعل فانوسها را يک به يک روشن ميکردند که تا
پاسي از شب روشنايي ميداد (جواهرکلام، ١٣٢) اين کارخانه چندان دوام نيافت، زيرا
تهي? زغال سنگ و گاز لازم در ايران آسان نبود. ايجاد راهآهن از تهران به شهر ري
(١٣٠٦ق/١٨٨٩م) و احداث شبک? خطوط واگن اسبي (١٣٠٧ق/١٨٩٠م) از آخرين اقدامهايي است
که در دور? ناصري چهر? تهران را دگرگون کرد.
از حوادث مهم در اين دوره واقع? تنباکو يا رژي است. اين قيام را به عنوان يکي از دو
نهضت پر اهميت سد? گذشت? شهر تهران ناميدهاند. در پي سومين سفر ناصرالدينشاه به
فرنگستان، شاه و صدراعظم، ميرزا علي اصغرخان امينالسلطان، انحصار دخانيات و خريد و
فروش تنباکو و توتون در ايران را به يک انگليسي به نام تالبوت واگذار کردند. ماژور
تالبوت براي بهرهبرداري از اين امتياز پر سود، شرکتي به نام کمپاني رژي در محل باغ
ايلخاني (خيابان علاءالدوله) تهران ايجاد کرد و مأموران انگليسي را براي برقراري
معاملات تجارتي به شهرهاي مختلف ايران فرستاد (١٣٠٩ق)؛ اما تاجران ايراني به مخالفت
با اين عمل پرداختند و بلواي عام ايجاد شد. در اين ميان در ٢ جماديالاول ١٣٠٩ق/٤
دسامبر ١٨٩١م پاسخ به متن يک استفتا از حاج ميرزا حسن شيرازي، و فتواي او با اين
عبارت مشهور که «اليوم استعمال تنباکو و توتون بِايّ نحو کان در حکم محاربه با امام
زمان صلواتالله عليه است» در مسجد شاه تهران خوانده شد و قيامي عمومي پديد آورد.
از اينرو دولت آن امتياز را لغو کرد.
دارالخلافـ? ناصري با مساحتي حدود ١٨ کمـ و جمعيت ١٣٠ هزار نفري تا ده? اول حکومت
پهلوي اول و آغاز نهضت نوين اصلاحات شهري، جمعيتـي بالغ بر ٢٥٠ هزار نفر را در ٤٦
کمـ ٢ به خود پذيرفت.
٥. در دور? مظفرالدينشاه (١٣١٣-١٣٢٤ق/١٨٩٦-١٩٠٧م): مظفرالدين ميرزاي وليعهد، روز
٢٣ ذيحج? ١٣١٣ق/٥ ژوئن ١٨٩٦م از تبريز به تهران رسيد و در تالار تخت مرمر بر مسند
سلطنت نشست و ١١ سال پادشاهي کرد. سراسر اين دوران از يک سو متأثر از ضعف و انفعال
دستگاه دولت در اعمال حاکميت ساختار کهن استبداد سلطنتي، و از سوي ديگر شاهد فعاليت
شديد قشر کوچکي از طبق? متوسط شهرنشين بود که در انديش? اصلاحات اجتماعي و پيريزي
نظم نوين سياسي بودند. مظفرالدين شاه براي تجار تعرف? بيشتري وضع کرد، مناطق
مالياتي را از مسئولان سابق پس گرفت و افزايش ماليات اراضي، کاهش مستمريهاي دربار
به خصوص براي روحانيان، و اعمال نظارت بر املاک موقوفه را مطرح کرد. مهمتر از همه
دروازههاي کشور را به روي سوداگران بيگانه گشود و دوباره درصدد استقراض خارجي
برآمد: واگذاري انحصار استخراج نفت به دارسي؛ اخذ وام براي خريد اسلحه؛ بازپرداخت
قروض سابق و سفر به اروپا؛ عقد قرارداد با شرکتهاي اروپايي براي ايجاد کارخان?
آجرپزي، کارگاه نساجي، شبک? تلفن، نصب چراغ برق در خيابانهاي اصلي تهران، تبريز،
رشت و مشهد؛ و استخدام نوز بلژيکي براي رياست بر گمرکات کشور. اين امر همزمان با
کاهش شدت عمل مأموران نظميه، افزايش آزادي عمومي مطبوعات، لغو ممنوعيت سفر و تشويق
ايجاد مجامع فرهنگي و آموزشي، اعطاي آزادي عمل بيشتر به اصناف براي ايجاد تشکلهاي
صنفي و حرفهاي نظير کمپاني فارس در شيراز (١٣١٥ق)، شرکت اسلامي (نخستين شرکت سهامي
سراسري)، کمپاني محموديه، شرکت مسعوديه در اصفهان (١٣١٦ق) و شرکت عمومي شامل ١٧ تن
از تجار در تهران (١٣١٨-١٣٢٤ق) بود.
با گمارده شدن امينالدوله به صدراعظمي در پايان سال ١٣١٤ق/ ١٨٩٦م، دامن? آزادي نشر
افکار نو به نظام تعليم و تربيت نيز رسيد و تحولات بنياديني در ساختار آموزشي و
محتواي مواد درسي پديد آمد. مهمترين گامي که در آغاز زمامداري امينالدوله در
پيشبرد نهضت روشنگري برداشته شد، تأسيس «انجمن معارف» بود. اين انجمن به همت شماري
از رجال دوستدار آموزش جديد تشکيل گرديد و نظامنامهاي در ٢٠ ماده در شرح وظايف
انجمن، دربار? تأسيس مدارس ملي و ايجاد وسايل تعميم معارف نوين تدوين کرد و
زمينهاي مساعد براي تأسيس کتابخان? ملي و تشکلهاي سياسي روشنفکر فراهم ساخت
(«تاريخچه»، ٤٥٩-٤٦٤). مبدع نظام نوين آموزش ميرزا حسن رشديه بود. او به همراه
امينالدوله به تهران آمد و نخستين مدرسه را که در آن روش تدريس الفباي مقطع به کار
ميرفت و آموزش حروف از روي شکل آنها صورت ميگرفت، در تهران تأسيس کرد. همچنين چند
مدرس? عالي مانند مدرس? علوم سياسي (١٣١٧ق/١٨٩٩م) توسط ميرزا حسنخان مشيرالملک و
مدرس? فلاحت مظفري به رياست يک بلژيکي (١٣١٨ق/١٩٠٠-١٩٠١م) در همين دوره تأسيس شد.
در دور? مظفري دو بيمارستان ديگر در تهران گشايش يافت. نخست بيمارستان وزيري
(١٣١٨ق/١٨٩٩م) در خيابان باغ انگوري (وليعصر کنوني) در کوچهاي که هنوز هم به نام
کوچ? بيمارستان وزيري معروف است. دومين بيمارستان (ح ١٣٢٢ق/ ١٩٠٤م) توسط وجيهالله
ميرزا سپهسالار در خارج شهر در جايي داير شد که امروزه در محل تقاطع خيابان شهيد
بهشتي با خيابان وليعصر، مکان بيمارستان ارتش است. جز اين دو، بيمارستان
آمريکاييها (١٣٠٦ق/١٨٨٩م) نيز فعال بود. در ١٣٢٢ق و در جريان شيوع وباي شديد در
تهران، يحيى دولتآبادي از مؤسسهاي با عنوان نخستين بلدي? تهران نام ميبرد که با
گسترش تشکيلاتي ابتدايي به نام احتسابيه که پيش از اين به جمعآوري و حمل زبال? شهر
ميپرداخت، به وجود آمده بود. اين نهاد به شيو? شهرداريهاي اروپا دربار? وضع
گورستانها و ديگر امور مربوط به بهداشت عمومي مداخله و اقدام ميکرد و نخستين
رختشويخان? عمومي تهران را در خيابان جليلآباد (خيام کنوني) ايجاد کرد. اين
بلديه در ١٣١٧ق/١٨٩٩م حسن اخضر عليشاه را مأمور «تعيين و ثبت ابني? محاط خندق شهر
دارالخلاف? باهره» نمود. در اين آمارگيري شمار خانههاي شهر ٢٧٥‘١٦ باب، و شمار
دکانها ٤٢٠‘٩ باب بازگو شده است. اگرچه در اين زمان ميانگين شمار افراد ساکن در
خانههاي تهران به دقت معلوم نيست، ولي اگر براي آن همان ميانگين آمار سال ١٢٨٦ق،
يعني حدود ٣/١٥ نفر در هر خانه را در نظر بگيريم، جمعيت شهر چيزي در حدود ٢٤٩ هزار
نفر به دست ميآيد. ناگفته نماند که برخي محققان رقم ٣/١٥ نفر را براي جمعيت متوسط
ساکن در هر خانه غيرواقعي، و بيش از حد دانسته، و جمعيت شهر را در اين دورهها کمتر
از ٢٠٠ هزار نفر برآورد کردهاند ( آمار، سال ١٢٨٦ق).
مظفرالدين شاه ٣ بار در سالهاي ١٣١٦ و ١٣١٩ و ١٣٢٣ق به اروپا سفر کرد. رهآورد سفر
اول استخدام چند بلژيکي براي مستشاري ادارات بود. نوز را براي گمرک، انگلس را براي
ماليه، پريم را براي ضرابخانه، و هنبيک را براي وزارت خارجه استخدام کردند (مستوفي،
٤٩٢). دربار? اصلاح ماليه و ضرابخانه چندان کاري صورت نگرفت، جز آنکه در
١٣١٩ق/١٩٠١م سک? نيکل ضرب گرديد و سال بعد ساختماني براي ضرابخانه در جاد? شميران
کمي بالاتر از قصر قاجار ساخته شد. از پيشرفتهاي ديگر در اين زمينه کوششهايي براي
ايجاد صندوق ماليات به روش اروپا و ايجاد تمبر براي براتهاي دولتي بود.
در دور? مظفري که باب مراوده با اروپا نسبت به دور? ناصري گشودهتر شد، پديدههاي
شهرنشيني اروپايي نيز با آزادي و فراواني بيشتري به تهران وارد گرديد. از مهمترين
اين پديدهها يکي اتومبيل و ديگري سينما بود. ظاهراً مظفرالدين شاه در سفر اول خويش
به اروپا دو اتومبيل خريد و همراه با دو رانند? فرانسوي به تهران آورد (بيگي، ١٧٣)؛
اما ناظمالاسلام کرماني زمان «شيوع کالسک? بخار» را در ١٣٢١ق/١٩٠٣م ياد کرده است.
نخستين سينماي عمومي در تهران در ١٣١٩ق داير شد؛ چنانکه ناظمالاسلام کرماني به
پيدا شدن پديدهاي به نام «چراغ سِحري» اشاره کرده است (ص ٥٦٢-٥٦٣). سيرک نيز از
پديدههاي جديدي است که در ١٣١٥ق/١٨٩٧م نخستينبار در تهران به راه افتاد. در دور?
مظفري از ساختمان سازيها و اقدامات بزرگ شهري نظير آنچه در دور? ناصري دربار?
نوسازي در حوز? اطراف ارگ صورت گرفت، خبري نبود. تنها کار عمراني مهمي که به خرج
دولت در داخل شهر سراغ داريم، تسطيح و سنگفرش کردن برخي از معابر تهران است که در
١٣١٦ق مقارن سفر شاه به اروپا صورت گرفت.
از کارخانههايي که در دور? مظفري در تهران داير گرديد، نخست کارخان? قند
امينالدوله در کهريزک بود و ديگر کارخان? آجر ماشيني که توسط امينالضرب در ١٣٢٢ق
در نزديکي تهران گشايش يافت (اشرف، ٨٥). کارخان? قندسازي امينالدوله که در ١٣١٣ق
با ماشينآلات انگليسي آغاز به کار کرد، نخست به کشت چغندر در اراضي کهريزک پرداخت،
اما چون محصول آن به بازار آمد و نتوانست با قند روسي رقابت کند، اين امر به تعطيلي
کارخانه در ١٣١٧ق منجر شد (محبوبي، ٣/٣٤١-٣٤٢).
مهمترين کارخانهاي که در اين دوره در تهران برپا گرديد، کارخان? برق امينالضرب
بود. کتاب تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران خريداري کارخانه توسط امينالضرب را در
١٣٢٣ق، و تاريخ به کار افتادن آن را ١٣٢٥ق آورده است (همو، ٣/٣٨٣-٣٨٦). ولي زمان
شروع فعاليت کارخانه احتمالاً يکي دو سالي پيش از آن است، زيرا به نوشت?
ناظمالاسلام کرماني در ١٣٢٠ق استفاده از چراغ برق در عمارات سلطنتي افزايش يافت و
پس از آن در ١٣٢٤ق/١٩٠٦م چراغ برق در کوچههاي تهران و خانهها و مساجد و مدارس شهر
شايع شد.
تلفن را نخستينبار در زمان ناصرالدين شاه، پسرش کامرانميرزا در تهران معمول کرد و
ظاهراً راهنماي او در اين کار بواتال بلژيکي بود. ابتدا يک رشته سيم ميان خان?
ييلاقي او، يعني کامراني? شميران و مقر حکومت تهران و وزارت جنگ کشيدند. پس از آن
ميان مقر ييلاقي شاه و عمارات سلطنتي تهران نيز يک رشته سيم تلفن داير گشت و آنگاه
ميان خان? صدراعظم در پارک اتابک و عمارت ديواني در ارگ سيمکشي شد؛ ولي ايجاد
اولين شبک? تلفن در دور? مظفري آغاز گرديد و در سالهاي بعد توسع? بيشتري يافت. در
محرم ١٣٢١، دوست محمدخان معيرالممالک امتياز شبک? تلفن تهران را به مدت ٦٠ سال به
دست آورد. چندي بعد معيرالممالک امتياز تلفن را به مبلغ ٥٠ هزار تومان به
محتسبالممالک و جهانيان زردشتي فروخت و شرکت پس از آن با همکاري ٣ تن ديگر با نام
«شرکت تلفن در ايران» به کار خود ادامه داد. به گفت? جمالزاده شمار مشترکان تلفن
تهران در ١٣٣٣ق به حدود ٣٨٠ شماره رسيده بود (ص ١٨٤).
در زمان مظفرالدين شاه ادار? نظميه نيز تا حدودي دستخوش تحول شد. در اين دوره
ميرزاکريمخان مختارالسلطنه به جاي ميرزا ابوترابخان نظمالدوله به رياست امور
انتظامي تهران منصوب شد. وي اصلاً تبع? عثماني و از مهاجران و ظاهراً مردي جدي و
لايق بود. در زمان او محل ادار? پليس به خيابان جليلآباد (خيام امروزي) انتقال
يافت. مبناي کارهاي پليس بر آمار و نقش? تهران قرار گرفت. شهر تهران به ٤ کلانتري
تقسيم، و داير? تحقيق (آگاهي) و داير? شور در نظميه تأسيس شد و براي حفظ اموال
مسروقه و نگهداري سلاحهاي پليس انباري تهيه شد و براي اينکه کارهاي نظميه ايراد
علما را برنينگيزد، يکي از اين جماعت به نام «شيخ علي ارداقي» مأمور نظارت بر امور
قضايي پليس گرديد و براي کمک به دستگاه پليس، ژاندارمري به وجود آمد.
تشکيلات بلديه در زمان مظفرالدين شاه تحت رياست عمادالدوله منوچهر ميرزا دولتشاهي و
سپس مختارالسلطنه در ساختماني معروف به «خيامخانه» يا «چادرخانه» واقع در روبهروي
سبزه ميدان قرار داشت ( اطلاعات، ٢/٢/١٣٤٤ش). مختارالسلطنه طي دور? رياستش بر بلديه
اقدام به نظافت شهر، تأسيس گورستاني در خارج شهر و کفن و دفن اموات نمود.
دولتآبادي اين ساختمان را نخستين بلدي? تهران ناميده است (١/٣٥١)؛ اما درستي سخن
او مورد ترديد است، چرا که وظايف بلديه در زمان ناصرالدينشاه به عهد? احتسابيه، و
در اواخر اين دوره به رياست محمدتقيخان احتسابالملک بوده است.
از ديگر اقدامات و پيشرفتهاي دور? مظفرالدينشاه ميتوان به اين موارد اشاره کرد:
گسترش استفاده از چراغ برق در مساجد و مدارس (١٣٢٤ق)، رايج شدن عکس باطن (اشع? X،
١٣٢١ق)، به کار گرفتن گراور چاپ عکس (١٣٢٤ق)، رواج کشت چاي در کنار درياي مازندران
(١٣٢١ق)، اعطاي امتياز حفاري و مکاشفات باستانشناسي شهر شوش به فرانسويها (١٣١٦ق)،
استفاده از تلمب? بخاري براي کشيدن آب از چاه (١٣١٩ق)، ترجمه و نشر رمانهاي
اروپايي، و معمول شدن کلاه نمدي براي اهل نظام (١٣١٤ق) به دستور عبدالحسين
فرمانفرما، حاکم تهران (ناظمالاسلام، ٥٥٩).
نهضت مشروطه در شهر تهران با تشکل آزاديخواهان در ١٣٢٢ق/١٩٠٤م در همين دوره آغاز
شد. درخواست تأسيس عدالتخانه نخستينبار از سوي مردم در ١٦ شوال ١٣٢٣ق/١٥ دسامبر
١٩٠٥م، همزمان با هجرت علما به آستان? حضرت عبدالعظيم و تحصن در آنجا در اعتراض به
استبداد علاءالدوله حاکم تهران مطرح شد. اين نخستينبار بود که از «مجلس رسيدگي به
عرايض متظلمين» و از عدالتخانه به عنوان يک نهاد سياسي مشخص سخن گفته شد و تشکيل
آن همچون يک خواست همگاني صريحاً اعلام گرديد. اين تحصن سرانجام در ١٦ ذيقعد?
١٣٢٣ق/١٣ ژانوي? ١٩٠٦م، پس از يک ماه با وعد? مظفرالدين شاه براي تدوين و اجراي
قانون به پايان رسيد (ملکزاده، ١/٣٠٨-٣١٠). علما آنگاه در باغ گلستان و تخت مرمر
با شاه ملاقات کردند؛ اما استبداد عينالدوله حاکم تهران همچنان ادامه يافت. اين
فشار سرانجام در ١٨ جماديالاول ١٣٢٤ق/١١ ژوئي? ١٩٠٦م، با درگيري قزاقان با طلاب
مدرسه و مسجد حاج ابوالحسن، و زخمي شدن اديبالذاکرين و کشته شدن سيدعبدالحميد نهضت
را وارد مرحل? دوم کرد. به دستور صدرالعلما پيکر عبدالحميد از بالاي امامزاده يحيى
تا مسجد جامع تشييع گرديد. بازار بسته شد و مردم در مسجد جامع براي تأسيس
عدالتخانه تحصن کردند.
در روز جمعه ٢٠ جماديالاول ١٣٢٤ق/١٣ ژوئي? ١٩٠٦م که تمام صحن مسجد و اتاقها و
شبستانها و حتى پشتبامها و گوشه و کنار مملو از جمعيت بود، در برابر مسجد آقاموسى،
نرسيده به چهارسوق بزرگ بازار، درگيري خونيني ميان متحصنان و نظاميان رخ داد. علما
تصميم به هجرت به عتبات گرفتند و تجار تهران در سفارتخان? انگليس، در خيابان
علاءالدوله متحص شدند (ناظمالاسلام، ٤٠٨-٤١٤). در يک ماه پس از آن، کار تحصن تا
بدانجا بالا گرفت که از پناهنده شدن ٩ نفر تاجر براي گرفتن تأمين جان و مال به گرد
آمدن هزاران نفر براي درخواست مشروطيت انجاميد و سخنراني دربار? نظامهاي مشروط?
اروپايي و بيان مطالبي که پيشتر اظهارش در ايران بسيار خطرناک بود، سفارت را به
«مدرس? علوم سياسي بزرگي در فضاي آزاد» بدل کرد (همو، ٢٧٤).
١٥ جمادي الآخر ١٣٢٤ق/٧ اوت ١٩٠٦م، در پي عزل عينالدوله و جانشيني مشيرالدوله،
مظفرالدينشاه حکم تشکيل مجلس شوراي ملي را در کاخ صاحبقرانيه امضا کرد. همان شب در
مدرس? خان مروي به مناسبت امضاي قانون اساسي جشن گرفته شد و تمام شهر را چراغاني
کردند. صدراعظم براي محل انعقاد مجلس، عمارت باغ بهارستان را در نظر گرفت. اين ملک
در اين زمان مهمانخان? دولت بود. نخستين جلسه براي تدارک انتخابات و تأسيس مجلس
شوراي ملي در روز شنبه ٢٧ جماديالآخر ١٣٢٤ق/٢٦ مرداد ١٢٨٥ش، در مدرس? نظامي، واقع
در ارگ ــ که از بزرگترين و مجللترين بناهاي تهـران بود ــ تشکيل گرديد. اين مجلس
که تا آن روز نظيرش در تاريخ ايران ديده نشده بود، با بيرق ايران مزين شده، وگلهاي
رنگارنگ و شيريني و ميو? بسيار روي ميزها را پوشانيده بود و دهها هزار نفر در
خيابانهاي اطراف با شادي و شعف فرياد زنده باد مشروطيت، زنده باد ايران ميکشيدند و
دستههاي گل را به طرف نمايندگاني که به طرف مجلس ميرفتند، پرتاب ميکردند و آنها
را به حفظ حقوق ملت سوگند ميدادند (ملکزاده، ١/٣٨٣).
در روز يکشنبه ١٨ شعبان ١٣٢٤ق/ ٨ اکتبر ١٩٠٦م مجلس شوراي ملي در کاخ گلستان افتتاح
شد. بعد از آن نشستهاي مجلس در اتاق بزرگ بهارستان که تالاري پر شکوه و مزين و
مفروش بود، صورت ميگرفت ( اطلاعات ماهانه، شم ٨، آبان ١٣٢٨). لوح? «عدل مظفر» در
٧ ذيقعد? ١٣٢٤ق، بر سردر مجلس نصب شد. اندکي بعد مظفرالدين شاه در ٢٤ ذيقعد? همان
سال درگذشت و جناز? وي را با تجليل تمام در تکي? دولت امانت گذاردند و مجلس به پاس
احترام او ٣ روز تعطيل کرد (اوبن، ١٥٢).
٦. در دوره محمد عليشاه (١٣٢٤-١٣٢٧ق/١٩٠٧-١٩٠٩م): مراسم تاجگذاري محمدعليشاه در
٥ ذيحج? ١٣٢٤ق/٢٠ ژانوي? ١٩٠٧م، در ارگ برگذار شد. پس از آنکه در ٢٧ ذيحجه شاه طي
دست خطي اعلام داشت که «دولت ايران در عداد دول مشروطـه و صاحب کنستيتوسيـون به
شمـار ميآيـد» (مغيث ـ السلطنه، ١٤٥). حدود ٢٠٠ انجمن و شمار بسياري روزنامه به
عنوان اولين تشکلهاي سياسي پايتخت تأسيس شد، اما طولي نکشيد که شاه و امينالسلطان
به مخالفت برخاستند.
چون امينالسلطان در ٢١ رجب ١٣٢٥ ترور شد، شاه به قصد برچيدن نظام مشروطه به ميدان
آمد. در ١١ ذيقعد? ١٣٢٥ق/١٧ دسامبر ١٩٠٧م، دست? رجالهها به ميدان توپخانه ــ که
پيشتر براي اجتمـاع آنها تدارک شده بود ــ شتافتند. در آنجا چادري برپا گشت و از
طرف دولت، سوار قزاق و توپ و ساير تدارکات براي حفظ آنها در اطراف ميدان مهيا شد.
در زماني کوتاه دو کانون مسلح در برابر يکديگر صف آراستند. ميدان توپخانه موضع
حاميان سلطنت استبدادي گرديد، و ميدان بهارستان که مجلس در آن قرار داشت، کانون جمع
آمدن مشروطهخواهان و آزاديخواهان شد. شاه قبول خواستههاي مجلس و مليون را مشروط
به برهم خوردن اجتماع بهارستان دانست و تهديد کرد که اگر مجاهدان مسلح از اطراف
بهارستان پراکنده نشوند، براي حفظ مملکت به قو? قهريه متوسل خواهد شد. نمايندگان
مجلس و سران اجتماع در بهارستان بر اثر اين تهديد مردم را با ايراد سخنرانيها و
اصرار فراوان از اطراف مجلس پراکنده کردند. بلواي ميدان توپخانه به پايان رسيد، اما
اين آرامش ديري نپاييد. سوءقصد به شاه در روز ٥ صفر ١٣٢٦ق/٢٧ فوري? ١٩٠٨م،
هنگاميکه محمدعلي شاه آهنگ دوشانتپه داشت، او را در اخذ تصميمي جدي مصمم ساخت و
در روز ٤ جماديالاول ١٣٢٦ق/٥ ژوئن ١٩٠٨م، از ارگ به باغشاه رفت و با حملات همه
جانبه و استفاده از قدرت توپخانه اقدام به خرابي و غارت مجلس، کانون انجمنهاي پيشرو
و قتل چند تن از سران مشروطهخواه کرد و در مدت ١٣ ماه دور? حکومت مستبدان? خود تا
زمان فتح تهران، به ارگ بازنگشت.
آزاديخواهان تبريز، اصفهان، رشت، مازندران و ايل بختياري قوايي متحد سامان دادند و
در ١٣٢٧ق/١٩٠٩م به دروازههاي شهر تهران نزديک شدند. در آن زمان راههاي منتهي به
تهران هيچ يک امن نبود. در واقع گويي تمام ايران بر روي شاه بسته بود. راه خراسان
و مازندران در تصرف نيروهاي آزاديخواه مازندران و استراباد؛ راه شاه عبدالعظيم در
تصرف بختياريها و قواي اصفهان؛ راه همدان، قزوين و رشت نيز در يد اردوي کردستان و
تبريز و گيلان بود. تنها راه بازمانده موضعگيري در باغ سلطنتآباد و محل بيسيم به
منزل? پايگاه نظامي بود. ورود يکبار? آزاديخواهان به شهر جنگ خونين ٣ روزهاي را
در تهران دامن زد. اين جنگ، يک جنگ شهري تمامعيار بود که دامن? آن از خيابانها به
پشتبامها و حياطها و حتى تخريب ديوارهاي خانه به خانه نيز کشيد. نبردهاي چريکي
مجاهدان از درون خانهها و نقاط مسلط بر قشون دولتي که با آرايش نظامي در معابر و
خيابانهاي اصلي شهر موضعگيري ميکردند، منجر به پيروزي آنان شد.
٧. در دور? احمدشاه (١٣٢٧-١٣٤٤ق/١٩٠٩-١٩٢٥م): مجلس عالي مجاهدان در تهران، متشکل از
٥٠٠ نمايند? مجلس، نيروهاي چريکي، بازاريان و آزاديخواهان دربار در ٢٨ جماديالآخر
١٣٢٧، احمد ميرزا پسر بزرگتر محمدعلي شاه را ــ که در آن زمان بيش از ١٢ سال نداشت
ــ به سلطنت برداشت، و چون وي صغير بود، عضدالملک را که از معمران و محترمان خاندان
قاجار به شمار ميرفت، به نيابت سلطنت منصوب کرد. حکومت مستقل احمدشاه از ٢٧ شعبان
١٣٣٢ق/٢١ ژوئيه ١٩١٤م، همزمان با شروع جنگ جهاني اول آغاز شد و تا ٢٥ جماديالاول
١٣٤٤ق/٢١ آذر ١٣٠٤ش که مجلس شوراي ملي حکم به انقراض قاجاريه داد، ادامه يافت. مجلس
عالي در فاصل? يک هفته پس از به دست گرفتن قدرت، محکم? ويژهاي براي محاکم? سران
ضدمشروطه ترتيب داد و ٥ مخالف برجسته، يعني صنيع حضرت و آجودانباشي و مفاخرالملک
را به جرم قتل مشروطهخواهان و ارتکاب رذالت در نابود کردن مشروطيت به اعدام محکوم
کرد. چند روز پس از آن حکم به اعدام شيخ فضلالله نوري ــ که يکي از مجتهدان
بلندپاي? پايتخت به شمار ميرفت ــ داده شد (بروجردي، ١٦). همچنين در ٨ رجب ١٣٢٧
(١٠ روز پس از تاجگذاري) اين مجلس قانون جديد انتخابات مجلس را که توسط انجمن
نظارت مرکزي انتخابات مستقر در دارالفنون تهيه شده بود، منتشر ساخت.
فرمان گشايش دومين مجلس شوراي ملي در تاريخ ١٤ مرداد ١٢٨٨ش، از سوي کابينه صادر شد
و به دنبال آن مجلس دوباره در عمارت بهارستان ــ که به همت ظهيرالدوله مرمت شده بود
ــ تشکيل جلسه داد. مجلس پس از اين بيشتر به صورت اروپايي خود نزديک ميشد، چنانکه
از نوروز ١٣٢٨ق براي نمايندگان صندلي و ميز خطابه در مجلس قرار داده شد (نوايي،
١٥٩)، اما پريشاني و نابساماني در تهران خاتمه نيافت و دستههاي مختلف سياسي به
کشمکش برخاستند. تهران در شعبان اين سال شاهد واقع? موسوم به جنگ پارک بود. دولت
جديدالتأسيس مستوفيالممالک که خود اينک از دو گروه رقيب انقلابي و اعتدالي تشکيل
ميشد، ستارخان سردار ملي و باقرخان سالارملي را با گروهي از يارانشان به تهران
دعوت کرد. اينان پس از چند روز به عنوان ميهمان با استقبالي شايان وارد تهران شدند.
دولت سردار ملي را در پارک امينالسلطان و سالار ملي را در باغ عشرتآباد منزل داد.
جناح انقلابيون که در اين زمان اکثريت کابينه را تشکيل ميداد، کوشيد تا نيروي مسلح
اعتداليون را نابود کند. از اينرو از طرف نظميه اعلان رسمي صادر شد که مجاهدان
بايد تا پايان ضربالاجل تعيين شده اسلح? خود را به دولت بفروشند. اما سواران
بختياري را که در واقع متمايل به انقلابيون بودند، به نام آنکه مطيع دولت هستند، از
اين حکم مستثنى کرد. بدينترتيب تنها سردار محيي، فرمانده گارد اعتداليون و بستگان
سردار و سالار ملي که طي اين مدت به يکديگر نزديک گشته بودند، مصداق اين حکم بودند.
امتناع آنان در تحويل سلاح موجب بروز جنگي در محل اقامت آنان شد که به زخمي شدن
ستارخان و کشته شدن جوانان بسياري انجاميد. موج ناآرامي سياسي و اجتماعي تا سالها
بعد همچنان ادامه داشت. مخوفتر از هم? اينها پيدا شدن انجمني مخفي با نام «کميت?
مجازات» بود. اين انجمن در ١٣٣٥ق/١٩١٧م چند تن از اعضاي کابين? وثوقالدوله را
پيدرپي به قتل رساند.
بنيان نظام نوين حکومت در اين سالها پيريزي شد. نظام مشروطه بر اصل تفکيک قوا متکي
بود. از اينرو پس از تثبيت حاکميت سياسي، مؤسسات و نهادهاي مدني جديد و شيو? نويني
براي مديريت شهري در تهران پديد آمد و شکل گردش و تحقق فعاليتها و چشماندازهاي
زندگي شهري قاعدهاي تازه يافت. بيشتـر وزارتخـانهها و ادارات در کاخهـا و
عمارتهاي سلطنتي ــ که اکنون از حرمخـانه و بيوتات خالـي شـده بـود ــ استقـرار
يافتند که نوعي آميختگي فضاي محيط اداري جديد با سنتها و آداب قديمي را جلوهگر
ميساخت (نک : انه، ٢٧-٢٩).
از ميان مستشاران خارجي که از اين دوره به استخدام دولت ايران درآمدند، سرگذشت
مورگان شوستر آمريکايي به نحو خاصي با تاريخ تهران پيوند خورده است. شوستر پس از يک
سفر طولاني در روز ١٢ جماديالاول ١٣٢٩ق/١١ م? ١٩١١م، وارد تهران شد و در پارک
اتابک که اقامتگاه مهمانان دولت بود، منزل کرد (شوستر، ٣٧-٣٨). وظيف? شوستر چنان
مهم تلقي ميشد که با تصويب مجلس و با اعطاي اختيارات گسترده براي ساماندهي امور
مالي و وصول مالياتها به مقام «خزانهداري کل» کشور منصوب شد. ادار? خزانهداري در
آن زمان در اتاقهاي جنب عمارت تخت مرمر بود؛ ولي از آنجا که اين اتاقها کافي نبود،
يکي دو حياط از حرمخان? ناصرالدين شاه را که وصل به عمارت خورشيد بود و مدخل آن در
جلو تالار بزرگ اين عمارت قرار داشت، به اين اداره اختصاص دادند (مستوفي، ٢/٣٤٦).
اين حياط همان جايي است که امروزه وزارت دارايي ساخته شده است. در واقع اين کاربري
از همان زمان براي اين مکان تثبيت شد. شوستر در اندک زماني ماليه و خزانهداري را
سامان بخشيد و با اختياراتي که مجلس به او داده بود، براي وصول مالياتهاي معوقه
«ژاندارمري خزانه» را تأسيس کرد و ماژور کلود استوکس، افسر انگليسي را به صورت
مأمور به رياست آن گمارد و همين امر موجب خشم و نگراني روسها شد که حضور افسري
انگليسي را در منطق? تحت نفوذ خود برنميتافتند. از اينرو مصادر? املاک و اموال
شعاعالسلطنه و سالارالدوله در ١٥ شوال ١٣٢٩ق/٢٧ سپتامبر ١٩١١م که برضد حکومت طغيان
کرده بودند، بهانهاي شد براي تعرض روسيه به حدود شمالي ايران. بازي سياسي روس و
انگليس سرانجام با انفصال شوستر از خزانهداري کل کشور در ٣ محرم ١٣٣٠ق/٢٤ دسامبر
١٩١١م، به پايان رسيد.
يکي از مهمترين نهادهاي مدني جديد که مستقيماً با ادار? امور شهر سر و کار داشت،
سازمان شهرداري يا «ادار? بلديه» بود که در دور? محمدعلي شاه قاجار داير شد. نخستين
قانون بلدي در ١٠٨ ماده در ربيعالاول ١٣٢٥/آوريل ١٩٠٧ از تصويب مجلس گذشت و با
عنوان کتابچ? قانون بلديه انتشار يافت. اين کتابچه نخستين مجموع? قوانين جدي و
جامعي است که دربار? ادار? شهرها و اجراي اصلاحات شهري و يا به تعبير ماد? اول آن
براي «... حفظ منافع شهرها و ايفاي حوايج اهالي شهرنشين...» در ايران فراهم گرديد.
براي اين منظور ادار? بلديه در عمارتي در سبزهميدان تهران استقرار يافت و دکتر
خليلخان اعلمالدوله ثقفي ــ که طبيبي نيکنام و مردي مطلع و آزادانديش بود ــ به
شهرداري تهران منصوب شد و تا ١٣٣٢ق/١٩١٤م متصدي اين مقام بود. بلديه در ابتداي کار
چون سازمان استخدامي وسيعي نداشت، بيشتر کارهاي شهر را به مقاطعه ميداد و اين
مقاطعهکنندگان و تشکيلاتي که در اختيار داشتند، همانها بودند که پيش از آن در دور?
استبداد هم اين کارها را انجام ميدادند. بلديه در ١٣٢٧ق/١٩٠٩م ضمن اعلاني به عموم
مردم، اهالي دارالخلافه را ملزم کرد تا ٥ روز براي نصب چراغ بر سردر خانههاي خود
اقدام کنند (ناظمالاسلام، ٥٢١). در ٥ ربيعالاول ١٣٢٨ق/١٧ مارس ١٩١٠م، مجلس براي
رفع فقر مالي و ضعف بودج? بلديه، قانوني با عنوان «ماليات بلدي بر وسايل نقليه» از
تصويب گذراند. به موجب اين قانون، بر کلي? وسايل نقلي? شهري ماليات بسته شد و دولت
اجازه يافت از هر اتومبيل ماهانه ٥ تومان، از هر درشکه ١٢ قران، و از هر کالسکه ١٥
قران ماليات بستاند (مستوفي، ٢/٣٢٤).
در ١٣٢٨ق به تصويب و امر ظهيرالدوله، حاکم تهران، عبدالرزاق خان بغايري مأمور تهي?
نقشهاي از کليه بلوکات تهران گرديد. براساس اطلاعاتي که وي در حاشي? نقش? خود
نگاشته است، اين نقشه با توجه به نقش? «بلوکات اطراف تهران» از عبدالرسولخان مهندس
که در زمان اميرکبير تهيه شده بود؛ نقش? «شهر تهران» تهيه شده توسط نجمالدوله؛
نقش? «دولاب، دوشان تپه، ازگل، سلطنتآباد، تجريش، اوين، درکه، ونک و اميرآباد»،
توسط ٧ صاحب منصب اتريشي؛ نقش? «شمال تهران تا قصر قاجار، عباسآباد، يوسفآباد،
بهجتآباد و جلاليه» تهيه شده توسط مسيو وت؛ و نقش? اشتالخان آلماني از مغرب رود
کرج، ترسيم شده است.
نهاد دولتي مهم ديگري که در اين دوره متحول گشت و سازماني دوباره يافت، ادار? نظميه
است. پس از استقرار دولت انقلابي در ١٣٢٧ق/١٩٠٩م، يپرمخان رياست نظميه را بر عهده
گرفت و تا انتصاب مظفر اعلم ]در ١٣٢٨ق[ در اين سمت باقي بود. او به کمک گروهي از
مجاهدان هم رزم خويش که پيشتر در ترکيه و قفقاز در نظميه کار کرده بودند، تغييراتي
در سازمان نظمي? موجود تهران پديد آورد. وي رست? پليسهاي سوار براي گشت در شب و
پليسهاي پياده براي مراقبت از نقاط مهم پايتخت تشکيل داد. کلانتريها را از خان?
کدخداهاي محلات به مراکز معيني به نام «کميسري» منتقل کرد؛ يعني شهر به ٦ ناحيه
تقسيم شد و در هر ناحيه يک کميسري ايجاد گرديد. مرکز نظميه در ميدان توپخانه قرار
داشت. اين کميسريها موظف بودند که به تمامي دادخواستهاي محل خود رسيدگي کنند و
اقدامات خود را به مرکز گزارش دهند. ٦ کميسري ياد شده، اينان بودند: کميسري محل?
چال ميدان، واقع در گذر يحيىخان، خان? وقايعنگار؛ کميسري محل? عودلاجان، واقع در
سه راه پامنار؛ کميسري محل? بازار عباسآباد؛ کميسري داروغه، در کوچ? چهار سوق
کوچک؛ کميسري شهرنو؛ و کميسري سنگلج در خيابان فرمانفرما (تفرشي، ١٥٩؛
ناظمالاسلام، ٥٢٥).
در ١٣٣٢ق/١٩١٤م براي نظميه نيز مانند ژاندارمري يک مستشار سوئدي به نام وستداهل
استخدام گرديد. وي به اتفاق همکاران سوئدي خود پس از ٣ ماه مطالعه و آشنايي با
وضعيت تهران کار خود را آغاز کرد. نخستين اقدام وستداهل پس از تصفي? ٦٠ نفر از
صاحبمنصبان، آموزش نيروي پليس بود. براي اين کار ٣٠٠ نفر از کادر نظميه در ساخلوي
باغشاه و ٣٠٠ تن ديگر در ساخلوي يوسفآباد تحت تعليم مربيان سوئدي قرار گرفتند. وي
افزون بر آن مجاور ادار? مرکزي نظميه در ميدان توپخانه دو آموزشگاه علوم پليسي داير
کرد که در يکي از آنها پاسبانها خواندن و نوشتن فارسي و نحو? کار پليس را فرا
ميگرفتند، و در آموزشگاه دوم که به مدرس? آسپيراني معروف بود، پايوران و کارمندان
ادار? پليس تعليم مييافتند. تشکيلات نظميه به ٤ بخش تقسيم شد: ادار? مرکزي، پليس
اونيفورمه، پليس تأمينات، و محبس. هر يک از اين بخشها نيز به شعبههاي فرعيتري
تقسيم ميشدند. ادار? مرکزي خود از ٣ بخش: داير? کابينه، شعب? پلتيکي، و دفتر
محاسبات تشکيل ميگرديد. پليس اونيفورمه شامل شعب? مرکزي، پليس سوار، پليس محلات،
داير? اجرا، داير? صحيه، و مخزن پليس بود و ١٠ کميسري را در ١٠ محله اداره ميکرد؛
زيرا در همين دوره شهر به ١٠ ناحيه تقسيم شده، و شمار کميسريها نيز به همان شمار،
افزايش يافته بود. نام نواحي شهر به ترتيب شمارهگذاري کميسريها بدينشرح بود: ارگ،
دولت، حسنآباد، سنگلج، قناتآباد (غرب محمديه)، محمديه، قاجاريه (شرق عودلاجان)،
بازار، عودلاجان و شهرنو (غرب خارج شهر).
از ١٣٣٤ق/١٩١٦م انتظامات دروازههاي شهر نيز بر عهد? مأموران پليس قرار گرفت.
رسيدگي به اموري مانند قتل و جرح و سرقت، حمل اسلحه، قلب سکه، هتک ناموس و اعمال
منافي عفت، فريب اطفال، و همچنين رسيدگي به کار مسافرخانهها و کاروانسراها با
اداره تأمينات بود. در دور? تصدي سوئديها نخستينبار در نظمي? تهران طبقهبندي و
کارشناسي جرائم مطرح گرديد و از روشهاي مدرن مانند انگشتنگاري در تحقيقات استفاده
شد. وضع زندانهاي نظميه نيز دگرگون شد و بهبود يافت. ساختمان زندانهاي نظميه در
ميدان توپخانه قرار داشت.
در دورهاي که نظميه زير نظر افسران سوئدي اداره ميشد، نقش? جداگانهاي از هر حوز?
کميسري تهيه شد، و مناطق گشت آژانها و خط سير آنها با خطوط مخصوص علامتگذاري گرديد
و هر نقشهاي در حوز? کميسري مربوط به خود نصب شد. ديگر آنکه نظامنام? صحيح و
کاملي از روي تشکيلات نظمي? کشورهاي اروپايي نوشته شد. در اين نظامنامه مواردي چون
قواعد عمومي، نظامنام? محبس، نظامنام? رؤسا و مأموران نظميه، احکام و
دستورالعملهاي ادار? نظميه، نظامنام? تردد عمومي و وسايل نقليه، نظامنام?
خيابانها و معابر عمومي، نظامنام? درشکههاي عمومي، نظامنام? اتومبيلها، ترتيب
حمل اسلحه، امور خلاف و مجازات آن، قانون سجل احوال، جلوگيري از ولگردي و گدايي
گنجانده شده بود. نظر وستداهل اين بود که تقسيمات جديد شهر، درجهبندي کارمندان و
کارکنان نظميه، حقوق و وظيف? آنها، نظم خيابانها و معابر، عبور و مرور وسائط نقليه،
و از همه مهمتر عدم مداخل? مأموران نظميه در امور حقوقي که اختصاص به عدليه داشت،
مراعات گردد. از اين جهت در دور? خدمت سوئديها نظميه به خوبي اداره ميشد، زيرا
وستداهل مردي مطلع و آگاه، و در علوم پليس و حقوق آزموده بود. او نسبت به کار خويش
حسن نظر داشت و با درستي به وظيف? خود ميپرداخت و زيربار سفارش متنفذان نميرفت و
آلت اجراي مقاصد آنان قرار نميگرفت.
در زمان سوئديها نخستينبار شعبهاي به نام «تأمين عبور و مرور» در ادار? نظميه
تأسيس شد که سلف ادار? راهنمايي و رانندگي امروزي است. اين شعبه زيرنظر پليس
اونيفورمه با ٢٠ پرسنل اداره ميشد. محل اين شعبه در سمت درواز? ارگ (باب همايون)
تعيين گرديد و کار آن رسيدگي به انتظامات ٥٠٠ دستگاه درشک? شهر بود که بهتدريج تا
٩٠٠ دستگاه افزايش يافت. بعدها با افزوده شدن شمار اتومبيلها در شهر شعب? تنظيمات
عبور و مرور در حد يک اداره گسترش يافت. چند نفر متخصص از جمله پطروس و وارنه ــ که
هر دو فرانسوي بودندــ و متخصص ديگري به نام فايک براي معاين? اتومبيل و آزمايش
رانندگي و دادن گواهينامه استخدام شدند و به وسيل? آنها از نشريات خارجي قواعد و
اصولي استخراج شد و تابلوهاي علائم راهنمايي و رانندگي در شهر نصب گرديد، و
آژانهايي تربيت شدند که نخستينبار در سر چهار راهها ميايستادند و با دستکش و
کفگيرک سفيد رنگ به وسايل نقليه فرمان ميدادند. وستداهل مدت ١٠ سال رياست تشکيلات
نظمي? تهران را بر عهده داشت، و در ٢٣ جماديالاول ١٣٤٣ق/١٠ دي ١٣٠٢ش، زماني که
سردار سپه بهتدريج هم? اهرمهاي سياسي و نظامي قدرت را در دست ميگرفت، از خدمت
منفصل گرديد.
چنانکه از تاريخ تهران در دور? مظفري به ياد داريم، توسع? آموزش جديد و نهادهاي
مربوط به آن، زودتر و عميقتر از ديگر نهادهاي مدني نوين در پايتخت آغاز شد. در
توسع? اين نهادها بخش خصوصي پيشرو بود و ابتکار عمل را در دست داشت. طبق گزارش
سالان? وزارت معارف، در سال تحصيلي ١٣٢٨-١٣٢٩ق/١٩١٠-١٩١١م مدارس تهران مشتمل بر ١٠٠
باب مکتب، ١٢٣ مدرس? ابتدايي، ٢ مدرس? متوسطه، ٣ مدرس? عالي، و ٥٠ باب مدرس? علوم
دينيه بوده است که حدود ٨٠? از ١٢٣ مدرس? ابتدايي پس از سال ١٣٢٤ق/١٩٠٦م تأسيس شده
بود.
در ٢٧ شعبان ١٣٢٨ مجلس شوراي ملي، قانون اداري وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه
را تصويب کرد و رسيدگي به امور تمام مدارس و تعليمات مملکت به اين وزارتخانه سپرده
شد. پس از پيروزي انقلاب مشروطيت چند تن از بانوان سعي کردند با ايجاد مراکز تعليم
و تربيت به شيو? جديد، امکاناتي را براي رشد فرهنگي دختران فراهم آورند؛ اما جامع?
سنتي هنوز بنا بر معتقدات ديني که از طرف روحانيون زمان القا ميشد، درس خواندن
براي دختران را لازم و بلکه جايز نميدانست و به ناچار بيشتر خانوادههايي که به با
سواد شدن دختران خود علاقه داشتند، با استخدام معلمان سرخانه امکان تحصيل آنان را
ميسر ميساختند. ٩ دبستان دخترانهاي هم که در سالهاي ١٣٢١ تا ١٣٢٩ق در تهران داير
شد، به رغم حمايت کساني چون ميرزا حسن رشديه، به سبب اعتراض و خرابکاري چندان دوام
نياورد و به سبب اين ناامني، مردم نيز از فرستادن کودکان خود به اين مدارس خودداري
کردند.
سرانجام طي قانون مصوب ١٣٢٩ق تعليمات ابتدايي اجباري شد و مدارس به دو دست? ملي و
دولتي تقسيم گرديد. بر اين اساس، مدارس ابتدايي دخترانه هم مجوز رسمي يافتند و
مدارس ابتدايي بسياري براي اين منظور داير گرديد. احصائي? (آمار) مدارس نسوان
(دخترانه) در ١٣٣٤ق عدد ٤٧ (مدرسه) را نشان ميدهد که ٨٢٤،٢ نفر در آن مشغول به
تحصيل بودند.
اين مدارس جديد نياز به معلماني داشت که با اصول آموزش جديد آشنا باشند. براي تربيت
اين معلمان ابتدا در ١٣٢٩ق شماري محصل به خارجه فرستاده شد. بيشتر اين عده با آغاز
جنگ جهاني به ايران بازگشتند، و از همان وقت کوشش براي تأسيس دارالمعلمين (دانشسرا)
را آغاز کردند. اين کوششها در اواخر سال ١٢٩٧ش/١٩١٩م به نتيجه رسيد، و به همت
نصيرالدول? بدر مرکزي آموزشي براي تربيت آموزگاراني که بايد کار تدريس در مدارس
جديد را برعهده بگيرند، گشايش يافت. رياست دارالمعلمين مرکزي به ابوالحسن فروغي، و
رياست دارالمعلمات (مرکز تربيت آموزگاران زن) به مسيو ريشارخان مؤدبالملک واگذار
گرديد (صديق، ٣-١٨). از ديگر مراکز آموزش عالي که در اين دوره در تهران تأسيس شد،
بايد به مدرس? صنايع مستظرفه (١٣٢٩ق) در باغ نگارستان، مدرس? طب (١٣٣٧ق/١٩١٩م)، و
مدرس? حقوق (١٣٣٩ق/١٩٢١م) اشاره کرد (کريمان، تهران، ٣١٠).
در اين دوره تقريباً هم? گروهها و انجمنهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي متعددي که در
پايتخت حضور داشتند، در کار توليد نمايش فعاليت ميکردند و آن را به عنوان
«وسيلهاي ارشادي» براي بيان انديشههاي اجتماعي و سياسي خود به کار ميبردند. بايد
توجه داشت که اين دوره از تاريخ مقارن زماني است که روسيه، قفقاز، ارمنستان و
عثماني در آتش انقلابها و کشمکشها و خونريزيها ميسوختند. از اينرو بسياري از
گروههاي روشنفکران و نويسندگان و هنرمندان ارمني، قفقازي و ترک که موطن خويش را ترک
گفته بودند، در تهران اقامت داشتند و رونق فعاليتهاي ادبي و نمايشي در پايتخت،
بيشتر مرهون حضور آنان بود (ملکپور، ٢/٣١). «شرکت فرهنگ» که توسط فارغالتحصيلان
مدرس? سياسي ايجاد گرديد، يکي از نمونههاي برجست? اينگونه مجامع بود. اين شرکت،
برخلاف عنوانش کارکرد و هدف اقتصادي نداشت و مرامش «کمک به کارهاي فرهنگي» بود.
پس از انحلال شرکت فرهنگ و پراکنده شدن کارگزاران بخش نمايش آن، يک گروه نمايشي
مستقل به نام «گروه تئاتر ملي» توسط سيدعبدالکريم با همکاري تني چند از علاقهمندان
و بازماندگان شرکت فرهنگ در اواخر شوال ١٣٢٩/ اکتبر ١٩١١ تأسيس گرديد. در اين دوره،
برخي از نمايشنامهها و کنسرتها نيز در سالن گراند هتلِ خيابان لالهزار اجرا
ميشد. از ميان تماشاخانههاي متعددي که در اين دوران به وجود آمد، يکي ديگر از
مهمترين آنها، تماشاخان? «ارينتال» يا «انترناسيونال تيارت» بود که توسط يکي از
هنرمندان بزرگ و شايست? نمايشهاي تقليدي ايران، يعني احمدخان مؤيد در ١٣٣٤ق/١٩١٦م
در خيابان ناصريه ايجاد گرديد. سبب نامگذاري اين تماشاخانه آن بود که در محل کافه
رستوراني به نام ارينتال تأسيس شد (ملکپور، ٢/٥٦).
انجمن اخوت از ديگر مجامع اجتماعي اين دوره بود که مبتکر و برگذارکنند? بسياري از
نمايشها و کنسرتها گرديد. خان? ظهيرالدوله، واقع در ضلع شرقي خيابان فردوسي، مقابل
بانک ملي (کوچ? اتابک)، محل انجمن اخوت و مکان اجراي نمايشها بود. در تالار بزرگ
اين خانه سن آراسته ميشد و درآمدهاي حاصل از نمايشها به مصرف امور خيريه يا
فعاليتهاي فرهنگي ميرسيد. به جز تئاتر و سيرک در دور? احمدشاه کلوب (باشگاه) نيز
در تهران پيدا شد. معروفترين اينها کلوب شاهنشاهي بود که درگوش? شمال غربي چهار
راه کُنت (تقاطع خيابانهاي کوشک و لالهزار) قرار داشت (تفرشي، ١٤٩).
در دوران سلطنت احمدشاه مراکز درماني معدودي ايجاد شد که از جمل? آنها ست:
بيمارستان نظامي احمديه در قطعهاي از اراضي قورخانه در غرب توپخانه، بيمارستان
زنان و کودکان در خيابان شيخ (سعدي) و ديگري تيمارستان شهرداري (محل کنوني
بيمارستان روزبه يا بيمارستان لقمانالدوله) که اين هر دو در ١٣٣٥ق/١٩١٦م آغاز به
کار کردند (بلاغي، «قسمت مرکزي»/ ١/٢٨٦). در ١٣٢٢ش بخش و درمانگاه بيماريهاي زنان
بيمارستان اميراعلم به ساختمان بيمارستان زنان واقع در پيچ شميران منتقل شد و
بيمارستان اميراعلم به مرکز تخصصي گوش و حلق و بيني، چشم پزشکي، اطفال و
دندانپزشکي تبديل گرديد. اين بيمارستان البته در ١٣٢٧ش به اميراعلم تغيير نام
يافت. ساختمان قديمي بيمارستان در آتشسوزي سال ١٣٢٨ش از ميان رفت و ساختمان از
پايه نوسازي شد.
وسايل حمل و نقل شهري به خصوص اتومبيل پس از مشروطيت و جنگ جهاني اول گسترش بيشتري
يافت. اگرچه در اوايل اين دوره کالسکه، درشکه و ترامواي اسبي در شهرها، و دليجان در
ميان راهها و شهرها عمدهترين وسائل نقلي? مورد استفاده بود، اما برخي مؤسسات
خدماتي، نظير پست از همان سالهاي ١٣٢٧ق اقدام به استفاده از اتومبيل براي انتقال
محمولههاي پستي کردند. به همان نسبت که گرايش به استفاده از اتومبيل فزوني
مييافت، کارگاههاي تعمير درشکه و کالسکه نيز جاي خود را به گاراژ و تعميرگاه
اتومبيل ميداد. اين گرايش بهخصوص با ورود انبوه اتومبيلهاي جنگي روسها و
انگليسيها به ايران تشديد شد؛ چنانکه ايجاد گاراژ و تعميرگاههاي نظامي در شهرهاي
مسير عبور يگانهاي نظامي توجه بسياري از مردم را به اتومبيل و حرفههاي جنبي آن جلب
کرد. اتومبيل به منزل? يک وسيل? نقلي? عمومي به شکل اتوبوس زودتر از ١٣٠٧ش، و تاکسي
زودتر از ١٣٢٥ش مورد استفاده قرار نگرفت. از سال ١٣٣٢ش شرکت روسي ـ ايراني براي حمل
مسافر و مالالتجاره از انزلي به تهران تأسيس شد (جمالزاده، ٤٨). با فزوني گرفتن
استفاده از اتومبيل، شرکتهايي نيز براي تأمين و فروش بنزين تأسيس شدند (صادق، ٦٢).
ميدان توپخانه در اين زمان مرکز درشکهها، کالسکهها و ارابهها براي انتقال
مسافران و بار به قسمتهاي مختلف شهر تهران و همچنين ديگر شهرستانها شده بود. گذشته
از هتلها و مسافرخانههايي که از نيم? دور? قاجار در خيابان عينالدوله (فردوسي
کنوني) داير بودند، بسياري ديگر نيز در خيابانهاي اطراف ميدان توپخانه پديد آمدند
که برخي هنوز هم فعال هستند. مراکز خدماتي و تجارتي مهمي چون بانک شاهنشاهي، ادار?
پستخانه، ادار? گمرک، تلگرافخانه و شهرباني همچنان در ميدان توپخانه قرار داشت.
ميدان بهارستان که به دنبال وقايع مشروطه تبديل به ميداني مردمي شده بود، تا آغاز
جنگ جهاني اول همچنان محل انواع همايشهاي عمومي بود. با شروع جنگ فضاهاي شهري تهران
بار ديگر دچار فترت و افسردگي شدند.
مقطعي از تاريخ تهران در دور? احمدشاه (١٣٣٢ تا ١٣٣٦ق/١٩١٤ تا ١٩١٨م)، مقارن جنگ
جهاني اول است. از پيامدهاي اين جنگ، اشغال مجدد شمال ايران توسط قواي روسيه و حرکت
آن به طرف تهران بود (محرم ١٣٣٤/نوامبر ١٩١٥). روز هفتم محرم که روسها کاملاً نزديک
شده بودند، شاه تصميم به تغيير پايتخت گرفت و اين امر طي تلگرافي از جانب شاه به
دربار لندن و پتروگراد اعلام شد: «که چون بدون ملاحظه و بدون هيچ جهت قشون روس به
طرف پايتخت من ميآيد، لازم دانستم پايتخت خود را تغيير بدهم؛ منبعد هر اتفاقي
بيفتد دولت ايران مسئول نخواهد بود». در اين روز رسماً بهسفارتخانههاي روس و
انگليس اعلام شد که پايتخت دولت به شهر اصفهان منتقل خواهد شد. بيم آشوب در پايتخت
سبب شد که سفيران روسيه و انگليس با عجله خواستار مذاکره با شاه شدند، تا وي را از
اين عزم بازگردانند. عاقبت تصميم گرفته شد که شاه به اصفهان حرکت نکند و قشون روسيه
به ينگي امام (نزديک قزوين) بازگردد و دولت ايران با سفيران روسيه و انگلستان به
گفت و گو نشيند و تعهدات آنان را سفارت آمريکا ضمانت کند.
٣ سال آخر از دور? ١٢ سال? حکومت احمدشاه قاجار از آشفتهترين و فلاکتبارترين
دورههاي تاريخ تهران است. آغاز اين دوران ٣ ساله مقارن با رويداد انقلاب بلشويکي
در روسيه، و پايان آن وقوع کودتاي اسفند ١٢٩٩ است. قحط سالي، گراني و بيماري تيفوس،
آمار مرگ و مير را در تهران به روزي ٢٠٠ نفر رسانده بود. وضع فقرا چنان اسفبار بود
که جمعي از تجار شهر به فکر افتادند و انجمن خيريهاي ترتيب دادند. جز آن، برخي از
هيئتهاي مسيحي مقيم تهران نيز از محل اعانههايي که از کشور متبوع خود جمعآوري
ميکردند، به مستمندان ياري ميرساندند.
خاطر? سال مصيبتبار ١٢٩٦ش/١٩١٧م با نام سال «دمپختکي» در ياد تهرانيها باقي ماند،
و دو سال ديگري که از آن پي آمد، نيز دست کمي از آن نداشت. مطابق سرشماري
١٣٠١ش/١٩٢٢م، جمعيت تهران ١٩٦ هزار تن بود. اگر اين آمار را نزديک به واقع بدانيم،
جمعيت تهران در اين زمان، از اواخر دور? ناصري و دور? مظفري کمتر و يا در همان حدود
بوده است. در واقع اين دوره از تاريخ تهران آخرين باري است که تحت تأثير چند سال
قحط و بيماري جمعيت پايتخت به نحو محسوسي نسبت به سالهاي پيش از آن کاهش يافت.
تهران در سالهاي پس از جنگ جهاني اول عرص? کشمکشهاي سياسي بود. در مرداد ١٢٩٨/ اوت
١٩١٩ مطابق پيماني که به امضاي نمايندگان دو کشور ايران و انگلستان رسيد، دولت
انگلستان ضمن احترام به استقلال و تماميت مطلق ايران، متعهد به ارائ? خدمات مستشاري
کارشناسي براي ادارات مختلف، کمک به دولت براي تشکيل ارتشي واحد، تأمين وام براي
اصلاحات مالي، و کمک براي ساخت راهآهن شد. همزمان با اوج آشوبهاي داخلي طرح ادغام
ديويزيون قزاق در شمال با نيروهاي پليس جنوب تقديم مجلس شد. کميت? زرگنده که در
اوايل سال ١٣٣٦ق/١٩١٨م با حمايت کنسولگري انگليس در اصفهان با نام «کميت? آهن»
تأسيس شده بود، در اين زمان فعاليت سياسي گستردهاي را از زرگند? تهران، منزل
سيدضياءالدين طباطبايي رهبري ميکرد (دولتآبادي، ٤/١٥٠-١٥١). از جمل? طرحهاي اين
کميته، تشکيل نيروي نظامي ملي متشکل از افسران قزاق و نيروهاي نظامي مورد حمايت
مردم با عنوان ژاندارمري بود. دولت وقت در تهران که از بيم بروز کودتا با اين طرح
مخالفت ميکرد، سرانجام در پي اوباشگري و بيانضباطي گروهي از قزاقان مستقر در
تهران مجبور به تعويض نيروهاي قزاق تهران با گارد آموزش ديد? مستقر در قزوين شد.
کودتاطلبان اين امر را بهانهاي براي اخذ فرمان اعزام گارد قزاق قرار دادند و با دو
هزار قزاق به فرماندهي رضاخان سرتيپ در روز ٢٨ بهمن راهي تهران شدند. رضاخان پاسي
گذشته از نيمهشب سوماسفند ١٢٩٩، پس از آنکه در درواز? باغشاه با نيروهاي سروان
ارفع مواجه شد، از درواز? گمرک (جنوب غربي تهران) وارد شهر شد. مرکز نظميه با
مقابل? کوتاهي به تصرف درآمد و شهر در اختيار کودتاچيان قرار گرفت. صبح سوم اسفند
جمعي از شاهزادگان و رجال معروف و ثروتمند دستگير و زنداني شدند، دروازهها بسته
شد، ادارات دولتي تعطيل گرديد، تلفن و تلگراف و پست از کار افتاد و در تهران، قم و
قزوين و حکومت نظامي اعلام شد.
عمران و بهسازي که در سالهاي پس از آن به وسيل? بلديه در شهر صورت گرفت، سيماي شهر
رابه نحو چشمگيري نسبت به سالهاي فترت و آشفتگي پيش از آن تغيير داد. بلديه
مهمترين نهادي بود که آرايش سيماي تهران را به الگوي شهرهاي اروپايي نزديک کرد.
افزون بر آن تأسيس بانک ملي، ايجاد راهآهن، گسترش سريع آموزش جديد ابتدايي و
متوسطه، تأسيس دانشگاه به سبک اروپا، گسترش توليد کارخانهاي برپاي? تکنولوزي جديد،
گسترش شبکههاي تأسيسات زيرساختي شهري مانند برق و تلفن، به کارگيري اتومبيل، سامان
دادن به وضع آشفت? بهداشت و سيماي عمومي شهرها، از مهمترين اقداماتي بود که چهر?
شهر را تغيير دادند (تحقيقات مؤلف).
تهران در دوران پهلوي:
١. در دور? رضاشاه (١٣٠٤-١٣٢٠ش/١٩٢٥-١٩٤٠م): رضاخان در ٢١ آذر ١٣٠٤ سلسل? پهلوي را
تأسيس کرد و ضمن انتقال ناحي? حکومتي به محدود? کاخ مرمر، تغييرات ساختاري وسيعي در
پايتخت ايجاد نمود. بلدي? پايتخت، نخستين نهاد رسمي که پس از کودتا توسط سيدضياء
بنيادي جديد يافت، در فراهم آوردن امکانات و پردازش الگوي نوين شهر تهران پيشتاز
بود. از آن جمله ميتوان راست? خيابانهاي جديد با مغازهها، رستورانها، کافهها،
اتومبيلها، آسفالت، چراغ برق و جز آنها را برشمرد (تحقيقات مؤلف).
تدوين ضوابط و مقررات گوناگون براي نماسازي و وضع قوانين مربوط به کنترل و
سازماندهي انواع فعاليتهاي شهري، راهبر اصلي در تنظيم سازمان حرفهها و مشاغل
مربوط به ساختمانسازي، قيمت زمين، الگوي نوسازي و توسع? شهر و عامل دگرگوني بسياري
از ديگر فرايندهاي شهري شد و بهتدريج شبک? مناسبي براي استقرار تسهيلات و تجهيزات
شهري و حرکت اتومبيل مهيا گشت. نخستين تحولات شهري از نوع بهسازي، تعريض و آسفالت
معابر پس از ١٣٠٤ش در خيابانهاي سپه، پهلوي، ناصريه و سپس خيابانهاي چراغ برق،
ناصريه، جباخانه (بوذرجمهري بعدي)، سيروس، فرمانفرما (شاپور)، شاهآباد، اسماعيل
بزاز (مولوي) و جليلآباد (خيام) صورت پذيرفت.
بسياري از اقدامات شهري پس از ١٣٠٧ش/١٩٢٨م تابع طرح شهرسازي عظيمي بود که به تقليد
از الگوي شهرهاي اروپايي اواخر سد? ١٩ و اوايل سد? ٢٠م براي تجديد بناي شهر تهران
تهيه گرديد. پارهاي از اين موارد اينها ست: نماسازي جبه? جنوبي ميدان توپخانه و
تبديل ميدان مشق به باغ ملي (١٣٠٧ش) و محوط? اداري (شروع از حدود سال ١٣١٢ش/
١٩٣٣م)، تبديل قبرستان کهن? جنب ميدان امينالسلطان به باغ فردوس (١٣٠٧ش)، نماسازي
ميدان حسنآباد (١٣٠٧ش)، شروع برنامههاي وسيع تعريض خيابانها و فلکهسازي در محل
تقاطع آنها (شروع از ١٣٠٧ش/١٩٢٨م)، ايجاد خيابانهاي سيروس، خيام و بوذرجمهري در
بافتهاي کهن و متراکم حصار اول تهران (شروع از ١٣٠٧-١٣٠٨ش)، پر کردن خندق اطراف شهر
و ايجاد خيابانهاي عريض و مستقيم به جاي آنها، و ايجاد بلوار آب کرج (بلوار اليزابت
بعدي و بلوار کشاورز فعلي در ١٣١١ش/١٩٣٢م) که تنها قسمتي از حصار مجازي و شريان
حرکتي سبز اين نقشه بود که به مرحل? اجرا رسيد.
تهران نخستين بار داراي «مرکز اداري شهري» شد. محوط? موسوم به ميدان مشق که وسيع و
آزاد بود و در ارتباط مستقيم با ميدان توپخان? جديد و حوز? بازسازيشد? ارگ سلطنتي
ساماندهي ميشد، در ١٣٠٠ش، به عنوان مکان استقرار مرکز اداري و حکومتي پايتخت
انتخاب شد. در اولين سالهاي حکومت جديد، همزمان با احداث سردري با شکوه در جبه?
جنوبي ميدان مشق، بخشي از آن محل نخستين پارک عمومي شهر به نام باغ ملي شد و به
همين مناسبت آن سر در را نيز به نام سر در باغ ملي خواندند. چندي بعد با شروع ساخت
عمارتهايي چون ساختمان مرکزي وزارت امور خارجه و کاخ شهرباني (١٣١٢ش) در دو سوي غرب
و شرق، بلواري درختکاري شده که ساختمان قزاقخانه را در گوش? شمالي به سردر باغ ملي
در ضلع جنوبي ميرساند، نخستين و تنها پارک اداري تا اين زمان در شهر تهران پديد
آمد. اين پارک اداري بهتدريج با احداث ساختمان پست (١٣١١ش)، شرکت سهامي نفت ايران
و انگليس (١٣١٣ش) و ساختمان شير و خورشيد در محدود? جنوبي (بدن? شمالي خيابان سپه)،
احداث ساختمان باشگاه افسران (١٣١٤ش)، عمارت ارکان حرب قشون (١٣١٣ش) و ادار? ثبت
(١٣١٤ش) در محدود? شمالي، و تأسيس کتابخان? ملي (١٣١٣ش) و موز? ايرانباستان
(١٣١٦ش) در محدود? غربي، تبديل به مهمترين حوز? اداري پايتخت ايران در دوران پهلوي
اول شد.
بيشتر ساختمانهاي اداري که در کانون ارگ ساخته شد، در جانب غربي آن و در زمينهاي
واقع ميان خيابانهاي داور و خيام قرار داشت. يکي از شگفتآورترين کارها که در اواخر
دور? مورد بحث در غرب ناحي? ارگ صورت گرفت، تخريب بخش وسيعي از ناحي? شمالي محل?
سنگلج به مساحت حدود ٢٥٠ هزار متر مربع براي ايجاد مرکز بورس بود. اين مرکز هرگز
ايجاد نگرديد و اين اراضي سرانجام در ١٣٢٩ش به همت گروهي از بانوان روشننگر تبديل
به پارک شهر گرديد (کريمان، تهران، ٣٠٣-٣٠٤).
ايستگاه راهآهن و ميدان راهآهن در مقابل آن در ١٣١٥ش افتتاح شد ( اطلاعات،
٣٠/١١/١٣١٥ش) و در اطراف آن تأسيساتي چون انبارهاي نفت، بيمارستان، راهآهن،
کارگاههاي تعمير واگنها و لکوموتيوها، و ادارات وابسته به راهآهن ايجاد شد. در
جنوب تهران و در کنار تأسيسات راهآهن کانون صنعتي ديگري شکل گرفت که مهمترين
تأسيسات آن سيلوي تهران (شروع ساختمان: ١٣١٥ش/١٩٣٦م، آغاز بهرهبرداري:
١٣١٨ش/١٩٣٩م) («سيلو»، ٣-٧)، کارخان? بلورسازي گشايش در ١٣١٨ش («کارخانه...»،
١٧-١٨)، کشتارگاه و کارخان? چلواربافي بود.
در کنار جاد? دوشانتپه (خيابان ژاله) کانون صنعتي شرق تهران شکل گرفت. در اين
ناحيه کارخانههاي رسومات، آسفالتسازي، مسلسلسازي، هواپيماسازي شهباز، بتنريزي و
مهمتر از همه کارخان? برق دولتي (شروع ساختمان: ١٣١٤ش، پايان ساختمان: اواخر
١٣١٥ش، آغاز بهرهبرداري: اوايل ١٣١٧ش) (محبوبي، ٣/٣٨٨) ساخته شد. در شمال شرقي،
در محور جاد? مازندران، کارخان? گودرون و جوهر نمک، هست? اولي? کارگاهها و صنايع
کوچکي شد که امروزه در محور اين جاده شکل گرفتهاند.
در کنار جاد? قزوين، با فاصل? اندکي از ميدان قزوين، در اراضي اکبرآباد، کارخان?
دخانيات (آغاز ساختمان: خرداد ١٣١٥ش، آغاز بهرهبرداري: مهر ١٣١٦ش) («دخانيات»،
٣٥-٣٧) و کارخان? کبريتسازي، چوببري و انبارهاي دخانيات ايجاد گرديد. در ناحي?
شمال غربي شهر، بيمارستان بزرگ پانصد تختخوابي (امام خميني امروزي)، و هنگ سوار
پهلوي (پادگان جمشيدآباد) و باغ جمشيديه ــ که آن نيز در اختيار نظاميان بود ــ و
ميدان اسبدواني جلاليه، کانون شهري ديگري را تشکيل ميداد.
در شهر ري و جاد? منتهي به آن با ايجاد تأسيسات جديد گوناگون اين ناحيه فعالتر شد.
مهمترين تأسيساتي که در اين حوزه ساخته شد، اينها ست: کارخان? سيمان ري (شروع
ساختمان: ١٣١١ش، آغاز بهرهبرداري دي ١٣١٢ش، توسع? ظرفيت کارخانه: ١٣١٦ش) (
اطلاعات، ٩/٢/١٣١٦ش)، کارخان? گليسرينسازي (شروع ساختمان: مرداد ١٣١٦ش، آغاز
بهرهبرداري: خرداد ١٣١٩ش).
در اين دوره اقدامات وسيعي در زمين? گسترش خدمات شهري نيز صورت گرفت. محل کارخان?
برق در زميني در ابتداي خيابان ژاله، در جانب شرقي خيابان شهباز (١٧ شهريور کنوني)
تعيين گرديد و با خاتم? عمليات ساختماني آن در ١٣١٥ش توسط شرکت اشکودا، کار نصب
ماشينآلات آغاز شد. همزمان با پيشرفت کار ساختمان و نصب کارخان? برق دولتي، در
جوار آن يک کارخان? بتنريزي براي توليد تيرهاي برق از جنس بتن مسلح نيز داير گرديد
که نصب آنها از حدود سال ١٣١٦ش در خيابانهاي تهران شروع شد ( همان، ١/٣/١٣١٧). براي
برقرساني به اين تيرها اولينبار بود که از کابلهاي زيرزميني استفاده شد ( همان،
٩/٢/١٣١٦). کارهاي نصب و راهاندازي کارخان? برق در ١٣١٦ش خاتمه يافت و در فروردين
١٣١٧ش ادار? برق آگهي کرد که خانهها و مغازههايي که براي آنها انشعاب کابل داده
شده است، ميتوانند از اول ارديبهشت از برق دولتي استفاده نمايند ( همان،
١/٣/١٣١٧).
در ١٣١٦ش شرکت تلفن درصدد برآمد که سيستم تلفن تهران را خودکار نمايد تا گرفتن
شماره نيازمند واسطه نباشد. براي اين کار نخست ٦ هزار شمار? تلفن از کمپاني زيمنس
آلمان خريداري شد. اين تلفنها در شهريور ماه آن سال آماد? بهرهبرداري شد و تلفنهاي
شمار? ٠٠٠‘٤ تا ٩٩٩‘٦ برطبق کتابچ? راهنمايي که تنظيم گرديده بود، شروع به کار
نمود.
٢. در دور? محمدرضا شاه (١٣٢٠-١٣٥٧ش/١٩٤١-١٩٧٩م): جنگ جهاني دوم ديگر بار آسيبهاي
کالبدي و اجتماعي سنگيني بر تهران وارد ساخت. شهر در اين مدت چندين بار بمباران شد.
مهاجران بسيار از کشورهاي اروپاي شرقي، از جمله لهستان به تهران آمدند و مقيم شدند.
کمبود آزوقه شهر را عرص? غارت و چپاولي کرده بود که در پايان سال ١٣٢١ش/١٩٤٢م با
شيوع تيفوس بار ديگر منجر به رکود کامل شد (بلاغي، ١/٣٠٧). پارک اتابک تهران از آذر
١٣٢٢ محل کنفرانس تهران و مقدمات پايان جنگ جهاني دوم و آغاز نهضت ملي شدن صنعت نفت
بود (کريمان، همان، ٣٢٦).
تهران به تدريج داراي تأسيسات، مکانها و امکانات شهري شامل تأسيسات و تجهيزات
رفاهي، خدماتي، اداري، درماني، صنعتي، آموزشي، فرهنگي و نظامي شد. برخي از اقدامات
چون سنگفرش خيابانها، بدنهسازيها، تأمين روشنايي فضاهاي شهري و افزايش اماکن و
فضاهاي عمومي، زندگي شهري را حتى در شب پررونق ساخته بود. شهر همچنين داراي نواحي
مختلف اسکان با طبقات متمايز اجتماعي شده بود. به سبب برخي منطقهبنديهاي فعاليتي
نظير ايجاد محوطههاي اداري يا تجارتي در محدود? مرکزي شهر، برخي از مناطق بار خاصي
پيدا کرده بود، به نوعي که در دوران آرامش پس از وقايع جنگ دوم جهاني، توسع?
ساختماني و کالبدي شهر تهران پس از چندي محورهاي شاهرضا، سپه، شاهآباد، پهلوي،
فيشرآباد و اميرآباد را به محل تمرکز ساختمانهاي جديد اداري و تجارتي تبديل کردند.
به تدريج بانکها، شرکتهاي جديد، بيمهها، هتلها، فروشگاههاي بزرگ، پاساژ آميخته با
مغازههايي در همکف، کاربريهاي مختلط و همکار را پديد آوردند.
رشد شهري همراه با عوارض خاص آن از اين سالها به صورت روندي تثبيت شده و عارضهاي
دائمي در تهران ظاهر شد. شروع لولهکشي آب در ١٣٢٦ش در محلي که اکنون پارک شهر واقع
شده است، زمينهاي باير اطراف شهر را ناگهان تبديل به ثروتي بالقوه کرد و بانکها،
دولت و زمينخواران براي تقسيم و فروش آن به رقابت برخاستند. آغاز لولهکشي آب
تهران ضمن آنکه به احياي فضاي سبز کوچهها کمک کرد، امکان توسع? منفصل تهران را در
دورتر از محدود? شهر فراهم آورد. مساحت تهران در ١٣٢٨ش يعني ٣ سال پس از آغاز
عمليات لولهکشي آب، با ٥٨? رشد، حدود ٨٠ کمـ ٢ گزارش شده است. براساس گزارش
عمليات شهرداري در ١٣٢٤ش، در سالهاي ١٣١٩ تا ١٣٢٤ش، ١٥ هزار ساختمان نو در تهران
ساخته شد. بيشتر توسعههاي شهري صورت گرفته در شهر تهران تا ١٣٥٠ش از تبعات اين
اقدام بود.
در سالهاي ١٣٢٠-١٣٣٥ش در ادام? سياست شهري دور? پيش، شهر تهران داراي تأسيسات
فرهنگي چون تالار فرهنگ، سينماها و تئاترهاي فعال و کافههايي به سبک فرنگي و
رستورانها و هتلهاي کوچک در خيابانهاي لالهزار، شاهآباد، شاهرضا و پهلوي شد؛ از
جمله دو محوط? تفريحي بزرگ يکي در کنار مهمانخان? شهرداري با انواع بازيها و
سرگرميها و چرخ و فلک و سينماي روباز به نام «کافه شهرداري»، و همچنين محوط? تفريحي
ديگري به نام «بوت کلاب» با استخر بزرگ درياچهمانندي که محل قايقراني و حرکت
زيردرياييهاي تفنني بود، با انواع غرفههاي سرگرمي و يک محوطه براي حرکت و مسابق?
اتومبيلهاي برقي واقع در خيابان پهلوي از جاذبترين نقاط شهر براي گذران اوقات
فراغت به شمار ميآمدند.
رشد کالبدي تهران در ده? اول دوران پهلوي دوم در قالب همان ساختار دور? قبل صورت
گرفت. رشد پيوست? شهري در قسمت شمال و غربِ بافت موجود، و رشد ناپيوست? شهري در
شميرانات و تا حدودي شهرري بيش از ديگر نقاط شهر صورت گرفت. ورود مستقيم ايران به
جنگ جهاني دوم در ١٣٢٠ش و رکود و قحط ناشي از آن، روند رشد جمعيت تهران را تسريع
نمود و زمين بيشتري براي برآورده ساختن نياز مسکن به کار گرفته شد. اسکان
آذربايجانيهاي مهاجر، محلات ترکنشيني را در اطراف راهآهن و اميريه به وجود آورد.
اولين رشد ناپيوسته و برنامهريزي شده در زمان قوامالسلطنه در ١٣٢٥ش توسط بانک
رهني در اراضي تقسيم شد? سليمانيه، در جاد? دوشان تپه به وجود آمد و همزمان با آن
گروهي از مهاجران با اشغال اراضي شمال چهارصد دستگاه، دست به ساختن اولين مفتآباد
يا زورآباد در حوم? تهران زدند. در پي آن محلات بسياري با تفکيک و واگذاري اراضي
بزرگ با قسطهاي درازمدت بانکي شکل گرفت. از جمل? آنها ست: نازيآباد با طرحي از
آلمانيها شامل ٨٠٠،٢ قطع? شهري در جنوب تهران، و نارمک با ٠٠٠،٨ قطع? شهري طراحي
شده در شمال شرقي تهران (١٣٣٣ش). نازيآباد در ١٣٤٠ش توسعه يافت.
تملک کلي? اراضي موات شهر به مساحت تقريبي ١٥ ميليون مترمربع به موجب قانون ثبت
اراضي موات شهر تهران مصوب ١٣٣١ش، سرمايهاي کلان براي دولت فراهم آورد. با اين
سرمايه دولت و شرکتهاي ساختماني با بهرهمندي از تسهيلات بانکهاي ساختماني و تقسيم
و واگذاري مناطقي نظير اراضي در? قشلاق، گيشا، تهرانپارس، شهرآرا، يوسفآباد،
دولتآباد، خزان? نهم، مشيريه، اميرآباد، درياننو، زيباشهر، شهرک غرب، تهران ويلا،
افسريه، نارمک، تهراننو، فرحآباد، نيروي هوايي، مجيديه و وحيديه، عباسآباد،
سلطنتآباد، دروس و ضرابخانه، ولنجک و قسمتهاي مهمي از شميرانات، دست به سودآورترين
فعاليت اقتصادي در سالهاي ١٣٣٢-١٣٥٧ش زدند.
با افتتاح فرودگاه بينالمللي مهرآباد در ١٣٣٧ش تنها در مدت دو سال، توسع?
سرمايهگذاري خارجي نيز در تهران به اندازهاي بود که شمار بانکهاي خارجي تأسيس شده
به رقم ١٤ رسيد. حمايت دولت از سرمايهگذاري بخش خصوصي و تورم سرمايه در پايتخت و
روي آوردن سرمايه به شهرهاي بزرگ که بخش مهمي از آن به تبع تقسيم اراضي کشاورزي
ميان کشاورزان و ملي شدن جنگلها و مراتع در ١٣٤٢ش و گرايش سرماي? ملاکان سابق به
ساخت و سازهاي شهري رخ داد، به سرعت شکل پايتخت را تغيير داد. البته راهاندازي سد
کرج و انتقال آب آن به تهران در ١٣٤٠ش رشد و تغيير شکل شهري را تسريع کرده بود.
نهادهاي جديد علمي و دانشگاههاي متعدد چون دانشگاه ملي (١٣٣٩ش)، علم و صنعت
(١٣٥١ش)، پلي تکنيک، دانشگاه صنعتي آريامهر (١٣٤٤ش)، فارابي (١٣٥٣ش) و دانشگاه آزاد
(١٣٥٣ش) تأسيس شد. ساختمانهاي جديدي که براي وزارتخانهها، واردات، شرکتهاي بيمه و
شرکتهاي بزرگ خارجي و داخلي ساخته شد، تحولي چشمگير در صنعت ساختمانسازي در محور
مرکزي شهر پديد آورد. ايجاد و توسع? تأسيسات نظامي در محلهاي مخصوص چون دوشانتپه،
سلطنتآباد، عشرتآباد، ايرانشهر، باغشاه و قلعه مرغي، حتى احداث آپارتمانهاي
سازماني که به سبب مقياس وسيع آن، تأثير بسياري بر سيما، هويت و منظر شهر تهران
باقي گذارد، قابل توجه است. همچنين احداث پارکهايي مثل پارک شهر (١٣٢٩ش)، پارک
جنگلي ساعي (١٣٤٣ش)، پارک لاله (١٣٤٤ش)، پارک چيتگر (١٣٤٥ش)، پارک قيطريه (١٣٤٩ش)،
پارک خزانه و پارک ملت (١٣٥٤ش)؛ ساخت بسياري مساجد، کليساها، سفارتخانهها، موزهها
و فرهنگسراهايي چون موز? هنرهاي معاصر (١٣٥٥ش)، موز? فرش؛ و مؤسسات تفريحي و
فرهنگي مثل تئاتر شهر، باغ وحش تهران، شهربازي، رستورانهاي متعدد، مجموع? ورزشي
شاهنشاهي، هتلهاي معتبر، نمايشگاه بينالمللي تهران (١٣٥٤ش)، باشگاه بولينگ، قصر
يخ، کاخهاي جوانان، استاديوم ورزشي آزادي (١٣٥٢ش) و اولين تلويزيون بخش خصوصي
(١٣٣٧ش)، افتتاح تلويزيون ملي ايران (١٣٤٥ش)؛ و احداث برجهاي متعدد مسکوني نقش مهمي
در تقويت محور مرکزي و سازمان فضايي شهر تهران ايفا کرد.
رشد پراکنده و پرشتاب شهر و اولويت يافتن امر عبور و مرور و پايه قرارگرفتن
خيابانکشي به عنوان اساس اسکان شهري که در آن دوره رخ داد، تأثيري بسيار در ايجاد
بلوکهاي شهري با الگوي شطرنجي و چگونگي شکل و سيماي شهر گذارد. در اين دوره رشد
شهري که براساس اين تکههاي شطرنجي و پراکنده صورت گرفت، نه تنها استخوانبندي طرح
فرمال رضاشاهي را دنبال نکرد، بلکه هيچ طرح ديگري را نيز جانشين آن نساخت.
در ١٣٤٤ش زماني که مسئولان شهر تهران لين و ديويس را به عنوان مشاور براي طراحي
اراضي عباسآباد و ويکتور گروئن را براي طرح جامع شهري استخدام کردند، شهر تهران به
مساحتي بالغ بر ٢٠٠ کمـ ٢ رسيده بود. طرح جامع تهران دو محدود? ٥ ساله و ٢٥ ساله
را با مساحت ١٨٠ کمـ ٢، بـراي رشد شهر مشخص کرد؛ اما شتاب توسعه و اسکان شهري به
اندازهاي بود که تا ١٣٥١ش محدود? ٢٥ سال? تهران نيز پر شد. براساس اين طرح تهران
داراي ٢٢ منطق? شهري بود. تغيير سيماي شهر تهران در اين دوره ثمر? رشد سريع بافت
شهري در اراضي باير، آباديهاي حوم? تهران و اراضي کشاورزي، همچنين احداث ساختمانهاي
اداري و فرهنگي و مجتمعهاي سازماني در مقياس وسيع و نيز معابر شهري و بزرگراههايي
بود که در طرح جامع تهران (١٣٤٧ش/١٩٦٨م) پيشبيني شده بود.
بزرگراههايي که در طرح کلان شهري سال ١٣٤٧ش تعريف شده بود، شهر را از شمال و جنوب،
و شرق و غرب به هم ميدوخت. بسياري از مؤسسات و مراکزي که پيش از اين گفته شد،
دانههاي شهري درشت و معتبري بودند که در محدود? بزرگراههاي پارک وي، خيابان پهلوي،
بزرگراه شاهنشاهي، آيزنهاور، ٤٥ متري سيدخندان، جاد? قديم شميران، جاد? مخصوص کرج؛
و در مراحل بعدي، اتوبان نواب، امتداد ٤٥ متري سيدخندان، آزادراه تهران کرج،
بزرگراههاي افسريه، طرشت و بهشت زهرا قرار داشتند. اين ساختار را خيابانهاي مهم
ديگري در نواحي مرکزي شهر تقويت ميکرد که از جمله ميتوان به محورهاي تخت جمشيد،
تخت طاووس، عباسآباد، کريمخان زند، نيروي هوايي، نظامآباد و ادام? بلوار اليزابت
اشاره کرد. بافتهاي شطرنجي و شبکههايي که بيشتر آنها بدون رعايت درجهبنديهاي
اساسي و بدون تعريف ساختار شهري منتسب براي هر محله طراحي شده بودند، به تدريج از
١٣٥٠ش/١٩٧١م صاحب بلوکهاي بلندمرتبه شدند. ساختمانهاي اطراف ميدان ونک نظير پارک
دوپرنس، ايران سکنا، اسکان، سامان، آـ اس ـ پ، شهرک غرب و مجموعههاي لاله، نهد،
دوما و آتيساز، اراضي شمال فرودگاه و شهرکهاي اکباتان، آپادانا، و شهرک لويزان از
آن جملهاند.
جمعيت شهر تهران از ٥٨/١ ميليون نفر در ١٣٣٥ش به ٩٨/٢ ميليون نفر در ١٣٤٥ش و ٥٥/٤
ميليون نفر در ١٣٥٥ش رسيد. رشد تهران طي سالهاي ١٣٤٠-١٣٥٠ش شمالي ـ جنوبي و همراه
با قطببندي حوز? اسکان در کوهپايههاي شمال شهر و پايانههاي شهري در حوز? جنوبي
شهر بود. اين رشد که همزمان با گسترش صنايع بزرگ و کوچک در حوم? تهران و رشد
بيروي? بدن? سيستم دولتي، جمعيت مهاجر در جست و جوي کار را به تهران گسيل داشت،
مهاجراني که با وجود بافتهاي خالي از سکنه در درون شهر، از قدرت و توان مالي اقامت
در آنها بيبهره بودند. آغاز شيوع پديد? حاشيهنشيني در حوم? شهر تهران و کنار?
برخي از مسيلهاي درون شهري درست زماني رخ داد که برجهاي مسکوني در حاشي? محور مرکزي
شهر ساخته شد. مهاجران با خريد يا اشغال قطعه زمينهايي کوچک و رشد تدريجي، واحدهاي
همسايگي محدود، اما پراکندهاي را در حاشي? محورهاي ارتباطي خارج شهري چون جاد?
کرج، جاد? خراسان، جاد? دماوند و جاد? ساوه به وجود آوردند و به مرور با مطالب?
خدمات و تجهيزات و امکانات شهري، اسباب اسکان دائم خود را در اين مناطق ــ که اکنون
شهرکهاي اقماري تهران را تشکيل دادهاند ــ فراهم کردند؛ از جمله ميتوان به
شهرستان کرج و حوم? آن، حوز? خاک سفيد و اسلامشهر اشاره کرد. مطالبات اين قشر
محروم در سالهاي بعد و به خصوص در آغاز دور? انقلاب در تثبيت اسکان حاشيهاي و
تغيير حدود و شکل شهر تهران بسيار مؤثر واقع گرديد.
تهران پس از انقلاب اسلامي (١٣٥٧ش بب /١٩٧٩م بب ): تهران در مدت زمان ميان
پيروزي انقلاب و آغاز جنگ عراق با ايران، دوران ناآرامي را طي کرد. آشفتگي سياسي و
اجتماعي اين دوره در عمل موجب رکود جريان منظم و تعريفشد? ساخت و ساز شهري و رشد
ساخت و سازهاي خودبهخودي و بيضابطه شد. به سبب فقدان مديريت شهري کارآمد، نقش
شهرداريها در حد سازمان تنظيف شهري نزول کرد. اعلام اعطاي زمين و خانه و کار، سيل
مهاجران را روان? تهران کرد. با تسهيلات ايجاد شده از سوي بنياد مسکن انقلاب اسلامي
براي اختصاص زمين به گروههاي کم درآمد وکاهش قيمت زمين و فروش آن از سوي سازمانهاي
مردمي، شمار واحدهاي مسکوني ساخته شده در سالهاي ١٣٥٧-١٣٥٨ش به ١٦٠ هزار واحد
رسيد. بيشتر اين واحدها که با بودج? محدود ساخته شدند، بدون اجراي نما رها شد و تا
سالها چهر? شهر را زشت کرد. به دنبال همين اقـدامات، محـدود? شهر تهـران در ١٣٥٩ش
از ٢٨٣ کمـ ٢ بـه ٥٧٠ کمـ ٢ توسعه يافت و به مرور دامن? شهرکسازي به خارج از
محدود? ٢٥ ساله کشيده شد. اين توسع? شهري حتى اگر جنگ ميان عراق با ايران نيز اتفاق
نميافتاد، عامل عدم رسيدگي به شهر را فراهم ميکرد. براساس اين آمارها شهر تهران
به سرعت گسترش سطحي خود را شروع کرد و اراضي حاشيهاي تهران به شهر اضافه شد. آنچه
امروز به عنوان حريم منطقههاي ١٥، ١٣، ٢٠، ١٩، ١٨ و ٥ در نقش? شهر تهران ديده
ميشود، حاصل توسع? همين سالها ست.
در نخستين سال پس از شروع جنگ، براساس قانون مصوب شـوراي انقلاب، ٣٢ ميليون مترمربع
زمين شهري توسط سازمان زمين شهري با پايينترين قيمت و در تمام مناطق شهري به
متقاضيان واجد شرايط با اولويت خانوارهاي پرجمعيت اختصاص يافت. بيشتر اين اراضي به
قصد احداث مجتمعها و شهرکها (با مساحت بيش از ٣٠ هکتار) واگذار شد. اين امکان افزون
بر فراهم آوردن تسهيلات ساخت ٦٠ هزار واحد مسکوني، منجر به رشد جمعيت شد، به نحوي
که سال ١٣٦٢ش اوج توليد مواليد در تاريخ تهران بوده است. نياز به وجود آمده براي
اسکان، زمين? مناسبي را براي سرمايهگذاري در ساخت و ساز بخش خصوصي فراهم آورد که
تا ١٣٧٩ش ادامه داشت.
براي تعديل و کنترل روند ساخت و ساز شهري در تهران که اينک محدودهاي فراتر از
محدود? طرح جامع ويکتور گروئن پيدا کرده بود، در ١٣٦٣ش طرحي با عنوان طرح حفاظت و
سازماندهي شهر تهران به تصويب رسيد. از جمل? تبعات اين طرح انتقال واحدهاي نظامي به
خارج از بافت شهري تهران و طرح خودکفايي مناطق شهرداري بود؛ اما اين طرح هم نتوانست
رشد شهري را تعديل کند و آمار احداث واحدهاي مسکوني در تهران در سالهاي ١٣٦٣-١٣٦٤ش
به ٥٠ هزار واحد مسکوني رسيد. حدود تهران در اين زمان به خارج از مرزهاي محدود? ٢٥
ساله رسيده بود. مطابق آمار موجود، بيشترين فعاليت ساختماني در مناطق حاشي? جنوبي،
شرقي و غربي، و کمترين ميزان ساخت وساز در نواحي مرکزي و شمالي شهر بود. بافت پر
تهران در ١٣٦٥ش مساحتي بالغ بر ٣٠٠،٥٤ هکتار را در بر ميگرفت. در همين سال شوراي
عالي معماري و شهرسازي براي کنترل رشد شهري و کيفيت ساختماني آغاز به کار کرد.
در ١٣٦٦ش حملات موشکي به تهران و واقع? سيل وضع شهر را بسيار بحراني نمود. تشکيل
کميسيون ماد? ٥ و تصويب قانون زمين شهري و تسهيلات مسکن باعث شد که تمايل به ساخت و
ساز و فعاليتهاي ساختماني به جاي زمينهاي خالي و باير بر روي فضاهاي ساخته شده
متمرکز شود. تهران از اين طريق يکي از بزرگترين صدمات را به بدن? اصلي خود پذيرفت
و ساختمانهاي بسيار مناسبي که در بسياري از موارد حتى يک دهه از عمر آنها نميگذشت،
تخريب شد و به جاي آنها ساختمانهاي جديد ساخته شد.
پايان جنگ عراق و ايران در ١٣٦٧ش، آغاز دوران جديدي از تاريخ شهر تهران به شمار
ميآيد. تهران در شرايطي دوران نوسازي پس از جنگ را آغاز کرد که حدود ٤٠? از جمعيت
٥ ميليوني آن داراي مسکن غيررسمي بودند. ١٧ کانون اسکان غيررسمي در اطراف تهران در
آن زمان هر يک با بيش از ١٠ هزار نفر جمعيت در انتظار شهر شدن بودند.
ضوابط و مقررات اجرايي طرح جامع جديد تهران که توسط شورايعالي شهرسازي و معماري
تهيه شده بود، در اسفندماه ١٣٧١ توسط وزارت کشور به شهرداري تهران ابلاغ شد. به
موجب اين طـرح مساحت محدود? طرح توسعه ٥١/٧٠٧ کمـ ٢ با جمعيتي بالغ بر ٠٠٠،٦٥٠،٧
نفر تعيين شد. اين در حالي بود که عمليات احداث شهرهاي جديد هشتگرد و پرند همزمان
با تهي? طرحهاي جامع آنها در اين سال آغاز شده بود. طي همين سال براي کاهش بار
ترافيک ناوگان حمل و نقل شهري و کاهش آلودگـي شهر تهران برنامهريـزي براي احـداث
بيـش از ١٠٠ کمـ اتوبان شهري صورت گرفت. با ابلاغ مصوب? طرح جامع مبني بر صدور
مجوز تراکم بيشتر براي اراضي با مساحت بيشتر و شمار طبقات بيشتر براي ساختمانهايي
با سطح اشغال کمتر، احداث ساختمانهاي بلندمرتبه از محدود? شمالي بافت شهري تهران
آغاز شد.
از ١٣٧٢ش شهرداريها با فروش حق بلندمرتبهسازي و ايجاد مجتمعهاي تجاري و اداري با
نديده گرفتن اصول شهرسازي، درآمدي قابل توجه براي شهرداري فراهم آوردند که از محل
آن طرحهاي شهري بسيار براي احياي بافت جنوب شهر تهران اختصاص يافت. کشتارگاه تهران
به يکي از مهمترين مراکز فرهنگي ـ هنري شهر تهران (فرهنگسراي بهمن) تغيير کاربري
يافت. محل برخي از پادگانهاي نظامي نظير پادگان ايرانشهر به تفرجگاههاي شهري تبديل
شدند. ميدان حسنآباد و بخشي از خيابان ناصرخسرو نوسازي و احيا شد و واحدهاي تجارتي
جديدي نظير فروشگاههاي زنجيرهاي و ميدانهاي ميوه و ترهبار تأسيس گرديد. سران?
فضاي سبز تهران در ١٣٧٢ش از ٥/٢ مـ ٢ به ١٠ مـ ٢ افزايش يافت و ٤ هزار هکتار در
حاشي? شهر تهران به عنوان کمربند سبز تهران تعيين شد (تحقيقات مؤلف).
نرخ رشد جمعيت از ١٥/٤? در ١٣٦٥ش به ١١/١? در ١٣٧٥ش کاهش يافت. شهرداري تهران در
اين سال برنامهاي با عنوان تهران ٨٠ تدوين کرد که به موجب آن دستيابي به تهران
شهري پاک، شهري روان، شهري سبز، شهري با فرهنگ غني، شهري پويا و شهري با بافت سنتي
و مدرن مدنظر قرار گرفت. پاکيزگي و زيبايي شهر دو هدف مشخص بود که شهرداري تهران بر
آن تأکيد داشت. بر اين اساس تمامي ساختمانها ملزم به نماسازي شدند. فضاي سبز شهري و
معابر تهران با دقت بيشتري پرداخت و اصلاح شد. همچنين شهرداريهاي مناطق موظف به
تدوين ضوابط هماهنگکنند? نماسازي ساختمانها شدند. سياستهاي جديد شهرداري تأثير
بسزايي بر بافت شهري تهران گذارد. پروژ? بزرگ بزرگراه نواب (١٣٧٣-١٣٧٦ش) نخستين طرح
شهري پس از اين تاريخ بود که بار ديگر پس از انقلاب اسلامي با جلب مشارکت بانکها و
بخش خصوصي آغاز به کارکرد و راهکار نويني را در صنعت ساخت و ساز کلان معرفي کرد که
قادر بود در مدت زماني کم چون ماشيني پرقدرت به توليد ساختماني در شهر بپردازد.
در مجموع تهران از اين دوره به شهري تبديل شد که از نظر ساخت و ساز شهري بينهايت
تازهساز بود و در درون خود حجم نسبتاً بزرگي از ساختمانهاي کهنتر را داشت که
تمام آنها به سبب بيتوجهي تبديل به اراضي فرسوده و قابل ساخت و ساز جديد شدند. پس
از اين تهران به توسع? دروني خود توجه کرد و اگر تا پيش از اين در اين مورد فقط
توجهاتي داشت، اما در اين مقطع درک کرد که پس از اين ناچار است که درون خودش را نيز
بسازد. از اينرو تمام آن بخشهايي که به علت غفلت و عدم توجه تبديل به بافت رها
شده، فرسوده و ناکارآمد شهري شده بود، عرص? ساخت و ساز دوباره گرديد. اين در حالي
بود که رشد ساخت و ساز شهرهاي جديد مجموع? شهري تهران نيز ادامه داشت. شمار واحدهاي
مسکوني در حال ساخت و تکميل در ١٣٧٧ش مجموعاً ٦٠٠،٢٩ واحد برآورد شد که شامل هشتگرد
(٦٨٠،١٠ واحد)، پرند (٧٥٥،١ واحد)، پرديس (٢٠٠،١١ واحد)، انديشه (٨٩٠،١٤ واحد) بود.
جمعيت ساکن نيز در مجموع ٧٥٠،١٩ نفر شامل هشتگرد (٠٠٠،٤ تن)، پرديس (٢٥٠،٢ تن) و
انديشه (٥٠٠،١٣ تن)، برآورد شده بود. جمعيت پيشبيني شده تا پايان سال ١٣٧٨ش برنام?
دوم در مجموع ٢٠٥ هزار نفر، شامل هشتگرد (٥٣ هزار تن)، پرند (٢٧ هزار تن)، پرديس
(٧٥ هزار تن) و انديشه (٥٠ هزار تن) بود.
تمام اين اقدامـات با نظارت مديريت شهري نويني بود که اين ويژگيها را شامل مـيشد:
شهرداري تهران با آغاز برنام? خصوصيسازي برخي از خدمات شهري از جمله سازمانهاي
مسئول بازيافت، آمار و اطلاعات و خدمات رايانهاي، گورستان، آتشنشاني، ميدانهاي
ميـوه و ترهبار، خدمات موتوري، بهسازي محيط زيست، پارکها، نظارت بر تاکسيراني، حمل
و نقل و کنترل ترافيک، کشتارگاهها، سردخانهها، و پايانهها را واگذار کرد. اجراي
موج جديدي از طـرحهاي عمد? توسع? شهري از جمله احداث راهها و بوستانها شبک? شهري
نويني را بنيان گذارد. در ١٣٧٧ش کميت? راهبردي طرح تفصيلي تهران در طرح منطقهبندي
تهران، تراکمهاي ساختماني و کاربري اراضي را تعيين، و مجموعه مقرراتي با عنوان
ضوابط بلندمرتبهسازي را منتشر کرد. شهرداريها بيش از پيش در مسائل اجتماعي و
فرهنگي مداخله کردند و براي رسيدگي به امر تأسيس فرهنگسراها، کتابخانههاي عمومي،
مراکز ورزشي و تأسيسات تفريحي و گردشگري معاونت جديـدي ايجاد شد، بر ضرورت
برنامهريزي بلندمدت براي پرداختن به مسائل و مشکلات شهري تأکيد گرديد، استقلال
مالي شهـرداري به عنوان يک هدف کليدي مدنظر قرار گرفت و شهردار تهران از چنان قدرتي
برخوردار شد که نخستينبار در جلسات هيئت دولت به عنوان ناظر مشارکت کرد.
تهران در ١٣٧٨ش مساحتي بالغ بر ٧٠ هزار هکتار را دربر ميگرفت. در ١٣٧٩ش شهرداري
تهران از ٢١ مشاور براي «بررسي مسائل توسع? شهري مناطق تهران» دعوت به همکاري کرد.
اين نخستين بار پس از انقلاب بود که از مشاوران معماري و شهرسازي در چنين طيف وسيعي
استفاده ميشد. کنگر? منشور تهران در ١٣٨٠ش به بررسي دستاوردهاي شهري متعاقب تدوين
طرح تهران ٨٠ پرداخت. شوراي شهر تهران که در ١٣٧٨ش آغاز به کار کرده بود، از ١٣٨٠ش
شروع به ابلاغ مقرراتي کرد که در طرحهاي شهري مدنظر قرار گيرد. متعاقب اخذ نتايج
بررسي توسع? شهريِ مناطق توسط مشاوران خصوصي، در ١٣٨١ش فروش تراکم متوقف شد. اما به
سبب مکفي نبودن مطالعات در طرح مشترک تهران و وزارت مسکن و شهرسازي، بار ديگر
مشاوراني براي تهي? طرح جامع و تفصيلي تهران گرد هم آمدند و از ١٣٨٣ش، ٢٢ شرکت
مشاور را براي اين امر به صورت همکار با نهادِ تهي? طرح به کار گرفتند. طرح جامع
تهيهشده در ١٣٨٦ش تصويب، و در ابتداي سال ١٣٨٧ش براي اجرا ابلاغ گرديد.
مآخذ: آرين پور، يحيى، از صبا تا نيما، تهران، ١٣٧٢ش؛ آمار دارالخلاف? تهران، به
کوشش سيروس سعدونديان و منصوره اتحاديه، تهران، ١٣٦٨ش؛ احتشامالسلطنه، ميرزا
محمود، خاطرات، به کوشش محمدمهدي موسوي، تهران، ١٣٦٦ش؛ اشرف، احمد، موانع تاريخي
رشد سرمايهداري در ايران: دور? قاجاريه، تهران، ١٣٥٩ش؛ اطلاعات، تهران، شمارههاي
مختلف؛ اطلاعات ماهانه، تهران، آبان ١٣٢٨، شم ٨؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، روزنام?
خاطرات، به کوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٥٠ش؛ همو، المآثر و الآثار، به کوشش ايرج
افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مرآةالبلدان، به کوشش عبدالحسين نوايي و هاشم محدث،
تهران، ١٣٦٧ش؛ انه، کلود، اوراق ايراني،ترجم? ايرج پروشاني، تهران، ١٣٦٨ش؛ اوبن،
اوژن، ايران امروز، ترجم? علياصغر سعيدي، تهران، ١٣٦٢ش؛ اورسل، ارنست، سفرنامه،
ترجم? علي اصغر سعيدي، تهران، ١٣٥٣ش؛ اوليويه، سفرنامه، ترجم? محمدطاهرميرزا، به
کوشش غلامرضا ورهرام، تهران، ١٣٧١ش؛ بامداد، مهدي، شرح حال رجال ايران، تهران،١٣٤٧ش
بب ؛ بروجردي، مصطفى، نخستين فريادگر مشروعه در بيداد مشروطه، تهران، ١٣٦٢ش؛
بروگش، هاينريش، سفري به دربار سلطان صاحبقران، ترجم? محمدحسين کردبچه، تهران،
١٣٦٧ش؛ بلاغي، عبدالحجت، تاريخ تهران، قم، ١٣٥٠ش؛ بنجامين، ساموئل، ايران و
ايرانيان، تهران، ١٣٦٣ش؛ بيگي، حسن، تهران قديم، تهران، ١٣٦٦ش؛ پولاک، ياکوب
ادوارد، سفرنامه، ترجم? کيکاووس جهانداري، تهران، ١٣٦١ش؛ «تاريخچ? معارف ايران»،
تعليم و تربيت، تهران، ١٣١٣ش، س ٤، شم ٧ و ٨؛ تفرشي، مرتضى، نظم و نظميه در دور?
قاجاريه، تهران، ١٣٦٢ش ؛ جمالزاده، محمدعلي، گنج شايگان، تهران، ١٣٦٢ش؛ جواهرکلام،
عبدالعزيز، تاريخ طهران، تهران، ١٣٥٧ش؛ «دخانيات»، ايران امروز، تهران، ١٣١٩ش، س ٢،
شم ٥؛ دروويل،گاسپار، سفر در ايران، ترجم? منوچهراعتمادمقدم، تهران، ١٣٦٧ش؛
دولتآبادي، يحيى، حيات يحيى، تهران، ١٣٦٢ش؛ ذکاء، يحيى، تاريخچ? ساختمانهاي ارگ
سلطنتي تهران، تهران، ١٣٤٩ش؛ روزنام? دولت عليه ايران، تهران، ١٣٧٠ش؛ ژوبر، پ.ا.،
مسافرت در ارمنستان و ايران، ترجم? عليقلي اعتماد مقدم، تهران، ١٣٤٧ش؛ سپهر،
محمدتقي، ناسخالتواريخ، به کوشش جهانگير قائم مقامي، تهران،١٣٣٧ش؛ ستوده، منوچهر،
جغرافياي تاريخي شميران، تهران، ١٣٧١ش؛ سديدالسلطنه،محمدعلي، سفرنامه، به کوشش احمد
اقتداري، تهران، ١٣٦٢ش؛ «سيلو»، ايران امروز، تهران، ١٣١٩ش، س ٢، شم ٢؛ شرف،
تهران، ١٣٠٢ق، شم ٢٦؛ شقاقي (ممتحنالدوله)، ميرزا مهدي، خاطرات، به کوشش حسينقلي
شقاقي، تهران، ١٣٦٢ش؛ شوستر، و.م.، تاريخ ايران، تهران، ١٣٤٠ش؛ شيل، م.ن.، خاطرات،
ترجم? حسين ابوترابيان، تهران، ١٣٦٢ش؛ صادق (مستشارالدوله)، صادق، خاطرات و اسناد،
به کوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٦٢ش؛ صديق، عيسى، «سازندگان واقعي ملت»، يغما، تهران،
١٣٤١ش؛ صديقالممالک، ابراهيمخان، منتخب التواريخ مظفري، تهران، ١٣٦٦ش؛ فريزر، ج.
ب. ، سفرنامه، ترجم? منوچهر اميري، تهران، ١٣٦٤ش؛ «کارخان? بلورسازي ايران»، ايران
امروز، تهران، ١٣١٩ش، س ٢، شم ١٠؛ کرزن، جرج، ايران و قضي? ايران، ترجم? غلامعلي
وحيد مازندراني، تهران، ١٣٤٩ش؛ کريمان، حسين، تهران در گذشته و حال، تهران، ١٣٥٥ش؛
همو، ري باستان، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو، قصران، تهران، ١٣٥٦ش؛ گوبينو، ژ. آ.، سفرنامه،
سه سال در آسيا، ترجم? عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تهران، ١٣٦٧ش؛ گنجينه، دفتردوم،
تهران، ١٣٦٨ش؛ مجيدزاده، يوسف، آغاز شهرنشيني در ايران، تهران، ١٣٦٨ش؛ محبوبي
اردکاني، حسين، تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران، تهران، ١٣٧٦ش؛ مستوفي، عبدالله،
عبدالله، شرح زندگاني من، تهران، ١٣٧١ش؛ مصطفوي، محمدتقي، آثار تاريخي تهران (اماکن
متبرکه)، تهران، ١٣٦١ش؛ معيرالممالک، دوستعليخان، «باغ فردوس»، يغما، تهران،
١٣٥٢ش؛ مغيث السلطنه، يوسف، نامهها، به کوشش معصومه مافي، تهران، ١٣٦٢ش؛ ملکپور،
جمشيد، ادبيات نمايشي در ايران، تهران، ١٣٦٣ش؛ ملکزاده، مهدي، تاريخ انقلاب
مشروطيت ايران، تهران، ١٣٧١ش؛ منظورالاجداد، محمدحسين، «نگاهي گذرا به وضعيت بهداشت
و بهداري در زمان ناصرالدين شاه قاجار»، گنجينه، دفتر دوم، تهران، ١٣٦٨ش؛
ناظمالاسلام کرماني، محمد، تاريخ بيداري ايرانيان، تهران، ١٣٦٣ش؛ نوايي،
عبدالحسين، دولتهاي ايران از آغاز مشروطيت تا اولتيماتوم، تهران، ١٣٥٥ش؛ وقايع
اتفاقيه، تهران، ١٢٦٧ق/١٨٥١م، تحقيقات مؤلف؛ نيز:
Gerney, J., The Transformation of Tehran in the Later Nineteenth Century, Paris,
١٩٩٢.
کامران صفامنش
.IV ساختار اجتماعي
شکلگيري جامع? شهري: ياقوت حموي تهران را در اوايل سد? ٧ق/١٣م دهي بزرگ از دهات ري
با خانههاي زيرزميني وصف ميکند و چنين مينويسد: در آنجا ١٢ محله بود که مردم
آنها با يکديگر جنگ و جدال داشتند و به محلههاي همديگر وارد نميشدند(٤/٥١-٥٢).
پيش از حصارکشي شاه طهماسب اول صفوي (سل ٩٣٠-٩٨٤ق/١٥٢٤-١٥٧٦م) بر گرد شهر، گروهي
از مردم ري به اين مکان آمده، و سکنا گزيده بودند (بافقي، ١٢١). در دور? صفوي نيز
١٢ محله را براي تهران برشمردهاند و گفتهاند که اهالي محلهها با هم پيوسته در
ستيز و دشمني بودند. بناهاي محلهها را باغ و بوستان همچون شبکهاي در ميان گرفته
بود (کريمان، ري...، ٢/٥٨٤).
آقامحمدخان در ١٢٠٣ق/١٧٨٩م تهران چند هزار نفري را به سبب نزديکي به بلوکات حاصلخيز
اطراف و به استراباد و مازندران، موطن ايل قاجار، همچنين به سبب اقامت ايلهاي
هواخواه خود، بهويژه افشارهاي ساکن در ساوجبلاغ و عربهاي ورامين، به پايتختي خود
برگزيد (بامداد، ٣/٢٥٠) و دستور داد تا «مهندسان، بنايان، نجاران و سنگتراشان
مهارتپيشه را از دارالسلطن? اصفهان به دارالسلطن? طهران» بياورند (تکميل همايون،
تاريخ...، ١/٨٠، به نقل از زينت التواريخ).
تهرانِ پايتخت در زمان بنيانگذار پادشاهي قاجار دهي بود گمنام ميان راه دو روستاي
معروف آن زمان، عليآباد و دولاب، با ١٥ هزار تن جمعيت که بخش بزرگي از آن را هم
سپاهيان آقامحمدخان تشکيل ميدادند (همو، ١/٧٧، «دهي...»، ١٩؛ نيز نک : اوليويه،
٦٩). بيهقي (ص ١٣٤) در سد? ٥ ق به لشکر ساختن اميرمحمود و اميرمسعود در دهات دولاب
و عليآباد ري، در راه طبرستان و قزوين اشاره ميکند، اما از تهران نامي نميبرد.
با کوچاندن حدود ١٢ هزار خانوار از شيراز به تهران ــ کـه احتمالاً از خـانوادههاي
اهل صنعت و پيشه در پـايتخت زنديـه بـودند ــ تحولي در ساختار جمعيت و افزايش آن و
نوع اشتغال مردم در سالهاي آغازين پايتختي تهران پديد ميآيد (مطالعات...، ٤).
پس از آقامحمدخان و در دوران سلطنت شاهان ديگر قاجار، با آمدن گروهي از اعيان و
اشراف شهرهاي ديگر به تهران و مهاجرت مردم ايالات و ولايات مختلف ايران و سرزمينهاي
تسخيري به تهران و هماهنگ با برقراري روابط خارجي و ايجاد سفارتخانههاي کشورهاي
مختلف، شهر تهران گسترش يافت و به صورت و با ويژگيهاي جامع? شهري درآمد (تکميل
همايون، تاريخ، ١/١١٧). با بزرگتر شدن شهر و ساختن بناهاي بزرگ مذهبي، بازرگاني،
بهداشتي و عامالمنفعه و آوردن آب کرج به تهران در دور? محمدشاه قاجار (سل
١٢٥٠-١٢٦٤ق/١٨٣٤-١٨٤٨م) و ساختمانسازي شاهزادگان و ديوانيان و خارجيان، تحول شهر
تهران چشمگيرتر شد (همان، ١/١١٩).
بنابر آگاهيهاي موجود در ١٢٦٩ق، شهر تهران به ٥ محل? ارگ، عودلاجان، بازار، سنگلج و
چال ميدان (يا چاله ميدان) در داخل شهر و نيز آبادي بيرون دروازههاي تهران تقسيم
ميشد. هريک از محلهها، به جز محل? ارگ، بنابر موقعيت خاصشان گذرها، پاتوغها
(پاتوقها) و کوچههايي را دربر ميگرفت. مثلاً محل? بازار داراي ١٠ گذر به نامهاي
کوچ? غريبان، تکي? قاطرچيها و ميان گود، عباسآباد، سيدناصرالدين و جز اينها، و يک
کوچه به نام کوچ? خرقانيها و پاتوغ ملکآباد، يا محل? سنگلج داراي ٦ گذر به نام گذر
گَلْبَندک (گلوبندک)، قورخانه، افشارها، دباغخانه، دربْ خونگاه (درخونگاه) و گذر
پايين، و هر گذر داراي چند کوچه بود. کوچهها بيشتر به نام اشخاص سرشناس ساکن در
آنها، مانند کوچ? زکيخان اَرَنْگه در گذر گلبندک، يا کوچ? عباسعليخان، سرهنگ
توپخانه در گذر قورخانه و کوچ? ميرزاحسين خانِ حکيمباشي درگذر افشارها در محل?
سنگلج؛ و به نام برخي از گروههاي قومي يا ايلي مانند کوچ? گندشلوها، باجمالوها و
قرقانيها در گذر افشارها، کوچ? عربها در گذر دباغخانه، وترکمانها در گذر پايين؛ يا
به نام مهاجران برخي از شهرهاي ايران مانند کوچ? کرمانيها و کوچ? قميها در گذر
پايين و همه در محل? سنگلج ناميده ميشدند (براي اطلاعات بيشتر، نک : آمار...،
سراسر گزارش ١٢٦٩ق).
در آماري که عبدالغفار نجمالدوله ١٧ سال بعد در ١٢٨٦ق داده است، جمعيت تهران
پراکنده در محلههاي ششگانه جمعاً ٧٣٦‘١٥٥ تن بوده که از اين شمار ٤٨٠‘٨ تن سپاهي
و بقيه رعيت بودهاند. رعيت از طايف? قاجار، اصفهاني، آذربايجاني، کاشاني، شيرازي،
عراقي و مانند آنها ترکيب شده بودند که شمار کاشانيها بيش از ديگران بود (همان،
٣٤٦-٣٤٧). اين افراد در ٥٨٠‘٩ باب خانه، حد متوسط در هر خانه ١٦ تن زندگي ميکردند.
تجار و ارباب قلم، خانههاي بسيار بزرگ داشتند که در آنها به جز زن و شوهر و يک يا
دو کودک، يک کنيز يا خدمتکار و يک نوکر يا خانهشاگرد هم به سر ميبرد. شمار جمعيت
خان? يهوديان از ديگران بيشتر بود (نجمالدوله، ٣٥١-٣٥٢).
در ١٣١٧ق/١٨٩٩م، در دور? سلطنت مظفرالدين شاه، يکي از خدمتگزاران دولت به نام حسن
اخضر عليشاه، بنا بر خواست مختارالسلطنه وزير ادار? نظمي? وقت، مشغول تهي? آمار از
شهر تهران شد که تا ١٣٢٠ق/١٩٠٢م به درازا کشيد. بنابر آمار او دارالخلاف? مظفري به
محل? دولت، سنگلج، بازار، چال ميدان و عودلاجان، و هر محله به چند پاتوغ تقسيم
ميشد. محل? دولت ١٠، سنگلج ٩، بازار ٥، چال ميدان ٦ و عودلاجان ٤ پاتوغ داشتند.
ادار? هر محله را به يک کدخدا و هر پاتوغ را به يک نايب با چند پليس سپرده بودند.
هريک از پاتوغها به نام ادارهکنند? آن، مانند پاتوغ سيدجعفر، پاتوغ حاجي عباس،
پاتوغ نايب محمد و جز آن در محل? دولت ناميده ميشدند. هر پاتوغ نيز داراي چند گذر
به نام افراد سرشناس آنجا بود، مانند گذر غلامحسين پليس در پاتوغ نايب شکرالله در
محل? بازار. گذرها کوچههايي داشتند که اين کوچهها نيز به نام شخصيتهاي مشهور و
برجست? ساکن در آنها مانند کوچ? صديق الملک در گذر رحيم واقع در پاتوغ نايب رمضان،
کوچ? شاهزادهها در گذر اسماعيل پليس، واقع در پاتوغ نايب وهاب، يا به نام گروههاي
قومي و جغرافيايي مانند کوچ? کردها، کوچ? رشتيها، يا منتسب به شغل افراد يک صنف،
مانند کوچ? کلهپزها، يا شخصيت مشهور برخي از حرفهها، مانند کوچ? حاجي ملاحسين
زينبخوان و مانند آنها ناميده شده بودند (براي اطلاعات بيشتر دربار? پاتوغها و
کوچهها، نک : آمار، سراسر گزارش ١٣١٧ق).
در هر محله غني و فقير با هم زندگي ميکردند و شبکههاي خويشاوندي مسلط بر هر محله
در آن محله حکم ميراندند. افراد شبکههاي خويشاوندي از لحاظ درآمد معمولاً در يک
سطح بودند. بعدها افرادي که داراي حد معيني از درآمد ميشدند، از محله ميرفتند و
در مناطق و محلههاي خاص ديگر تهران خانه ميگرفتند. از اينرو، افراد به سبب مشاغل
مختلف و تحصيلات متفاوت که درآمدهاي کم يا بيشتري را به دست ميآوردند، در محلات
گوناگون زندگي ميکردند (بهنام، ٨٦؛ نيز نک : حکمي، ١٥).
اعتبار اجتماعي و اقتصادي هر محله به شمار اعيان محله و قدرت مالي و اجتماعي آنها
بستگي داشت. با قدرت يافتن اعيان يک محله و کسب قدرت سياسي و اشتغال در تشکيلات
دولتي و ديواني، اعتبار آن محله افزايش مييافت. همچنين با معزول و مغضوب شدن آنان،
از اعتبار آن محله کاسته ميشد. گاهي هم با قتل اعيان محله و خراب شدن خانههاي
آنان، اطرافيانشان و بازماند? ساکنان توانمند محله نيز محله را ترک ميکردند و به
اين ترتيب يک محل? آباد، متروک ميماند و به انحطاط کشيده ميشد (سلطانزاده، ٢٣٩)؛
مثلاً وقتي که آقاخان نوري در ١٢٦٨ق/١٨٥٢م بر سر کار آمد، خانواده و همبستگان او در
بخشي از شهر تهران (در محل? عودلاجان، نک : اتحاديه، اينجا...، ٣٠)، قصرها و
خانههاي جديد ساختند و آن بخش را آباد کردند و به خاندان خود اختصاص دادند؛ اما ٧
سال بعد وقتي که آقاخان از صدر اعظمي افتاد، خانههاي اين بخش و محله به سبب ترک
مالکانشان خالي و متروک ماند و به ويراني کشيده شد (پولاک، ٤٥).
ميان محلات شهر به سبب وضع اجتماعي متفاوت آنها، شکاف اجتماعي و اقتصادي وجود داشت.
مثلاً در شهر تهران محلات به دو دست? طبق? پايين و طبق? بالا تقسيم ميشد. در محلات
طبق? پايين، مانند چال ميدان و سنگلج لوطيان قدرت داشتند و فعال بودند (فلور،
١/٢٧٨). درون هر محله، در ميان ساکنان گذرهاي آن، چون خاستگاه قومي ـ جغرافيايي، و
ديني ـ زباني متفاوت داشتند، خواهي نخواهي اختلافهايي هم وجود داشت که
اجتنابناپذير بود. مثلاً در گذر علي رشتي در پاتوغ نايب عزيز، خياباني به نام
خيابان پرتستانيها بود که در آن شماري بزرگ از مسيحيان در ميان مسلمانان زندگي
ميکردند و خانه و نمازخانه و دکان و کاروانسرا داشتند ( آمار، ٤٠٢-٤٠٤). که ضمن
زندگي در کنار هم، با يکديگر به سبب تفاوت مذهب و زبان برخوردهايي نيز داشتند.
در ١٢٦٩ق ارگ کوچکترين محله بود و در آن به جز خانواد? سلطنتي و صدر اعظم و رعيت،
برخي از امرا، خوانين، علما و فضلا نيز ميزيستند. در همين محله ترکمانها نيز ٣٣
باب خانه داشتند (همان، ٤٣-٤٧) و شماري ارمني و يهودي هم زندگي ميکردند و سفير
عثماني نيز در آنجا خانه داشت. در همين زمان عودلاجان بزرگترين محل? تهران بود و
گروهي از شاهزادگان و کارمندان دولت در آنجا ميزيستند (نک : اتحاديه، «رشد...»،
١٥٢-١٥٤). عبدالغفار در آمار ١٢٨٦ق خود ساکنان هريک از ٦ محله را (با در نظر گرفتن
محل? بيرون دروازهها) به تفکيک با ذکر شمار صاحبخانه و اجارهنشين، مرد وزن و
کودک و جوان، آقايان و کسبه، غلام سياه، نوکر، زنان محرّمه، کنيز سياه، خدمتکار،
قاجارها، تهرانيها، اصفهانيها و آذربايجانيها ميدهد (نک : نجمالدوله، ٣٥٥-٣٥٩،
نيز براي جدول ارقام نفوس داخل و خارج شهر، نک : ص ٣٥٩-٣٦٣).
از جمعيت تهرانيتبار پايتخت در محلههاي عودلاجان، چال ميدان و بازار زندگي
ميکردند. محل? سنگلج حدود جمعيت تهران را در خود جاي داده بود و اساساً از
محلههاي غيرتهرانينشين بهشمار ميرفت. اصفهانيها و آذربايجانيها بيشترين شمار از
جمعيت غيرتهراني را داشتند (پاکدامن، ٣٤٤).
پيش از توسع? شهر تهران، گروه بزرگي از مردم که عمدتاً غيرتهراني بودند، در پشت
دروازهها زندگي ميکردند. اين منطقه در کنار پايتخت و از حيط? اعمال قدرت داروغه و
کلانتر خارج بود. ٧٥? از اين مردم در خارج از شهر سکنا داشتند و ١٠? از جمعيت کل
تهران غيرتهراني بودند (همانجا).
فرايند تحول و گسترش: در جامع? تهران از آغاز پايتختي تاکنـون به لحاظ ساختار
اجتماعـي و نظام فرهنگي و اقتصادي ٣ مرحل? متمايز از يکديگر قابل تشخيص است:
جامعهاي با ساختار روستايي، شهري ـ سنتي و شهري نوين. در مرحل? نخست جامع? شهر
تهران که از مجموع? ٤ يا ٥ ده شکل يافته بود (نک : تکميل همايون، «دهي»، ١٩)،
فرايندي را ميگذراند که نظام اقتصاد و فرهنگ روستايي ـ ايلي در آن سيطره داشت و
فعاليتهاي مردم در عرص? اشتغالات به کارهاي زراعي، باغداري و دامداري محدود ميشد.
جامع? تهران در اين مرحله دور? آغازين خود را ميگذراند و روابط اجتماعي در آن ساده
و برخاسته از نوعي قشربندي در جامعههاي ايلي ـ روستايي بود (يادداشتهاي مؤلف).
در آن زمان دستههايي از ايلات و عشاير مختلف مانند هداوند، اصانلو، قراچورلو،
گاوباز، و طايفههايي از شاهسون، قشقايي، بختياري، اعراب ورامين، ميشمست و سمنان
در پيرامون تهران زندگي ميکردند (بامداد، ٦/٢٥٦؛ براي نام و نشان ايلات اطراف
تهران، نک : کيهان، ٢/١١١-١١٢). آنها با مردم روستايي و کشاورز درون شهر ارتباط
نزديک داشتند و بر شيو? کارکرد شهري تهران تأثيرگذار بودند. در اين دوره تهران
کارکرد سپاهي نيز داشت و به نوشت? اوليويه در ١٢١٠ق/١٧٩٦م از ١٥ هزار نفر جمعيت
تهرانِ دور? آقامحمدخان ٣ هزار نفر قراولان و عملهجات ديواني بودهاند (ص ٦٩؛ نيز
نک : کرزن، I/٣٣٣). در اين دوره نظامهاي تجارتي، صنعتي، اداري و خدماتي در شهر
تهران در حال شکلگيري بودند. نهاد دين و آموزشها و آداب مذهبي با نيرومندي و
استواري عمل ميکردند و فرهنگِ برآمده از آموزههاي ديني ريشهدار و تأثيرگذار
بودند (يادداشتهاي مؤلف).
در مرحل? دوم يا ميانه، جامع? تهران در حال گذار از نظام فرهنگ اقتصاد روستايي و
توليد زراعي و دستي به نظام فرهنگ اقتصادي توليد انبوه ماشيني و صنعتي بود. در اين
دوره نوع مالکيت بر زمين و ابزار کار و توليد در حال دگرگوني، و شکل ابزار و وسايل
و مناسبـات اجتمـاعـي ـ تـوليدي در مسير پيچيده شدن بود. خواستها و نيازهاي
اقتصادي، فرهنگي و آموزشي افزايش يافته، و توقعات اجتماعي گونهگون شده بودند؛
وابستگي به بازار و روند مبادل? کالا گسترش مييافت؛ روابط اجتماعي ميان اعضاي
جامعه هنوز نزديک و چهره به چهره يا روبهرو بود و بيشتر بر بنياد روابط خانوادگي،
خويشاوندي، طايفگي، همسايگي و هممحلي قرار داشت (يادداشتهاي مؤلف).
يکي از ويژگيهاي شهرنشيني تغيير و تحول در ساختار خانواد? گسترد? روستايي به
خانواد? با ابعاد کوچکتر و تغيير در شکل سنتي ازدواجها بوده است. اين تغيير و تحول
در جامع? تهران بسيار کند روي داد و مدتها ويژگيهاي سنتي نهاد خانواده و ازدواج در
جامع? شهري تهران بازماند و رفتارها و وظايف افراد خانواده نسبت به يکديگر همچنان
چون گذشته جلو? روستاييوار داشت (يادداشتهاي مؤلف).
همانطور که جامع? تهران در اين مرحله از صورت روستايي به صورت شهري نزديک ميشد،
ميزان ازدواج با خويشاوندان کاهش مييافت، اما هنوز اين نوع ازدواجها در ميان
گروههايي از مردم جامعه اعتبار و اهميت داشت. بنابر پژوهشي در ١٣٤٧ش در جماعتهاي
حومهنشين تهران مانند جواديه، سليمانيه و مانند آنها ــ کـه هنوز خاستگاه و
ويژگيهاي فرهنگ روستايي را حفظ کرده بـودند ــ ازدواج بـا خـويشـاوندان ٢/٢٩? و
بـراي خانوادههاي نمون? شهري١/٢٥?، و ميزان ازدواجها با خويشاوندان پدري ٢/٤٦? و
با خويشاوندان مادري ٨/٥٣? را نشان ميدهد (براي صورت نوع ازدواجها به تفکيک، نک :
بهنام، ٥٣).
در جامع? تهرانِ دور? قاجار خانواده صورت گسترده داشت و واحد اصلي اجتماعي بهشمار
ميرفت. تعهدات و علايق دوجانب? ميان خويشاوندان از هر نوع تعهدات اجتماعي ديگر
مهمتر مينمود و هدف غايي افراد از فعاليتهايشان خدمت به کانون خانواده بود. حمايت
از خويشاوند وظيفه و کار نيک و مثبت شمرده ميشد و افراد بدون پيوندهاي خانوادگي و
خويشاوندي ارج و قربي در جامعه نداشتند (فلور، ٢/٢٤-٢٥).
خانواد? گسترده نقش عمده و اصلي را در انتقال ارزشهاي فرهنگي ـ رفتـاري بـه اعضاي
جامعه ايفا ميکرد. هويت افراد به اصل و نسب و تبار و منزلت و پايگاه اجتماعي و
اقتصادي خانواده بستگي داشت. تعاون، حفظ حرمت سالخوردگان، پاسداري از اجاق خانواده
و احترام به اعتقادات و شعاير مذهبي و حفظ آداب و رسوم نياکان و نگهداشت حقوق
اجتماعي افراد دودمان و بزرگان از ارزشهاي اجتماعي و فرهنگي مهم در جامعه بهشمار
ميآمد (بلوکباشي، «در فرهنگ...»، ٣٨-٣٩).
در مرحل? سوم، جامع? تهران فرايند دگرگوني از شيو? توليد دستي را گذرانده، کموبيش
دور? اقتصاد بازار و توليد صنعتي را با توليد انبوه ميآزمود و کموبيش از ابزار و
وسايل نوين و پيشرفت? روز در زندگي بهرهمند ميگرديد. در اين دوره فعـاليتهـاي
اقتصـادي بـازار و صنعت و فعـاليتهـاي فـرهنگـي ـ آموزشي و عرض? خدمات اجتماعي ـ
فرهنگي و بهداشتي توسعه مييافت و زمينه براي تحرک مکاني، شغلي و طبقاتي فراهم
ميآمد. در تهران آن دوره تقسيم کار پيچيده شده بود، تخصصها کثرت يافته، و توقعات و
نيازهاي اقتصادي و اجتماعي مردم جامعه تنوع و فزوني پيدا کرده بود. مواضع طبقاتي
گروههاي اجتماعي از يکديگر متمايز و مشخص شده بود و محلهها و وابستگي محلي ارزش و
اعتبار هويتي خود را از دست داده بودند. تضاد طبقاتي بالا گرفته، صنايع بزرگ عرصه
را بر صنايع کوچک تنگ کرده، سرمايههاي کلانْ سرمايههاي فردي را از ميدان کار
بيرون رانده، و تجارت خارجي بسيار رونق گرفته بود (يادداشتهاي مؤلف).
در اين مرحله از حيات اجتماعي مردم تهران، معيارهاي سنتي در رفتار و اخلاق جامعه به
سستي گراييده، خانواده نقش عمد? اثرگذار خود را در فرهنگپذير کردن فرزندان تا
ميزان بسيار بالايي از دست داده بود و مؤسسات آموزشي ـ پرورشي و نهادي اجتمـاعـي ـ
فرهنگي و وسايل ارتباط جمعي جاي خانواده را گـرفته بود، پديدههايـي چون کتاب،
روزنامه، راديو، تلويزيون،
سینما و تئاتر، باشگاههای ورزشی، کافهتریاها، بوتیکها، انجمنهای فرهنگی، هنری و
ادبی، سندیکاهای صنفی، کارگری، گروهها و احزاب سیاسی در جامعه سیطره یافته، و
راهبری اعضای جامعه و تعیین الگوهای رفتاری عینی و ذهنی مردم نقش برجسته بهعهده
گرفته بودند (بلوکباشی، «در فرهنگ»، ٤٠-٤١، نیز نک : «نهادها...»، ٥٩).
در گذشته هر پدیده و نهادی که در شهرها و جامعههای سنتی ایران بنیاد میگرفت، با
ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و نهادهای فرهنگی ـ آموزشی و دینی ـ اعتقادی مردم
ایران سازگار و متناسب بود. این پدیدهها همه از پشتوانۀ فرهنگی نیرومندی برخوردار
بودند و نقش عمده و مهمی در هویتسازی اعضای جامعه و تقویت روابط اجتماعی و انسجام
و تعمیم معیارهای رفتاری مردم و ارائۀ طریق برای مردم در مقابله و مبارزه با تهاجم
فرهنگهای بیگانه داشتند و رشتههایی نهان و آشکار این نهادها را با فرهنگ مردم و
جهان درونی و آرمانی آنها میپیوست.
این پدیدهها و نهادها تا به کار بودند، همچون وسیلهای ارتباطی نیرومند در جامعۀ
سنتی شهر تهران عمل میکردند و رشتههای پیوند را میان گروهها و نسلها استوار نگه
میداشتند. از زمان رواج مبادلات تجارتی، صنعتی و فرهنگی و سیاسی ایران با کشورهای
خارج، بهویژه کشورهای اروپایی، و گسترش نظام ارتباطات سمعی و بصری، این نهادها
اعتبار و ارزش و کاربریهای پیشین خود را از دست دادند (بلوکباشی، همان، ٥٧). از
چندی پیش جامعۀ تهران شتابان در کار هویتزدایی از محتوای درونی و بیرونی خود و
حرکت از حالت شرقی بودن به غربی شدن و ترک خانوادۀ آسیایی خود و پیوستن به خانوادۀ
غربی بوده است. تهران در گذار از مظاهر فرهنگ خودی به فرهنگ غیرخودی و در جدال میان
سنت و تجدد، نمادهای هویتی بارز خود را رها ساخت و «از خود بیگانگی» را تجربه کرد.
امروزه مشخصههای فرهنگی سیمای شهر و جامعۀ تهران در هم ریخته، و بیاصل و ریشه شده
است (یادداشتهای مؤلف). ساختن بزرگراهها، ایجاد و توسعۀ فضاهای سبز، برپا ساختن
پارکها و فرهنگسراها، تبدیل محلههای بستۀ قدیمی به محلههایی که با بزرگراهها و
پلهای سراسری و قطارهای زیرزمینی به یکدیگر میپیوندند، همه زمینۀ تغییر در الگوهای
رفتاری، گفتاری و روابط اجتماعی و سرانجام تغییر باورها و اعتقادات را فراهم
میآورد (علیاکبری، ٨).
شهر و جامعۀ تهران امروزی به هیئت «شیر بییال و دم و اشکم»، یا به قولی به «شتر
گاو پلنگ» بیشتر شباهت پیدا کرده است. این شمایل «دستپخت دولتمردان و سیاسیکاران»
و کوتاهی روشنفکران در«بسترسازی ذهنی» جامعه برای «مواجهۀ درونی با مدرنیته و سنت»
است و معلول «سیاستزدگی آنها در عمل و نظر» میباشد (همانجا). تأسیس باشگاههای
ورزشی و تفریحی نوین، روییدن قارچوارِ کافهتریاها و رستورانها و بوتیکها، توسعۀ
نمایش فیلمهای سینمایی غربی، رونق سبک و شیوۀ معماری غربی در بناها، بهویژه نماهای
خانهها و دکانها و فروشگاهها، برجسازیها و مانند آنها ریشه در ژرفای فرهنگ ما
ندارند و متناسب با شبیه خود در سرزمینهای غرب هستند و با فـرهنگ و هنر ایرانـی ـ
اسلامی فاصله دارند (بلوکباشی، «نهادها»، ٥٩).
در نظام جدید شهرنشینی در تهران، حاکمیت مردم جانشین حکومت ظلاللٰهی شده، و همراه
با فروپاشی قدر قدرتی دولت، خانوادۀ مردسالار فرو پاشیده است. فردگرایی رواج یافته،
و زن به عرصۀ اقتصاد گام نهاده، و با کسب استقلال اقتصادی، هویتی مستقل از مرد و
کموبیش برابر با او به دست آورده است (نک : میلانی، تجدد...، ١٥٢).
نوع تفکر خدامدار، اقتصاد طبیعی و حاکمیت سنّت ایستا وجه شاخص جامعههای فئودالی
بوده است، یا به عبارت دیگر خِرَدمداری، اقتصاد کالایی و جهانگشای سرمایهداری،
فروپاشی سنّت، و پیدایش وجه مدنی را از ویژگیهای جامعههای پیشرفتۀ صنعتی
دانستهاند. در نظامهای سنتی، سیر تاریخی زمان دایرهوار است، تقویم سال به فصلها و
طبیعت و شمارش ساعت روز به حرکت خورشید باز بسته است. در صورتی که در نظامهای
پیشرفتۀ متجدد، زمان تاریخی تجدد حرکتی خطی دارد و اندیشۀ پیشرفتجویی جداییناپذیر
از آن است. در این مرحله زمان خود به کالا بدل میشود. چون معیار خرید و فروش نیروی
کار است و اندازهگیری آن ارزش و اهمیت دارد (همو، «تهران...»، ١/١٨٩).
گذار از سنت به تجدد:
اندیشۀ نوگرایی: تجدد و شهرنشینی ملازم یکدیگر است. شهرنشینی شمار بسیاری از مردم
را در فضایی نه چندان گسترده گرد هم میآورد، و زمینه را برای افزایش نابسامانیها و
آشوبهای اجتماعی فراهم میکند. تجدد بر آن است که با به کار بردن حداقل نیرو،
حداکثر نظارت و انتظام را تأمین کند. در عرصۀ اقتصادی، نوگرایی یا تجدد را همسان با
آغاز نظام سرمایهداری تلقی میکنند. در این مرحله، اقتصاد طبیعی و ایستای فئودالی
جای خود را به اقتصاد کالایی میسپارد و بقای این نظم نوین در گرو پویایی پیوستۀ آن
است. این تحول مفهوم نوینی از شهر را همچون کانون دادوستد کالا، سیاست و تفکر و
مرکز تجمع دستۀ بسیار بزرگی از مردم پدید میآورد (نک : همو، تجدد، ١٤١، ١٧٧).
جامعۀ تهران نمونۀ بارزی از تحول یک جامعۀ کشاورزی سنتی ایستا به یک جامعۀ شهری
سرمایهداری پویا به مفهوم نوین آن است.
از اواخر دورۀ فتحعلی شاه و بهویژه از زمان محمدشاه با نواندیشی گروهی از مردان
ترقیخواه و اصلاحگر، مانند عباس میرزا، میرزا بزرگ فراهانی و پسرش میرزا ابوالقاسم
قائممقام فراهانی (١١٩٣-١٢٥١ق/١٧٧٩-١٨٣٥م)، اندیشۀ اصلاح نظام سنتی جامعۀ تهران
آغاز شد و با همت و رادمردی میرزا تقیخان امیرکبیر (مق ١٢٦٨ق)، و چند تن از رجال
دیگر آن دوره به پیروی از وی، ادامه یافت. کسانی چون علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه،
برادر عباس میرزا و میرزا علی خان امینالدوله، تا حد توان و امکانات خود و اقتضای
زمان به اصلاح امور و آوردن معارف و تمدن جدید کوشیدند (برای شرح خدمات اصلاحی عباس
میرزا و میرزا بزرگ، نک : محبوبی، تاریخ...، ١/٥٠-٥١، ٥٥، ١٢٢-١٢٤،١٣٠-١٣١،جم ،
نیز ٢/٢٤-٢٧،٤٠-٤١: اقدامات اعتضادالسلطنه و امینالدوله).
اندیشه و اصلاحات این گروه موجب اعتراضات و مخالفتها و در پی آن رویاروییهایی شد که
روند اصلاحات را کند و کموبیش متوقف کرد. در دورۀ فتحعلی شاه شاهزادگان، درباریان
و گروههای بهرهمند از وضع سیاسی موجود، و برخی از گروههای فرهنگی و مذهبی که
اصلاحات در امور را به زیان خود میپنداشتند، با آن به مقابله برخاستند. از سوی
دیگر دشمنیهای شخصی میان میرزا عیسى فراهانی معروف به میرزا بزرگ (قائممقام اول) و
میرزا شفیع، صدراعظم فتحعلی شاه نیز مخالفت درباریان شاهی را با اصلاحات و آوردن
نظام جدید برانگیخته بود. مخالفان کارهای اصلاحگران را در تقابل با دیدگاههای مشترک
اجتماعی و مذهبی مردم میدانستند و آنها را نامشروع جلوه میدادند. مثلاً پوشیدن
اُنیفورم اروپایی و تراشیدن ریش را مخالف سنت اسلامی جامعه و زیر پا گذاشتن اصول آن
میپنداشتند. با درگذشت عباس میرزا در ١٢٤٩ق/ ١٨٣٣م، برنامههای اصلاحی او نیز
تعطیل شد (برای اطلاع از اصلاحات و رویارویی با آن، نک : رینگر، ٥٢-٥٩، نیز برای
دیدگاه علما و نقش و نظر مثبت و منفی آنها با اصلاحات، نک : ص ٢٨٥-٢٩١).
در دورۀ ناصرالدین شاه، بهویژه پس از بازگشت او از سفر دوم اروپا (١٢٩٥ق/١٨٧٨م)،
کار اصلاحات در عرصۀ دانش، فرهنگ، فنون و صنعت، آموزش، سپاهیگری، امور اداری و
سیاسی و علوم، بهویژه علوم پزشکی شتاب گرفت. اعتمادالسلطنه ( المآثر...،
١/١٢٦-١٧٩) به اصلاحات در دورۀ ناصری و در زمینۀ «ترقیات صناعات و علوم، و تبدیلات
عادات و رسوم، و رواج معارف جدیده، و انتشار فنون بدیعه، و کافۀ ظهورات و عموم
اکتشافات» به تفصیل اشاره کرده است. اگرچه برخی اصلاحات شاهانۀ ناصری و آوردن تجدد
به ایران را گامی در«شاهراه بزرگ ترقی» ندانستهاند و آن را «روایت و تجربهای مسخ
و مثله شده» توجیه کردهاند (نک : میلانی، تجدد، ١٤٤).
به هر روی، با روند پیشرفتهای علمـی ـ فرهنگـی و توسعۀ فناوری در اروپا،
گردانندگان دولت ایران نمیتوانستند این پیشرفتها را نادیده بینگارند و ازگام نهادن
به راهی تازه و نوآوری در همۀ شئون زندگی دوری جویند و تجدد را تجربه نکنند. از
اینرو، حکومت برای آشنایی با فرهنگ و تمدناروپایی و اخذ دانش و فن به شیوۀ غربی
درصدد اعزام دانشجویان و استادان صاحب حرفه به اروپا برآمد (یادداشتهای مؤلف).
میرزا تقیخان امیرکبیر کوشش فراوان در نوسازی ایران کرد. او جدا از تأسیس
دارالفنون، به امور دیگری نیز پرداخت: راهاندازی روزنامه که پیش از او سابقه
نداشت، قرار دادن تذکرۀ عبورومرور از دروازۀ هر شهری به شهر دیگر در ١٢٦٧ق،
آبلهکوبی، ساختن کاروانسرایی با ٣٦٠ حجره در تهران در همان سال که بعدها به
کاروانسرای امیر معروف شد، بنیاد نهادن چاپارخانۀ دولتی، تأسیس کارخانۀ قندریزی،
بلورسازی، چینیسازی و بنای میدان توپخانه (اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، ٢١٢-٢١٥).
علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه که مدت ٢٤ سال (از ١٢٧٤ق تا ١٢٩٧ق) ریاست مدرسۀ
دارالفنون را برعهده داشت، ٤٢ تن دانشجو، ١٧ تن از دانشآموختگان دارالفنون و بقیه
از افراد گروهها و صنفهای دیگر را در ١٢٧٦ق/١٨٥٩م به تقلید از کار برادرش
عباسمیرزا و برادرزادهاش محمدشاه، برای تحصیل به اروپا فرستاد (محبوبی، تاریخ،
٢/٢٥؛ رینگر، ١٠٣). آنها در رشتههای مورد نیاز اصلاحات جامعه به آموزش پرداختند؛
از جملۀ آنها ست: علوم نظامی، پزشکی، ریاضی، مهندسی، ادبیات، سیاست، حقوق،
داروسازی، چشمپزشکی، ستارهشناسی، نقاشی و رشتههای فنی و حرفهای. آنها در طول
سالهای ١٢٨٠ تا ١٢٨٤ق/١٨٦٣ تا ١٨٦٧م به ایران بازگشتند (نک : همو، ١٠٣-١١٠).
حرفهها و فنون جدید به سبک غربی از آموختههای برخی از افراد گروه اعزامی به اروپا
بود؛ مثلاً استاد حیدرعلی، ملقب به «نجارباشی» سبک فرنگیسازی در نجاری را آموخت و
پس از بازگشت از فرانسه در مدرسۀ دارالفنون فرنگیسازی به شاگردان درس میداد. کوچۀ
نجارباشی در محلۀ چال میدان نیز به نام او معروف بود (بامداد، ٦/٩٠).
وسایل روشنایی: پیش از راه انداختن چراغهای گاز و برق برای روشن کردن خیابانهای
اصلی شهر تهران، خیابانهای دارالخلافۀ ناصری را در شب با فانوس و چراغهای نفتی روشن
نگاه میداشتند. مردم شهر نیز در خانهها و دکانهای خود از انواع وسایل روشنایی
سنتی متداول در آن زمان استفاده میکردند. لنترهای نمرۀ ٣٠ که حبابی چینی با بلور
رنگدار داشت، پرنورترین چراغها بود. این چراغ را با رکابی از سقف میآویختند.
چراغهای لامپا با سرپیچهای ٢ و ٣ شعله، جارهای پایه بلند، شمعدانها و پایههای
شمعسوز مفرغی و بلوری، چلچـراغ، فانوسهای بغدادی نفتسوز شیشهدار، و فانوسهای
شمعی پارچهای از وسایل روشنایی بسیار معمول در آن دوره بود. چراغهای پیهسوز
بیسرپیچ و لوله نیز از چراغهایی بود که بیشتر در حمامها و دکانها به کار میرفت.
بعدها چراغهای زنبوری توریدار تلمبهای نیز کاربرد یافت (نجمی، تهران...، ١٨٧).
چراغ گاز با کمک مالی میرزاحسین خان سپهسالار و ناصرالدین شاه نخستینبار در ١١
ذیقعدۀ ١٢٩٨ق/٥ اکتبر ١٨٨١م در شهر تهران و در میدان توپخانه و خیابان چراغ گاز راه
افتاد. ١٥ روز بعد، شاه از روشنایی میدان و خیابان با چراغ گاز بازدید کرد
(اعتمادالسلطنه، روزنامه...، ١٢٩-١٣٠؛ محبوبی، تعلیقات...، ٢/٧٠٣). با اینکه چراغ
گاز در تهران معمول شده بود، اما «خیابان سفرا»، که از بهترین خیابانهای تهران بود،
هنوز در اوقات شب با شمعهای گچی که در فانوسهای حلبی میگذاشتند، روشن میشد (ویلز،
٦٩).
پیش از آن، میرزا علیخان امینالدوله (امینالملک وقت) در مجمعالصنایع، جنب
خیابان باب همایون، نخستین کارخانۀ برق را تأسیس کرد. شاه در جمعۀ ١٧ رمضان ١٢٩٦ با
روشن کردن چراغی، روشنایی با نیروی برق را افتتاح کرد. در آغاز فقط چند چراغ در
عمارت سلطنتی و در مقابل سردرِ الماسیه و در میدان توپخانه روشن میشد (محبوبی،
تاریخ، ٣/٣٨٤). دومین کارخانۀ برق را حاجحسین امینالضرب در ١٣٢٥ق/١٩٠٧م با توان
حدود ٤ هـزار چـراغ روشنـایـی در خیـابـان چراغ گـاز ــ که بعدها به چـراغبـرق
معروف شد ــ بـه راه انداخت (همـان، ٣/٣٨٥-٣٨٦). پس از آن رفته رفته کارخانههای
برق دیگر تأسیس شد و هربار بخشی دیگر از گذرگاهها و خانههای شهر تهران با برق روشن
میشدند. بزرگترین کارخانۀ برق تهران، کارخانۀ آلستوم فرانسوی بود که با قدرت ٥٠
هزار کیلووات در ١٣٣٥ش آغاز بهکارکرد (همان، ٣/٣٩٦-٣٩٧). با احداث سد کرج و سد
لتیان و استفاده از توربینهای بزرگ آبی، روشنایی شهر تهران تا حدودی تأمین شد (برای
برق تهران، نک : نجمی، دارالخلافه...، ١٠٧؛ کریمان، تهران...، ٣٤٤-٣٤٦؛ برای
روشنایی تهران با استفاده از کارخانههای برق، نک : محبوبی، همان، ٣/٣٨٧-٤٠٩).
تأمین آب: بزرگترین مشکل مردم تهران پس از روشنایی، تأمین آب کشاورزی و آب سالم
خوراکی و شستوشو بود. اهمیت تأمین آب برای مردم پایتخت از دورۀ محمدشاه قاجار
احساس شده بود و گردانندگان مملکت و مردم نیکوکار به فکر چارهجویی و برطرف کردن
تنگناها بودند (تکمیل همایون، تاریخ، ٣/١٣٦). سابقاً آب کشاورزی و خوراکی مردم
تهران بیشتر از آب چشمهها و قناتها تأمین میشد. کهنترین و مهمترین قناتها، قنات
حاج علیرضا بود که در زمان فتحعلی شاه احداث شد و مظهرش در سرچشمه بود. مهمترین
قناتهایی که در دورۀ ناصری و مظفری از آنها استفاده میشد، اینها ست: قنات
فرمانفرما، قنات میرزا علیخان امینالدوله، قنات امینالسلطان، قنات حسنآباد،
قنات شاه و چند قنات دیگر (کریمان، همان، ٣٤١-٣٤٢؛ برای صورت چشمهها و قناتهای
تهران، نک : معتمدی، ٤٩-٦٣). لولهکشی آب تهران از رویدادهای تمدن جدید شهری بود
که از اواخر دورۀ قاجار و زمان رضاشاه، گفتوگوهایی دربارۀ تأسیس آن در جریان بود.
سرانجام، پس از سالها گفتوگو و کشمکش، لایحۀ قانونی لولهکشی تصویب، و در تیرماه
١٣٢٦ کلنگ ساختمان اداری لولهکشی در میدان سنگلج بر زمین زده شد و از بهمن ماه
١٣٢٩ کشیدن لولۀ آب در شهر آغاز شد. نخستینبار در مرداد ١٣٣٢ آب لولهکشی در بخشی
از شبکۀ شهر جاری شد و انشعاب آن از آبان ١٣٤٤ به خانهها رسید و بهتدریج نواحی و
محلههای مختلف تهران لولهکشی شد. آب لولهکشی تهران از رودخانههای کرج و چندین
چاه عمیق و قنات، تأمین میشد (محبوبی، همان، ٣/٥٣١-٥٣٧؛ کریمان، همان، ٣٤٢).
وسایل حمل و نقل: مردم تهران در آغاز دورۀ قاجار برای حملونقل مسافر و بار از
چارپا و وسایل چرخداری مانند گاری استفاده میکردند. به نوشتۀ جیمز موریه، هیئت
انگلیسی که به سرپرستی سرگور اوزلی در سالهای ١٢٢١-١٢٢٦ق/١٨٠٦-١٨١١م به ایران آمده
بودند، همراه هدایایی که به فتحعلی شاه دادند، کالسکهای بود که ورود نخستین وسیلۀ
جدید حمل و نقل را به تهران و دربار شاه نشان میدهد (گورنی، ٥٨).
به نوشتۀ اعتمادالسلطنه نخستین خط راهآهن از تهران به حضرت عبدالعظیم توسط شرکت
بواتال در ١٣٠٥ق/١٨٨٨م کشیده شد تا زایران تهرانی را به آن مکان متبرک حمل کند.
وقتی پیشنهاد کشیدن راهآهن را به شاه داده بودند، گفته بود «شتر و قاطر و خر ١٠٠
هزار مرتبه از راهآهن بهتر است (روزنامه، ٥٢٤، المآثر، ١/١٣٠؛ برای شرح به تفصیل
راهآهن حضرت عبدالعظیم، نک : محبوبی، همان، ٢/٣٢٤-٣٢٧). این قطار که تهرانیها به
آن «ماشین دودی» میگفتند، مجموعاً ٢١ واگن داشت که به ٣ درجه تقسیم مـیشد. ماشیـن
دودی تا ١٣٣٥ش کار میکرد و در این تاریخ عملاً تعطیل شد (همانجا).
شرکت یاد شده، خط تراموا یا واگن اسبی تهران را هم کشید که در ٢٦ ربیعالاول
١٣٠٧ق/٢٠ نوامبر ١٨٨٩م گشایش یافت (همان، ٢/٣٢٨؛ قس: اعتمادالسلطنه، همان، ٢/٧٠٤،
که روز افتتاح ١٦ ربیعالاول آمده است). واگن اسبی با ٢ اسب و در سربالایی با ٣ اسب
بر روی خط راهآهن حرکت میکرد. در هر واگن ٣ محل نشستن بود که محل میانـی جای
نشستن زنان بود. این محل با در و دیوار و حفاظ پوشیده شده بود و درهای آن شیشه و
پرده داشت. تراموا دارای ٤ خط بود: ١. خط بازار به خیابان لالهزار؛ ٢. خط بازار به
گارماشین که از خیابانهای ناصریه، چراغ برق، پامنار و ری میگذشت؛ ٣. خط بازار به
دروازۀ باغشاه؛ و ٤. خط دروازۀ قزوین که از میدان توپخانه حرکت میکرد و پس از
گذشتن از چهارراه حسنآباد و میدان شاهپور به دروازۀ قزوین مـیرسید. قبلاً یک خط
هم از گارماشین به پاقاپق (میدان اعدام) بود کـه از خیابان اسماعیل بزاز و بازارچۀ
زعفران باجی میگذشت (برای وصف واگن اسبی، نک : شهری، ١/٣٢٥-٣٣٢، نیز برای ماشین
دودی، نک : ١/٣٣٢-٣٤٤).
در تاریخ ١٣٠٩ق/١٨٩١م در تهران درشکههای هاکنی شروع به کار کردند و برخی از
تهرانیها برای رفتن از جایی به جایی از آنها استفاده میکردند، یا آنها را اجاره
میکردند (فلور، ١٧٦). پس از آن کمکم استفاده از درشکه و کالسکه، نخست در میان
درباریان و خانوادههای سلطنتی و رجال، و سپس در میان گروهی از عامۀ مردم گسترش
یافت. با ایجاد کارخانههای سازندۀ کالسکه و درشکه در تهران و اصفهان، بهرهگیری از
این وسایل عمومی شد و به میان تودههای مردم از هر گروه و صنف راه یافت. در تهران
هریک از اعیان و رجال چند کالسکه و درشکۀ خصوصی و کالسکه خانه داشت (گورنی، همانجا؛
شهری، ١/٢٥٠).
نخستین اتومبیلی که به ایران و تهران آمد، احتمالاً در ١٣١٨ق/١٩٠٠م و برخلاف نظر
جعفر شهری از ساختههای کارخانۀ اتومبیلسازی فرانسه بود. به نوشتۀ شهری (١/٢٣٩)
«سواری فورد کروکیِ کلاچیِ لاستیک توپُر» اولین اتومبیل آمریکایی بود که به تهران
آمد. اتومبیل فرانسوی را مظفرالدین شاه سوار میشد. با توسعه و بهبود خیابانهای شهر
تهران از ١٣٣٤ق/١٩١٦م به اینسو ورود و استفاده از اتومبیل در تهران صورت گستردهای
یافت (نیز نک : فلور، ١٧٩).
در تحول و دگرگونی وسایل حمل و نقل و گذر جامعۀ تهران از سنت به تجدد، گاریخانههای
خیابان چراغ گاز، یا چراغ برق (امیرکبیر) یکی پس از دیگری به گاراژ اتومبیل تبدیل
میشد و اتومبیل جای گاری را میگرفت. به دنبال آن پیشههای آهنگری و گاری و
کالسکهسازی به تعمیرگاه اتومبیل تغییر مییافتند. نخستین کمپانی اتومبیل که در
خیابان چراغ برق دایر شد، کمپانی فورد بود. بعدها به ترتیب کمپانیهای شورولت، بیوک
و دوج در بالاتر از کوچۀ ناظمالاطبا برپا شدند. هر گاراژ اختصاص به نوعی از
اتومبیلها و کامیونهایی داشت که در تهران کار میکردند. مثلاً از «گاراژ حسینی»
اتومبیلهای سواری، از «گاراژ فرد شیشه» کامیونهای باری، و از «گاراژ فولادی»
باریهای تجارتی و پستی بیرون میآمدند (همو، ١/٢٣٧-٢٣٨، نیز برای اطلاعات بیشتر
دربارۀ اتومبیلهای سواری، مسافربری و انواع کامیون و برخی مطالب دیگر مربوط به حمل
و نقل، نک : ١/٢٣٩-٢٤٧).
بنابر آمار سال ١٣١١ش، در آن تاریخ در تهران ٦٩٧ استاد و کارگر درشکهچی، ٣٨٠ استاد
و کارگر گاریچی، ٤٩١ مهتر، ٢٣٦ استاد و کارگر گاراژدار و نمایندۀ فروش اتومبیل وجود
داشت. بنابراین آمار در حالی که در ١٣٠٦ش یک شرکت هواپیمایی با ٢٣ تن کارمند در
تهران کار میکردند، در ١٣١١ش هیچ شرکت هواپیمایی وجود نداشت (سرشماری...، ١٣٩).
تغییرات بنیادی در محیط بیرون خانه، تهرانیهای سنتگرای را در آغاز به وحشت انداخته
بود و مدتها از ترسْ تمایلی به استفاده از وسایل حملونقل نوین نشان نمیدادند.
آنها اینگونه وسایل را «مرکب شیطان» میپنداشتند و میگفتند «راکبش را به سوی جهنم
میبرد» و سوار شدن در آنها را ارتکاب گناه کبیره میدانستند. برخی از تهرانیها
اتومبیل را در زمرۀ عجایب هفتگانه میانگاشتند و از دیدن آن تعجب میکردند.
پیرمردان و پیرزنان آن را از اسباب احکام محکمۀ الٰهی دربارۀ وضعیت آخرالزمان
میدانستند و میگفتند: همان مرکبهایی که خبرشان رسیده است که نه خر هستند و نه
اسب، و بدون کاه، جو، یونجه و علیق راه میروند و با ظهورشان زمان به آخر میرسد و
حضرت حجت ظهور میکند، همینها ست (شهری، ١/٢٤٤، ٢٤٧-٢٤٨).
کارخانههای صنعتی: در عصر ناصری کمکم مجموعهای از کارخانـۀ صنعتی ـ تـولیدی در
تهران تأسیس شد و به کار افتاد. از جملۀ آنها ست: ریسمانریسی، تفنگسازی، کاغذگری
(کاغذسازی)، چلواربافی، بلورسازی، چینیسازی، شمعریزی، جُبّهخانه، باروتکوبی،
چاشنیسازی، گاز، کبریتسازی، آجرپزی، صابونپزی و آبجو سازی (برای تأسیس
کارخانهها، نک : جمالزاده، ٩٣-٩٥). انگیزۀ تأسیس این کارخانهها برآورده کردن
نیازهای رو به افزایش مردم شهر بود.
در ١٣١٣ق/١٨٩٥م یک شرکت بلژیکی به تشویق امینالدوله، یک کارخانۀ تصفیۀ چغندر در
زمینهای متعلق به او در کهریزک تأسیس کرد و در زمینهای پیرامون کارخانه به کمک گروه
بزرگی زارع به کشت چغندر پرداخت. پس از راه افتادن کارخانۀ قندسازی، هر سال بر
تولید آن افزوده میشد، اما قند آن مرغوب نبود و توان رقابت با قند روسی وارداتی را
نداشت. از آن سو هم روسها قند را ارزانتر از قند کهریزک به بازار میدادند. مرغوب
نبودن و گرانتر بودن قند ساخت داخل سبب تعطیل کارخانه شد (اشرف، ٦١-٦٢).
کارخانههای کبریتسازی و ریسمانریسی نیز پس از چند سال کار دیگر دوام نیاوردند و
بسته شدند (برای ماجرای تأسیس کارخانههای قند و کبریتسازی و نحوۀ کار و سبب
تعطیلی آنها، نک : افضلالملک، ١٥٧-١٦٠). مسعود کیهان در جغرافیای اقتصادی ایران
به تأسیس برخی کارخانههای صنعتی اشاره کرده، و آشنا نبودن کارگران با طرز کار این
کارخانهها و شمار اندک مهندسان تربیتشده برای دایر نگاهداشتن کارخانهها، و
مهمتر از همه نبود امکان بازسازی وسایل و ابزار معیوب و از کارافتادۀ این
کارخانهها را موجب پا نگرفتن و عمر کوتاه و تعطیلی آنها دانسته است (٣/٣٠٠، نیز
برای صنایع کارخانهای و کارخانجات دایر در آن زمان، نک : ٣/٢٩٨-٣٠٨).
تکمیل همایون ( تاریخ، ٢/١٣٢) ضمن تأیید نظر مسعود کیهان، سلطۀ خارجی را هم در پا
نگرفتن تأسیسات جدید در ایران مؤثر دانسته است. او در این مورد به برداشت و بیان
میرزا رضاخان مهندس الملک، از دانشمندان دورۀ احمدشاه استشهاد میکند که آشکارا از
رونق و شکوه افتادن صنعت ایران را از بیاسبابی، و فلج کردن صناعت ملّیّه را آب و
تاب دادن به امتعۀ فرنگی دانسته، و نوشته است: «از نیم قرن به این طرف آنچه
کارخانه از قبیل کاغذسازی، چلواربافی...، در این مملکت ایجاد شده ]است[، از
نامساعدتی بزرگان و رقابت و سعایت همسایگان که ما را محتاج به پسماندۀ مصنوعات خود
میخواهند، به فاصلۀ قلیلی خوابیده، گذشته از اقتباس ننمودن صنایع جدیده، از صنایع
قدیمۀ خود در داخله و خارجه نیز کاستهایم». بنابر نظری دیگر شخصیتهای اصلاحگر دورۀ
ناصری که کوشیدند تجدد را با تأسیس کارخانجات به شهر تهران وارد کنند و از تهران
شهری صنعتی بسازند، یا با تشکیل مجمعالصنایع در ارگ و فرستادن هنرآموز به کشور
فرانسه تهران را نوسازی کنند، گویا به سبب سیاست بیگانگان در این راه توفیقی
نیافتند و این صنایع نوبنیـاد پس از زمانی یکـی پس از دیگری از میان رفت (حکمی،
١٦).
مآخذ: آمار دارالخلافۀ تهران، به کوشش سیروس سعدوندیان و منصوره اتحادیه، تهران،
١٣٦٨ش؛ اتحادیه، منصوره، اینجا طهران است، تهران، ١٣٧٧ش؛ همو، «رشد و توسعۀ شهر
تهران در دورۀ صفوی»، تحقیقات اسلامی، تهران، ١٣٧٤ش، س ١٠، شم ١ و ٢؛ اشرف، احمد،
موانع تاریخی رشد سرمایهداری در ایران دورۀ قاجار، تهران، ١٣٥٩ش؛ اعتمادالسلطنه،
محمدحسن، روزنامۀ خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٤٥ش؛ همو، صدرالتواریخ، به
کوشش محمد مشیری، تهران، ١٣٥٧ش؛ همو، المآثر والآثار، به کوشش ایرج افشار، تهران،
١٣٦٣ش؛ افضلالملک، غلامحسین، افضلالتواریخ، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس
سعدوندیان، تهران، ١٣٦١ش؛ اولیویه، سفرنامه، ترجمۀ محمدطاهر میرزا، به کوشش غلامرضا
ورهرام، تهران، ١٣٧١ش؛ بافقی، محمدمفید، مختصر مفید، ویسبادن، ١٩٨٩م؛ بامداد، مهدی،
شرح حال رجال ایران، تهران، ١٣٧١ش؛ بلوکباشی، علی، «در فرهنگ خود زیستن و به
فرهنگهای دیگر نگریستن»، کلک، تهران، ١٣٦٩ش، شم ٧؛ همو، «نهـادهـای سنتـی ـ
مـردمـی...»، نهادهای مردمی و فرهنگ عمومی، تهران، ١٣٧٨ش؛ بهنام، جمشید، ساختهای
خانواده و خویشاوندی در ایران، تهران، ١٣٥٠ش؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش قاسم
غنی و علیاکبر فیاض، تهران، ١٣٢٤ش؛ پاکدامن، ناصر، «میرزا عبدالغفار نجمالدوله و
تشخیص نفوس دارالخلافه»، فرهنگ ایران زمین، تهران، ١٣٥٣ش، ج ٢٠؛ پتگر، اصغر،
«چهارراه سرچشمه» (تهران، ١٣٢٢ش)، ایران در نگارهها، تهران، ١٣٧٢ش؛ پولاک، یاکوب
ادوارد، سفرنامه، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٦١ش؛ تکمیل همایون، ناصر، تاریخ
اجتماعی تهران، تهران، ١٣٧٧-١٣٧٨ش؛ همو، «دهی که خودش را بلعید» (گفتوگو)، همشهری،
تهران، ١٣٨٣ش، شم ٣٦٤٨؛ جمالزاده، محمدعلی، گنج شایگان، برلین، ١٣٣٥ش؛ حکمـی،
محمود، «تاریخچـۀ جامعهشناسـی شهر تهران»، بررسـی مسائل اجتماعـی شهر تهران،
تهران، ١٣٤٣ش؛ رینگر، مونیکا، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی در دوران قاجار،
ترجمۀ مهدی حقیقتخواه، تهران، ١٣٨١ش؛ سرشماری نفوس شهر طهران (سومین احصائیۀ بلدیۀ
تهران)، تهران، ١٣١٢ش؛ سلطانزاده، حسین، تاریخ شهر و شهرنشینی در ایران، تهـران،
١٣٦٥ش؛ شهـری، جعفـر، طهران قدیم، تهـران، ١٣٧١ش؛ عـدل،
شهریار، «آشنایـی با سینما و نخستین گامها در فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران»،
فصلنامۀ طاووس، ١٣٧٩ش، س ٢، شم ٥ و ٦؛ علیاکبری، معصومه، «اینجا طهران است»،
اعتماد ملی، تهران، ١٣٨٥ش، شم ٢١٨؛ فلور، ویلم، جستارهایی از تاریخ اجتماعی ایران
در عصر قاجار، ترجمۀ ابوالقاسم سرّی، تهران، ١٣٦٥ش؛ کریمان، حسین، تهران در گذشته و
حال، تهران، ١٣٥٥ش؛ همو، ری باستان، تهران، ١٣٤٥ش؛ کیهان، مسعود، جغرافیای مفصل
ایران (اقتصادی)، تهران، ١٣١١ش؛ محبوبی اردکانی، حسین، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در
ایران، تهران، ١٣٥٤-١٣٦٨ش؛ همو، تعلیقات بر المآثر والآثار، به کوشش ایرج افشار،
تهران، ١٣٦٨ش؛ مطالعات جامعهشناسی شهر تهران، به کوشش محمود طالقانی، تهران،
١٣٦٩ش؛ معتمدی، محسن، «آب تهران: تاریخچه، مشکلات و راه حلها»، باستانشناسی و
تاریخ، تهران ١٣٦٩ش، س ٤، شم ١؛ میلانی، عباس، تجدد و تجددستیزی در ایران، تهران،
١٣٨١ش؛ همو، «تهران و تجدد»، کتاب تهران، ١٣٧٠ش، ج ١؛ نجمالدوله، میرزا عبدالغفار،
«تشخیص نفوس دارالخلافه»، به کوشش ناصر پاکدامن، فرهنگ ایران زمین، تهران، ١٣٥٣ش، ج
٢٠؛ نجمی، ناصر، تهران در یک صد سال پیش، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، دارالخلافۀ طهران،
تهران، ١٣٦٨ش؛ ویلز، چارلز جیمز، تاریخ اجتماعی ایران در عهد قاجاریه، ترجمۀ
سیدعبدالله، به کوشش جمشید دودانگه و مهرداد نیکنام، تهران، ١٣٦٣ش؛ یاقوت،
معجمالبلدان، بیروت، دارصادر؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز:
Curzon, G. N., Persia and the Persian Question, London, ١٨٩٢; Floor, W., »Les
Premières règles de police urbaine à Téhéran«, Téhéran capitale bicentenaire,
ed. C. Adle and B. Hourcade, Paris, ١٩٩٢; Gurney, J. D., »The Transformation of
Tehran in the Later Nineteenth Century«, ibid.
علی بلوکباشی
.V گروههای اجتماعی و دینی
ترکیب طبقاتی جامعه: ساختار جمعیتی جامعۀ سنتگرای تهران، ترکیبی مذهبی و متشکل از
گروههای قومی و محلی گوناگون بوده است. فرهنگ مردم فرهنگی بود برآمده از نظام
کشاورزی روستایی و همراه با مجموعهای از پندارها و باورهای تمثیلی و تفکرات
اسطورهای. مردم جامعه ذهنیتی رمزگرا و حماسهپذیر داشتند و در تقلید و تکرار
گرتههای رفتاری ـ اعتقادی نیاکانی خود سخت استوار و متعصب بودند و رفتارها،
اعتقادات و باورهای نو را نوعی بدعت و در تقابل با نظامهای سنتی کهن خود
میپنداشتند (بلوکباشی، «چالشها...»، ١٩).
ویلم فلور (٢/١٩) خصوصیات بارز جامعۀ دورۀ قاجار را داشتن پایگاه گستردۀ کشاورزی و
حکمروایی گروهی کوچک نخبه بر جمعیتی انبوه بیسواد دانسته، و نوشته است: «این گروه
نخبۀ قدرتمند که با سواد در میانشان اندک بود، در شهرهای مقر حکومت و مراکز فرهنگی
و تجاری میزیستند و افرادی از همین گروه اعضای حکومت را تشکیل میدادند». شاه در
رأس این گروه بود و به استبداد حکومت میکرد و خود را «اسلامپناه» و «ظلالله»
میشمرد و رعایا و متابعانش او را «ملجأ دین و مرکز عالم» میدانستند. مجدالملک
در توصیف جامعۀ قاجار مینویسد: در این جامعه «ظلم بود و مظلوم»
(ص ٩٦). پرکینز در «هشت سال اقامت در ایران...»، در ١٢٥٩ق/ ١٨٤٣م رعایا یا طبقات
پایین اجتماعی را مانند گوسفندانی توصیف میکند که برای پشمشان نگهداری میشدند. او
مینویسد: پشم این مردم را چنان از ته میچیدند و آن قدر این کار را زیاد و به دقت
انجام میدادند که ارزش آنها و بهرۀ مالکانهشان را تقلیل میدادند. چنگ و دندان آز
و طمع در میان آنها چنان تیز بود که حتى مرغ تخمطلایی را نیز برای به دست آوردن
تخمش میکشتند (نک : فلور، ٢/٢١؛ نیز اتحادیه، «زن در...»، ٣٣).
از آغاز شکلگیری شهر تهران چند گروه عمدۀ قومی مانند ترکهای قجر و افشار، ترکمن،
عرب و فارس و گروههای دینی زردشتی، کلیمی، ارمنی و جمع کوچکی آسوری و گروههای محلی
مهاجر شهرستانی مانند اصفهانی، قمی، آذربایجانی، کاشانی و جز اینها در تهران زندگی
میکردهاند ( آمار...، ٢٧، ٣٤٠، ٣٤٦-٣٤٧). وجوه و شاخصهای تمایزدهندۀ این گروهها
از یکدیگر، بهجز ویژگیهای خونی و تباری، و پیوندهای تاریخی، ویژگیهای فرهنگی مانند
زبان، دین، آرایشهای ظاهری و پوشش، مشترکات آیینی، مذهبی، اعتقادی، آداب و رسوم و
تاحدی شیوۀ معیشتی بوده است. گروههای محلی از مردم شهرها و روستاهای مناطق دیگر
ایران به تهران مهاجرت کرده بودند و ترکیب جمعیتی هر گروه برآیند آمیختگی گروههای
قومی و بومی بود (یادداشتهای مؤلف). این گروهها در ساختار اجتماعی جامعه، دستکم تا
پیش از دورۀ مشروطیت، جدا از طبقۀ ممتاز جامعه که درباریان، بازرگانان و روحانیان
را دربرمیگرفت، بیشتر در دو طبقۀ دیگر جامعه، یعنی طبقۀ متوسط شهری شامل صاحبان
حرفه و کارگزاران دولت، و طبقۀ پایین شهری متشکل از رعیت و مزدبگیران قرار
میگرفتند (نک : برزین، ١٥).
این گروهها و قشرهای اجتماعی با مواضع طبقاتی مختلف و اشتغالات متنوع اقتصادی،
اجتماعی و خدماتی که داشتند، هر یک دارای ویژگیها و معارف و دانستهها، یا به
عبارتی دیگر، فرهنگ ویژۀ خود نیز بودند. این ویژگیهای فرهنگی و مواضع خاص اجتماعی،
آنها را از یکدیگر جدا و متمایز میکرد. تامسن کنسول انگلیس، در گروهبندی اجتماعی
ـ شغلی جمعیت تهران در ١٢٨٧ق/١٨٧٠م، ١٠ گروه جدا از هم را با مراتب متفاوت و شمار
تخمینی جمعیت هر یک فهرست کرده است. در این گروههای دهگانه، ٣ گروه نخست را بلند
پایگان، کارمندان دولت، میرزاها و آدمهای دربار؛ گروه چهارم را افراد مستقل و آزاد؛
گروه پنجم را تجار بزرگ و متنفذ؛ گروه ششم تا نهم را دکانداران، فروشندگان،
صنعتگران، کارگران ساختمان؛ و گروه دهم را آدمها و نوکرهای گوناگون شکل میدادند
(فلور، ٢/٣٦).
پاکدامن (ص ٣٤٥) در شرح و تفسیر نتایج سرشماری عبدالغفار منجمباشی (نجمالملک) در
١٢٨٦ق/١٨٦٩م، به جنبههایی از ترکیب طبقاتی و قشربندی اجتماعی مردم تهران در آن
زمان اشاره میکند و مینویسد: بنابراین گزارش گروهی از مردم تهران از قِبَل
خانوادههای متنفذ و متمولْ زندگی و معاش میکردند و حدود ١٧ هزار نفر از جمعیت ١٤٧
هزار نفری تهران (جدا از شمار سپاهیان مقیم در دارالخلافه) از گروه وابستگان و
خادمان بودند: ١٠ هزار نوکر، ٧٥٦ غلامسیاه و ١٠٤‘٣ کنیز سیاه. شمار زنان خدمتکار
را هم باید به نوکرها افزود. عبدالغفار نوکرها را «اشخاص معطله که از علوم و حِرَف
و صنایع بیبهره ماندهاند و محضِ عجز و قصور خود نوکری اختیار نمودهاند» معرفی
میکند و شمار آنها را در تهران رو به تزاید دانسته است (نک : آمار، ٣٤٦).
با بررسی و تحلیل گروهبندی اجتماعی ـ شغلیِ تامسن و قشربندی تودۀ رعیت جامعۀ تهران
در دورۀ ناصری میتوان این گروهها را به چند مجموعۀ متمایز از یکدیگر در ترکیب
طبقاتی جامعۀ آن روز شهر تهران تقسیم کرد. نخست گروه ممتاز، یا متنفذ و متمول
جامعه، متشکل از رجال درباری و حکومتی و روحانیان، دوم گروه بازرگانان، سوم
صنعتگران و اهل حِرَف، چهارم گروه عرضهکنندگان کالا و خدمات، پنجم کارگران و ششم
گروه رعیت و خدمتگزار و نوکر پیشه. تامسن از علمای دینی و زارعان نام نبرده است،
لیکن به احتمال قوی علما در فهرست او در زمرۀ «بلندپایگان»، و زارعان در سلک افراد
آزاد و مستقل قرار میگرفتهاند.
فلور اعضای جامعۀ دورۀ قاجار را در ٣ طبقه گروهبندی میکند. طبقۀ بالا: مقامات
رسمی، سپاهیان، وزرا و مانند آنها؛ طبقۀ متوسط: مالکان، بازرگانان و ربا دهندگان؛ و
طبقۀ پایین: نوکران، کسبۀ جزء و صنعتگران (٢/٢٩). همچنین او افراد این ٣ طبقه را از
لحاظ پوشش، شیوۀ تکلم، تحصیلات، قدرت سیاسی و مانند آنها از یکدیگر متمایز میداند
(٢/٢٤).
در این جامعه کسانی که با هم ازدواج میکردند، از لحاظ مقام اجتماعی با یکدیگر
برابر بودند. در آن زمان ازدواج یک امر خانوادگی به شمار میرفت و در ایجاد اتحاد
میان افراد گروهها و طبقات مختلف نقشی ایفا نمیکرد. تحرک اجتماعی در جامعه ناچیز
بود و هر کس میکوشید تا مقام و موقعیت خود را در گروه و طبقه حفظ کند. در
طبقهبندی فلور نیز قرارگاه طبقاتی روحانیان و طبیبان مشخص نشده است، لیکن به
احتمال بسیار گروه روحانی در طبقۀ بالا، و گروه طبیبان در طبقۀ متوسط جامعه جا
داشتند.
در جامعۀ توسعهیافتۀ بعدی دورۀ قاجار، به ویژه از انقلاب مشروطیت به این سو، علما
و روحانیان و اطبا ٣ گروه برجسته و مهم اجتماعی را شکل میدادند که نقشی مؤثر در
جامعه داشتند. فلور در جای دیگر علما را بیش از طبقات دیگر مورد احترام و اعتماد
عامۀ مردم معرفی میکند. وی مینویسد: میزان احترام و اعتماد مردم به روحانیان به
میزان درستی آنان و متحد نشدنشان با مقامات حکومتی بستگی داشته است. روابط علما با
کسبه و صنعتگران بسیار استوار بوده است. تجار و بازاریان که بسیار مذهبی بودند و
علم را فقط در انحصار علمای روحانی میدانستند، این گروه را به چشم رهبران روحانی
مینگریستند (٢/٢٣-٢٤).
برزین ساختار طبقاتی جامعۀ تحولیافتۀ بعد از انقلاب مشروطیت تاکنون را به تسامح در
٤ طبقۀ ممتاز، متوسط ، کارگر و روستایی جای میدهد که هر طبقه نیز دربرگیرندۀ چند
گروه و قشر بوده است. در این دوره نیز، هیئت حاکمه، یعنی گروه دولتیان همچنان چون
گذشته در رأس هرم قدرت قرار میگرفتند. برزین نیز مانند فلور درباریان، روحانیان
برجسته و تجار بزرگ را گروههای شکلدهندۀ طبقۀ ممتاز جامعۀ دورۀ قاجار معرفی میکند
و مینویسد: درباریان بیشتر از خاندان قاجار بودند که شاه و هیئت حاکمه در رأس آنها
قرار داشتند و بر تمام طبقات دیگر مسلط بودند. انقلاب مشروطیت این ساختار سیاسی را
از هم پاشید و حضور تجار بزرگ، روحانیان، رهبران عشایر و مالکان را در رأس نهادِ
جدید التأسیس مجلس و تشکیلات دیوانی حاصل این دگرگونی قرار داد (ص ١٥، ٢٦).
به نظر فلور طبقۀ متوسط به دو گروه وابستگان به بخش خصوصی و وابستگان به بخش دولتی
تقسیم میشدند. دو گروه بازاریان سنتی و سرمایهداران جدید (تجاری، صنعتی و خدماتی)
در بخش خصوصی فعالیت میکردند و گروه دولتی را بیشتر کارمندان تشکیل میدادند که بر
کارگزاران اداری، تکنیسینها، متخصصان، مسئولان فرهنگی و ردههای مختلف نیروهای مسلح
و مدیران اشتمال داشت. این طبقه برخاسته از شهر و ریشۀ تاریخی در شهرنشینی دارد و
به لحاظ سنتی علاوه بر کارگزاران دولت، گروهی از تجار و علمای دینی را هم که از
اقتدار سیاسی برابر برخوردار بودند، دربرمیگرفت (٢/٢٢).
طبقۀ پایین شهری شامل کارگران صنعتی، آلونکنشینان، مهاجران روستایی و گروههای
بیکار و ولگرد بودند. این طبقه چه روستایی و چه شهرزادگان عموماً فرهنگ روستایی
داشتند و کمابیش به روستاها و جامعههای روستایی خود وابسته بودند. آلونکنشینها
گروه بزرگی را شکل میدادند که با عناوینی مانند «حاشیهنشین»، «گودنشین»، «آلونک
نشین» (همو، ١/١٩، ٢١) و بعدها «مفتآبادنشین» خوانده شدهاند. گروه آلونکنشین
غالباً مردمی بودند که از جامعۀ سنتی روستایی خود گسسته، و به شهر تهران روی آورده
بودند. آنها بیشتر تخصصی ندارند و بیکارند و گرفتار یک نوع «بیریشگی» اجتماعی و
فرهنگیاند (همانجا؛ یادداشتهای مؤلف).
ساختار سیاسی طبقات ممتاز دورۀ مشروطیت چندان دوام نیافت و با به قدرت رسیدن رضا
شاه، در دهۀ ١٣٠٠ش بنیاد آن فرو ریخت و اعضای دربار پهلوی و کارگزاران عالیرتبۀ
دولتی و افسران ارشد ارتش در رأس هرم قدرت نشستند و هیئت سیاسی حاکم را تشکیل دادند
(فلور، ١/٢١، ٢/٢٦).
در میان گروههای اجتماعی جامعۀ قاجار دو گروه تجار و علما بسیار به هم نزدیک بودند
و با یکدیگر وجوه مشترک بسیاری داشتند. این دو گروه در جامعۀ ایران، به ویژه تهران،
دو قدرت مستقل از حکومت و صاحب نفوذ در جامعه به شمار میرفتند. تجار بسیار مذهبی و
مُصرّ به اجرای احکام و آیینهای دینی بودند و معمولاً ازدواج میان خانوادههای آنها
و گروه علما انجام میگرفت. تجار در وصلت با خانوادۀ علما برای خود کسب افتخار
میکردند و به خود میبالیدند (همو، ٢/١٥٣-١٥٤).
تجار بزرگ نقش مهمی در توسعۀ عمران و کمک به ساختن بازار، مسجد، کاروانسرا ، پل و
بنیانگذاری مؤسسات خیریه و نیکوکاری داشتند و به خانوادههای فقیر نیز کمک
میکردند. نوع پوشش آنها متمایز از دیگران بود. تجار بزرگ عمامههایی از شال ترمه
بر سر میگذاشتند، در صورتی که تجار معمولی کلاه بخارایی بر سر مینهادند و لباس
رسمیشان ارخالق و از پارچۀ پنبهای، مخمل یا ساتن و پیراهنشان کتانی بود. در فصول
سرد قبای بَرَک میپوشیدند و با کمربند کتانی، ابریشمی یا چرمی آن را میبستند.
شلوارهای گشاد پنبهای سیاه یا آبی رنگ به پا میکردند. کفشهایشان از چرم ساغری
بود. وقتی به گردش یا ملاقات کسی میرفتند، عبا یا ردای گشادی بافته از موی شتر،
بَرَک یا پارچۀ کشمیر به روی شانههای خود میانداختند (همو، ٢/١٥٤-١٥٥).
حکیم باشیان و طبیبان عموماً سر خود را از ته میتراشیدند و به جای کلاه تاتاری
عمامه بر سر میگذاشتند و شال پهنی به کمر میبستند و لولهای کاغذ و دواتی در پَرِ
شالشان مینهادند. معمولاً چوبدستی بلند به دست میگرفتند و نعلینی از چرم ساغری
سبز به پا میکردند و با گامهایی شمرده راه میرفتند و با طمطراق سخن میگفتند و
تسبیح دانه درشت میگرداندند. در آن دوره اگر کسی میخواست طبیب شود، فقط کافی بود
که بدون خواندن درس و فراگرفتن معلومات مقدماتی نظری، چند گاهی در محکمۀ طبیبی حاذق
مشغول شود و نسخهها را رونویس کند و پس از مدتی کار، خود را طبیب بنامد و به
معالجۀ مردم بپردازد (پولاک، ٣٩٦، نیز برای آگاهی دربارۀ صنف طبیبان سنتی و شیوۀ
طبابت و درمان آنها و عقاید مردم نسبت به آنها در دورۀ ناصری، نک : ص ٣٩٦-٤٢٩؛
دربارۀ لباس گروههای دیگر، نک : ه د، پوشاک).
جامعۀ تهران دورۀ قاجار را با اندکی مسامحه میتوان یک جامعۀ «نیمه فئودالی ـ نیمه
قبیلهای» دانست. حکومت در این جامعه به دست افرادی از ایل قاجار بود و گروه بزرگی
از آن ایل در شهر همراه با اعضایی از ایلات دیگر میزیستند (معتمدی، ١٣-١٤). پس از
انقراض سلطنت قاجار، جامعۀ تهران اندک اندک از شکل پیشین خود بیرون میرود و شکل و
فاصلۀ طبقاتی در جامعه بیشتر میشود و اختلافات طبقاتی به صورتی آشکار میان ساکنان
محلات شهر نمایان میگردد و محلات بر اساس موضع و پایگاه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی
ساکنان آن به محلههای ثروتمندنشین، رجالنشین، کارمندان، کارگران و پیشـهوران و
مراکز تجارتـی و صنعتـی شناختـه میشونـد (همو، ١٧).
جامعۀ زنان: جامعههای شهرنشین ایران در دورۀ قاجار، بهویژه جامعۀ شهرنشین تهران،
به مفهوم کلی به دو بخش متمایز جامعۀ مردانه و جامعۀ زنانه تقسیم میشدند. زندگی در
هر یک از این دو جامعه تحت نظامات و اصول و قواعدی خاص جریان داشت. مردان در بیرون
از خانه، و زنان در درون خانه نقش ایفا میکردند. مردان خانوادههای رجال و اعیان
در «بیرونی»، و زنان آنها در «اندرونی» خانههایشان که قلمروی جدا از هم داشت،
فعالیت میکردند. بیرونی محیطی «ظاهر» و «آشکار» و مرتبط با خارج از خانه و فضایی
«آزاد» برای رفتوآمدهای مردان خودی و بیگانه بود. برعکس اندرونی محیطی «پوشیده» و
«نهان» از دیگران و نامحرمان، به ویژه مردان بیگانه و حتى مردان خویشاوند بود
(یادداشتهای مؤلف). رتقوفتق امور سیاسی و اقتصادی و کسب دانش و معرفت رسمی و کتبی
به مردان، و گرم نگهداشتن کانون یا اجاق خانواده و تربیت فرزندان در سالهای نخستین
و کودکی و امور عاطفی به زنان اختصاص داشت (بهنام، ١٦-١٧). زن «ناموس» خانواده و
پارهای از «خانه» به شمار میرفت و مردانْ زنان را با الفاظ مختلف «خانه»، «منزل»،
«اندرونی» (مهدی، ٢٠) و «ضعیفه» خطاب میکردند.
در آن زمان کار کردن در بیرون از خانه برای زنان از هر طبقه و قشر عیب به شمار
میرفت. کار زنان منحصر به پختوپز، دوخت و دوز، شوهرداری، زاییدن و بزرگ کردن
کودکان بود. اگر زنی در بیرون از خانه میرفت و کار میکرد، پشت سرش «لیچار» (سخنان
یاوه و ناپسند) میگفتند. مسئولیتهای اجتماعی، اقتصادی و اداری بر عهدۀ مردان بود و
زنان تهرانی در آنها نقش و اثری نداشتند. در پیش از مشروطیت یک زن کلانتر به نام
حاجی گیلانی خانم در تهران بود که خود را به جامۀ مردان آراسته بود. او سرداری
ماهوت قرمز میپوشید، شلوار ماهوت آبی به پا میکرد، پوتین میپوشید، کلاه پوست
تخممرغی به سر میگذاشت و یک قمه نیز زیر سرداری خود میبست. این زن از طرف نظمیه
مأمور رسیدگی به کارهای زنانه و مجرمان زن بود (مونسالدوله، ٨). بنابر آمار
١٣٢٠ق/١٩٠٣م چند تن زن هم در اندرون برخی خانههای اعیان مشغولیتهایی داشتند. مثلاً
ملاشهربانو، «ضعیفۀ دارو چشمکن»؛ سکینه خانم، «گیسسفیدِ اندرون»؛ و ضعیفۀ دلاله.
تنی چند از زنان شاغل هم در این آمار با عنوان ضعیفه خوانده شدهاند، مانند ضعیفه
کاشی و ضعیفه اصفهانیه. برخی از این زنان حاجیه یا ملا باجی بودند. زنان محترم را
با نام و عنوان نمیخواندند (اتحادیه، «رشد...»، ١٦٠؛ دربارۀ اشتغالات برخی از
زنان، نک : آمار، ٨٢، ٩٧، ١٠٠).
در اندرونی خانههای اعیان چند خدمتگزار با عنوان آشپز، اتاقدار، صندوقدار،
قلیان چاقکن و زنی با عنوان «گیس سفید» (سرپرست خدمه) کار میکردند. آشپز هیچگاه
جلو خانم ظاهر و آفتابی نمیشد. اتاقدار اتاقها را آب و جارو و تمیز میکرد؛
صندوقدار رخت و لباس و جواهرات خانم را نگهداری میکرد؛ و گیسسفید کلیدهای انبار
برنج و روغن و چیزهای دیگر را در دست داشت و بر کار پیشخدمتها نظارت میکرد
(مونسالدوله، ٢٦٧).
اعیان معمولاً ٣ رنگ کنیز: سیاهبرزنگی، کشمشی رنگ و سفید در خانههایشان نگهداری
میکردند. کنیزهای سفید یا از دخترانِ ترکمنِ اسیر شده یا از دخترانِ گرجیِ ربوده
شده بودند. قیمت آنها با هم تفاوت داشت و دلالان بازاری آنها را میفروختند. خرید و
فروش کنیز در تهران تا اولین سالهای مشروطیت معمول بود و پس از آن ممنوع شد. برخی
خانمها کنیزهایشان را به عقد غلام سیاهها درمیآوردند تا فرزندان آنها خانهزادان
خانواده شوند. کنیزان را «دده»، و ددههایی که در آشپزخانه کار میکردند «دده
مطبخی» مینامیدند. برخی از خانمها نیز که بیاولاد بودند، بچهکنیزی را به اولادی
قبول میکردند و به هنگام مرگ میراثی برای آنها میگذاشتند (همو، ٢٩٨-٢٩٩). این
کنیزان به نامهای «غنچه دهان»، «سَمَن بَر»، «زعفران»، «صنوبر» و به نامهایی مانند
آنها خوانده میشدند (کتیرایی، ٢٣٤، نیز برای اطلاع بیشتر، نک : ص ٢٣٢-٢٣٥).
در زمستانها عامۀ مردم کُرسی، و اعیان کرسی و بخاری میگذاشتند. تودۀ مردم
چالهکرسی، و اعیان منقل داشتند. اول پاییز چالهکرسیها را گچمالی میکردند و خاکه
زغال را میشستند و از آن گلوله و کوفتۀ زغالی درست میکردند و در آفتاب میگذاشتند
تا خشک و برای سوختن آماده شود. اعیان نیز هیزم سوخت زمستانی خود را در پاییز آماده
میکردند. آنها روزها بخاری روشن میکردند و شبها زیر کرسی میخوابیدند
(مونسالدوله، ٣٠٨). در خانههای اعیان، خدمتکاران زن، و در خانههای تودۀ مردم،
کدبانوان خاکههای زغال را میشستند و با آنها گلوله و کوفتۀ زغالی درست میکردند.
در بیشتر خانهها تنوری کار گذاشته بودند. در زمستان که برف و باران راه مواصلاتی
را میبست و فراهم کردن آرد و نان دشوار بود، نان سفرۀ خانه را در تنور خانهها
میپختند. هر ساله در اول پاییز مردِ خانه یکی دو جوال آرد برای مصرف نان زمستانی
تهیه میکرد و در خانه میگذاشت. کدبانوی خانه، هفتهای یا دوهفته یکبار تنور خانه
را با بوته و پشکل روشن میکرد و نان میپخت و مردخانه را از زحمت رفتن به بازار و
خرید نان از نانوایی میرهاند. از اینرو، در میان زنان تهرانی این مثل که «شوهرم
شغال باشه، آردم توی جوال باشه!» زبانگرد بود. برخی از زنان که دل پرسودایی داشتند،
میگفتند: «شوهرم جوان باشه، آردم تو سرمهدان باشه!» (همانجا). نانپزی در خانۀ
اعیان و اشراف به عهدۀ کنیزان و زنان خدمتگزار بود.
هر نوع تصمیم در امور اقتصاد خانواده و شوهر کردن و زن گرفتن فرزندان، انتخاب پسر
یا دختر برای همسری فرزندان و انتخاب نوع شغل برای فرزندان ذکور با مردان بود و
زنان جز پیروی از ارادۀ مردان و اطاعت از آنان راه دیگری نداشتند (یادداشتهای
مؤلف). لوئی ماسینیون، ایرانشناس فرانسوی، دربارۀ پایگاه زن ایرانی در گروه
خانوادۀ شوهر میگوید: «زن همواره میزبانِ بیگانۀ خانه است، کسی است که آمده است و
باید روزی برود!». به همین سبب در زبان ترکی به عروس «گلین» میگویند، یعنی کسی که
میآید. اصل پدر و تبار پدری است و این ضربالمثل که «پشتپشتِ پدره، مادر رهگذره!»
گویای این اصل است (بهنام، ٤٠).
پوشاک و آرایش زنان تهراننشین در دورۀ قاجار نیز مخصوص بود. زنان معمولاً شلواری
گشاد به نام «چاقچور» به پا میکردند که تا مچ پا را میپوشاند. چهره را با «پیچه»
یا «روبنده»، و گیسوان را با «روسری»، دستمالی سفید یا رنگین، میپوشاندند و چادر
سیاه یا چادرنمازی رنگین بر سر میکردند. گیسوانشان را معمولاً بلند نگه میداشتند
و میبافتند. دست و پای خود را با حنا رنگ میکردند که به اصطلاح میگفتند «خضاب»
یا «نگار» گذاشتهاند. صورتشان را سفیداب میمالیدند و بر ابروان و مژگان خود وسمه
سرمه میکشیدند و به گونههایشان سرخاب میمالیدند و هفت قلم آرایش یا «هرهفت» برای
آرایش چهرۀ خود به کار میبردند ( ایرانشهر، ١/١٩٣؛ دربارۀ پوشاک زنان، نک : ه د،
پوشاک). معمولاً زنان گیسوان خود را «تَکی»، «هفت تایی» «بیست و یکتایی» یا «چهل و
یک تایی» میبافتند. زنان تهرانی آن دوره باور داشتند که بیحساب بافتن موی شگون
ندارد و زندگی زن را آشفته میکند. بعدها نوع آرایش گیسوی زنان تغییر کرد و سبک
آراستن مو به صورت «آلاگارسون» فرانسوی (آرایشی مانند موی سر مردان) باب شد (سیفی
فمی، تهران...، ١٨٨).
خالکوبی نیز نوعی آرایش زنانۀ رایج میان بانوان تهران، بهویژه زنان دورۀ ناصری
بود. جای کوبیدن خال و شکل خالها بستگی داشت به منظور زنان از خالکوبی. کوبیدن
خالهایی به شکل یک بوتۀ گل یا یک گنجشک روی غبغب، یا دو گنجشک در دوسوی بوتۀ گل و
یا یک بوتۀ گل، یا نقش سرو روی سینه؛ کوبیدن خالهایی روی پیشانی، گونهها، کنار لب
بالا و زیرلب پایین و میان دو ابرو، همه معمولاً برای زیبایی؛ و کوبیدن «خال محبت»
روی زبان یا زیرناف برای افزوده شدن مهرشوهر و سپید بختی بود. برای دور کردن چشم بد
و درمان برخی از دردها نیز خال میکوبیدند (کتیرایی، ٤٠٦-٤٠٧؛ جودت، ٦٤؛ نیز پولاک،
٤٢٨). مردان، به ویژه جوانان و داشمشدیها هم خالکوبی میکردند (نک : ه د،
خالکوبی).
با دگرگونی شکل خانواده در جامعۀ امروزی تهران و کوچک شدن و صورت هستهای یافتن
خانواده، فرزندان دورۀ مجردی خود را با پدر و مادر میگذرانند و پس از ازدواج
زندگی مستقلی را آغاز میکنند. بیشتر زنان خانواده آزادی خود را که از آنان گرفته
شده بود، کموبیش بازیافتهاند و از راه رسانههای عمومی با الگوهای رفتاری زنان
در جامعه و فرهنگ غربی آشنا شدهاند و سبک نوینی را تجربه میکنند. زنان جامعۀ
کنونی تهران، دیگر همچون زنان جامعۀ سنتی دورۀ قاجار یک نیروی «زایندۀ مطلق» یا
«خدمتکار خانه» نیستند، بلکه همراه کدبانوگری و مدیریت و مربیگری در تربیت
فرزندان، تا حدودی از استقلال فردی اجتماعی و اقتصادی نیز برخوردارند. زنان در
بیرون از خانه در کارخانههای صنعتی، مؤسسات اجتماعی و فرهنگی دولتی و غیردولتی،
نهادها، ادارات، انجمنها و هنرکدهها دوش به دوش و پا به پای مردان فعالیت و خدمت
میکنند. درصد بالایی از دانشجویان دانشگاهها، آموزشگاههای عالی و هنرستانهای
تهران را دختران و زنان تشکیل میدهند و در انواع ورزشها و رقابتها، مسابقات ورزشی
و هنرهای تجسمی و موسیقی داخل و خارج کشور حضور فعال دارند. زن امروز تهرانی اغلب
به دنبال همسر نمیرود و به شوهر به چشم نانآور نمینگرد. از ازدواج مفهومی دیگر
از مفهوم گذشته دارد و او را همسر و شریک زندگی احساسی، عاطفی، اجتماعی و اقتصادی
خود میخواهد (یادداشتهای مؤلف؛ نیز نک : مهدی، ٥٢-٥٤).
گروههای شغلی ـ صنفی: در جامعۀ سنتی تهران پیشهها تقریباً موروثی بود و از پدر به
فرزندان پسر انتقال مییافت. پسران دنبالۀ کار و پیشۀ پدران خود را میگرفتند و
اسرار و فنون حرفه را از آنان میآموختند و سینه به سینه به آیندگان انتقال
میدادند ( ایرانشهر، ١/١٨٣). نجمالملک در آمار ١٢٨٦ق دربارۀ ارباب حِرَف و صنایع
در تهران گروه مردان از ردۀ بزرگان مانند تاجر و ملاک را با عنوان «آقایان»، و
صنعتگران، پیشهوران و دکانداران، اعم از عمده فروش و خرده فروش را با عنوان
«کسبه» طبقهبندی میکند (نک : آمار، ٣٤٧-٣٤٩؛ نیز طالقانی، ٧). استادکاران و
شاگردان هر حرفه و صنف در زمرۀ صنف به شمار میآمدند و ساختار اجتماعی ـ اقتصادی
جامعۀ تهران را پدید میآوردند (همانجا).
تامسن در ١٢٩٨ق/١٨٨٠م، ٢٠ پیشه شامل نجار، تفنگساز، سراج، خیاط، ساعتساز، نقاش
(منظور نقاش ساختمانی)، کلاهدوز، سنگتراش، حکاک، صحاف، شیشهبر، مسگر، آهنگر،
صباغ، مطبعه چی، پنبه ریس، زرگر، چاروادار، کفاش و نعلبند را نام میبرد و آنها را
از گروه صنعتگران به شمار میآورد. کل جمعیت اعضای این پیشهها را نیز ٩٥٠‘٢٨ تن
ذکر میکند (نک : فلور، ٢/٣٦، نیز دربارۀ صورت مشاغل و شمار استادکاران و کارگران
ماهر و شاگردان هر پیشه و صنعت به تفکیک، نک : ٢/٣٨).
به دستور ناصرالدینشاه تمام اهل حرفه و صنعت را در ساختمان مجمعالصنایع در
خیابان باب همایون گرد آوردند و در حجرههای متعدد آن سکنا دادند و هر حجره را به
صنعتگری اختصاص دادند تا به کار صنعت بپردازد (دربارۀ اسامی اصناف مجمعالصنایع و
کالاهای ساخت هر یک با نام استاد حرفه، نک : ذکاء، ٣٤٣-٣٤٤، ٣٤٧). بنا بر نوشتهای
در یک مجموعۀ خطی، شمار استادان و شاگردان مجمعالصنایع در ١٤ محرم ١٢٦٩، ٤٥ استاد
و ١٤٤ شاگرد بوده است (برای مشخصات هر حجره و نام استادان و شمار شاگردان هر استاد،
نک : همو، ٣٦٩-٣٧٣).
در ١٣٤٥ق/١٣٠٦ش، ٢٠٢ نوع شغل مشخص در تهران فعالیت میکردند که نمایانگر اوضاع
اجتماعی جامعۀ تهران در اواخر دورۀ قاجار و اوایل دورۀ پهلوی بود. در آن زمان ٧٣٤
تاجر در ١٤ رشتۀ تجارتی در بازار تهران کار میکردند که حدود٣/٥٪ صاحبانحرفه و کسب
را تشکیل میدادند (اشرف، ٢٤؛ دربارۀ جدول مشخصات عمدۀ تجار و اصناف، نک :
همانجا). در سرشماری سال ١٣١١ش جمعاً ٣٣٤ شغل گوناگون: ١٥١ صنعت و حرفه، ٤ پیشۀ حمل
و نقل، ١٦٣پیشۀ مربوط به کسب و تجارت و ١٦ شغل متفرقه مانند کمپانی بیمه، کلوپ
ورزشی، مسافرخانه، سینما، تئاتر، مطب، کارخانۀ چراغ برق و مانند آنها در تهران دایر
بوده است (برای صورت اسامی صنایع و حِرَف، نک : سالنامه...، ٨٩-١٠١).
مسعود کیهان صورتی از احصائیۀ اصناف را با ذکر نام نوع پیشهها، شمار دکانها،
استادکاران، کارگران و پادوها در ٢٠٢ شغل به دست میدهد (٢/٣٢٧-٣٣٣). ظاهراً کیهان
و اشرف هر دو از یک منبع مشترک، یعنی سرشماری نفوس شهر تهران (١٣١٢ش)، در نقل آمار
مربوط به اصناف استفاده کردهاند. در فهرست اخیر بسیاری از مشاغل با عنوان کسبهای
متفرقه آمدهاند که کیهان در پانویس نام ٢٨ شغل از آنها مانند دلوسازی، شیشهفروشی،
تَرْکِش دوزی و سرقلیان فروشی را میآورد (٢/٣٣٣). پس از شکلگیری بازار تهران،
صاحبان هر صنعت و پیشه بازار و راسته بازار ویژۀ خود را داشت، مانند بازار
ارسیدوزها (کفاشها)، بازار مسگران و بازار آهنگران (ویلز، ٣٠٤، نیز نک : ه د،
بازار).
اعضای هر یک از حرفههای قدیم تهران معمولاً از صاحبان حرفۀ یک یا دو شهر ترکیب
مییافتند؛ مثلاً اعضای صنف خباز تهران بیشتر مشهدی (مستوفی، ٣/٤٠٠) و قمی
(یادداشتهای مؤلف) بودند. مازندرانیها کار و کاسبی را با کیسهکشی حمام یا حلاجی و
لحاف دوزی در تهران آغاز میکردند و پس از چندی گرمابه میخریدند و گرمابهداری
میکردند، یا به خرید و فروش و تجارت پشم و پنبه میپرداختند. قزوینیها با کالاهای
تولید قزوین مانند قاشق و ملاقۀ چوبی به تهران میآمدند و بعد خرازی فروش میشدند.
کاشیها و نطنزیها به آبآلو فروشی و تونتابی و شاه توت و آب زرشک فروشی و
خانهشاگردی میپرداختند (سیفی فمی، تهران، ١٧٨-١٧٩). همشهریهای همشغل عمدتاً در
قهوهخانههایی خاص پاتوغ میگرفتند. پیشهوران و صنعتگران هر روز پس از دستکشیدن
از کار روزانه و در ایام و اوقات تعطیل و فراغت در قهوهخانهها جمع میشدند و
ساعتها به گفتوگو و تبادلنظر دربارۀ کارهای روزمرۀ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و
رد و بدلکردن اطلاعات میپرداختند و مسائل صنفی و شغلی را با هم در میان
میگذاشتند و به کاریابی و کار راهاندازی میپرداختند. در هر قهوهخانه اعضای یک
یا چند صنف و پیشه پاتوغ میگرفتند. مثلاً کارگران خبازی و بناها در چند قهوهخانه
از جمله قهوهخانۀ پاچنار؛ قصابها و خرپاکوبها در قهوهخانۀ پنجهباشی؛ و بار
فروشها و سلّاخها و صیفیکارها در قهوهخانۀ طیب پاتوغ داشتند (بلوکباشی،
قهوهخانهها...، ١٠-١١؛ برای پاتوقهای اهل حرفه و صنعت در تهران، نک : همو،
«واژه...»، ٣٨-٣٩).
هر یک از رجال و بزرگانِ شهرِ تهران اعضای یک یا چند صنف را زیر حمایت و سرپرستی و
ادارۀ خود داشتند. مثلاً همانطور که اعتمادالسلطنه در روزنامۀ خاطرات (ص ٩١) بیان
میدارد، قصابیهای گوشت گاو فروش در ادارۀ امینالسلطان؛ علافها، صرافها و بزازها
تحت سرپرستی عزتالدوله؛ سرپرستی صرافها با امینالملک؛ و عموم کسبۀ دیگر تهران با
کشیکچیباشی نایبالسلطنه بود. برخی از پیشهوران و کاسبکاران با حکمرانان و رجال
مملکت و سرپرستان خود کنار میآمدند و به آنها پیشکش و رشوه میدادند تا برای
گرانفروشی و چپاول مردم آزاد باشند. مثلاً قصابها و خبازها بارها با پرداخت مبالغ
هنگفت به نایبالسلطنه، حاکم تهران اجازه یافتند تا نان و گوشت را به بهایی که
میخواستند بفروشند. وقتی شاه در ١٣١٣ق/١٨٩٥م برای پایینآوردن بهای گوشت به
سربازان خود دستور داد که در تهران به کشتار گوسفند و فروش گوشت بپردازند، قصابها
به حاکم تهران و مادر شاه رشوه دادند و آنها نیز سهمی از آن را به شاه پرداختند و
شاه نیز سربازان را از ادامۀ کار بازداشت و قصابان دوباره بهای گوشت را بالا بردند
(فلور، ٢/١٠٢).
شمار دکانهای هر محله به نسبت شمار ساکنان و خانههای آن محله تعیین میشد. از
اینرو، برخی اصناف «حق بنیچه» داشتند که «جواز» یا«پروانۀ» دایرکردن دکان بود، و
این برای حفظ حقوق سهمبری مناسب هر عضو صنف بود. افزون بر اصنافِ حق بنیچهدار،
دیگران باید در خارج محدودۀ محلههای شهر دکان باز کنند. حق بنیچهها خرید و فروش
هم میشد. صنف قصاب حق بنیچه را اصطلاحاً «پاچوب» مینامیدند. پاچوب به دو تیر چوبی
و یک تیر حمال روی آن با قلابهای آهنی برای آویختن لاشۀ گوشت گفته میشد. بعدها
پاچوب را مترادف با دکان قصابی به کار میبردند (همو، ٢/٥١، ٥٧).
هر پیشه و صنف علامت یا نشانهای نمادین داشت که با آن در جامعه شناخته میشد. این
علامات صورت کوچکشدهای از اسباب و ابزار مهم و نقشمند هر یک از پیشهها بود. ١٧
حرفه از حرفههای رایج در تهران که به سلسلۀ فقر منسوب بودند، علاماتشان را به
هنگام «سردَم» بستن در قهوهخانهها و اجرای آیین سخنوری (نک : ه د، سخنوری،
آیین) بر در و دیوارصفۀ سردم به صورت خاص میآویختند. این علامات عبارت بودند
از کُنده و مُستۀ کفاشی، ارّه و تیشۀ نجاری، پُتک و کورۀ آهنگری، ماله و شمشۀ
بنایی، کُنده و ساطور قصابی و افزارهای دیگر پیشهها (برای علامات ١٧ صنف، نک :
پرتو بیضایی، ٢٥؛ دربارۀ سخنوری و سردم بستن و علامات ١٧ صنف، نیز نک : محجوب،
٢/١٠٥٣-١٠٧٨). هر یک از صنفهای هفدهگانه نیز چند پیر خاص خود داشتند که به آنها
ارادت میورزیدند و آنها را مرشد مستقیم خود میدانستند. برخی از این پیران در زمرۀ
عارفان بزرگ یا امامان و پیغمبران بودند و برخی نیز مانند حضرت علی ابن ابیطالب
(ع)، سلمان فارسی، معروف کرخی، ذوالنون مصری و مانند آنها از پیران و مرشدان مورد
قبول همۀ صنفها به شمار میرفتند (دربارۀ پیران سلسله و صنفهای گوناگون، نک : همو،
٢/١٠٧٣-١٠٧٥).
در جشنها یا به هنگام فراوانی و ارزانی کالا و فراوردهها، صاحبان برخی از پیشهها
با آرایهبندی جلوخان دکههایشان و آویختن برخی از علایم و روشنکردن چراغ به سر
دکانها حضور خود را در جشن اعلام میکردند. مثلاً حلاجها از گلولههای پنبه آدمکهای
پنبهای میساختند و آنها را که به «پهلوان پنبه» معروف بودند، در پیشگاه دکههای
خود میگذاشتند (پرتو بیضایی، ٤٥). قصابها به هنگام فراوانی و ارزانی گوشت در جلو
دکانهای خود پیه میسوزاندند و خبازان ارزانی نان را با روشن کردن چراغ (فلور،
٢/٦٥) و آویختن چند نان بزرگتر از اندازۀ معمول اعلام میکردند (یادداشتهای مؤلف).
در مراسم قربانی کردن شتر در عیدقربان، نمایندگان برخی از صنفها بنا بر سنت جاری
شرکت میکردند و در جایگاههای مخصوصی استقرار مییافتند. حق نمایندگی از صنف و
اجازۀ شرکت در این مراسم در هر صنف میان خانوادههایی خاص موروثی بود (لمتن، ٢٦).
بنا بر گزارشی از ١٢٦٩ق/١٨٥٢م،
هر صنف، از گوشت بخش خاصی از اندام شتر قربانی سهم میبردند. مثلاً آهنگران از گوشت
ران شتر و خیاطان سر شتر را سهم میبردند (بروگش، ١/٢١٨). دالمانی در شرح مراسم شتر
قربانی در تهران در دورۀ محمدعلی شاه مینویسد: سرقربانی سهم صنف نعلبندان، کوهان
شتر سهم سراجان، گوشت ران و پاها سهم آهنگران، بقالان و قصابان بود. یک تکه از گوشت
شتر را نیز نمایندۀ شاه به سر نیزه میزد و به حضور شاه میبرد. بقیۀ گوشت قربانی
هم میان مردم تقسیم میشد (ص ١٩٧-١٩٨). چون تقسیم گوشت شتر میان نمایندگان همه
صنفها ناممکن مینمود، از این رو فقط به چند صنف از گوشت قربانی به صورت نمادین سهم
میدادند (فلور، ٢/٦٣). شمار این صنفها را اوبن ٦ صنف ذکر کرده است (ص ١٤٦؛ نیز نک
: ماسه، I/١٤٣). ظاهراً هر صنف نیز با ابزار مربوط به شغل خود شتر را پاره پاره
میکرد (فلور، همانجا).
همبستگی نیرومندی میان اعضای هر صنف وجود داشت و افراد هر صنف معمولاً در شادیها و
غمهای یکدیگر شرکت و اظهار همدردی میکردند. با درگذشت عضوی از صنف، بیشتر اعضای
صنف در مراسم سوگواری مرگ او حضور مییافتند و وارثان درگذشته را از خانه تا محل
کار در بازار مشایعت میکردند. در میان قصابان تهران رسم ویژهای برای مرگ عضو صنف
اجرا میکردند. آنها یک تخته شال کشمیری را که خریده بودند در خانۀ عضو درگذشته، بر
شانۀ نزدیکترین خویشاوند او میافکندند (لمتن، همانجا).
گروهی از مردم تهران نیز کار و پیشه و جا و مکان ثابتی نداشتند و در کوی و برزن
محله میگشتند و کالاهای خود را از راه دورهگردی میفروختند، یا به تعمیر و مرمت
اشیاء خانگی میپرداختند. این دسته پیشهوران دورهگرد برخی خوراکیها و کالاها را
به شهر میآوردند و در محلهایی پاتوغ میکردند یا در محلهها میگشتند و اجناسشان
را عرضه میکردند. لبویی، دوغی، گردویی، چاغاله (چغاله) بادامی، شورْباقالی فروش،
عدسیفروش و مانند آنها از زمرۀ این پیشهوران بودند (برای شرح به تفصیل این
فروشندگان دورهگرد، نک : شهری، تاریخ...، ٦/٨٥-٩١، ١٠١، ١٠٥ بب ). برخی از
دورهگردان اهل فن بودند و از راه عرضۀ مهارتهای فنی خود به مردم زندگی
میگذراندند، مانند چینی بندْزَنها، چاقو تیزکُنها، لحافدوزان، رویگران یا مسگران
و مانند آنها. افراد گروه فروشندگان دورهگرد تشکل صنفی نداشتند (یادداشتهای مؤلف).
مشتری این دورهگردها اغلب زنان خانهدار بودند. برخی از این فروشندگان دورهگرد
برای عرضۀ میوهها و خوراکیهای خود و برانگیختن و جذب مشتری جار میزدند و شعرها و
ترانههایی در وصف خوراکیها و میوهها با نغمههای خاص میخواندند. مثلاً میگفتند
«سبز و صبح چیده» خیار؛ «تربادام و گل بادام و ریزه بادام» چغاله؛ «نازک و ورامینی
و یکیک بره» کاهو؛ «نُقل بیابان» ذُرّت بوداده؛ «دُرشْته گوجه، مال خورشْته گوجه»
(مستوفی، ١/١٥٩-١٦٠). گاهی نیز خاصیتها و ویژگیهای خوراکیهای خود را درنغمههایشان
اعلاممیکردند، مانند«صفرا بُر است شاهتوت»؛ «بیبلاگَرْمَک، تُنگِ طلا گَرْمَک»؛
«عصای پیر است بَلال، رستم دستان است بَلال!»، یا «شیرْ بَلال و شورْ بَلال،
شیرِقوچانی بَلال، برّۀ بریانی بلال!»؛ و «زال، زالزالکِ، رستمِ زالِ زالکِ!»
(نفیسی، ٤٤-٤٥؛ بلوکباشی، ٢٥٢-٢٥٣ ؛ برای تفصیل چگونگی فروش انواع خوراکیها و
نغمههای مناسب هر خوراکی، نک : مستوفی، همانجا؛ بهبهانی، ١١؛ برای دستهبندی
دورهگردان و نحوۀ عمل آنها، نک : مستوفی، ١/١٥٩-١٦٥؛ فلور، ٢/١١٤-١١٥). در دو
نغمۀ اخیر، فروشنده توصیفی شاعرانه و زیبا از زالزالک و بلال ارائه میدهد. فروشندۀ
زالزالک با استفاده از همانندگی نام زالزالک و زال (شخصیت افسانهای حماسی پدر
رستم)، اندازۀ این میوه را به اندام بزرگ و تنومند او تشبیه میکند. فروشندۀ بلال
هم با هوشمندی و شم تجاری و هنری خود شیری و تُرد و لذیذ بودن ذرت برشته و نمکسودْ
شده را به شیرِ دامهای قوچانی و طعم لذیذ بّرۀ بریان شده تشبیه میکند و به این
گونه شوق مردم را در خریدن و خوردن این میوهها برمیانگیزد (بلوکباشی، همانجا).
گروههای دینی:
زردشتیان: از زردشتیان مقیم تهران در سالهای آغازین پایتختی آن خبر و اطلاع دقیقی
در دست نیست. در دورۀ سلطنت ناصرالدین شاه، در ١٢٧١ق/١٨٥٤م، مانکجی لیمجی هاتریا،
معـروف بـه مانکجـی صـاحب ــ کـه از شخصیتهای برجستۀ زردشتیان هنـد بود ــ به ایران
آمد و در کرمان و سپس یزد اقامت گزید، آنگاه از یزد به تهران آمد و مدت ٥ سال و ٦
ماه در این شهر به امور مذهبی و اجتماعی زردشتیان ایران، بهویژه تهران، و
سروسامان دادن به وضع زندگی آنها پرداخت. به سبب خدمات نیکمردانۀ او به زردشتیان،
ناصرالدینشاه او را «پدر» خطاب میکرد (امینی، ٤-٦).
مانکجی صاحب ٣٢ کودک و نوجوان زردشتی را از کرمان و یزد به تهران آورد و با فراهم
کردن وسایل زندگیشان، آنان را در دبستان شبانهروزی که خود بنیاد نهاده بود، به
تحصیل علم واداشت (مزداپور، ٧٨). در اثر کوششهای او روند مهاجرت زردشتیان از کرمان
و یزد به تهران آغاز شد و به تدریج افزایش یافت (امینی، ٣١٠).
نجمالملک در آمار سرشماری تهران در ١٢٦٨ق شمار زردشتیان را ١١١ نفر میدهد (آمار،
٣٤٩-٣٥٠). بنا بر آماری که در منابع و نوشتههای پژوهشگران زردشتی در مقاطع مختلف
آمده، شمار زردشتیان تهران در ١٢٨٥ق/١٨٦٨م به ٢٠٠ نفر رسیده بوده است. به تعداد
زردشتیان تهران همچنان افزوده میشد، به گونهای که در ١٣٣٠ش جمعیت آنها به ٥٠٠‘٣ و
در ١٣٥٦ش/١٩٧٧م، به ٥٠٠‘١٢ نفر رسید (امینی، همانجا) و امروزه از جمعیت ٣٠ هزار
نفری زردشتیان مقیم ایران، بیشتر آنها در شهر تهران زندگی میکنند (مزداپور، ٧).
تا ١٢٧٩ق/١٩٠٠م فقط ٥ یا ٦ خانوار زردشتی در تهران خانه داشتند و به تجارت و صرافی
مشغول بودند. بقیۀ زردشتیان در کاروانسراها و تیمچهها زندگی میکردند و به داد و
ستد کالاهای وطنی و بزازی میپرداختند. پسران جوان زردشتی که مختصری نوشتن و خواندن
میآموختند، چند سال اجیر میشدند و به کارگماشتگی میپرداختند (اشیدری، ٣٢٨). بنا
بر متن نامهای از زردشتیان تهران به «انجمن اکابر پارسیان هند» در ١٢٨٧ق، زردشتیان
تهران و ایران بهطورکلی به شال بافی، کَجْبافی (کَج = کَژ: نوعی ابریشم)،
پیلهوری، دکانداری، برزگری، بنایی، قاصدی و چارواداری اشتغال داشتند. با ورود
قماش و کالا از فرنگستان به ایران در زمان فتحعلیشاه بیشتر این کارها، به ویژه شال
بافی، کجبافی، پیلهوری و دکانداری ورافتاد و زردشتیان از کار و پیشۀ سابق خود
باز ماندند و به سوی بنادر ایران روی آوردند (امینی، ٤٩٨-٤٩٩).
بنا برگزارشی در ١٣٠٥قبسیاری از زردشتیان بهکار زراعت و باغبانی اشتغال داشتند و
در باغهای نزدیک تهران آبیاری، درختکاری و باغبانی میکردند (براون، ٩٥-٩٦). شماری
از زردشتیان نیز در باغهای سلطنتی و امرا و سُفرا و شاهزادگان باغبانی و کشاورزی
میکردند (اشیدری، ٣٧١).
پولاک به شهرت زردشتیان در بازرگانی و اقتصاد و پشتکار و تحمل و درستی آنان در دورۀ
ناصری اشاره میکند و مینویسد: تجار زردشتی صاحب چند کاروانسرا در تهران بودند و
در کار تجارت با هندوستان دلالی میکردند (ص ٣١).
در سالهای پس از مشروطیت (١٣٢٤ق) چند تن از تجار زردشتی که از یزد و کرمان به تهران
آمده بودند، بیشتر در کاروانسراها و تیمچههای بازار، مانند سرای مشیرخلوت، دالان
امینالملک و تیمچۀ حاجبالدوله به کارهای بازرگانی و خرید و فروش کالاهای وطنی
یزدی مشغول بودند (اشیدری، همانجا؛ امینی، ٥٠١). شمار تجار زردشتی تهران در دورۀ
پهلوی افزایش یافت، به طوری که تجارتخانههای آنها در تهران بیش از شهرهای دیگر
ایران بود و اعضای انجمن زردشتیان تهران بیشتر از صنف تجار بودند. مهمترین
تجارتخانههای آنها «تجارتخانۀ یگانگی» و «جمشیدیان»، متعلق به ارباب جمشید، و
«تجارتخانۀ جهانیان»،متعلق بهبرادران جهانیانبود (همو، ٤٩٧). ارباب جمشید از تجار
سرشناسزردشتی در ١٣٢١ق/١٩٠٣م از سوی مظفرالدین شاه به لقب «رئیس التجار» سرافراز
شد و در دور اول مجلس شورای ملی در ١٣٢٤ق به نمایندگی انتخاب شد. اطلاق کلمۀ
«ارباب» به جای «آقا» به توانگران زردشتی از زمان مظفرالدینشاه باب شد و نخستین
بار هم این لفظ را ظاهراً شـاه برای اربابجمشیـد جمشیدیان بـه کـار بـرد
(مزداپـور، ٨٣، ٨٦).
اربابجمشید از بزرگان و نیکمردان جامعۀ زردشتی بود. در تابستانها که آب جنوب
تهران کمبود، آب قناتهای امیرآباد و جمشیدآباد را ــ کـه آبادانیهایـی در آن دو
محـل کـرده بـود ــ برای استفادۀ مردم به رایگان به جنوب تهران روانه میکرد. وی
برای آموزش کودکان زردشتی مدرسۀ «جمشید جم» و برای زردشتیان گرمابۀ اختصاصی ساخت و
هر سال در ایام سوگواری امام حسین (ع) در محرم، ٤٠ رأس اسب و قاطر و چند درشکه در
اختیار علمای روحانی میگذاشت (امینی، ٩٧؛ اشیدری، ٣٧٨، ٣٨٢).
نخستین انجمن زردشتیان با نام «انجمن ناصری» برای تقدیر از ناصرالدین شاه به سبب
دستور لغو جزیه از زردشتیان، تشکیل شد. پس از مرگ کیخسروجی، بنیانگذار انجمن در
١٣١١ق/١٨٩٣م، انجمن دچار فترت شد. بعدها زردشتیان در ٢٧ جمادیالآخر ١٣٢٥، انجمن
تازهای به نام «انجمن زردشتیان تهران» را با انتخاب ١٤ نماینده در مرکز تجارت خود
ــ کاروانسـرای مشیـر خلـوت ــ بنیاد نهادند ( امینی، ٢٨٤-٢٨٥؛ اشیدری، ٣٠٥-٣٠٦).
محل ساختمان این انجمن در زمینهای مشیرالدوله، معروف به قلمستان در کنار ساختمانهای
آذریان (آتشکده) فیروزبهرام و سازمانهای دیگر زردشتی در خیابان جمهوری کنونی،
خیابان میرزا کوچکخان، کوچۀ زردشتیان قرار دارد.
زردشتیان مدارس بسیاری ساختهاند. این مدارس تا ١٣٥٤ش موقوفه و تحت ادارۀ انجمن
زردشتیان تهران بودند؛ از آن پس در اختیار آموزش و پرورش قرار گرفتند. بزرگترین و
مشهورترین آنها دبیرستان پسرانۀ فیروز بهرام (١٣١١ش) و دبیرستان دخترانۀ انوشیروان
دادگر (١٣١٥ش) است (امینی، ٢١١، ٢٥٤-٢٥٥؛ سالنما، بش )، علی وکیلی نخستین سینمای
ویژۀ زنان را در سالن مدرسۀ زردشتیان، واقع در خیابان نادری، در ١٣٠٧ش دایرکرد
(مهرابی، ٢٠).
در آغاز، به سبب شمار اندک جمعیت زردشتی تهران، زردشتیان یک دخمه (برج خاموشان)، آن
هم در بیرون شهر و در جنب کوه بیبیشهربانو داشتند که سالانه بیش از ٢ یا ٣ مرده
در آن نمیگذاشتند (براون، ٩٦-٩٧). این گورستان تا اختصاص قصر فیروزه به زردشتیان
همچنان بر پا بود. در مهر ماه ١٣١٥ ارباب کیخسرو شاهرخ، رئیس انجمن زردشتیان و
نمایندۀ مجلس، ششدانگ قصر فیروزه را خرید و وقف جامعۀ زردشتی و تحت تولیت انجمن کرد
(امینی، ١٤٦؛ سالنما، بش ). ارباب کیخسرو از نیکوکارانی بود که مدرس، روحانی
مبارز در مجلس راجع به او گفت: «در مجلس شورای ملی ما فقط یک نفر مسلمان پیدا
میشود، آن هم ارباب کیخسرو ست» (بامداد، ٣/١٨٠). در قصر فیروزه، به جز آرامگاه
زردشتیان بهتدریج بناهایی مانند نمازگاه، آشپزخانه و تالارهای متعدد برای منظورهای
مختلف ساختند (سالنما، بش ؛ برای آگاهی بیشتر از آرامگاه زردشتیان، نک : اشیدری،
٣٧١، ٣٧٣؛ برای نهادها، سازمانها و انجمنهای اجتماعی، فرهنگی، آموزشی، دینی،
اقتصادی و بهداشتی زردشتیان در تهران، نک : امینی، جم ؛ مزداپور، ٧٨-١٠٠؛ اشیدری،
نیز سالنما، جم ). در روزگار کنونیْ زردشتیان به کارهای مختلف خدماتی، تعمیراتی،
آموزگاری، طبابت، پرستاری و کارهای مهندسی مشغول هستند و این نوع کارها جایگزین
کارهای سنتی دیرینۀ آنان شده، و زردشتیان را از روستاها به تهران جذب کرده است
(مزداپور، ٩٩-١٠٠).
ارمنیان: از پیش از آغاز پایتختی تهران گروهی ارمنی در تهران زندگی میکردند. بنا
به روایتی کریمخان زند (سل ١١٦٣-١١٩٣ق) گروهی از ارمنیان سنگتراش را برای ساختن
عمارت سلطنتی در ارگ تهران به این شهر فرستاد (هویان، ایرانیان...، ١٨، به نقل از
گورویانس). ساختن محراب کلیسای سورپ گِوُرک در بازارچۀ قوامالدوله در خیابان شاپور
(وحدت اسلامی کنونی)، در سالهای ١٢٠٤-١٢١٠ق/١٧٩٠-١٧٩٥م نشان از حضور جمعی ارامنه در
تهران در آغاز دورۀ قاجار دارد. ارمنیان در آن سالها در پیرامون این کلیسا
مینشستند و اکنون نیز کوچهای در این محله به نام «کوچۀ ارامنه» معروف است
(ملکومیان، ٩٦).
در زمان فتحعلی شاه، به دستور او ١٠ خانوار ارمنی معروف به «جام بُران» (شیشهبران)
برای انداختن شیشههای قصر سلطنتی (کاخ گلستان کنونی) از جلفای اصفهان به تهران
آورده شدند. دو تن از این گروهِ جامبُرانْ بانی اصلی کلیسای تادئوس، بارتوقیموس
(یا طاطاووس، باردوقیموس: دو تن از حواریون)، در ١٢٢٣ق/١٨٠٨م بودند. گورهای بانیان
در مدخل کلیسا قرار دارند (همو، ٩٧-٩٨). فتحعلی شاه با ٤ تن از ٥ تن دختر ارمنی
آذربایجانی که حسینعلیخان افشار، حاکم اورمیه به او در ١٢١٤ق اهدا کرده بود،
ازدواج کرد و آنها را به حرمسرای خود آورد. این زنان ارمنی مادر چند تن از
شاهزادگان قاجار بودند (بامداد، ٥/٤٤).
از آن پس بهتدریج ارامنه از آذربایجان، اصفهان و قفقاز به تهران مهاجرت کردند.
مهاجرت ارمنیان به این شهر، بهویژه پس از تهاجم ترکهای عثمانی به آذربایجان پس از
جنگ جهانی اول و پس از انقلاب روسیه بود که تهران را پناهگاهی امن یافته بودند (
ایرانیکا، II/٤٨١). اولین محله را مهاجران ارمنی در دروازۀ حضرت عبدالعظیم، و دومین
محله را در دروازۀ قزوین تشکیل دادند (هویان، همانجا). کمکم با افزایش شمار
ارمنیان مهاجر به تهران و اقامت و اشتغال در این شهر، گسترۀ اقامتگاههای آنها نیز
توسعه یافت و هر گروه از خانوادههای ارمنی، بنابر نوع اشتغال و وضعیت مالی و
اجتماعی سرپرستان خانواده و روابط خویشاوندی میانشان در نقطهای از شهر نشیمن
گزیدند. بنابر گزارشی در ناحیۀ محمدیه، زیر بازارچۀ زعفرانباجی و آن سوی گذر
قاطرچیان، محلۀ ارمنینشینان فقیر بود. در ناحیههای دیگر هم گروهی از ارمنیان
میزیستند. مثلاً کشاورزان ارمنی در روستای ونک مستوفی، متوسطان آنها در خیابان
ارامنه و شمال میدان حسنآباد در دو ناحیۀ قناتآباد و حسنآباد، و دولتمندان هم در
نقاط شمالیتر شهر میزیستند (سیفی فمی، پلیس...، ٣٨).
امروزه بزرگترین گروه از ارمنیان ایران در تهران زندگی میکنند. بنابر آماری در
١٣٤٥ش/١٩٦٦م، از ٤٢١‘١٠٨ نفر جمعیت ارمنی ١٢١‘٧٢ نفر، یعنی ٥٢/٦٩٪ در تهران نشیمن
دارند ( ایرانیکا، همانجا؛ برای اطلاع از آمار جمعیت ارمنیان تهران، از ١٢٦٥ق تا
١٣٤١ق و شمار جمعیت ارامنۀ روستاهای ونک، دروس، خوردین و بومهن، نک : هویان،
ارمنیان...، ١٧-١٨؛ هولتسر، ٧٠).
در دوران قاجار، ارامنه به تجارت، خدمات دیوانی و مشاغل سپاهیگری و شغلهای دیگر
اشتغال داشتند. آنها بزرگترین و مهمترین تجارتخانههای تهران، مانند تجارتخانۀ
تومانیانس را اداره میکردند (هویان، همان، ١٩). هنگامی که سیدضیاءالدین طباطبایی،
نخستوزیر کودتای رضاخانی در ١٩ حوت ١٢٩٩ش بلدیۀ تهران را منحل کرد و در دوم حمل
١٣٠٠ش بلدیه را با سازمانی تازه تشکیل داد، در شورای اداری بلدیه چند تن مسیحی
ارمنی، مانند موسیو ایپگیان، مأمور تشکیلات و رئیس ادارۀ مرکزی و موسیو تیکرانتر
هاکوپیان، رئیس ادارۀ تفتیش، سجل احوال، احصائیه و تشریفات شرکت داشتند (محبوبی،
٢/١٣٥، ١٣٦). اعضای مدیریت بلدیه کارهای مفیدی برای شهر و مردم تهران انجام دادند.
مثلاً تأمین روشنایی برخی از خیابانها با چراغ برق را از کارهای گاسپار ایپگیان
دانستهاند (هویان، ایرانیان، ١١٣).
حوزۀ تشکیلات مذهبی ارامنۀ تهران جدیدترین حوزههای خلیفهگری ارامنه در ایران است
که در ١٣٢٤ش/١٩٤٥م تأسیس شد. تا پیش از تأسیس این خلیفهگری، کلیساهای تهران زیر
پوشش خلیفهگری ایران و هندوستان بود (ملکومیان، ٩٥). امروزه در تهران ٨ کلیسا و ٣
ماتور (نمازخانه) وجود دارد. کلیسای تادئوس (طاطاووس) در محلۀ چالهمیدان در خیابان
مولوی (دروازۀ حضرت عبدالعظیم)، که با فاصلۀ کمی از امامزاده سیداسماعیل قرار دارد
و برخی از بزرگان ارامنۀ ایران و نخبگان اروپایی در آن دفن شدهاند (همو، ٩٧-٩٨؛
پرویز، ٢٦٦؛ عرب، ٨؛ نیز نک : همو، تصویر ٦٧). کلیسای میناس مقدس در ده ونک ــ که
محراب آن در ١٢٩٢ق/١٨٧٥م بنا شد ( ایرانیکا، همانجا؛ ملکومیان، ٩٩) ــ از
قدیمترین، و کلیسـای سـورپ سـرکیس در خیـابان کریـمخـان زنـد ــ که در١٣٤٩ش/١٩٧٠م
گشـایش یافت ــ بزرگترین و جدیدترین کلیساهای ارامنۀ تهران هستند (همو، ١٠١؛ عرب،
٨؛ برای شرح تفصیلی کلیساهای تهران، نک : ملکومیان، ٩٦-١٠٤؛ هویان، ارمنیان،
١٤٨-١٥١؛ برای تصاویر کلیساها، نک : پرویز، ٢٦٦-٢٧٩؛ عرب، ٥٣-٦٧). معروفترین
نمازخانهها و گورستانهای ارامنه عبارتاند از سورپ هوانس در دولاب سرآسیاب (١٣١٥ش)
که امروز متروک است و استپانوس در بوراستان، واقع در خیابان خاوران (١٣٥٣ش) که
امروز دایر است. باشگاه ورزشی آرارات نیز قبلاً نمازخانه و قبرستان بوده که در
١٣٥٣ش به باشگاه ورزشی تبدیل شده است (ملکومیان، ١٠٤).
نخستین مدرسۀ ارامنه به نام «هایگازیان» در ژانویۀ ١٨٧٠م در کلیسای گِوُرک مقدس در
بازارچۀ معیّر تأسیس و افتتاح شد. در همان زمان میسیونرهای خارجی مدارسی رایگان در
محلههای ارمنیان دایر کردند. پس از آن انجمن دوستداران علم و دانش تحصیل در مدرسۀ
هایگازیان را رایگان اعلام کرد. ناصرالدین شاه هم پس از بازگشت از سفر کربلا و
استقبال دانشآموزان مدرسه از او، دستور داد سالیانه مبلغ ٢٠٠ تومان به مدرسه کمک
کنند. انجمن بانوان ارمنی تهران در ١٢٨٨ق/١٨٧١م مدرسۀ دخترانهای در روستای ونک
دایر کرد. از آن پس مدارس چندی برای کودکان ارامنه در نقاط مختلف تهران ساخته شد
(برای اطلاع بیشتر دربارۀ مدارس ارامنۀ تهران، نک : هویان، ایرانیان، ٤٧-٥٠).
شمار بسیاری از مراکز کار و پیشۀ ارامنه مانند کافیشاپ، کتابفروشی، اغذیه فروشی و
مانند آنها، و یک کلیسا در خیابان نادری قرار دارد و این خیابان در قلب تهران از
شاخصههای بارز ارمنیان است ( ایرانیکا، II/٤٨٢). منطقۀ مجیدیه و حشمتیه نیز از
نقاط ارمنینشین شهر تهران است (ملکومیان، ١٠٣). ارامنه چندین باشگاه، انجمن
فرهنگی، صنفی، نیکوکاری و ورزشی در تهران دایر کردهاند که انجمن فرهنگی آرارات که
در ١٣٢٥ش/١٩٤٦م تأسیس شد، از فعالترین سازمانهای ارامنه است ( ایرانیکا، همانجا).
کلیمیان: در اواخر پادشاهی نادرشاه افشار (١١٦٠ق)، یهودیان در تهران ساکن شدند و
رفتهرفته کلیمیان گیلیارد دماوند، شیراز، اصفهان، کاشان، یزد، همدان و جاهای دیگر
در دورههای فتحعلی شـاه و محمدشـاه ــ که بهویژه همسری یهودی در حرم و انـدرون
داشـت ــ بـه تهران آمـدند و سکنا گزیدند (لوی، ٣/١٠٣٢).
یهودیان تهران در محلههایی خاص و جدا از مسلمانان (معروف به «گتو») در نواحی مختلف
زندگی میکردند. محلههایی از ناحیۀ عودلاجان (سیفی فمی، پلیس، ٤٧؛ لوی، ٣/٦٧٤،
٦٧٦-٦٧٩) مرکز کلیمیان تهران بود. محلۀ کلیمیان عودلاجان کوچههایی باریک و پرپیچ و
خم و بدون سنگفرش داشت. در میان محله میدان کوچکی به نام «سَرْچال» بود که در آن
زباله میریختند. کوچهها مسقف و خانهها گود و دخمهمانند بودند. در اینجا همهچیز
رنگ گروهی داشت. بزاز، رمال، دعانویس، جادوگر، دلال (سیفی فمی، همان، ٤٨)، قصاب
و... همه یهودی بودند و حمام مخصوص به خود داشتند (لوی، ٣/٦٧٥).
یهودیان تهران، مانند یهودیان شهرهای دیگر ایران، به شغل تجارت، نقرهکاری، تجارت
شراب و خردهفروشی و خریدوفروش اشیاء عتیقه مشغول بودند (همو، ٣/٧٨٤، ٨٣٤؛ کرزن،
I/٣٣٣). زرگری، صیقلی جواهر، تنزیل پول، خرید و فروش زالو، انداختن شراب و عرق و
فروش آنها، مطربی و رقاصی نیز از مشاغل دیگر آنها بود (ویلز، ٣١٦؛ فلور، ٢/٤٠).
برخی از مردان یهودی نیز به کارهایی مانند خالی کردن آب حوض و پاکیزه کردن مکانهای
کثیف و رفتگری مشغول بودند (کرزن، I/٥١١؛ ویلز، ٣١٧). برخی از یهودیان هم به طبابت
مشغول بودند. در دورۀ ناصری ٤ برادر کلیمی از اطبای مشهور تهران به شمار میرفتند
که یکی از آنها به نام حق نظر، طبیب ولیعهد ناصرالدین شاه و مورد لطف مادر او جیران
بود (پولاک، ٣٠، ٣٩٧). شماری از یهودیان در داروخانهها و مطبعهها نیز کار
میکردند (لوی، ٣/٨٣٤).
کار قابلگی در جامعۀ تهران به زنان یهودی اختصاص داشت. آبجی نبات خانم و مسگرا،
دختران ملااسحاق کلیمیِ رمال از مشهورترین ماماهای تهران بودند. خانوادههای مؤمن و
نمازخوان کمتر سراغ آبجی نبات خانم میرفتند، چون او چادر به سر نمیکرد و از مردها
رو نمیگرفت (مونسالدوله، ٨).
گروهی از مردان و زنان یهودی به دورهگردی و بزازی و خرید اسبابخانه و زری و یراق
و طاق و شال و جواهر اعیان و اشراف مشهور بودند. یراقها و زریها را میخریدند و
میسوزاندند و نقرۀ آنها را استخراج میکردند. دلالهای دورهگرد کلیمی را مردم
«مشتری» خطاب میکردند (مستوفی، ١/١٦٤-١٦٥).
قوانین مذهبی تحصیل علم را به کلیمیان توصیه میکرد. از اینرو بیشتر کلیمیان
خواندن و نوشتن به زبان دینی خود یعنی عبری را میدانستند. اولین مدرسۀ آنها آلیانس
اسرائیلیت بود که همزمان با دارالفنون تأسیس شد ( ایرانشهر، ٢/١١٩٤). پیش از آن،
یهودیان به ملاخانه یا مکتبخانههایی که در کنیسهها تشکیل میشد، میرفتند و عبری
و تورات میآموختند. کودکان در تابستان روی حصیر، و در زمستان روی نمد و برخی روی
پوست گوسفند که با خود از خانههایشان میآوردند، مینشستند (لوی، ٣/١٠٣٥-١٠٣٧).
هیچیک از مدارس مسلمانان کودکان یهودی را نمیپذیرفتند (ویلز، همانجا). نخستین
کنیسههای آنها کنیسۀ حاجی، خاله و العازار بود (لوی، ٣/١٠٣٢).
بهتدریج جوانان یهودی صنعت خیاطی و چاپ را آموختند و به فراگیری زبان فرانسه
پرداختند و پایگاهی مناسب در جامعۀ تهران به دست آوردند. برخی از آنان در خیابان
لالهزار دکان باز کردند و برخی دیگر به معلمیِ سرخانه رفتند و به آموزش زبان
فرانسه به مسلمانان پرداختند (همو، ٣/٨٤٦).
یهودیان در انقلاب مشروطیت فعال بودند، لیکن بعدها از نتیجۀ آن سرخوردند. سرخوردگی
یهودیان از مشروطیت که آن را موجب نجات و رجای خود میپنداشتند و تبلیغات بهاییها
در جامعۀ یهود تهران، بسیاری از آنان، بهویژه جوانان را به رها کردن دین و گرایش
به بهاییت ترغیب کرد (همو، ٣/٨٧٤).
جمعیت کلیمیان تهران در ١٢٨٦ق، ٥٧٨‘١ تن (اتحادیه، «رشد...»، ١٥١)، در ١٣٠١ق، ١٣٦‘١
تن (سالنامه، ١٠)، و در ١٣١١ش، ٥٦٨‘٦ تن (همان، ١٤٨) یاد کردهاند.
وضعیت اجتماعی گروههای دینی: گروههای مذهبی، بهویژه کلیمیان و ارمنیان در آغاز
محدودیتها و تضییقات بسیاری در زندگی داشتند و انواع شکنجهها و بدبختیها را تحمل
میکردند. بنابر آیات و اخبار، مسلمانان باید از دوستی کفار، یعنی یهود، ترسا و گبر
و میل و تشبّه به ایشان پرهیز و بر مسلک آنان سلوک نکنند تا خداوند میان آنان و
کافران در جهنم جمع نکند (قمی، ٨٥١-٨٥٢، حاشیه). کلیمیان برای تمایز از مسلمانان
ناگزیر از دوختن وصلۀ قرمز بر روی لباسهای خود بودند. گاهی هم به جای وصله، یک
مستطیل به شال کمرشان وصل میکردند. این کار مدتها در جامعۀ یهودی اعمال میشد تا
اینکه رفتهرفته رنگ باخت و برخی این علامات را کنار گذاشتند (لوی، ٣/٧٨٣، ٧٨٥).
کرزن (I/٣٣٣) به محدودیتهای یهودیهای تهران اشاره میکند، اما فشار و آزار تعصبات
مذهبی در تهران را کمتر از جاهای دیگر ایران دانسته است.
ارامنه نیز از آزار و ستم در امان نبودند و مردم عامی گهگاه به بهانههای مختلف به
محلههای آنها حمله میکردند و به تخریب و غارت خانهها و کلیساهای آنها دست
میزدند و خمهای شرابشان را میشکستند (برای نمونهای از این حملات در ١٢٣٠ق، نک :
اعتمادالسلطنه، مرآة...، ١/٨٦٦؛ هویان، ارمنیان، ١٥٠-١٥١). زردشتیان اجازه نداشتند
دیوارهای خانهشان را بلند بسازند و روزهای بارانی از خانههای خود بیرون بیایند و
سواره در شهر بگردند (امینی، ٣٨٧).
پرداختن به برخی از مشاغل، بهویژه شغلهایی که با مواد غذایی مربوط بود، برای افراد
غیرمسلمان قدغن بود. شغلهای مخصوص و منحصر به غیرمسلمانان نیز نزد مسلمانان نجس
شمرده میشد. از این روی ارمنیان به خبازی، قصابی و سبزیفروشی نمیپرداختند، چون
مجاز به دست زدن به مواد خوراکی و هر چیز مرطوب مانند خمیر و گوشت و سبزی نبودند.
از سوی دیگر شغلهایی مانند انداختن شراب و فروش آن در انحصار مسیحیان ارمنی و
یهودیان بود (فلور، همانجا). یهودیان و ارمنیان اجازه نداشتند به حمامهای مسلمانان
بروند. میرزا ابراهیم صحافباشی (نک : دنبالۀ مقاله، مبحث سینما) حمامی بدون خزینه
برای آنها در سر چهارراه مهنّای تهران ساخت (مشیری، ١٧).
امیرکبیر در راه تأمین مساوات حقوق گروههای مذهبی و بالا بردن پایگاه اجتماعی آنها
در جامعۀ مسلمانان بسیار کوشید. او به وضع زندگی اجتماعی زردشتیان علاقۀ ویژه نشان
میداد و از خود زردشتیان کلانتری گمارد تا به امور شخصی آنها نظارت و رسیدگی کند.
دلجوییها و مهربانیهای امیرکبیر موجب شد که ٧ خانوار زردشتی که در ١٢٥٢ق/١٨٣٦م به
بمبئی رفته بودند، به ایران بازگردند. امیرکبیر در ١٢٦٥ق/١٨٤٧م موبد موبدان را که
به تهران آمده بود، گرامی داشت و از جانب شاه به او خلعت بخشید (آدمیت، ٤٣٥-٤٣٦).
در ١٣٠٠ق/١٨٨٢م تحول تازهای در آزادی عقاید مذهبی در ایران پدید آمد و به دستور
ناصرالدین شاه دریافت مالیات جزیه از زردشتیان، ارامنه و کلیمیان لغو شد. از آن پس
روح ملیگرایی در میان همۀ گروههای قومی و مذهبی ساکن در ایران افزونی یافت (
ایرانشهر، ١/٥٧٨؛ امینی، ٨، ١٠). بنابر یک سرشماری در همین سال، میزان سواد در میان
مسلمانان جامعۀ تهران که بیشتر مهاجر و احتمالاً روستایی بودند، نسبت به سایر
گروههای مذهبی بسیار پایین بود. نسبت سواد در میان مسلمانان برابر با ٧/١٦٪،
ارمنیان ٩/٣١٪، کلیمیها ١/٣٠٪ و زردشتیان ٣/٣٤٪ بود (طالقانی، ١١-١٢؛ نیز نک :
سالنامه، همانجا).
پس از انقلاب مشروطیت، گروههای مذهبی به موجب قانون دارای حقوق مدنی شدند و حق
انتخاب نماینده برای مجلس قانونگذاری را یافتند. از آن پس این گروهها در تمام شئون
اداری، آموزشی و اقتصادی با دیگر اعضای مسلمان جامعۀ تهران حقوق مساوی یافتند (
ایرانشهر، ١/١٠٩).
در ٣١ تیر ١٣١٢ به کوشش ارباب کیخسرو شاهرخ، نمایندۀ زردشتیان در مجلس دورۀ دوم
شورای ملی، قانون «اجازۀ رعایت احوال شخصیۀ ایرانیان غیرشیعه» به تصویب رسید. از آن
پس پیروان همۀ مذاهبی که در ایران به رسمیت شناخته شده بودند، در اجرای قواعد و
عادات مذهبی خود آزاد بودند (برای شرح قانون، نک : اشیدری، ٣٧٥-٣٧٦).
در مسیر تجدد و نوسازی محلات و ایجاد محلههای جدید در شهر تهران، دگرگونیهایی در
ساختار ترکیب اجتماعی، قومی و اقتصادی جمعیت آن پدید آمد و گروههای مرفه از بخشهای
قدیمی شهر به محلههای جدید آن رفتند. این انتقال موجب درآمیختگی گروههـای قومـی ـ
مذهبـی بـا گروههای اجتماعـی دیگر جامعۀ تهران و رفع «جداگزینی فضایی» در میان
ساکنان شهر شد و گروههای غیرمسلمان توانستند از گتوهای خود درآیند و در همسایگی
مسلمانان خانه گزینند. محلههای جدید تهران بیشتر پایگاه ثروت، اجتماعات تحصیلکرده
و پردرآمد بود، تا پایگاه مذهب و قومیت (اهلرس، ١٩٠).
لوطیهای محله: در قدیم در هر محلۀ بزرگ و پرجمعیت تهران جمعی پهلوان، لات و جاهل
زندگی میکردند که دستۀ لوطیهای محله را تشکیل میدادند. لوطیها بیشتر در محلههای
بازار، سرچشمه، پامنار، سنگلج، چال میدان و گذر قلی زندگی میکردند. آنها یک گروه
اجتماعی از «گروه عامّه»ی شهری بودند که بیشتر از قشر پایین جامعۀ سنتی تهران
برخاسته بودند. در میان این گروههای عامّه چند عامل مشترک وجود داشت: الگوی رفتاری
خاص، آرایش یکنواخت ظاهر، کاربرد واژهها و اصطلاحهای ویژه در گفتار، اشتغال به
کارهایی معین و پرهیز و دوری از مشاغلی خاص، حمل اشیائی نمادین و وصلههای لوطیگری،
تمایل به شرکت در ورزشهای زورخانهای و رفتارها و اعتقادات مذهبی و ترتیب دادن
دستهگردانی در ایام سوگواری محرم آنها را در هر محلۀ تهران که بودند، به یکدیگر
پیوند میداد (بلوکباشی، «پدیدهای...»، ١٠٠).
سبیل پُرپشت و افتاده بر پشت لب نشانۀ صولت و مردانگی لوطیان بود. زنجیر یزدی، جام
برنجیِ کرمانی، دستمال بزرگ ابریشمیِ کاشانی، چاقویِ اصفهانی، چپق از چوب عنّاب یا
آلبالو، شال کمر «لام الف لا» (بستن شال به طوری که گره آن در جلو کمر به شکل «لا»
بایستد) و گیوۀ تخت نازک کرمانشاهی، ٧ نشانه و وصلهای بود که لوطیان با خود همراه
داشتند. لوطیان شغلهایی مانند حلاجی، دلاکی، مقنیگری، کَنّاسی (زبالهکشی و فاضلاب
مستراح خالی کردن) و حمالی را عیب میدانستند و به این کارها دست نمیزدند. در عوض
طبقکشی، توتفروشی، چُغالهفروشی، بادبادک و فرفرهسازی، پالودهریزی، بستنیسازی،
دوغفروشی و گردوی تازه فروشی از کارهای مقبول آنها در فصلهای مختلف سال بود
(مستوفی، ١/٣٠٤-٣٠٥).
لوطیان بهطورکلی از لحاظ رفتار و خوی و خصال و کار و شغل، به ٣ دستۀ بزرگ ارباب
معرکه، لاتهای بزن بهادر، و پهلوانان و یَلهای خوشنام و جوانمرد تقسیم میشدند.
لوطیان معرکهگیر برحسب کارشان به دستههای مختلف تقسیم میشدند که تقلیدچیان یا
مسخرگان، مطربان و حیوان رقصانها ٣ دستۀ معروف و شناختهشدۀ آنها بودند (بلوکباشی،
قهوهخانهها، ١١٧؛ برای تقسیمبندی جماعت لوطیان، نک : تحویلدار، ٨٦-٨٧).
اوژن اوبن که در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه، در سالهای ١٣٢٤-١٣٢٥ق/١٩٠٦-١٩٠٧م در
تهران به سر میبرد، در شرح کوتاهی از وضعیت لوطیهای لوطیخانۀ تهران در
سفرنامهاش، آنها را یک «گروه صنفی» معرفی میکند که به ٤ دسته تقسیم میشدند: ١.
لوطیهای صاحب هنر و نوازنده و رقاص که تحت نظارت «لوطی باشی» کار میکردند و از هر
تومان در آمدشان ٣٠ شاهی به او مالیات میپرداختند؛ ٢. کشتیگیران، پهلوانان و
بندبازان که از لوطیان با اهمیتتر لوطیخانه بودند. برخی پهلوانان از راه
کشتیگیری و زورآزمایی، و بندبازان از راه بازی در بازارها و میدانها پول در
میآوردند؛ ٣. مارگیران، عنتریها و خرسبازان که دستۀ لوطیان معرکهگیر سر کوچهها
و خیابانها را شکل میدادند؛ ٤. شعبدهبازان و نمایشگران خیمهشببازی که از صنف
اشراف لوطیخانه بودند و از راه نمایش دادن در خانۀ اعیان و بزرگان درآمد کسب
میکردند (ص ٢٣٣).
لوطیهای بزن بهادر و شریر، خوی و رفتاری ناشایست و ماجراجویانه داشتند و گاه و
بیگاه در محله فتنه بر میانگیختند و جنجال و هیاهو برپا میکردند. اینان از راه
باجستانی از مردم محله و راههای ناروا و قمار زندگی میگذراندند. در هر گذر و محله
و در قهوهخانه یا قهوهخانههایی پاتوغ میگرفتند (بلوکباشی، قهوهخانهها، ١٣٩).
این گروه لوطیان لات و شریر، فرزند شرایط تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و نظام حکومتی
ایران بودهاند. آنان عموماً ساده، زودباور، وفادار و دستتنگ بودند؛ دریوزگی
نمیکردند، اما با گرفتن باج زندگی میگذراندند؛ دم را غنیمت میدانستند و لحظات
خوشگذرانی را از دست نمیدادند. آنها در برههای از تاریخ ایران نقش مهمی ایفا
کردهاند. چون ساده و تحریکپذیر بودند و به تحریک برخی از مفسدان اجتماعی در
گروهها و طبقات و صنفهای مختلف تهراننشین و میان اعیان و اشراف و بازاری و برخی
روحانیان گهگاه شورش و ناامنی به راه میانداختند و به هدایت و رهبری آنان، مخالفان
و معترضان و آزادیخواهان را تکه و پاره و مثله میکردند. در جنبشهای ملی نیز به
تحریک این و آن اخلال و بلوا برپا میکردند. در جریان مشروطهخواهی به تحریک
سردمداران ضد مشروطه و به رهبری یکی از لاتهای خیابان سیروس که به «صنیع حضرت» ملقب
شده بود، برضد مشروطهخواهان شوریدند (منظرپور، ١٦٩).
لوطیان معمولاً با چند گروه و صنف اجتماعی، مانند کاسبکاران، بازاریان، برخی از
آخوندها و روحانیان محل، مأموران حکومتی و رجال درباری رابطۀ نزدیک داشتند. شماری
از آنها نیز به اقتضای شرایط روز، در خدمت و به فرمان اعضای یکی از این گروهها و
صنفها درمیآمدند و در راستای مقاصد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتى شخصی آنها در
محله و شهر عملیاتی انجام میدادند (بلوکباشی، «پدیدهای»، همانجا).
قمه بستن و شرارت کردن در بازار از عادات این دسته از لوطیان بود. امیرکبیر بستن
قمه را آزاد گذاشت، اما گفت «آنکس که تیغ از غلاف بیرون آرد، کی خواهد بود؟!». از
آن پس، در نزاعها از ترس امیر کسی جرئت تیغ کشیدن از نیام را نداشت و کمکم قمه
بستن را لوطیان و الوات ترک کردند (اعتمادالسلطنه، صدر...، ٢٢٩). با همۀ اینها تا
اوایل سلطنت پهلوی لوطیان تهران از قمه، قداره و گاهی شش پَر در زدوخوردها و
شرارتهایشان استفاده میکردند. بعدها حمل چاقو و چاقوکشی در نزاعها رسم شد. اولین
کسی هم که بنابر گفتهها دست به چاقو زد، گردن کلفتی از محلۀ «پاماشین» در اوایل
دورۀ سلطنت رضاشاه بود (منظرپور، ٣٢٨).
اصطلاح «پاچناری» ــ کـه منسوب به محلهای به نام پاچنار در تهران بود ــ به گروه
«اجلاف» آن محله اطلاق میشد. رفتهرفته این اصطلاح در تهران جنبۀ عمومی یافت و
«پاچناری» را برای لوطیان و همۀ اشخاص «نامقیّد» و «فرومایه» به کار میبردند
(بهارعجم، ذیل پاچناری، نیز پاچناریگری). لوطیان و
بیسر و پایانی را هم که در ته میدانگاهها و در گوشهای
جا و مکانی داشتند و با لقمه نانی مدارا میکردند، اصطلاحاً «تهمیدانی» مینامیدند
(همان، ١/٥٦٤).
دستهای از لوطیها نیز به «یقه چرکینان» معروف بودند. شاهزاده آقا عزیز، از
شاهزادگان قجری سردستۀ لوطیان محلۀ پامنار و حیاط شاهی همیشه چند تن از این دستـه
لـوطیها ــ که بـه «یقـه چـرکینـی» خـود میبالیدند ــ همراه داشت و بـا آنهـا
میگشت و به امامزاده داوود میرفت (افضلالملک، ٢٧٩). خیابان دروازۀ شمیران مرکز
برخی از «لشوش و اوباش کمزور و پرشرّ و شور» تهران بود. این دسته در «ظل حمایت
امینالدولۀ بزرگ»، صدراعظم از گزند تعقیب و گوشمالی معاف بودند. آنها هر شب از اول
غروب خیابان را قُرُق میکردند و با مزاحمتها و عربدهکشیهای خود عرصه را بر مردمان
ساکن دروازۀ شمیران تنگ مینمودند. این اراذل به قول «داش مشدیها» «بیش از یک طاق
لوطی نبودند!» و جرئت قدم بیرون گذاشتن از محلۀ خود را نداشتند (شهری، طهران...،
١/٣٨٣).
لوطی پهلوانهایی هم بودند که خلاف لوطیهای بزن بهادر، رفتار و کرداری آرام و
بهقاعده داشتند و در زندگی میکوشیدند تا آیین و اصول جوانمردی را رعایت کنند. این
پهلوانان در حقجویی و ایثارگری و گذشتن از جان و مال خود در راه دستگیری از
خانوادههای بیسرپرست و پهلوانانِ از پا افتاده و حمایت از ناموس اهل محل، پیوسته
پیشگام بودند و از اینرو، مورد وثوق و اعتماد اهل محل نیز بودند و از ارکان استوار
اجتماع محله بهشمار میرفتند (بلوکباشی، همانجا). مجموعهای از خصوصیات پهلوانی
مانند «عشق و علاقه»، «پشتکاری و شکیبایی»، «فضیلت اخلاقی و مردمدوستی» صف این
پهلوانان رادمرد را از پهلواننماهای اراذل و اوباش جدا میکرد. از این قشر
پهلوانان خوشنام صاحب سجایای اخلاقی در محلههای مختلف تهران بسیار بود؛ اصغر نجار،
حاج محمدصادق بلورفروش، حاج سیدحسن رزاز و حاج میرزا عباس شیشهبُر از پهلوانان و
کشتیگیران معروف، نمونهای چند از این گروه لوطیان خوشنام بودند (تکمیل همایون،
٣٤-٣٥). لوطی صالح، لوطی عظیم، لوطی اکبرخان، لوطی نایب، لوطی اکبر پامناری و لوطی
سردمدار را نیز در میان صنف لوطیان از نیکمردان پاکباخته بهشمار آوردهاند
(نجمی، ٢٦٧-٢٦٨؛ برای آگاهی بیشتر دربارۀ برخی از لوطیان ارباب معرکه، پهلوانان و
کشتیگیران لوطی و پهلوانان بزن بهادر، نک : بلوکباشی، قهوهخانهها، ١١٧-١٤١).
لوطیان تهران به گروه و محله و شهر خود وابستگی و علاقۀ بسیاری نشان میدادند و در
حفظ شأن و آبروی شهر و محله و هممحلهایهای خود از هیچگونه جانفشانی و ایثارگری
دریغ نمیکردند. پهلوانان محله را همپالکیهایشان «داش» و «لوطی» میخواندند. داشها
و لوطیهایی که جوانمردی، همت والا، نیکخواهی و گشاده دستیهایشان بیش از پهلوانان و
لوطیان دیگر به مردم محل اثبات شده بود، عنوان «باباشمل»، یعنی مقام بابا و بزرگ و
رهبر لوطیها و محله را به دست میآوردند. باباشملهای محلهها گرهگشای مشکلات
محلهها بودند و کارها و مشکلات مردم را با صبر و متانت و ریشسفیدی و مایه گذاشتن
از لوطیگری خود حل و فصل میکردند و راه میانداختند (بلوکباشی، همان، ١٣٩،
«پدیدهای»، ١٠٣).
لوطیان از هر دسته، به مذهب و اجرای مناسک و مراسم عزاداری عاشورا سخت اعتقاد
داشتند. در نخستین دهۀ هر محرم تکیهها و حسینیهها و قهوهخانههای محلۀ خود را با
شال و پارچههای سیاه میبستند و در دستههای سینهزن و زنجیرزن زیر سنگینترین
علامتهای بزرگ میرفتند. امامزاده داوود تهران زیارتگاه خاص آنها بود و به مکۀ
لوطیها یا داشها شهرت داشت. دو سه روزی هواخوری در فصل تابستان در امامزاده داوود،
مثل طواف کعبه برای حاجیان بود. سوگند خوردن به حضرت عباس، به کمر حرّ ریاحی،
شاهچراغ شیراز، و سرسپردگی به قطب جوانمردان عالم حضرت علی(ع) و جان نثاری برای
شهید کربلا امام حسین(ع) از خصلتهای آنها بود (بلوکباشی، همان، ١٠٤-١٠٥؛
افضلالملک، همانجا).
زشتترین دشنامها و بدترین اعمال در میان لوطیانِ یَل جوانمردِ خوشنام به کار بردن
کلمات و جملات «نامَرد»، «نالوطی»، «لچک به سر» و امثال آن بود. «سوگند به دروغ
خوردن»، «موی سبیل گرو بسته را از گرو بیرون نیاوردن»، «عهد و قول خود را شکستن»،
«بیغیرتی و بیناموسی کردن»، «ناتوزدن» و مانند اینها از زشتترین اعمال در میان
اینگونه لوطیان بود (بلوکباشی، همانجا؛ برای تفصیل دربارۀ این گروه اجتماعی، نک :
ه د، لوطی و لوطیگری).
نظام احراز هویت:
مقدمه: در دورۀ قاجار اعطای لقب و عنوانِ رسمی و غیررسمی به اشخاص در گروهها و
قشرهای مختلف اجتماعی و ارباب پیشه و مناصب در جامعۀ تهران بیش از پیش رواج یافت.
شاهان در دادن القاب و عناوین به افراد در هر پایگاه اجتماعی بسیار گشادهدست و
سخاوتمند بودند. القاب را در برابر خدمتی یا رویدادی، یا گرفتن پول و هدیه و یا
خوشامدگویی و چاپلوسی به اشخاص اعطا میکردند. برخی القاب با شخصیت نامزد لقب، یا
کار و خدمتی که او کرده بود، تناسب داشتند، و برخی دیگر از القاب و عناوین دروغین
بودند و نامزدان شایستگی و برازندگی آنها را نداشتند (نک : دنبالۀ مقاله).
لقب بخشی دو نقش و کارکرد متفاوت در جامعه ایفا میکرد. از سویی موجب تمایز اجتماعی
میان صاحبان القاب و اعضای دیگر جامعه میشد و آنها را از دیگران جدا و متمایز
میکرد؛ از سوی دیگر یک گروه اجتماعی خاص از ارباب عناوین و القاب پدید میآورد که
در میان خود یک نوع نزدیکی و منزلت اجتماعی برابر احساس میکردند. به هر روی، اعطای
لقب برای گیرندۀ آن شأن و مقام اجتماعی بالایی میآورد که موجب فخر و مباهات صاحب
لقب میشد. برخی از القابِ اعطایی شاهان ثابت و همیشگی بود و حتى به توارث به
فرزندان صاحبان القاب میرسید؛ برخی نیز القابی موقتی و پسگرفتنی بود، یا پس از
مدتی تغییر میکرد و القاب دیگری جایگزین آنها میشد. القابْ بخشیِ شاهانه تنها به
مردان اختصاص نداشت، زنان حرمسراهای شاهان، همسران و دخترانشان، بهویژه همسران
عقدی و صیغهای و دختران ناصرالدین شاه نیز به گرفتن القاب مفتخر بودند. در میان
عامۀ مردم نیز رسم دادن لقب و عنوان به برخی اشخاص در گروههای اجتماعی و شغلیِ
شناخته شده و معروف در محله و بهویژه در میان لوطیان متداول بود. هریک از القاب
عامیانه دارای بار معنایی و مفهومی خاصی بود که با شخصیت صاحب لقب همخوانی داشت
(یادداشتهای مؤلف).
در اواخر دورۀ قاجار تداول القاب به نهایت ابتذال رسیده بود و به هر کس و ناکسی که
متوسل به تشبث و حیله و وعده میشد، القاب رسمی اعطا میگردید (دایرةالمعارف...،
١/٢١٥). القاب بخشی و القاب اشخاص یکی از مشکلات تاریخ اجتماعی جامعۀ ایران،
بهویژه جامعۀ تهران بود (محبوبی، ٢/١٥٨). از اینرو در مجلس قانونگذاری، قانونی
تصویب شد که به موجب آن همۀ القاب پیشین لغو گردید (دایرةالمعارف، همانجا).
لقب بخشی شاهانه: تا پیش از رسمیت و رواج یافتن نام خانوادگی، از اول میزان یا مهر
ماه ١٢٩٧ به بعد، افراد را به نام پدر یا مادر یا انتساب به محل تولد و یا با القاب
خاص میخواندند. القاب را یا پادشاهان و صاحبان اقتدار به اشخاص میدادند، یا عامۀ
مردم بر روی کسانی میگذاشتند (محبوبی، ٢/١٥٧). در عصر قاجار اعطای لقب به افراد از
آقامحمدخان آغاز شد و در دورۀ سلطنت فتحعلی شاه رسمیت یافت و در دورههای شاهان
دیگر قاجار فزونی گرفت، به طوری که در دورۀ مظفرالدین شاه کسانی که مفتخر به گرفتن
لقب شده بودند، از شمار بیرون بود. حاجی ابراهیم شیرازی ظاهراً نخستین کسی بود که
لقب اعتمادالدوله از آقامحمدخان قاجار گرفت. القاب شغلی مانند صاحب دیوان،
مستوفیالممالک، معیرالممالک و القـاب وصفـی بـا پیونـدهـایـی مـانند «ـ دولـه»، «ـ
سلطنـه» و «ـ مُلک» در نـامهـایـی نظیـر نصـرتالدولـه، نصیـرالسلطنـه و مشیرالملک
در زمان فتحعلی شاه به برخی از رجال درباری و بزرگان مملکتی داده شد (مستوفی،
١/٤٤٠-٤٤١).
شاهان قاجار با قبول هدیه یا دریافت مبلغی پول، لقب اعطا میکردند و اشخاص را به
داشتن لقب از سوی شاه تشویق میکردند. کار لقب بخشی چنان رونق گرفته بود که یکی از
درشکه و گاریداران تهران که از راه مالکیت این نوع وسیلۀ حمل و نقل معمول آن دوره
به ثروت کلانی رسیده بود، با تقدیم پیشکش به شاه وقت، به لقب «امیر منظّم» مفتخر
شده بود (باستان، ٧). با اعطای لقب و عنوان و رواج آن در جامعه، تجار مهم و بانفوذ
نیز افزون بر ملک التجار، با القاب و عناوینی چون مشیرالتجار، معین التجار و ناظم
التجار شهرت یافته بودند (فلور، ٢/١٥٨، ١٨٨).
صورت القابی را که ناصرالدین شاه در مدت ٤٠ سال سلطنت خود به اشخاص اعطا کرده بود،
از القاب «متمحضه» گرفته ــ که بر شأن و اعتبار و شرف و افتخـار دلالت میکرد ــ
تـا القـاب «مصطلحـه» ــ کـه علامت بـر مشـاغل و خدمـات و مناصب و درجات بود ــ از
شمار بیرون بود. اعتمادالسلطنه در المآثر والآثار صورتی از القاب اعطایی را که به
حدود هزار لقب میرسد، آورده است (١/٣١٠-٣٢٠).
گاهی ممکن بود که شاه به یک شخص در طول عمر او چند لقب بدهد. مثلاً برای حاج علی
خان مراغهای، فراشباشی ناصرالدین شاه، ٣ لقب «حاجبالدوله»، «ضیاءالملک» و
«اعتمادالسلطنه»، و برای برخی رجال دیگر ٢ تا ٤ لقب ذکر کردهاند. گاهی نیز یک لقب
را به چند تن اعطا میکردند، مثلاً لقب «امینالدوله» را ٨ تن گرفته بودند (محبوبی،
همانجا). چنین روش القاببخشی، امروزه پیچیدگیها و ابهامهایی در کار شناخت برخی
رجال تاریخی و افراد از یکدیگر پدید آورده است.
زنان حرم شاهان قاجار نیز از داشتن لقب بیبهره نبودند. بیشتر زنان عقدی و صیغهای
ناصرالدین شاه، حتى برخی از کنیزان حرمسرای او نیز مفتخر به دریافت القاب اعطایی
شاهانه شده بودند. به نوشتۀ معیرالممالک دربارۀ زندگی خصوصی ناصرالدین شاه، دو دختر
گلین خانم، نخستین همسر شاه در زمان ولیعهدی به افسرالدوله و فخرالملوک؛ خجسته
خانم، نخستین زن شاه پس از به تخت نشستن او به لقب تاجالدوله؛ و عصمت خانم، دخترش
و مادر دوستعلی خان معیرالممالک به عصمتالدوله ملقب و مشهور بودند (ص ١٦).
زنان دیگر شاه نیز هریک لقبی داشتند که به «سلطنه»، «ملوک» و «دوله» ختم میشد،
مانند افتخارالسلطنه، تاجالسلطنه، فروغالسلطنه (جیران)، بهجتالملوک، اقدس
الملوک، انیسالدوله (زن صیغهای، ولیکن ملکۀ دربار) و امینه اقدس. این خانم با
وجود بیبهره بودن از زیبایی، چون امانت و درستکاری او زبانزد همه بود، در نزد شاه
قرب و منزلت ویژه داشت و به همین جهت به لقب «امینه اقدس» مفتخر شد (همو، ١٧، ٣٩،
٩٠). ماهتابان خانم دختر فتحعلی شاه و همسر میرزا حسین خان سپهسالار ملقب به
«قمرالسلطنه»، و مادر کامران میرزا نایبالسلطنه ملقب به «منیرالسلطنه» هر دو
سردسته و کارگردان تعزیهخوانی زنانه بودند (مونسالدوله، ١٠٦-١٠٨).
لقب بخشی عامیانه: مردم تهران، بهویژه مردم جنوب شهر برای تعیین هویت اشخاصی که
معمولاً همنام بودند، و تمایز آنها از یکدیگر دشوار مینمود، آنها را با انتساب به
پدر مانند جعفرِ عموحاجی و حسینِ رمضون یخی (منظرپور، ٧٦ بب )، یا به محلهشان
مانند ابوالقاسم ارکی، جعفرقلی تجریشی و سیدابراهیم نیاورانی (پرتو بیضایی،
١٥٦-١٦٦، ١٧١) و یا به نوع و کار و حرفهشان مانند اسماعیل ارسی دوز، حسین
ماستبند، حسین کلهپز، علی محمد ریختهگر (همو، ١٤٤، ١٧٤-١٧٥، ١٩١)، علی مطرب،
محمد فرنگی (خرازی فروشی میکرد) (اعتمادالسلطنه، روزنامه، ٢٣٥، ١١٩٥)، عباس
لحافدوز (منظرپور، ١١٣)، عَبْدُل چَلغوزکار (کارگر کفاشی که این لقب را به سبب
بددستی و کثیفدوزی به او داده بودند)، ابول پلویی (باقلاپولویی) و رجب واکسی
(شهری، طهران، ١/٤٢٩، ٤٣٩، ٣/٣٩٩) مینامیدند.
تهرانیها برخی افراد از گروه لشوش و لاتها و لوطیها را هم با القاب و عناوینی که
متناسب و برازندۀ خوی و خصلتهای بارز آنها و رفتار و کردارشان در جامعه بود، یا
نشاندهندۀ ویژگیهای چهره و هیکل و قوارۀ آنها بود، مینامیدند. افراد صاحب لقب تا
آخر عمر با القابشان شناخته میشدند. در اینجا نمونهای چند از نام و القاب این
افراد آورده میشود: «حسن سیماغ»، که دماغی بسیار بزرگ داشت و بیش از «ده ماغ»
(تلقی عامه از واژۀ دماغ) مینمود؛ رضا جُغدی، با دماغی منقاروارِ مانند جغد؛ «ابول
دریده» (ابول، کوتاه شدۀ نامهایی مانند ابوالقاسم و ابوالفضل است)، که بسیار پررو و
گستاخ بود؛ «اکبر لانتوری»، که لاتتر و شرورتر از لاتهای دیگر بود؛ و جعفر زاغی که
چشمانی زاغ داشت (منظرپور، ٨٢، ١٢٠-١٢١). همچنین شعبان سالکی (شهری، همان، ٣/٣٩٦)،
حسین چُرتی، ملاحسین گاو، جعفر سیاه (پهلوان)، اکبر غوره (مقلّد)، علیرضا قبض خور
(اعتمادالسلطنه، همان، ٩٢، ١١٦، ٤٨٧، ٩٥٧، ١٠٤٤)، پهلوان باقردیو سفید، پهلوان
اسماعیل دستمالی (پرتوبیضایی، ١٣٠، ١٦٠)، و زنانی مانند گوهر خماری، سردستۀ مطرب
زنانه، و صغرى غرغرو (منظرپور، ١٣٢؛ اعتمادالسلطنه، همان، ١٠٤٧). «آقانور» عنوان
روضهخوانی بود که در خیابان «اسمال (اسماعیل) بزاز» سکونت داشت و مردم محل به سبب
نورانی بودن چهرهاش و اعتقاد به اینکه نور از صورت «آقا» میتابد، او را «آقانور»
میخواندند (منظرپور، ٣٨-٣٩). یکی از بچههای بازارچۀ نایبالسلطنه هم به «حسین
بیقوز» معروف بود. این حسینآقا قبلاً که قوز داشت، «حسین قوزی» نامیده میشد،
وقتی هم که رفت با عمل جراحی قوزش را برداشت، برای تعیین هویتش به لقب «حسین
بیقوز» شهرت یافت (همو، ١٢٢).
در دورۀ ناصرالدین شاه شماری از لشوش هم بودند که هرگاه و بیگاه، بهویژه به هنگام
مراسم دستهرویهای مذهبی، جنجال و آشوب به پا میکردند. «عبدالله بیغم»، «باقر بی
خون»، «اکبر بلند»، «علی نیزهای»، «حسین ببری» و «مهدی گاوکش» از مبرزین این دسته
داشهای «شر به پاکن» محل در آن دوره بودند و همه هم با لقبهایشان شهرت یافته بودند.
یک بار، پس از رویداد و آشوبی، ناصرالدین شاه دستور به مجازات این دسته اوباش و
لاتهای لقبدار یک اسمی و دو اسمی داد و مأموران را مکلف کرد که داشهای دو اسمی را
بیشتر از یک اسمیها تنبیه بکنند (مستوفی، ١/٢٧٨-٢٧٩).
گزینش نام خانوادگی: پس از تأسیس ادارۀ احصائیه یا سجل احوال در آغاز دورۀ سلطنت
رضاشاه، مردم برای احراز هویت ناگزیر از انتخاب نام خانوادگی و گرفتن سجل احوال یا
شناسنامه شدند. نامهای خانوادگی را براساس این جهات بر میگزیدند: لقب شخصی یا لقب
پدر، نام یکی از اجداد دور یا نزدیک، شغل شخصی یا شغل پدر یا جدّ، انتساب به شخص یا
طایفه یا ایل، داشتن ذوق ادبی یا تألیفی مشهور از پدر یا اجداد، احساسات دینی و
نامهای انتخابی موجود در دفتر آمار. نامهای خانوادگی مستوفی، وزیری، آیتاللٰهی،
خرّاط، مسگرها، قشقایی، زعفرانلو، اثناعشری، کفایی، حدایق، دینپرور، سَحَرخیز و
مانند آنها از اینگونه گزینشها بودند (محبوبی، ٢/١٦١-١٦٢؛ دربارۀ القاب و نام
خانوادگی، نک : اعتمادالسلطنه، مرآة، ٢/٢٧٠، ٣/٥، ٣٣؛ فسایی، ٢/٢٣٦؛ مستوفی،
٣/٤٩٧؛کسروی، ١/٧٧، ٢/٧٨، ٣/٤٣٧).
مآخذ: آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، ١٣٦٢ش؛ آمار دارالخلافۀ تهران، به
کوشش سیروس سعدوندیان و منصوره اتحادیه، تهران، ١٣٦٨ش؛ اتحادیه، منصوره، اینجا
طهران است، تهران، ١٣٧٧ش؛ همو، «رشد و توسعۀ شهر تهران در دورۀ صفوی»، تحقیقات
اسلامی، تهران، ١٣٧٤ش؛ همو، «زن در جامعۀ قاجار»، کلک، تهران، ١٣٧٣ش، شم ٥٥-٥٦؛
اشرف، احمد، موانع تاریخی رشد سرمایهداری در ایران دوره قاجار، تهران، ١٣٥٩ش؛
اشیدری، جهانگیر، تاریخ پهلوی و زرتشتیان، تهران، ١٣٥٥ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن،
روزنامۀ خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٤٥ش؛ همو، صدرالتواریخ، به کوشش محمد
مشیری، تهران، ١٣٥٧ش؛ همو، المآثر و الآثار، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛
همو، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛
افضلالملک، غلامحسین، افضل التواریخ، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان،
تهران، ١٣٦١ش؛ امینی، تورج، اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران، تهران، ١٣٨٠ش؛ اهلرس،
اکارت، ایران، شهر، روستا، عشایر، ترجمۀ عباس سعیدی، تهران، ١٣٨٠ش؛ ایرانشهر،
کمیسیون ملی یونسکو در ایران، تهران، ١٣٤٢-١٣٤٣ش؛ باستان، نصرتالله، «کوچۀ دکتر
مهذبالسلطنه»، ایرانآباد، ١٣٣٩ش، شم ١؛ بامداد، مهدی، شرح حال رجال ایران،
تهران، ١٣٤٧-١٣٥٠ش؛ برزین، سعید، «ساختار سیاسی ـ طبقاتی و جمعیتی در ایران»،
اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، تهران، ١٣٧٣ش، س ٨، شم ٩-١٠، نیز ١١-١٢؛ بروگش، هاینریش،
سفری به دربار سلطان صاحبقران، ترجمۀ محمدحسین کردبچه، تهران، ١٣٦٧ش؛ بلوکباشی،
علی، «پدیدهای به نام لوطی و لوطیگری در حیات اجتماعی تاریخ ایران»، فرهنگ مردم،
تهران، ١٣٨٣ش، س ٣، شم ٨ و ٩؛ همو، «چالشهای اجتماعی و فرهنگی در بنیانگیری آموزش
نوین»، حافظ، تهران، ١٣٨٥ش، شم ٣٢؛ همو، قهوهخانههای ایران، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو،
«واژۀ سنگک و پیشینۀ سنگکپزی در ایران»، هنر و مردم، تهران، ١٣٤٧ش، شم ٧٤-٧٥؛
بهار عجم، لاله تیک چند بهار، به کوشش کاظم دزفولیان، تهران، ١٣٨٠ش؛ بهبهانی،
سیمین، «تا غروبی دیگر»، کتاب تهران، تهران، ١٣٧٠ش، ج ١؛ بهنام، جمشید، ساختهای
خانواده و خویشاوندی در ایران، تهران، ١٣٥٠ش؛ پاکدامن، ناصر، «میرزا عبدالغفار
نجمالدوله و تشخیص نفوس دارالخلافه»، فرهنگ ایران زمین، تهران، ١٣٥٣ش، شم ٢٠؛
پرتو بیضایی، حسین، تاریخ ورزش باستانی ایران، تهران، ١٣٣٧ش؛ پولاک، یاکوب ادوارد،
سفرنامه، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٦١ش؛ تحویلدار، حسین، جغرافیای اصفهان،
به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٢ش؛ تکمیل همایون، ناصر، «سنت پهلوانی و شناخت
احوال پهلوانان»، حافظ، تهران، ١٣٨٣ش، شم ٩؛ جودت، حسین، تهران در گذشتۀ نزدیک از
زمان، تهران، ١٣٥٦ش؛ دالمانی، ه . ر.، از خراسان تا بختیاری (سفرنامه)، ترجمۀ
علیمحمد فرهوشی، تهران، ١٣٣٥ش؛ دایرةالمعارف فارسی؛ ذکاء، یحیى، تاریخچۀ
ساختمانهای ارگ سلطنتی تهران، تهران، ١٣٤٩ش؛ سالنما، انجمن زرتشتیان تهران، تهران،
١٣٨٥ش؛ سالنامۀ سرشماری نفوس شهر طهران (سومین احصائیۀ بلدیۀ تهران)، تهران، ١٣١٢ش؛
سیفی فمی تفرشی، مرتضى، پلیس خفیۀ ایران، تهران، ١٣٦٧ش؛ همو، تهران در آیینۀ زمان،
تهران، ١٣٦٩ش؛ شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو،
طهران قدیم، تهران، ١٣٧١ش؛ طالقانی، محمود، مطالعات جامعهشناسی شهر تهران، تهران،
١٣٦٩ش؛ فسایی، حسن، فارسنامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران، ١٣٦٧ش؛
فلور، ویلم، جستارهایی از تاریخ اجتماعی ایران در عصر قاجار، ترجمۀ ابوالقاسم سری،
تهران، ١٣٦٥ش؛ قمی، عباس، مفاتیح الجنان، تهران، ١٣٧٨ش؛ کتیرایی، محمود، از خشت تا
خشت، تهران، ١٣٤٨ش؛ کسروی، احمد، تاریخ مشروطۀ ایران، تهران، ١٣٢٢ش؛ کیهان، مسعود،
جغرافیای مفصل ایران، تهران، ١٣١١ش؛ گنجینۀ عکسهای ایران، به کوشش ایرج افشار،
تهران، ١٣٦٨ش؛ لوی، حبیب، تاریخ یهود ایران، تهران، ١٣٣٩ش؛ مجدالملک، رسالۀ مجدیه،
به کوشش فریدون گرکانی، تهران، ١٣٥٨ش؛ محبوبی اردکانی، حسین، تاریخ مؤسسات تمدنی
جدید در ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛ محجوب، محمدجعفر، ادبیات عامیانۀ ایران، به کوشش حسن
ذوالفقـاری، تهـران، ١٣٨٢ش؛
مـزداپور، کتـایون، زرتشتیان، تهـران، ١٣٨٢ش؛مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من،
تهران، ١٣٤١-١٣٤٣ش؛ مشیری، محمد، مقدمه بر سفرنامۀ ابراهیم صحافباشی، تهران،
١٣٥٧ش؛ معتمدی، محسن، «آب تهران و مشکلات و راه حلها»، مجلۀ باستانشناسی و تاریخ،
تهران، شهریور ١٣٦٩ش؛ معیرالممالک، دوستعلی، یادداشتهایی از زندگانی خصوصی
ناصرالدین شاه، تهران، ١٣٦١ش؛ ملکومیان، لینا، کلیساهای ارامنۀ ایران، تهران،
١٣٨٠ش؛ منظرپور، عباس، در کوچه و خیابان، تهران، ١٣٨٤ش؛ مونسالدوله، خاطرات، به
کوشش سیروس سعدوندیان، تهران، ١٣٨٠ش؛ مهدی، علیاکبر، در جامعهشناسی خانوادۀ
ایرانی، تهران، ١٣٥٤ش؛ مهرابی، مسعود، تاریخ سینمای ایران، تهران، ١٣٧١ش؛ نجمی،
ناصر، تهران در یک صد سال پیش، تهران، ١٣٦٨ش؛ نفیسی، سعید، تهران قدیم،
تهران،١٣٥٣ش؛ ویلز، چارلز جیمز، تاریخ اجتماعی ایران در عهد قاجاریه، ترجمۀ
سیدعبدالله، به کوشش جمشید دودانگه و مهرداد نیکنام، تهران، ١٣٦٣ش؛ هولتسر، ارنست،
ایران در یک صد و سیزده سال پیش، ترجمۀ محمد عاصمی، تهران، ١٣٥٥ش؛ هویان، آندرانیک،
ارمنیان ایران، تهران، ١٣٨٠ش؛ همو، ایرانیان ارمنی، تهران، ١٣٨١ش؛ یادداشتهای مؤلف؛
نیز:
Arab, Gh., Church of Iran, Tehran, ١٩٩٨; Aubin, E., La Perse d’aujourd’hui Iran,
Mésopotamie, Paris, ١٩٠٨; Boloukbashi, A. and W. O. Beeman, »Society and a Time
for Pleasure«, Iran Elements of Destiny, ed. Sh. Amirarjomand, England, ١٩٧٨;
Browne, E. G., A Year Amongst the Persians, London, ١٩٥٠; Curzon, G. N., Persia
and the Persian Question, London, ١٨٩٢; Iranica; Lambton, A.K.S., Islamic
Society in Persia, London, ١٩٥٤; Massé, H., Croyances et coutumes persanes,
Paris, ١٩٣٨; Parviz, N., The complete Pictorial Guide to Tehran: Historical
Monuments, Tehran, ٢٠٠٠.
علی بلوکباشی
.VI نظام شهرداری و شهربانی
مقدمه: تهران در دهههای آغازینِ پایتختی، روستایی را میماند که از هیچیک از
امکانات شهری و جلوههای شهرنشینی بهرهای نداشت. حکومتها و کارگزاران حکومتی کاری
به آسایش مردم و فراهم کردن وسایل رفاهی آنان در محیط بیرون از خانه و نظم و نظافت
شهر و شکل و شمایل کوچهها و خیابانهای شهر نداشتند. مردم به شیوۀ سنتیِ نیاکانیِ
خود فضای پیرامون خانهها و گذرگاههای خود را آب وجارو میکردند و پاکیزه نگه
میداشتند. آنچه کریمان در وصف چهرۀ واقعی تهران آن روز نوشته است (نک : ص ٢٩٧)،
کاملاً بر آن شهر صدق میکند. کوچههای شهر تنگ و پر از کثافت و خیابانهای آن در
زمستان پر از گل و لای و در تابستان آکنده از گرد و خاک بود. محلهها و گذرها در
قُرُق اشرار و اوباش بود. زنها میبایست پیش از غروب آفتاب در خانه باشند و چون هوا
تاریک میشد، بیرون رفتن از خانه خطر داشت. به نوشتۀ ویلم فلور مردم زبالهها را
معمولاً توی خیابانها میریختند (١/٨٩). برخی از خیابانها پر از چالهوچوله بود، به
طوری که گذر از آنها بسیار دشوار مینمود. داروغۀ شهر تحت امر کلانتر کم و بیش به
کارهای شهر و شهرداری میرسید و خلافکاران را مجازات میکرد (مستوفی، ٣/٢٣٠).
احتسابیه: پس از گسترش ارتباط میان ایران و اروپا و آمدن اروپاییان به ایران و
تشکیل سفارتخانههای خارجی یکی پس از دیگری در پایتخت، و در پی آن راه افتادن درشکه
و کالسکه در برخی از خیابانهای تهران، دولت ناگزیر از تسطیح برخی کوچهها و گذرها
شد و نخستینبار در ١٢٦٧ق/١٨٥١م کوچههای ارگ سلطنتی را هموار و سنگفرش کرد
(محبوبی، ٢/١٢٨-١٢٩).
درزمانناصرالدینشاهنهاد «حِسبه» ــ که درایران وجامعههای اسلامی ریشهای
تاریخی ـ دینی داشت ــ دوباره با نام «ادارۀ احتسابیه» احیا شد و به سر و سامان
دادن امور مربوط به نظم و نظافت خیابانها و کوی و گذرهای شهر و فراهم کردن و در
دسترس قرار دادن آب مصرفی مردم، نظارت بر داد و ستد و بهای کالاها و مواد خوراکی و
امور دیگر موظف شد. ادارۀ احتسابیه گاه به طور مستقل و گاه منضم به نظمیه، بیآنکه
وظایف آن دقیقاً روشن و تفکیکیافته از دیگر وظایف شهری باشد، کار و عمل میکرد
(تکمیل همایون، ٢/٧٢).
نخستین کسی که امور احتسابیه به او سپرده شد، میرزا محمود خان کاشانی، عموی فرخخان
امینالدوله بود. میرزا محمودخان ابتدا بهلقب «احتسابآقاسی» و بعد
«احتسابالمُلک» مفتخر شد. کسانی را هم که کارشان پاکیزه نگهداشتن شهر بود،
«احتساب» مینامیدند (اعتمادالسلطنه، مرآة...، ٢/١٣٤٢؛ محبوبی، ٢/١٢٩). مستوفی
(همانجا) میرزا محمود وزیر را برادر خود معرفی میکند و مینویسد: او مقدم را به
ریاست این اداره میگمارد و لقب «احتسابالمُلک» به او میدهد.
در ١٢٩٠ق/١٨٧٣م میرزا عباس خان، پسر میرزا رضا مهندسباشی، عهدهدار«ادارۀ عمارات
عالیات و باغات مبارکات» شد و «عملۀ احتساب» را به او واگذار کردند. در زمان او
دستور «تنظیمات حسنه» برای پاکیزگی کوچهها و مجرای آبها و وظایف مأموران احتساب
نوشته شد. این اداره دو شعبۀ «احتساب» و «تنظیف» داشت که در هر یک شماری نایب و
فراش و رفتگر کار میکردند. شعبۀ تنظیف یا ادارۀ نظافتْ گروهی هم سقا برای آبپاشی
خیابانها و محوطۀ ساختمانهای سلطنتی و حدود ١٠٠ الاغ برای خاکروبهکشی و حمل فضولات
حرم سلطنتی و ادارات حکومتی به بیرون شهر داشت (مستوفی، همانجا؛ محبوبی، ٢/١٣١؛
فلور، ١/٨٦). مردم عادی شهر زبالهها و فضولات (پسماندها) خانههای خود را به هزینۀ
شخصی با چارواداران یا رفتگران به بیرون شهر تهران انتقال میدادند (همانجا).
روشنایی شهر نیز از وظایف شعبۀ تنظیف بود. این شعبه برای روشن نگهداشتن میدان
توپخانه، ارگ، خیابانهای باب همایون، الماسیه، در اندرون، لالهزار و علاءالدوله
به فاصلۀ هر ٢٠ یا ٣٠ قدم پایۀ چراغ کار گذاشته، و بر بالای آن فانوس شیشهای
آویخته بودند. هر شب مأموران تنظیف، نفت در چراغها میریختند و آنها را روشن
میکردند و مراقب بودند که چراغها همیشه پر از روغن و روشن باشد (مستوفی، فلور،
همانجاها). چراغهای نفتی تا ١٣٠٦ق/١٨٨٩م برقرار بود و پس از آن چراغهای گاز جای
آنها را گرفت. بعد هم به سبب گرفتگی لولههای گاز دوباره چراغهای کمسوی نفتی به
راه افتاد (مستوفی، ٣/٢٣١؛ نیز نک : فلور، ١٩٢).
ویلم فلور (١/٨٥) احتمال میدهد که ریاست ادارۀ احتسابیه یک مقام فرعی و شغل دوم
برای مقامات بوده باشد، زیرا مقاماتی مانند کلانتر، تهران رئیس پلیس و مهندسباشی
به این منصب گمارده میشدند. همچنین در ١٣٠٧ق اعتمادالسلطنه، وزیر اطلاعات وقت نیز
رئیس احتسابیه بود. ادارۀ احتسابیه بهجز رئیس ٢٧٧ جزء داشت که از آنها ٢٥ تن نایب
و صاحبمنصب، ٢٤٨ تن فراش و عملۀ طویلۀ احتساب و سقا و مانند آنها و ٤ نایب احتساب
کل خیابانهای دولتی، مُشرِف احتساب (بازرس امور و مأمور گزارش امور به شاه) و نایب
اداره و نایب محلات شهر بودند (اعتمادالسلطنه، المآثر...، ١/٣٧٧، نیز دربارۀ صورت
رئیسان این اداره، نک : ١/٤٥).
بلدیه: تشکیلات بلدیه که در واقع شکل نوین ادارۀ احتسابیه بود، در زمان مظفرالدین
شاه در ساختمان چادرخانه یا خِیامخانه، در سبزه میدان تأسیس گردید و منوچهر میرزا
عمادالدوله به ریاست آن گمارده شد. عمادالدوله نخستین «قانون بلدیه» را به منظور
«حفظ منافع شهرها و ایفای حوائج اهالی شهرنشین» در ٥ فصل و ١٠٨ ماده در ٢٠
ربیعالآخر ١٣٢٥ به تصویب رساند (محبوبی، ٢/١٣٣؛ نیز نک : تکمیل همایون، ٢/٧٣). پس
از آن خلیل خان اعلمالدولۀ ثقفی رئیس بلدیه شد و در همان ساختمان چادرخانه در
سبزهمیدان به کار پرداخت و به تدریج سازمانهایی مانند «ادارۀ مرکزی»، «محاسبات»،
«صحّیه و معاونت عمومی»، «مهندسی و تنظیف»، «ارزاق و احصائیه»، «امور خیریه»، «میاه
و روشنایی» و مانند آنها را یکی پس از دیگری پدید آورد و با همکاری مردم شهر و
اعضای «انجمن بلدی» کوششهایی را برای پیشبرد امور شهر آغاز کرد (همو، ٢/٧٤).
ثقفی در ٥ ربیعالاول ١٣٢٨ «قانون نواقل» (گرفتن مالیات از بارکشها: اسب، الاغ،
قاطر، شتر، گاری و دوچرخه) را به منظور کسب درآمد برای بلدیه در مجلس دوم شورای ملی
به تصویب رساند. در زمان ریاست او بلدیه به میدان توپخانه رفت و ساختمان شمالی
میدان را محل ادارات آن کرد (مستوفی، ٣/٢٣٥-٢٣٦؛ محبوبی، ٢/١٣٤). پس از کودتای
١٢٩٩ش، بلدیۀ تهران منحل شد و سید ضیاءالدین طباطبایی، رئیس الوزرای کودتا در
بیانیهای وعدۀ اصلاحات بلدیۀ تهران و شهرهای دیگر ایران را داد. سرانجام، در ٢
حَمَل ١٣٠٠ش بلدیۀ جدید با سازمانی نو تشکیل شد. سازمان جدید شامل ادارات متعدد بود
و در آغاز حکیم اعظم به کفالت بلدیه گمارده شد و پس از چندی هم احد اشتری ریاست آن
را برعهده گرفت (همو، ٢/١٣٥؛ تکمیل همایون، ٢/٧٥).
حکومت جدید برای تعمیم بهداشت در سطح شهر تهران، پاکیزه و زیباسازی کوچهها وگذرهای
گلآلود، ایجاد سهولت در عبور و مرور در شهر، جلوگیری از اغتشاش اشرار و اوباش،
ایجاد برخی آثار مدنی و تکنولوژیکی، سامان دادن به آب تهران و لولهکشی آب خوردنی،
رساندن آزوقه به مردم و خدمات دیگر شهری، در ١٣٠٣ش یکی از سرهنگان قزاق به نام
کریمخان بوذرجمهری را به کفالت بلدیه گمارد و ادارۀ امور شهر را به او واگذاشت. یک
سال بعد و بنابر قانون جامعتری که به تصویب مجلس رسید، سروسامان دادن و تعریض
خیابانهای شهر و نظافت آنها بر عهدۀ بلدیه گذاشته شد تا چهرۀ سنتی گذشتۀ شهر را
برای زندگی جدید تغییر دهد (همو، ٢/٧٩-٨١).
از کارها و اقدامات بلدیۀجدید یا شهرداریدر دورۀ سیدضیاء سیمکشی خیابانهای
لالهزار و علاءالدوله و تأمین چراغهای روشنایی این خیابانها، ساختن و نوسازی
ساختمان بلدیه، تسطیح خیابان چراغ برق، آوردن آخرین نهر آب کرج به شهر تهران، ایجاد
خیابانهای جدید و توسعه و تعریض خیابانهای قدیم، سنگفرش و آسفالت کردن خیابانها،
درختکاری خیابانها، رنگ کردن در و پیکر دکانها به رنگ سبز، حذف نامهای خارجی از
تابلوهای دکانها و گذاشتن نامهای فارسی به جای آنها، وضع عوارض بر بارهایی که به
شهر وارد میشد و برخی کارهای دیگر بود (مستوفی، ٣/٢٤٠؛ نیز نک : محبوبی،
٢/١٣٥-١٣٦؛ برای اقدامات اصلاحی و قوانین شهرداری سید ضیاء، نک : شهری، طهران...،
١/٢٥٨-٢٦٦).
در ١٢٩٩ش، با وجود ٤٨ رشته قنات دایر در تهران، آب به دست آمده از آنها کفاف آب
مشروب شهر را نمیداد. از اینرو، نهر جدیدکرج را به طول ٥٣ کمـ ساختند و آن را از
سوی غرب واردزمینجلالیهکردندومستقیماً از بولوارکشاورزکنونیگذراندند و از آنجا
به نقاط مختلف شهر پخش کردند (معتمدی، ٦١، نیز برای اطلاع از تأمین آب تهران از
آغاز پایتختی تاکنون و شمار چشمهها و قناتهای آبده، نک : ص ٤٩-٦٣؛ دربارۀ تأمین
آب شهر و لولهکشی آب تهران بنا بر برخی اسناد رسمی، نک : کشاورز، ١٤٤-١٧١؛ برای
کارها و اصلاحات شهرداری در شهر تهران در زمان رضا شاه و نتایج سودمند و ناسودمند و
برخی از تعدیات بهعرصۀ خصوصی مردم تهران،نک : مستوفی، ٣/٢٤٠-٢٥٤).
محاکم: نظم و انتظام شهر و تنظیم الگوهای رفتاری جامعۀ شهرنشین تهران در آغاز بر
مجموعهای از قواعد و اصول سنتی عرفی و مذهبی مبتنی بود. این قواعد و اصول،
ملاکها و معیارهای روابط میان مردم از هر صنف و گروه و چگونگی سامان بخشی به فضای
شهر را تعیین مینمود؛ رفتار جامعه را بر بنیاد این اصول میسنجیدند و اخلاق و
رفتار بهنجار و ناهنجار مردم را ارزشگذاری، و با بزهکاریهای اجتماعی آنها مقابله و
برخورد میکردند. سلطانزاده در تاریخ شهر و شهرنشینیکیفیت و کارآیی چنین قواعد و
اصولی را در تنظیم روابط اجتماعی، اداری، توسعۀ شهرنشینی و افزایش آسایش و رفاه
شهروندان، به عاملهایی چند مانند مذهب، معتقدات مردم، شیوۀ معیشت، ویژگیهای فرهنگی
جامعه، نظام سیاسی حکومتی و اقتدار و خواست فرمانروایان وابسته دانسته است(ص ٢٢٠).
در آغاز دورۀ قاجار در تمام شهرهای ایران، بهویژه در شهر تهران، دو نهاد به نام
محاکم شرعی و محاکم عرفی، به تخلفات مردم که جنبۀ حقوقی یا مذهبی و عرفی داشت،
رسیدگی میکردند: محاکم شرعی را عالمان و مجتهدان، و محاکم عرفی را مقامات حکومتی
اداره میکردند. کار محاکم عرف اصولاً رسیدگی به تخلفات در مقابل حکومت، مانند
شورش، اختلاس، سرقت و مستی بود. شاه در هر شهر بزرگ ملایی را به نام شیخالاسلام به
ریاست محاکم شرع گماشته بود و از طریق او نفوذ خود را بر محاکم حفظ میکرد. شغل
شیخالاسلامی موروثی بود (فلور، ١/١٣٧؛ نیز نک : پولاک، ٢٢٦-٢٢٧). رؤسای محاکم
عرفی ــ که از مقامات رسمی دولت بـودنـد ــ زیرنظر کلانتر
(= شهردار) شهر خدمت میکردند و رسیدگی به مرافعات بسیار جدی با کلانتر شهر بود.
کدخدایان شهر که مسئول امنیت و نظارت بر اخلاق و رفتار عمومی مردم محلۀ خود بودند،
به کلانتر شهر کمک میکردند. کدخدایان فراشباشیانی داشتند که دستورهای آنها را اجرا
میکردند و از جریمهها و مالیاتهایی که به انحای مختلف از مردم میگرفتند، دستمزد
دریافت میکردند. در محدودۀ بازار، داروغۀ بازار یا محتسب این وظیفه را برعهده
داشت. محاکمات خلافکاران معمولاً فوری و در زمانی کوتاه و در ملأ عام صورت میگرفت.
برای تخلفات و مجازاتهای کوچک و بزرگ تنبیهات مخصوص اعمال میشد. چوب و فلک بستن،
شلاق زدن، به کُند و زنجیر کشیدن، به میخ کشیدن، نعل زدن به پا، شقّهکردن، به
دارکشیدن و زنده دفن کردن نمونههایی از مجازاتهایی بود که تا دهۀ ١٨٧٠م
(١٢٨٧-١٢٩٧ق) ادامه داشت. از این تاریخ به بعد جانیان را خفه میکردند یا سر
میبریدند و یا گلویشان را پاره میکردند و دزدان را با قطع انگشتان دست و بریدن
گوش کیفر میدادند (مختاری، ٩-١٠؛ فلور، ١/١٣٩-١٤١).
تنبیهات و مجازاتهای گوناگونی را بر کاسبان و بازاریان خلافکار اعمال میکردند.
مثلاً نانوا را به سبب گران فروشی یا ناکافی بودن پخت نان در تنور میانداختند و
میسوزاندند؛ یا قصاب بازاری را به جرمی ناچیز «نَسَق میکردند»، یعنی از ناحیۀ
نرمۀ گوشش به دیوار میخکوب میکردند؛ برخی خلافکاران را زنجیر به گردنشان میبستند،
یا با ریسمانی که از بینی آنان میگذراندند، در بازار میگرداندند و آنها را وادار
به گدایی از دکانها میکردند (نک : سرنا، ١٢٦-١٢٧؛ مختاری، ١٠). از دیگر تنبیهات
در سیاه چال انداختن بزهکاران یا در جوال کردن گناهکاران و شلاق زدن به آنها بود
(مونسالدوله، ١٥).
از انواع مجازات زنان، یکی هم قیچی کردن گیسوی زنان بزهکار بود. از این رو، در آن
روزگار اصصلاح «گیس بریده» رایج، و از ناسزاهای معمول در تهران بود (همو، ٢٣؛ برای
انواع دیگر مجازات و شکنجهها، نک : پولاک، ٢٢٧-٢٢٨).
نظمیه: ناصرالدین شاه در سفر دومش به اروپا در ١٢٩٥ق/ ١٨٧٨م، کنت دو مونت فرت، افسر
اتریشی متولد شهر ناپل و ایتالیاییتبار (نک : مختاری، ١٣) را استخدام کرد و پس از
بازگشت از اروپا ادارۀ پلیس تهران را با نام «ادارۀ نظمیه و امنیه و احتسابیۀ شهر
دارالخلافه» در ربیعالاول ١٢٩٦ و مطابق با آیین پلیس اروپایی و به منظور پاسداری
از شهر، خانهها و بازارهای دارالخلافه و نظم بخشی و تأمین امنیت شهر تشکیل داد.
شاه کنت را به ریاست نظمیه گمارد و لقب «نظمالمُلک» و امتیاز «امیر تومانی» به او
داد. نظمیه ٤٠٠ نفر پلیس پیاده و ٦٠ نفر پلیس سواره در اختیار داشت و اعضای آن صاحب
مراتب و مواجب دیوانی بودند (اعتمادالسلطنه، المآثر، ١/١٦٤؛ نیز نک : مختاری،
١٢-١٣؛ محبوبی، ٢/١٤٠). در شوال همان سال کنت وظایف ادارۀ پلیس و تکالیف مردم شهر
را در کتابچۀ «قانون نظمیه و امنیۀ بلدیه» در ٥٨ فصل نوشت و به تأیید شاه و هیئت
وزرا و نخستین مجلس دارالشورا رساند (برای متن کتابچۀ قانون، نک : اتحادیه،
اینجا...، ١٤٢-١٥٢).
از جمله وظایف پلیس تهران تهیۀ گزارشهایی از رویدادهای شهر برای رئیس پلیس و مطلع
کردن او از وقایع بود. گزارشهایی که پلیس فراهم میکرد، حاوی اطلاعات بسیار
گوناگون بود، مانند طلاق، مرگ، ازدواج، نزاعهای خانوادگی، سوانح گوناگون، زیارت و
روضهخوانی، مهمانیهای کسبۀ تهران، عروسیها، تفریحها و خوشگذرانیها، تغییر خانه،
دایر کردن قهوهخانه، خودکشیها، الواطیها، دزدیها و مانند آنها. از وظایف دیگر
پلیس، جلوگیری از بینظمیها، دزدی، منازعه، فساد، شرارت؛ دستگیری مقصران، جلوگیری
از آلوده کردن کوچهها، طرز ساختن عمارات و تضمین روشنایی معابر بود (همان، ١٥، ٥١،
١٢٤).
اتحادیه با بررسی گزارشهای پلیس و تحلیل برخی از موارد آن که به موقعیت اجتماعی و
وضعیت زنان در دورۀ قاجار مربوط میشود، استنباط و برداشتش را از جامعۀ تصویرشده
در گزارشها چنین بیان میدارد: تهران جامعهای بود مردسالار و زیرسلطۀ دولتی مستبد
و بیرحم. همچنین مینویسد: در جامعۀ آن روز نابرابری شدید طبقاتی وجود داشت و مذهب
و اعتقادات مذهبی مردم نقش مهمی در آن ایفا میکردند (همان، ٢٦٦).
اعتمادالسلطنه دربارۀ کنت دومونت فرت و دستگاه پلیسی او دیدگاهی دوگانه دارد. در
کتاب المآثر (همانجا) ادارۀ نظمیه را ادارهای توصیف میکند که بر «آیین اروپا» بر
آراسته شده بود و «پاس بیوتات و اسواق دارالخلافه» به گروه انبوه شحنگان آن
واگذاشته شده بود. بعد مینویسد: «الحق در سدطریق سرقت و حفظ نظام عام این اداره
را مدخلیتی تمام است». اما در روزنامۀ خاطرات (ص ٢٥٦، ٢٩٦، ٣١٣) همه جا کنت را به
فریبکاری و شیادی، و دستگاه پلیسی او را «پلیس ابلیسصفت» وصف میکند و به سبب کشته
شدن یک سبزی فروش عزل او را انتطار میکشد. همچنین خدمات پلیس را بیتأثیر در
تنظیمات شهری دانسته، وفرق آن را باگذشته برداشتنکدخدایانسالخورده و با تجربۀ
متدین محلات، و گذاشتن جوانهای فرنگی مآب جای آنها و تلف شدن بیش از ٥٠٠ تا ٦٠٠
زن و مرد در محبس پلیس دانسته است (نیز نک : همان، ٦٥٦-٦٥٧).
کنت و دستگاه پلیسی او در کار ادارۀ شهر و نظم بخشیدن به جامعه عملاً با مشکلاتی
گوناگون از سوی طبقات مختلف مردم روبه رو شد. مهمترین این مشکلات عبارت بودند از:
مخالفت علمای دینی با مداخلۀ ادارۀ پلیس در امور امرونهی که به جامعۀ روحانیت
اختصاص داشت و تسلط شخصی نامسلمان بر مسلمانان؛ نظمناپذیری اخلاق و رفتار مردم که
هیچگاه مقید به اطاعت از قانون نبودند، مگر در جاهایی که منافعشان ایجاب میکرد؛
تداوم شیوۀ «لوطیگری» و «داش و مشدی بازی» در جامعه و عدم تمکین لوطیان و لاتها
از مقررات انتظامی و نظمناپذیر بودن روحیۀ آنان؛ وساطتها و شفاعتها که در اِعمال
نظم در جامعه اختلال پدید میآورد. سرانجام، براثر فشار و اصرار علمای تهران به
رهبری حاج ملاعلی کنی، اموری که جنبۀ شرعی داشت، یا در عمل جنبۀ شرعی مییافت، از
وظایف ادارۀ پلیس جدا شد و به دستگاه روحانیت واگذار گردید و کنت ملتزم شد که در
این گونه امور مداخله نکند (محبوبی، ٢/١٤٥-١٤٦، ١٤٨).
کنت دومونت فرت حدود ١٢سال بر سر کار بود و سرانجام در ١٣٠٧ق/١٨٩٠م پس از پیروزی
مردم به رهبری علمای روحانی در ماجرای دادن امتیاز تنباکو به کمپانی رژی و مخالفت
روحانیان با مستخدمان خارجی، ناصرالدین شاه او را عزل کرد (اعتمادالسلطنه، همان،
٩٠٥) و به فرمان شاه منصب «ژنرال آجودان» و «ریاست تشریفات» به او دادند. پس از او
عبدالله خان انتظامالسلطنه، برادر میرزا عیسى وزیر، رئیس امور نظمیه شد و تا آخر
سلطنت قاجار چند تن دیگر نیز به این منصب گمارده شدند (مختاری، ١٥-١٦؛ محبوبی،
٢/١٤٨؛ فلور، ١/٤٦؛ دربارۀ رؤسای دیگر نظمیه و تشکیلات آن، نک : محبوبی،
٢/١٤٩-١٥٧؛ نیز نک : اشراقی، ٢-١٠).
ادارۀ نظمیه در آغاز سرپرستی کنت در خانهای اجارهای در خیابان چراغگاز (چراغ برق
و امیرکبیر بعدی) بود و در زمان ریاست کریمخان منظمالسلطنه (مختارالسلطنۀ بعدی)
به خیابان جلیل آباد (خیام امروزی) انتقال یافت (مختاری، ١٢؛ محبوبی، ٢/١٤٠، ١٤٩).
کریمخان در جمادیالآخر ١٣١٥ در زمان مظفرالدین شاه به ریاست نظمیه ــ که آن را
وزارت نظمیه هم مینامیدند ــ گمارده شد و در ٢٠ شعبان همان سال اعلانی حاوی وظایف
و «تکالیف بر اهالی دارالخلافه» صادر کرد. این اعلان شامل ٦ ماده و یک ذیل بود.
مهمترین دستورهای مندرج در اعلان عبارت بودند از: منع و سیاست و تنبیه زن بارگان،
شرابخواران، قماربازان، قوچ و خروس و بلبل و کبوتربازان؛ منع الک دولک بازی کودکان
و بزرگسالان در معابر عمومی؛ مجازات و حبس متخلفانی که کثافات در نهرهای آب
میریزند، و کسانی که بر رکاب و عقب واگونهای تراموا میپرند و سوار میشوند؛
مکلفکردن چارواداران به بستن الاغهای بارکش به یکدیگر و قطار کردن آنها مانند قطار
شتر؛ دکانداران و کسبه به برداشتن موانع و سد و بندها از پیادهروها؛ ممنوعیت
طوافان و دورهگردان از گرداندن و عرضهکردن میوه و مأکولات با چارپا در چهارسوها،
بازارها، بازارچهها و خیابانهایی که معبر رجال و اعیان است و مجاز بودن آنها در
گردش در محلات برای فروش کالاهای خود با منع ریختن زباله و نجاسات در مجاری آبهای
مشروب مردم و شست و شو در آنها و موظف کردن بزرگسالان در جلوگیری اطفالشان در
آلودهکردن آبها.
در ذیل اعلان ضمن دادن مهلت به مردم شهر برای آمادگی در اجرای امریههای اعلان،
گفته شده است که مهاجران بیکار و بدون شغل و کاسبان شهرستانیِ مقیم تهران جمعآوری
و به معادن زغال سنگ فرستاده خواهند شد. همچنین از اهالی شهر خواسته شد که در حریم
خانۀ خود اشجار غرسکنند و سهم خود را درآبادانی شهر ایفا نمایند. سرانجام، اعلان
شده که خانۀ مخصوصی به نام «توقیف خانه» برای نگهداری و اصلاح و تأدیب زنان روسپی و
واسطگان زن ایجاد شده است و زنان جوان به جامهشویی طلاب و سربازان و توپچیان، و
زنان پیر برای مردهشویی به مردهشوی خانه فرستاده خواهند شد (برای متن اعلانیه،
نک : فلور، ١٧٤-١٧٥، نیز ١/٦٦-٦٧؛ برای اطلاع بیشتر در زمینۀ متن اعلانیههای نخست
نظمیه و بلدیه، نک : همو، ١٧٣-١٩٨).
کریمخان مختارالسلطنه در مدت ریاست بر نظمیه خدمات مهم چندی برای انتظام بخشیدن
به شهر تهران انجام داد. نمونههایی از خدمات او عبارتاند از: تقسیم شهر تهران ٧٠
هزار نفری به ٤ کلانتری، تأسیس دایرۀ تحقیق (ادارۀ آگاهی)، جلوگیری از تنبیهات شدید
بدنی، استخدام ٥٠٠ نفر افراد جوان برای حفظ نظم شهر و ملبس کردن آنها به لباس
ماهوتی متحدالشکل، گماردن یک روحانی بر امور قضایی نظمیه تا اجرای این امور خلاف
احکام دینی نباشند؛ جمعآوری سلاحهایی که در دست مردم بود، جلوگیری از عملیات خلاف
قانون متنفذان در امور شهر، استفاده از دو فوج تهران و افشار بکشلو برای تقویت
دستگاه نظمیه، و تشکیل ژاندارمری نخستینبار در نظمیۀ تهران با ١٠٠ نفر سوار و ٢٠٠
نفر پیاده. مختارالسلطنه در شیوع وبای ١٣٢٢ق/١٩٠٤م در تهران درگذشت (مختاری،
١٧-١٩).
١. Vestdahl
پس از مختارالسلطنه چند تن دیگر به ریاست نظمیه گمارده شدند، تا اینکه در ١٣٣١ق، ٣
تن مستشار نظامی سوئدی به سرپرستی وستداهل١ برای اصلاح نظمیه به ایران آمدند. آنها
پس از چند ماه مطالعۀ وضع شهر و جامعۀ تهران به نظمیه رفتند و به
تربیت افسران و افراد پرداختند و امور انتظامی شهر را به ١٠ ناحیه (کلانتری یا
کمیسری = کمیساریا) تقسیم نمودند. وستداهل ریاست نظمیه، و دو تن از همکاران سوئدی
او ریاست آگاهی و پلیس را بر عهده گرفتند و مجدانه به انتظام امور پرداختند.
سوئدیها نظامنامهای از روی نظامنامۀ تشکیلات نظمیۀ کشورهای اروپایی و سوئد برای
نظمیۀ ایران نوشتند و به اجرا گذاشتند. آنها در مدت ١٠ سال و ٤ ماه موفق شدند
شالودۀ نوین و صحیحی برای نظمیه بنیان نهند. سرانجام در تاریخ ٩ جمادیالاول ١٣٤٢
وستداهل و همکارانش از کار برکنار شدند و یک افسر ایرانی، در آغاز به قدرت رسیدن
رضا شاه، به نام سرهنگ درگاهی به جای او منصوب شد (برای اطلاعات تفصیلی دربارۀ
مستشاران نظامی سوئدی و نظامنامۀ جدید نظمیه، نک : مختاری ٢٣-٤١؛ نیز محبوبی،
٢/١٥٣-١٥٧).
در چهارم اسد ١٣٠٣ش رضاخان سردار سپه بنابر حکمی سرهنگ کریم آقاخان (بوذرجمهری)، از
اعضای قدیمی قزاقخانه را به کفالت بلدیه منصوب کرد. آقاخان از ١٣٠٣ تا ١٣١٣ش بر
بلدیه ریاست کرد. بنا بر اسناد برجای مانده، کریم آقاخان به وضع اسفناک بلدیه
(شهرداری بعدی) از لحاظ اداری و مالی و کارهای نیمهکاره و معوق مانده سرو سامان
داد و چرخ امور اصلاحی شهر دوباره به حرکت درآمد و رضا شاه نیز او را در کارهایش
تأیید و تشویق میکرد (بیات، ١٢-١٣، نیز برای اسناد مربوط بـه ریاست بلدیه و
شهرداری کریم آقا خان، نک : ص ١٣-٣٦).
از آغاز دورۀ پهلوی تاکنون تشکیلات نظمیه یا شهربانی تهران بسیار گسترش یافته، و
مطابق با اصول نوین دستگاههای انتظامی جهان، بهویژه کشورهای اروپایی تحول یافته
است. امروزه این نهاد نقش و وظیفۀ مهم و برجستهای در حفظ امنیت شهر و شهروندان
دارد که بحث دربارۀ آن بیرون از محدودۀ این گفتار است.
ناحیهبندی شهر: شهر تهران را در سالهای اواخر سلطنت قاجار (١٣٣١ق/١٩١٤م) به لحاظ
حوزههای حفاظتی ـ انتظامی و بنا بر صلاحدید مستشاران سوئدی نظمیه به ١٠ ناحیۀ ارگ،
دولت، حسنآباد، سنگلج، قناتآباد، محمدیه، قاجاریه، بازار، عودلاجان و شهرنو تقسیم
کردند و هر ناحیه را تحت حفاظت یک کلانتری ــ که آن را «کمیساریا» مینامیدند ــ
قرار دادند ( سرشماری...، ١٦-١٧؛ سیفی فمی، پلیس...، ٢٧).
ناحیۀ ارگ: این ناحیه که در ١٢٦٩ق کوچکترین محله از محلههای پنجگانۀ تهران بود،
درون حصاری قرار داشت که با پُلی به شهر میپیوست (اتحادیه، اینجا، ٣٠). محلۀ ارگ
در اواخر قاجار نیز با گذشته تغییر چندانی نکرده بود، لیکن با چند پُل از ٤ سو به
شهر وصل میشد: از طریق خیابان الماسیه (باب همایون) به میدان توپخانه در شمال، به
خیابان جلیل آباد (خیام) در غرب، به خیابان جبّهخانه (بوذرجمهری سابق) در جنوب و
به خیابان ناصریه (ناصرخسرو) در شرق. «تخته پل» مشهور یکی از این پلها بود که
درگذشته، ارگ را به سبزهمیدان پیوند میداد (تکمیل همایون، ٢/٢٣).
ناحیه یا محلۀ ارگ جای اقامت شاه و خانوادۀ سلطنتی و برخی از شاهزادگان و رجال بود.
معیرالممالک، داماد فتحعلی شاه و پدر دوستعلی خان، حاجب الدوله، آجودان باشی و
شخصیتهای دیگری در این محله زندگی میکردند (اتحادیه، همانجا). خاندان سلطنت و
خانوادههای دیوانی کمابیش جدا از مردم شهر و زندگی عامۀ مردم در این محله
میزیستند (تکمیل همایون، همانجا).
کمیسری ناحیۀ ٢: این ناحیه محلۀ دولت و خیابانهای علاءالدوله (فردوسی)، لالهزار،
لُختی (سعدی)، باغوحش (اکباتان) و شاهآباد و همه کویها و گذرهای آنها را در بر
میگرفت (سیفی فمی، همان، ٣٠-٣١). خیابان لالهزار، خیابانی بود که به سبک اروپایی
ساخته شده بود. خیابان استانبول محل خرید و فروش کالاهای خارجی وگردشگاه مردم، و
خیابان علاءالدوله خیابان اروپایینشین تهران شناخته میشدند (تکمیل همایون،
٢/٦٩). تولوزان، پزشک ناصرالدین شاه و کنت دو مونت فرت، نخستین رئیس شهربانی
تشکیلاتی تهران در خیابان لالهزار مینشستند. ترقی خیابان لالهزار پس از مشروطیت
آغاز شد و خانهها و دکانهایی به سبک جدید و اروپایی در آن ساخته شد (سیفی فمی،
همانجا). اقامتگاه شماری از رجال و خارجیان و سفارتخانههای خارجی در این محله قرار
گرفته بودند و محله از رونق اقتصادی خوبی برخوردار بود (اتحادیه،همان، ١٨٣).
فرد ریچاردز در سفرنامهاش خیابان لالهزار را «باند استریت» (یکی از خیابانهای
معروف لندن) تهران معرفی میکند و مینویسد: در آن مغازههایی هست که از مغازههای
مغربزمین تقلید میکنند. در جعبه آینههای آنها مجسمههای مومی گذاشتهاند و همیشه
صدای موسیقی از چند گرامافون در فضا پراکنده است. گشت و گذار در این خیابان برای
مردم، به ویژه اروپاییان، بسیار سرگرمکننده است (ص ٣٤٣).
در پشت عمارت مسعودیه (محل وزارت معارف قدیم و وزارت آموزش و پرورش کنونی) که یک سر
آن به خیابان اکباتان (باغوحش قدیم) و سر دیگر آن به خیابان چراغ برق میخورد، در
محلۀ سر تخت، بربریها زندگی میکردند. در این محل زنان بربری از نیمهشب تا طلوع
آفتاب پای تنور خانه نان بربری میپختند و مردانشان نانها را در روز میفروختند
(مونسالدوله، ٢٩٢).
ناحیۀ حسنآباد چند گذر معروف مانند گذر تقیخان و گذر شیخهادی و خیابانهای
فرمانفرما (حافظ)، امیریه و حدود سفارتخانههای شوروی سابق، ایتالیا و فرانسه و
کویها و برزنهای آن ناحیه را شامل میشد. مریضخانۀ دولتی (بیمارستان سینا) در این
ناحیه و در محلۀ حسنآباد قرار داشت. میرزاها و پشتمیزنشینها در این محله، و شماری
از کسبۀ خیابانهای فرمانفرما و دروازۀ قزوین در گذر تقیخان مینشستند. در شمال
این ناحیه بیشتر خارجیان و گروههای مذهبی و تحصیلکردگان در خارج از کشور و
دولتمردان میزیستند (سیفی فمی، همان، ٣٣-٣٤).
بنا بریادداشتهای محمدقزوینی محلۀحسنآباد را میرزا یوسف آشتیانی صدراعظم به
نام پدرش میرزا حسن مستوفیالممالک آباد کرد. خیابان فرمانفرما را هم
مستوفیالممالک از مقابل کوچۀ وزیردفتر (میرزا هدایتالله وزیردفتر)، میان خیابان
شاهپور و کوچۀ وزیر دفتر، تا ونک کشید و زمینهای اطرافش را آباد کرد (٥-٦/٢٩٣-٢٩٤).
ناحیۀ سنگلج: این ناحیه از محلههای پنجگانۀ قدیم تهران و محلهای اعیاننشین بود
که بعدها بزرگترین محلۀ مسکونی شهر تهران شد. این ناحیه ٩ پاتوغ و چند گذر مانند
گذر شریفالدوله و گذر شیخ فضلالله نوری داشت که گذر شاهزاده هم بعدها به آنها
افزوده شد. کهنترین محلههای آن چال حصار، دباغخانه، درخونگاه، آب پخشکن و کوچۀ
کُردبچه بود (اتحادیه، «رشد...»، ١٥٥، ١٦٣؛ نجمی، ٢٤).
در سنگلج برخی از رجال سیاسی و اطبا و عالمان روحانی میزیستند. شیخ فضلالله نوری،
میرزا عبدالکریم وزیر، میرزا سیدابوالقاسم سلطان الحکمای و نائینی (طبیب)، آقاحسین
نجمآبادی، سیدمحمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی از جمله ساکنان این محله بودند.
سیفالاطبا، طبیب معروف در جلوخان معروف گذر شیخ فضلالله نوری طبابت میکرد (نجمی،
همانجا). پولاکْ طبیب مخصوص شاه و شماری از غلامان شاه و گروه بسیاری ترکمن نیز در
این محله میزیستند (اتحادیه، همان، ١٥٥). شماری از اقوام و عشایر مختلف مانند
کردبچه خلج و افشار هم در ناحیۀ سنگلج در کنار هم تجمع کرده بودند (همو، اینجا،
٣٢).
چالحصار فضایی گود در حوالی خانه و درگذر میرزا یوسف مستوفـیالممالک، وزیر داخله
بود. هر سالـه مردم تهـران در ایام سوگواری در آنجا جمع میشدند و در «زیر هوا»
(فضایباز) «شبیه مقدسۀ کربلا و تفصیل حادثۀ غمانگیز روز عاشورا را درمیآوردند».
این فضا بهجز روزهای عزاداری خاکروبهدانی بود که میرزایوسف آن را باغ عمومی کرد
و دور آن را ستونهای آجری و نردۀ چوبی کشید وگردشگاه عمومی کرد (اعتمادالسلطنه،
مرآة، ٤/١٩٦٥). شیخ کَرنا، دلقک سرشناس دورۀ ناصری نیز در این محله مینشست (نجمی،
همانجا).
در ناحیۀ سنگلج چند تکیۀ بسیار معروف، مانند تکیههای قورخانه، دباغخانه و
درخونگاه؛ چند مدرسۀ قدیمی، مانند مدرسۀ شاهزاده خانم و مدرسۀ میرزا عبدالکریم؛ و
حمامهای چالِ حوض دار مشهور وجود داشت (همانجا؛ کریمان، ٣٠٧).
ناحیۀ قنات آباد: ناحیۀ قناتآباد، یا کمیسری ناحیۀ ٥ بازارچۀقوامالدوله، بازارچۀ
معیر وگذر وزیردفتر، منسوب به رجال سرشناس دورۀ قاجار را شامل میشد. کاروانسرای
نفتی در میدان عتیق در دروازۀ قزوین و بازارچۀ قوامالدوله مرکز تجمع و سکونت
مهاجران تفرشی و آشتیانی و محل کار وکسب آنها بود. بازاریان و برخی از کسبۀ تهران و
شماری از روحانیان در این ناحیه خانه و سکنا داشتند (سیفی فمی، همان، ٣٦-٣٧).
محمدیه: محمدیه ناحیۀ کمیساریایی نمرۀ ٦ بود و چالِ میدان (یا چاله میدان)
بزرگترین محله پس از سنگلج در آن قرار داشت. امامزاده اسماعیل در ناف یا مرکز این
محله واقع شده بود. به جز «گار ماشین» (ایستگاه ماشین دودی شهر ری) و ساختمان انبار
گندم، در کنار دروازۀ قدیم شاه عبدالعظیم، بنای معتبر و مشهور دیگری در آنجا وجود
نداشت. میدان بزرگ امینالسلطان با ١٧٥ دکان (همان ٣٧، ٣٩-٤٠؛ اتحادیه، همان، ٣٦)،
یکی از میدانهای این ناحیه بود.
چالمیدان آب و هوای بدی داشت و مردم آن بیشتر به خشونت رفتار و تندخویی معروف
بودند و گروهی سرباز، توپچی و غلام در آنجا میزیستند. لوطی غلامحسین و لوطی
عبدالله از لوطیان سرشناس آن زمان تهران در این محله زندگی میکردند. اکبر جگرکی،
پهلوان بزرگ آن محله بود. معرکهگیران، حجامتگران، ماماهای قدیمی، سرطاسنشینان،
مطربها و دلقکها در چالهمیدان و چاله سیلابی و نقاط دیگر ناحیۀ محمدیه خانه
داشتند. تبهکاران قدارهبند و قمهکش در قهوهخانههای چالهمیدان پاتوغ میکردند
(سیفیفمی، همان، ٤٠-٤١؛ نیز نک : اتحادیه، اینجا، ٣٢، «رشد»، همانجا).
محلۀ گارماشین محل فعالیت شیادان، جیببُران، گوش بُران و کلاهبرداران بود. مرشد
بلقیس، مداح و مرثیهخوانِ معروف به «مرشدْ ماده» در این ایستگاه پاتوغ داشت. «عدلی
یِدَس» (محمدعلی یک دست)، جیببُر معروف آن زمان شهر تهران از تیولداران گارماشین
بود. بچههای این محله به «بچههای پای ماشین» شهرتداشتند و بنا برقولی«محلۀ
پایماشین میزانالحرارۀ تهران» به شمار میرفت (سیفی فمی، همان، ٤١-٤٢؛ دربارۀ
«مرشد ماده»، معرکهگیر ایستگاه «ماشین دودی» تهران، نک : شهری، طهران،
١/٣٣٨-٣٤٣).
ناحیۀ قاجاریه: این ناحیه در شرق شهر تهران، معمورترین نواحی آن دوره به شمار
میرفت. محلۀ قجرها، خیابانهای عینالدوله (ایران کنونی، که سیفی فمی به اشتباه
علاءالدوله نوشته است)، ادیبالممالک، گذر نایبالسلطنه و کوچۀ آبشار محدودۀ این
ناحیه بود. در این ناحیه مساجد و مدارس مذهبی، نوانخانه و آبانبارهای بسیاری ساخته
بودند. شمار بسیاری از وزیران، دولتمردان، روحانیان و ثروتمندان در ناحیۀ قاجاریه
خانهوباغ و سکونتداشتند. محلۀقجرهای اینناحیه درآن روزگار نشیمنگاه دستهای
از روسپیان تهران و محل خوشگذرانی عیاشان شهر و پاتوغ قدارهبندان چالهمیدانی بود
(سیفی فمی، همان، ٤٢-٤٣).
ناحیۀ بازار: این ناحیه زیرنظر کلانتری ٨ بود و از دو بخش محلۀ بازار (زیستگاه
مردم) و بازار (مجموعۀ اقتصادی و اجتماعی) تشکیل میشد. بنا بر نظر کریمان (ص ١٣٦)
محلۀ بازار در مرکز هستۀ اصلی تهران کهن قرار داشته است و محلههای عودلاجان از سوی
شرق، محلۀ سنگلج از سوی غرب و بخشهایی از شمال و جنوب تهران توسعهیافتۀ این محلۀ
باستانی بودهاند. محلۀ بازار در تمام طول حیاتش آباد و مرکز فعالیتهای اقتصادی
بوده است.
محلۀ بازار و بازار در طول ٥٠ سال، از ١٢٦٩ تا ١٣٢٠ق/ ١٨٥٣تا ١٩٠٢م، رشد و تحرک
اقتصادی فراوانی به خود دید و تنها شمار کاروانسراهای آن دو محله در این مدت به ٣
برابر رسیدند (اتحادیه، اینجا، ١٠٥). در١٣٢٠ق محلۀ بازار دارای ٥ پاتوغ بود که با
گذرهای قدیم آن مانند گذر کوچۀ غریبان، گذر عباسآباد، گذر خدا آفرین، گذر هفت تن
و... تطبیق میکرد (برای نام گذرهای دیگر، نک : همان، ١٠٦).
بیشتر اهالی محلۀ بازار «بازاری»، یعنی تاجر و کاسب بودند و برخی از اعیان و
کارمنداندولت نیز در آنجا زندگی میکردند. خانۀ امام جمعۀ تهران و اطرافیانش و
خانۀ برخی از خارجیان و سفارتخانههای پیشین انگلیس در محلۀ بازار قرار داشتند.
فرخخان امینالدوله، از وزیران بنام ناصرالدین شاه، فرهاد میرزا، پسر عباس میرزا و
ریشارخان عکاس و معلم دارالفنون در این محله میزیستند (همو، «رشد»، ١٥٤). در ١٣٢٠ق
خارجیان آنجا را ترک کردند و به محلۀ دولت رفتند، لیکن برخی از رجال مانند فرخخان،
معاونالدوله و اقبال الدوله وزیر همایون همچنان در آنجا مینشستند (همو، اینجا،
١٠٦). در این محله ٢٣ طبیب و جراح نیز سکنا داشتند (همان، ١٠٥). به جز تهرانیها،
شماری اصفهانی، شیرازی، کاشانی و اهالی شهرهای دیگر هم در محلۀ بازار زندگی
میکردند (همو، «رشد»، ١٥٠).
بازار تهران علاوه بر نقش اقتصادی ـ تجاری، نقش گردشگاهی و میعادگاهی نیز برای
گروهی بزرگ از مردم شهر داشته است. در فضای بازار مردم از رویدادهای سیاسی و
اجتماعی جامعه اطلاعمییافتند و از آنجا اخبار و شایعات دهان به دهان در سطح شهر
پراکنده میشد (اورسل، ٢٢٨).
بازاریان جدا از دستهبندیهای سیاسی خود، از حامیان «سیاستمداران بیقشون ناحیۀ
دولت و یار و یاور آنها» بودند و از فواید حاصلۀ آن بهرهمند میگشتند (سیفی فمی،
همان، ٤٤). شمار فضاهای قدسی ناحیۀ بازار از مسجد و تکیه و سقاخانه گرفته تا
امامزاده بسیار بود. یکی از زیارتگاههای معروف تهران آن روز امامزاده زید بود که در
محلۀ بازار و در انتهای بازار امیر، یا بازار بزازان واقع است (کریمان، ١٤٧).
ناحیۀ عودلاجان: ناحیۀ عودلاجان یا کلانتری ناحیۀ ٩، محلههای کلیمیان (یهودیها)،
پامنار، سرپولک، سرچشمه و سرچنبک را دربر میگرفت. میدان شمسالعماره شترگلوی این
ناحیه بود و بازارچۀ مروی و کوچۀ حاجیها به آخر محلۀ یهودیها میپیوست (سیفی فمی،
همان، ٤٥).
کریمان واژۀ «عودلاجان» را صورت دیگر «اودلاجان» یا «اودراجان» و به معنای جایگاه
تقسیم و پخش آب دانسته، مینویسد: در قدیم از این محله که در بلندی قرار داشت، آب
به نواحی جنوبی تهران میرساندند. در تأیید این دعوی، نام محلۀ «سرچشمه» و گذر
«سرپولک» (محلۀ سرپل) در این ناحیه، و تقسیم آب نهر کرج به شهر تهران از محلۀ
سرچشمه، ابتدای عودلاجان را در ١٢٦٨ق دلیل میآورد (برای ریشهشناسی عودلاجان و
اطلاعات بیشتر دربارۀ سرچشمه، نک : کریمان، ١٣٧-١٣٨، ٢٠٨، ٢١٠). سیفی فمی
مینویسد: بازارچۀ عودلاجان محل عودلایان یا عودسایان بود که در دکانهای خود علاوه
بر تهیۀ عود و انواع «ادویهجات»، شانه و عصا نیز میتراشیدند و از تراشۀ اشیاء
مختلف موادی برای بخور تهیه میکردند؛ از اینرو این بازارچه فضایی عطرآگین از عود
و چیزهای معطر دیگر داشت ( تهران، ١٣٤-١٣٥).
عودلاجان در ١٢٦٩ق بزرگترین محلۀ تهران بود، لیکن با تغییراتی که بعدها در آن روی
داد، کوچکتر از گذشته شد. در عودلاجان گروهی از شاهزادگان، اعیان و کارمندان دولت
زندگی میکردند. میرزا آقا خان نوری و شماری از بستگانش، عزتالدوله همسر پیشین
امیرکبیر و همسر پسر آقاخان نوری، و شیخ فضلالله نوری در عودلاجان میزیستند
(اتحادیه، اینجا، ٣٠). گروهی از ارامنه و کلیمیان نیز در عودلاجان خانه داشتند
(همان، ٣٢، ٣٦) و زیارتگاه پیر عطار در محلۀ یهودیها واقع بود (کریمان، ١٦٠). حاجی
رحیم اتحادیه، تاجر و صراف بزرگ تهران دارای عمارات و دکانهای بسیاری در کوچۀ
حاجیها در محلۀ عودلاجان بود و خود او نیز در آنجا زندگی میکرد (اتحادیه، همان،
٣٩٣). بعدها کوچۀ حاجیها را تجار عمدۀ تهران به خود اختصاص دادند و در آن سکنا
گزیدند (سیفی فمی، پلیس، ٤٧).
عودلاجان دارای چند مدرسۀ قدیمی مانند مدرسۀ دینی حکیم، ساختۀ اوایل دورۀ قاجار،
مدرسۀ آقا رضاخان، ساختۀ دورۀ ناصری، و چند تکیه و امامزاده بوده است. بقعۀ
امامزاده یحیى در جنوب شرقی محله در کوچهای به همین نام قرار دارد (کریمان، ١٤٤،
٣٠٧). مدرسۀ خان مروی در این ناحیه، در شمار نخستین دارالعلمهای اسلامی سدۀ ١٣و١٤ق
بهشمار میرفت (سیفی فمی، همان، ٤٥).
شهر نو: شهرنو یا کمیساری نمرۀ ١٠ در ناحیۀ شهرنو تشکیل شد. این ناحیه در بیرون
دروازۀ قزوین و ظاهراً پیش از خراب کردن برج و باروهای شاهطهماسبی در ١٢٨٤ق/١٨٦٧م
پدید آمده بود (تکمیل همایون، ٢/٣٥). چون این ناحیه جدیدالاحداث بود، به «شهرنو»
معروف شد. محلۀ دروازۀ قزوین در این ناحیه قرار داشت. شهرنو دارای باغهای پر درخت
بزرگ بود و ساکنان آن را بیشتر کوچندگان ولایات و نواحی مختلف تهران تشکیل میدادند
(سیفی فمی، همان، ٤٩). شهر نو محلهای خوش آب و هوا و از تفرجگاههای مردم جنوب و
جنوب غربی تهران بود. در زمان حکومت سید ضیاء زنان بدکارۀ شهر را جمع کردند و در
آنجا اسکان دادند (شهری، تاریخ...، ٣/١٧٥). در ١٣٠١ش، جمعیت شهر نو٠٨٥‘٢ نفر بود
(تکمیل همایون، ٣/١١٧).
حدود ١٥ سال بعد در ١٢ آذرماه ١٣٠٧، شهر تهران را به ٤ ناحیۀ شمال، جنوب، شرق و غرب
تقسیم کردند و در این نواحی ٩ بخش پدید آوردند: ١ و ٢، محلۀ بهارستان؛ ٣، خیابان
استخر در حسن آباد؛ ٤، خیابان فرمانفرما (شاهپور = وحدت اسلامی)؛ ٥، خیابان بلور
سازی؛ ٦، خیابان حاج ابوالفتح؛ ٧، خیابان ماشین؛ ٨، بازارچۀ کنار خندق؛ ٩، محلۀ
پامنار. در ١٣١١ش دروازههای دارالخلافۀ ناصری را یکی پس از دیگری فرو ریختند،
خندقهای دور شهر را پر کردند و با احداث ٤ خیابان شبه کمربندیِ شاه رضا (انقلاب)،
سی متری (کارگر)، شوش و شهباز (١٧ شهریور)، به ترتیب در حد شمالی، غربی، جنوبی
وشرقی، شهر تهران ٨ ضلعی سابق را به صورت ٤ ضلعی مربع درآوردند. این گسترۀجدید
در٤٦ کمـ ٢، تقریباً ١١ برابر تهران زمان فتحعلیشاه و ٥/٢ برابر تهران دورۀ
ناصرالدین شاه بود که بیش از پیش جمعیتهای مهاجر را در خود جای داد (همو، ٢/٨١-٨٢؛
نیز نک : کریمان، ٢٩٧-٢٩٨).
جمعیت: در این زمان شمار مهاجرانی که از نقاط مختلف ایران و جهان به تهران آمده
بودند، در سنجش با جمعیت تهرانیهای بومی نسبتاً زیاد بود. در ١٣١١ش، از ٧٢٣‘٢٦٢ تن
جمعیت تهران، ٧٤٢‘٢٠٩ تن تهرانی، و بقیه از مردم ٢٠ شهر ایران و ١٠ کشور آسیایی
مانند ترکیه، عراق، ژاپن و ...، ١٧ کشور اروپایی مانند انگلیس، فرانسه، آلمان و
...، ٢ کشور افریقایی سودان و مصر، و ٣ کشور ایالات متحدۀ آمریکا و ونزوئلا و
سرزمین استرالیا بودهاند (سرشماری، ٣٦، ٨٨). بنا بر همین احصائیۀ نفوس، از ٢٠ گروه
مهاجر ایرانی به تهران، مهاجران آذربایجانی، اصفهانی، عراقی، قزوینی، کاشانی،
خراسانی، گیلانی و قمی به ترتیب بیشتر از مهاجران شهرهای دیگر بودهاند (برای شمار
مهاجران، نک : همان، ٨٨). بنابر همین آمار، ترکیب جمعیتی جامعۀ تهران ترکیبی
آمیخته از مردم جامعهها و فرهنگهای گوناگون بوده است. این جمعیت ناهمگون در سراسر
نقاط تهرانِ معمور آن زمان و در محلههای مختلف شهر پراکنده بودند.
جمعیت تهران به سبب مهاجرت بیش از پیش مردم شهرها و روستاهای مناطق مختلف ایران از
آغاز سدۀ ٢٠م (١٣١٨-١٣١٩ق/١٩٠٠-١٩٠١م) ٥٠ برابر افزایش یافت. این افزایش تا ١٣٦٥ش
میان ٢٠ تا ٣٠٪ کل جمعیت بود. از آن پس میزان مهاجرت به ١٥٪ کاهش یافت و مهاجرت
سالانۀ ٢٥٠ هزار نفری در ١٣٥٠ش، در سالهای میان ١٣٦٥ و ١٣٧٥ش به ٣٥ هزار نفر رسید
(حبیبی، ١٠٢).
با گسترش شهر در ١٣٤٧ش و ادغام تجریش و ری به تهران، شهر دارای ١٢منطقه شد که طول
شمالیـ جنوبی از دامنۀ توچال تا مرقد حضرت شاهزاده عبدالعظیم ٣٠ کمـ بود. در طرح
گسترش تهران در ١٣٤٧ش، منطقۀ کنونی شهرداری تهران با مساحت ٧٠٧ کمـ ٢ در نظر گرفته
شد که پس از توسعۀ بعدی، منطقۀ ٢١ و ٢٢ نیز در ١٣٧٠ش به محدودۀ شهرداری تهران
افزوده شد. امروزه شهر تهران دارای ٢٢ منطقه و ١١٢ ناحیه است. محلات شناختهشدۀ
تهران مانند شمیران، بازار، نارمک، لویزان، تهرانپارس، نازیآباد، جوادیه، پونک،
عباسآباد و ...، که نشاندهندۀ مناطق یا نواحی شهرداری هستند، با تقسیمات رسمی
انطباق ندارند (همو، ٤٥، نیز برای توضیح و تفصیل مناطق شهرداری تهران و نام محلات
دیگر، نک : ص ٤٥-٥٧).
نامگذاریها: در دورۀ قاجار در نامگذاری محلهها و گذرها و خیابانها بیشتر از
نامهایی استفاده میکردند که افزون بر رعایت موازین زیباشناختی در گزینش آنها،
مفاهیم آنها نیز تخیلانگیز و نشاطآور باشند و با رنگ و بوی بومزیستی و قلمرو
اجتماعی و فرهنگی جامعه پیوند نزدیک داشته باشند؛ مثلاً لالهزار، سبزهمیدان،
زعفرانیه، «کامرانیه» (برگرفته از نام شاهزادۀ قاجار که با اندکی تغییر با سرسبزی
کوچهباغهای شمیران همخوانی دارد)، الماسیه، یا نام عماراتی چون کاخ گلستان،
شمسالعماره و قصر فیروزه و مانند آنها. نامهای بسیاری از خیابانها، میدانها، گذرها
و جاهای دیگر نامهایی با پیشینۀ تاریخی دراز و بیانگر خاطرۀ جمعی مردم از مواضع
جغرافیایی، رویدادها، یا دورههای تاریخی، اجتماعی و سیاسی بودهاند. نام محلههای
بازار، سنگلج، ارگ، عودلاجان و جباخانه؛ نواحی اوین، دروس، ولنجک، چیذر، نیاوران،
تجریش و جماران؛ دروازههای دولت، خراسان، شمیران و گمرک؛ یا محلات مرکزی شهر مانند
قناتآباد، آبسردار، سرچشمه، آب منگل (حاکی از نظام آبرسانی به شهر) و مخبرالدوله
(بیانگر خاطرۀ بانی نخستین سیم تلگراف در ایران) نمونههایی چند از این نامها بودند
(سپانلو، ١٧٧، ١٧٩).
شهرداران تهران در طول چند دهۀ اخیر، گویی به زدودن خاطرههای شهر همت گماشتهاند.
امروزه بیشتر نامهایی که از ارزشهای شهر تهران نگهبانی میکردند و خاطرۀ تاریخی شهر
را حفظ مینمودند و ذهن مردم را در هر زمان با گذشتۀ شهر و گذشتگان پیوند میدادند
و نشانۀ تداوم زندگی اجتماعی مردم بودهاند، از میان بردهاند و به این گونه گسستی
میان امروز و دیروز پدید آوردهاند (همو، ١٨٠، نیز برای شرح و تحلیل به تفصیل، نک
: ص ١٧٧-١٨٠).
مآخذ: اتحادیه، منصوره، اینجا طهران است، تهران، ١٣٧٧ش؛ همو، «رشد و توسعۀ شهر
تهران در دورۀ صفوی»، تحقیقات اسلامی، تهران، ١٣٧٤ش، س ١٠، شم ١ و ٢؛ اشراقی،
احسان، «پلیس عهد ناصری»، گنجینه، تهران، ١٣٦٢ش، دفتر دوم؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن،
روزنامۀ خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٤٥ش؛ همو، المآثر و الآثار، به کوشش
ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مرآةالبلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی و هاشم
محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛ بیات، کاوه، «بلدیۀ نظامی تهران»، گنجینه، تهران، ١٣٦٢ش، دفتر
دوم؛ پولاک، یاکوب ادوارد، سفرنامه، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٦١ش؛ تکمیل
همایون، ناصر، تاریخ اجتماعی تهران، تهران، ١٣٧٧ش ـ ١٣٧٨ش؛ حبیبی، محسن و برنارد
هورکاد، اطلس کلانشهر تهران، تهران، ١٣٨٤ش؛ ریجاردز، فرد، سفرنامه، ترجمۀ مهیندخت
صبا، تهران، ١٣٤٣ش؛ سپانلو، محمدعلی، «نامها مقدساند»، کتاب تهران، تهران، ١٣٧١ش،
ج ٢؛ سرشماری نفوس شهر طهران (سومین احصاییۀ بلدیۀ تهران)، تهران، ١٣١٢ش؛ سرنا،
کارلا، آدمها و آیینها در ایران، ترجمۀ علیاصغر سعیدی، تهران، ١٣٦٢ش؛ سلطانزاده،
حسین، شهر و شهرنشینی در ایران، تهران، ١٣٦٥ش؛ سیفی فمی تفرشی، مرتضى، پلیس خفیۀ
ایران، تهران، ١٣٦٧ش؛ همو، تهران در آیینۀ زمان، تهران، ١٣٦٩ش؛ شهری، جعفر، تاریخ
اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، طهران قدیم، تهران، ١٣٧١ش؛ فلور،
ویلم، جستارهایی از تاریخ اجتماعی ایران در عصر قاجار، ترجمۀ ابوالقاسم سری، تهران،
١٣٦٥ش؛ قزوینی، محمد، یادداشتها، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛ کریمان، حسین،
تهران درگذشته و حال، تهران، ١٣٥٥ش؛ کشاورز، فتحالله، «لولهکشی آب طهران»،
گنجینه، تهران، ١٣٦٨ش، دفتر دوم؛ محبوبی اردکانی، حسین، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در
ایران، تهران، ١٣٦٨-١٣٧٠ش؛ مختاری، پاشالواء، تاریخ هفتادسالۀ پلیس ایران، تهران،
١٣٢٩ش؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، ١٣٤٣ش؛ معتمدی، محسن، «آب تهران و
مشکلات و راهحلها»، مجلۀ باستانشناسی و تاریخ، تهران، ١٣٦٩ش،
س ٤، شم ١؛ مونسالدوله، خاطرات، به کوشش سیروس سعدوندیان، تهران، ١٣٨٠ش؛ نجمی،
ناصر، تهران در یک صدسال پیش، تهران، ١٣٦٨ش؛ نیز:
Floor, W., »LesPremières règles de Police urbaine à Téhéran«, Téhéran capitale
bicentenaire, ed. Ch. Adle and B. Hourcade, Paris / Tehran, ١٩٩٢; Orsolle, E.,
Le Caucase et la Perse, Paris, ١٩٨٥.
علی بلوکباشی
.VII نظام آموزشی و فرهنگ تفریح
مقدمه: پادشاهان قاجار با رواج و توسعۀ آموزش و فرهنگ در میان تودۀ مردم مخالف
بودند و با سواد شدن، آگاهی و تنویر رعایا را خلاف منافع خود و دشمنپروری برای
سلطنت میپنداشتند. در نزد فتحعلیشاه کسی نمیتوانست نام مکتب و مدرسه را ببرد و
به هنگام خواب او داستانگزار اجازه نداشت که از روی کتاب و نوشته برای او قصه
بخواند. وقتی امیرکبیر فرمان تأسیس دارالفنون را برای توشیح نزد ناصرالدین شاه برد،
شاه گفت: پس از تحصیل در دارالفنون، دیگر چه کسی حرف ما را گوش میکند؟ دیگر هیچ
کاره میشویم! (بلوکباشی، «چالشها...»، ١٩). از او نقل میکنند که گفته بود: من
نوکری میخواهم که نتواند بین کَلَم و بروکسل تشخیص قائل شود و گمان کند که بروکسل
هم یک قسم کلم است (بهرامی، ١٤؛ قاسمی پویا، ٥٦٨).
به هر روی، با کوشش میرزاتقیخان امیرکبیر و تأثیر سخنان او، ناصرالدین شاه به دایر
کردن مدرسۀ دارالفنون تن در داد. پس از گشایش مدرسه و شروع درس و آموزش، شاه
بهتدریج به مدرسه و کار آموزش در آن علاقهمند شد، به طوری که میگویند: «نمیشد
ناصرالدین شاه سوار شود و سری به مدرسه نزند، به اتاقها نرود، تشویق نکند و انعام
ندهد» (هدایت، ٥٣). بعدها از حرکتهای آزادیخواهانه و رسیدن بوی حرفهای غیرآموزشی
به مشامش، و سخن گفتن تحصیلکردگان از قانون و آزادی به وحشت افتاد و از مدرسه و
آموزش و تحصیل علم دلسرد و بیزار شد (قاسمی پویا، ١٣٧-١٣٨). هدایت (همانجا) میرزا
ملکمخان را سبب اصلی بیزاری و دلسردی شاه میداند و مینویسد که ملکمخان با «طرح
بساط فراموشخانه و نقشۀ جمهوری و آلودن دارالفنون» او را ترساند، به طوری که با
این «اقدام بیموقع»، شاه «اسم مدرسه را با انزجار میشنید و به حفظ صورت قانع
بود». به دنبال آن هم به علیقلی میرزا مخبرالدوله، وزیر علوم گفت که دیگر محصلان
«از آن کتابها نخوانند». پس از آن هم «مانع مسافرت فرنگ بود و نسبت به تعلیمات
فرنگی سرسنگین».
آموزش سنتی: در ابتدای دورۀ قاجار دو نوع آموزش برای خواص و عوام رایج بود. اعیان و
رجال آموزش کودکان خود را در ٥ سالگی آغاز میکردند؛ پسر را در اتاقی در حیاط خلوت
یا بیرونی، و دختران را در اندرونی آموزش میدادند. معلمانی بودند که در زاویههای
کاخها و قصرها و خانههای بزرگان و مکتبخانههای خصوصی فرزندان رجال و اعیان را
تعلیم میدادند و «مودِّب» و «لَلِه» و «معلم سرخانه» نامیده میشدند. شمار بزرگی
از این معلمان طلبه بودند (بلوکباشی، همان، ٢٠). مشق خط آنها نیز برعهدۀ «مشّاق»
بود که از روی قطعههای خط میرعماد و درویش به آنها سرمشق میدادند. دختران را که
به ٩ سالگی، سال آغاز روزه گرفتن، میرسیدند از مکتب درمیآوردند و به مکتب رفتن پس
از این سن را برای آنها عیب میشمردند (کتیرایی، ٨٠). در مکتبخانههای عمومی
«ملامکتبی» و «ملاباجی» به پسران و دختران عامۀ مردم درس میدادند. اکثر ملاهای
مکتبدار کم سواد بودند و فقط سواد خواندن قرآن کریم و چند کتاب مذهبی و غیرمذهبی
مانند جودی (منظومهای در لغت و رثای شهیدان کربلا و پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع)
از میرزا عبدالجواد متخلص به جودی) و گلستان سعدی و مجموعۀ کتابهای «بچهخوانی»،
مانند قصههای منظوم موش و گربه، سنگتراش، عاق والدین، خاله سوسکه، جام و قلیان، و
خضر و الیاس داشتند (بلوکباشی، همانجا؛ نیز نک : کتیرایی، ٧٦).
روش عامۀ مردم در پرورش کودکان و آموختن آداب زندگی و معاشرت به آنها بر مبنای
تنبیه و تهدید و آفرین و دعا و ترساندن آنها از «لولو»، «جن» و «علی موجود» (درویشِ
بچهدزد) و عاق کردن بچۀ نافرمان و نقل قصه و خواندن ترانههای کودکانه و گفتن
چیستان و بازی دادن آنها قرار داشت ( ایرانشهر، ١/١٧٧).
ملامکتبیها و ملاباجیها انجام دادن همۀ کارهای خانه و دکان خود و اتاق مکتب را به
شاگردان میسپردند. جارو و رُفت و روب، پر کردن کوزه یا تغار مکتبخانه از آب، پاک
کردن تشکچه و پشتی و میزچۀ ملا، تهیۀ سوخت و روشن کردن و پر آتش نگه داشتن آتش منقل
مکتب در زمستان، باد زدن ملا و ملاباجی به هنگام درس دادن در تابستان، چای درست
کردن و قلیان چاق کردن و خاک ریختن در سِلْفدان (گلدان برنجی یا نقرهای جای خلط
انداختن سینه و آب دهان)، عیدانه آوردن قند و چای و تنباکو، انعام و خلعتی دادن پس
از پایان هر درس، آوردن میوۀ تابستان، خاکه و زغال زمستان، برنج، روغن، ماهی شب عید
و برخی کارهای دیگر از وظایف بچههای مکتبخانهرو بود (برای تفصیل، نک : شهری،
تاریخ...، ٤/٤٥٢-٤٥٣؛ برای آموزش و پرورش سنتی در خانه و مکتب در دورۀ ناصری، نیز
نک : پولاک، ١٨٦-١٨٨).
مدارس علمی ـ دینی: پیش از پایتخت شدن شهر تهران چند مدرسۀ دینی مانند مدرسۀ
امامزاده زید و مدرسۀ چال، واقع در پشت بازار کفاشها وجود داشت. از آغاز دورۀ قاجار
به این سو شمار این گونه مدارس در جنب مساجد و در محلههای مختلف تهران فزونی یافت.
از مدارس دینی مهم در سطح عالی مدرسۀ عالی سپهسالار و مدرسۀ دارالشفاء بودند که در
دورۀ ناصرالدین شاه ساخته شدند. مدرسۀ دارالشفاء علاوه بر آموزش علم طب، نقش
درمانگاهی نیز برای طلاب داشت (صفا، ٢٢-٢٣؛ برای اطلاعات بیشتر دربارۀ مدرسۀ
سپهسالار، نک : سحاب، ٣٣-٤٦؛ نیز همین مقاله، بخش VIII).
بنابر نظر فخرالدین شادمان در کتاب تراژدی فرنگ، نقش و اهمیت مدارس قدیم دینی به
طوری که شایع بود، «فقط فقیرپرور»ی نبود؛ در این مدارس بسیاری از «حکما، شعرا،
اطبا، منجمان، دبیران، مستوفیان، مفسران» و مانند این بزرگان اندیشمند «پروردگان
این مدارس» علمی ـ دینی بودند (میلانی، ٢٠٤؛ برای اطلاعات کامل دربارۀ مدارس دینی،
نک : همین مقاله، بخش VIII).
اصلاح نظام سنتی: اندیشمندان و اصلاحگرایان اجتماعی دورۀ قاجار بر این واقعیت تأکید
داشتند که بدون تحول در آموزش و پرورش و تغییر نظام قدیم و سنتی مستولی در جامعه
هیچگونه تحولی در ایران امکانپذیر نخواهد بود. آنها معتقد بودند که روشهای کهنه و
سنتی، محتوای محدود و کهنۀ مطالب آموزشی، مکانهای نمور و بیجاذبۀ مکتبخانهها و
مکانهای نامناسب آموزشی و معلمان ناآگاه و کمسواد نظام آموزشی باید از بنیاد
دگرگون شوند (قاسمیپویا، ٥٦٣). برخی از روحانیان نواندیش که با این گونه اصلاحات
موافق بودند، در دگرگونی نظام قدیم و گسترش مدارس نوین نقش مهمی ایفا کردند.
هنگامی که روحانیان روی خوش به تغییر و تأسیس مدارس جدید نشان میدادند و با فعالیت
اصلاحگرایان در این زمینه مخالفت نمیکردند، مدارس پا میگرفت و فعالیتهای آموزشی
جدید ادامه مییافت؛ لیکن وقتی برخی از آنان با این جنبش مخالفت میکردند، کار
پیشبرد اندیشۀ اصلاحگرایی و فعالیت گردانندگان مدارس نوین را با مانع و دشواریهایی
روبهرو میکردند و حتى مدارس را به تعطیل میکشاندند (همو، ٥٦٨).
برای شماری از نخبگان روشناندیش ایران آن روز تکرار رفتارها، آداب فرهنگی و آموزشی
به روش سنتی گذشته، حرکتی غیرمنطقی و نابخردانه مینمود. آنان پناهگیری زیر سایبان
سنتهای ناکارآمد آموزشی گذشته و دوریگزینی از زندگی نوین در جامعۀ جهانی را نه
تنها عامل عقبماندگی جامعۀ ایران، بلکه ناسازگار و ناهمگون با بینش فلسفی مذهب
تشیع که پیشرونده با مقتضیات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی زمان بود، میپنداشتند. از
اینرو، این دسته از نخبگان که گرایش مردم در تکرار رفتارهای سنتی ناسازگار با
انگارههای اجتماعی روز را برای تداوم زندگی مردم جامعه در آن روزگار، حرکت و کوششی
واپسگرا مینگریستند، و بیداری و سعادت مردم را در تغییر نظام تعلیم و تربیت سنتی
و نگرشهای تاریکبینانه میدانستند، با عوامل بازدارنده به چالش و مبارزه برخاستند
(بلوکباشی، «چالشها»، ٢٠).
سرانجام اندیشۀ اصلاحگرایی بر تفکر سنتگرا فائق آمد و تحولات در نظام آموزشی ایران
به کوشش و مساعدت و پایمردی مردان بیدار اندیش تاریخساز مانند میرزا تقیخان
امیرکبیر، میرزا علیخان امینالدوله، میرزا حسینخان قزوینی (ملقب به مشیرالدوله و
بعدها سپهسالار) وتنی چند از نوخواهان دیگر شروع شد و رفتهرفته در طول شصت هفتاد
سال بنیان اولیۀ آموزش نوین در ایران در جامعۀ سنتی تهران نهاده شد.
در پی کوششهایی چند در ١٢٦٨ق/١٨٥٢م دارالفنون، نخستین مدرسه به روش نوین به همت
امیرکبیر در تهران بنیاد نهاده شد. پس از آن به تدریج مدارس دیگری به پیروی آن
مانند «مکتب مجانی» یا مدرسۀ مشیریه، مدرسۀ همایونی و مدرسۀ نظام در تهران برپا
گردیدند. این مدارس همه حکومتی و متعلق به خواص بودند و شاهزادگان، اشرافزادگان و
فرزندان رجال دولتی در آنها تحصیل میکردند. در «مکتب مجانی» که به دستور میرزا
حسینخان سپهسالار قزوینی ملقب به مشیرالدوله، سیاستمدار عصر ترقی، و کوشش و مدیریت
محمدحسنخان صنیعالدوله (اعتمادالسلطنه) در ١٢٨٨ق/١٨٧١م گشایش یافت و بعدها به نام
مدرسۀ مشیریه نامیده شد، در ١٢٨٩ق بیش از ٧٠ شاگرد داشت که افزون بر جمعی از
اشرافزادگان، «جمعی از عملۀ خلوت» نیز، بنابر گفتۀ اعتمادالسلطنه «برآوردۀ این
مدرسه» بودند (آدمیت، ٤٥٦؛ اعتمادالسلطنه، المآثر...، ١/١٦٠، نیز برای نخستین دستۀ
معلمان خارجی دارالفنون و صورت معلمان قدیم و جدید خارجی و ایرانی و شاگردان درجۀ
اول و مباشران مدرسه، نک : مرآة...، ٢/١٠٧٩-١٠٩٦، ١١٠٢-١١٠٤).
آموزش نوین: امینالدوله، میرزا حسن آقا تبریزی، معروف به رشدیه، از اصلاحگرایان
تبریز و بنیانگذار نخستین مدرسۀ نوین در تبریز را به هنگام صدارتش به تهران آورد و
با کمک او نخستین مدرسۀ عمومی را در باغ کربلایی عباسعلی در ١٣١٥ق/١٨٩٨م
تأسیسکردند (قاسمیپویا، ١٧٩، ١٨٨). رشدیه در تأسیس مدرسه و ارائۀ آموزش نوین در
تهران از پشتیبانی معنوی و مادی آقا شیخ هادی نجمآبادی، عالم بزرگ روحانی برخوردار
بود. پس از تشکیل انجمن معارف در دورۀ مظفرالدین شاه، در جلسۀ هفتم آن که در ذیحجۀ
١٣١٥ در خانه و در حضور وزیر علوم وقت تشکیل شد، اعضای انجمن دربارۀ تأسیس مکاتب یا
مدارس جدید و توسعۀ معارف تصمیم گرفتند. در همیـن سال مدرسۀ علمیه به مدیریت
علیخان ناظمالعلوم ــ که از مدرسۀ پلیتکنیک پاریس دیپلم گرفته بود ــ گشایش یافت
و مسئولیت قسمت ابتدایی مدرسه را به رشدیه سپردند(دولتآبادی، ١/١٩٣-١٩٦). پس از
آن، ١٠ مدرسۀ جدید دیگر به نامهای مختلف، لیکن با عنوان کلی «مدرسۀ جدید ملّیۀ
مظفریه» در تهران دایر شد که شمار محصلان آنها در ١٣١٧ق به حدود ٣٠٠‘١ تن میرسید.
بهترین این مدرسهها، «مدرسۀ خیریه» بود که منتظمالدوله سردار مکرم، وزیر قورخانۀ
مبارکه آن را تأسیس و املاک بسیاری را وقف آن کرد. معلمان و خادمان مدرسه از موظفان
سردار بودند و همیشه ٣٠ شاگرد یتیم در آن مقیم بودند که ماهانه نمیپرداختند و شام
و ناهار و مخارج لباس و کتاب آنان را هم میدادند (افضلالملک، ٣٨٢).
این مدارس همه پسرانه بودند. در آن دوره با تأسیس مدارس دخترانه و تحصیل زنان هنوز
کم و بیش مخالفت میشد. سیدمحمد طباطبایی در پاسخ به یکی از زنان ایران که برای
آموزش و تربیت «نسوان» درخواست اجازۀ تأسیس مدرسۀ زنان را کرده بود، ضمن اینکه به
لیاقت زنان در دانستن علم اشاره میکند و محرومیت آنان را از این سعادت روا
نمیدارد، به تربیت زنان در «وظایف غیرت و عصمت و شریعت» برای حفظ «نام و ناموس
خاندان» از «روی بصیرت» و «تربیت اطفال و خانهداری» تأکید دارد و آموختن «بعضی از
علوم مقدماتی» را و «علومی که راجع به اخلاق و معاش و معاشرت با خانواده باشد»،
لازم میداند. همو در پایان مداخلۀ زنان را در «امور خاصّۀ رجال از قبیل علوم
پلیتیکی و امور سیاسی» مقتضی نمیداند (روزنامۀ مجلس، ٤؛ برای اطلاع از متن کامل
پرسش و پاسخ، نک : همان، ٣-٤؛ نیز نک : رینگر، ٢٥٨-٢٥٩).
در نامهای حسین قلیخان نظامالسلطنه به برادرزادهاش رضاقلیخان مینویسد: «از
ایجاد عالم الىکنون، برای زن عفت و عصمت ممدوح بوده است، نه خط و سواد. از زن ضبط
و ربط، خانهداری خواستهاند، نه خوبنویسی... برای طبقۀ نسوان خط حرام، حرام، حرام
است. سواد جزئی ضرر ندارد» (اتحادیه، ٢٥٣).
تفکر غالب بر جامعۀ آن روز با مشارکت زنان در امور اجتماعی و تحصیل در مدارس زنانه
مخالف بود. حتى بعد از انقلاب مشروطه نیز چنین تفکری در میان برخی از رجال و
روحانیان نیز رواج داشت. در مجلس دوم (٨ شعبان ١٣٢٩)، هنگام بحث دربارۀ دادن حق رأی
به زنان، یکی از نمایندگان میگوید: از روی برهان اگر تأمل کنیم درمییابیم که
«خداوند قابلیت در اینها ]زنان[ قرار نداده است که لیاقت حق انتخاب داشته باشند»
(نک : اتحادیه، ٢٧٦).
١٢ سال پس از مشروطیت، در ١٣٣٦ق/١٩١٨م بود که وزارت معارف برای نخستینبار به تشکیل
١٠ مدرسۀ ابتدایی دخترانه همت ورزید. البته پیش از آن برخی از روشنگران مدارسی برای
تحصیل دختران و زنان به طور خصوصی راه انداخته بودند (همو، ٢٨٥، حاشیه).
افضلالملک تأسیس این مدارس را باعث ترقی وطن میداند و مینویسد: «این مدارس بعدها
بسی اثر خواهد داشت». بعد میافزاید: این مدارس به واسطۀ اغراض و امراض برخی اشخاص
از رونق و پیشرفت افتاد و مردم به بعضی جهات از دایر کردن این گونه مدارس خود را
عقب کشیدند (ص ٣٨٢-٣٨٣).
در ساختار اندیشگی مردم جامعۀ آن روز دو طرز نگرش اشرافی و مردمی وجود داشت. نگاه
اشرافیت نسبت به تودۀ مردم جامعه و فرهنگ و تربیت آنها اربابمآبانه و تحقیرآمیز
بود. عبدالله مستوفی یکی از رجال روشنفکر تجددخواه آن روزگار، آنجا که دربارۀ
آموزش در مدارس عمومی نظر میدهد، نگاه اشرافی و طبقاتیاش بر اندیشۀ اصلاحگرانهاش
غلبه میکند و میگوید: پسرش را طوری تربیت کرده بوده است که هرگز یک کلمه حرف
مخالف ادب بر زبان نمیآورده، میزان ادب او چنان بود که روزی عنکبوتی از گوشهای به
گوشۀ دیگر اتاق میرود و پنهان میشود. هرچه مستوفی میگردد آن را نمییابد. دقایقی
بعد پسر ٤ سالهاش آن را میبیند و میگوید: آقاجان اوناها! مستوفی میپرسد چی؟ پسر
برای بر زبان نیاوردن بخش نخست نام حشره که آن را مستهجن میپنداشت، میگوید:
کبوده! مستوفی پس از نقل این داستان مینویسد: «همین آقازاده به مدرسه رفت. پس از
دو سه هفته در میان گفتوگویمان بر سر چیزی ناگهان به من گفت: «زکی» (از اصطلاحات
لاتها و سینهچاکها و مردم پایینشهر). بعد نتیجه میگیرد که: «من فرزندم را به حد
خود کامل تحویل جامعه دادم، لیکن محیط مدرسه، شخصیت او را پایین آورد. چون اکثریت
مردم که به این مدارس راه یافتهاند، همه از طبقات پایین جامعه هستند. از اینرو،
بچۀ اعیانها با تربیت خانوادگی به این مدارس میروند و با تربیت اکثریت خارج
میشوند» (١/٢٢١-٢٢٢).
از آغاز بنیاد نهادن مدارس نوین در دورۀ قاجار نام «معلمخانه» یعنی مدرسه با نام
«میخانه» برابر و با کاربَری یکسان و نامقدس پنداشته میشد. مردم ساده و بیسواد و
قشر جهال جامعه هم به تحریک مکتبدارهای سنتی و دستهای از دکانداران محتکر و با
جماعتی از عالمنمایان مقدسمآب وابسته به زورمداران و زرداران وجود معلمخانه را
همچون میخانه خلاف احکام اسلامی و مغایر شأن این شهرها و لکۀ ننگ بر دامان متدینان
میدانستند (بلوکباشی، همان، ٢٢؛ نیز نک : رشدیه، ٩٢-٩٣). مردم کسانی را که همت به
تأسیس مدارس جدید میکردند، جماعتی بابی و لامذهب میدانستند. زمانه را آخرالزمان،
و شیوۀ نوشتن شمار خطی اعداد را به زبان خارجه حرام میپنداشتند. رشدیه را هم به
واسطۀ آوردن شیوۀ تازه در خواندن الفبا «کافر نجسالعین» میخواندند (ناظمالاسلام،
١/١٩١).
وقتی کار انجمن معارف به سبب رقابتها و تنگنظریهای برخی از دولتمردان وقت از رونق
افتاد، شورای عالی معارف را به دستور امینالسلطان و با شرکت دکتر اشنایدر،
حکیمباشی مظفرالدین شاه تشکیل دادند. در این شورا برنامۀ مدارس نوین با همکاری چند
تن دیگر، در آن میان ژوزف هنبک، از گردانندگان مدرسۀ آلیانس و هوتم اشنیدلر آلمانی
در ١٣١٩ق تنظیم گردید. در این نظامنامه مدارس را به ٣ دستۀ «تعلیمات ابتدایی»،
«تعلیمات متوسطه» و «تعلیمات عالیه» تقسیم کردند. در برنامۀ مدارس ابتدایی نوشتن و
خواندن زبان فارسی و قرائت قرآن و برخی مسائل دینی و حساب، و در برنامۀ متوسطه فرا
گرفتن یک زبان خارجه، به ویژه فرانسه، و ریاضیات، تاریخ، جغـرافیا و جز اینها را
گنجانده بودند. تعلیمات عالی شامل مدرسۀ دارالفنون، مدرسۀ نظامی، مدرسۀ علوم سیاسی
(نک : دنبالۀ مقاله) و مدرسۀ علوم طِبیّه و داروسازی میشد (نیز نک : ناطق،
٥٥-٥٦).
در نیمۀ شعبان ١٣١٧ق/١٩ دسامبر ١٨٩٩م مدرسۀ عالی علوم سیاسی ــ که طرح آن را
نصراللهخان نائینی مشیرالدوله، وزیر امور خارجه و صدراعظم مظفرالدین شاه با همکاری
میرزا حسن مشیـرالملک (مشیرالدوله و پیرنیای بعدی) ریخته بودند ــ گشایش یافت.
نخستین رئیس این مدرسه میرزا حسنخان بود (محبوبی، ١/٤٠١؛ الول ساتن، ١٣٢). دورۀ
اول تحصیلی مدرسه در ١٣٢٠ق/١٩٠٢م پایان یافت و شماری دانشجو از آن فارغالتحصیل
شدند که عبدالله مستوفی، مؤلف کتاب شرح زندگانی من، شاگرد اول آن دوره بود. از جمله
رؤسای مدرسه میرزا محمدحسین ذکاء الملک فروغی و پسرش میرزا محمدعلـیخان فروغـی و
میرزا علیاکبرخان دهخدا را ــ کـه او هم از فارغالتحصیـلان دورۀ نخست این مدرسه
بود ــ میتوان نام برد (محبوبی، ١/٤٠٣-٤٠٤؛ برای توصیف مدرسه و معلمان و موضوع
درسها و شاگردان دورۀ اول، نک : مستوفی، ٢/٦٨-٧٩).
پس از برقراری نظام مشروطه و تصویب قانون اساسی در١٣٢٩ق/ ١٩١١متعلیمات ابتدایی
برای همگان اجباری شد (دایرةالمعارف...، ١/٦٤٨) و بنابر تصویب نامۀ اعزام دانشجو
برای تحصیل به اروپا در مجلس شورای ملی، دانشجویانی به اروپا فرستاده شدند که پس از
بازگشت تدریجی آنان به ایران دگرگونی بزرگی در نظام آموزشی و توسعۀ آموزش علوم جدید
در جامعۀ ایران، به ویژه جامعۀ تهران پدیدار شد (تکمیل همایون، ٣/١٨٦).
دانشآموختگان مدرسۀ علوم سیاسی و جمعی از تحصیلکردگان در خارج از کشور، انجمنی به
نام «شرکت فرهنگ»، به قصد کمک به پیشبرد فرهنگ نو در تهران تأسیس کردند. اعضای هیئت
مدیرۀ این شرکت، محمدعلی فروغی، سلیمان میرزا اسکندری و عبدالله مستوفی بودند. شرکت
در خیابان تختزمرد، نخستین مدرسه را در ١٣٣٧ق/١٢٩٧ش در تهران به سبک جدید برای
تربیت معلم ساخت. این مدرسه چندی به نام دارالمعلمین مرکزی نامیده میشد. بعد در
١٣٠٧ش به دارالمعلمین عالی و بعد هم به دانشسرای عالی تبدیل شد (مستوفی،
٢/٣١٥-٣١٦؛ دایرة المعارف، ١/٩٣٦). در پی آن دارالمعلمات و ٨ دبیرستان و ٤٠ دبستان
در تهران و ١٠ دبستان در حومۀ پایتخت تأسیس شد. در اسفند ١٣٠٠ قانون شورای عالی
فرهنگ در مجلس تصویب شد و متعاقب آن امور مدارس به این شورا واگذار گردید (صدیق،
٣٥٠).
در ١٣٣٩ق/١٢٩٩ش بنابر تصمیم نصرتالدوله، وزیر عدلیه مدرسۀ عالی حقوق تشکیل شد.
اولین رئیس آن شخصی به نام موسیو پرنی، مستشار فرانسوی عدلیه بود. این مدرسه در ٥
دوره، ٨٢ تن را تربیت، و به دریافت درجۀ لیسانس مفتخر کرد (محبوبی، ١/٤٠٤-٤٠٥). پس
از اولین مدرسۀ فلاحت که در زمان مظفرالدین شاه در ١٣١٨ق/١٩٠٠م به نام «مدرسۀ فلاحت
مظفری» در تهران دایر شده بود (همو، ١/٤٠٦)، در ١٣٠٦ش مدرسۀ عالی فلاحت در تهران
تأسیس شد و سال بعد به کرج انتقال یافت و در ١٣٠٩ش به دانشکدۀ کشاورزی تغییر نام
داد (همو، ١/٤٠٧-٤٠٨؛ نیز دایرة المعارف، ١/٦٤٨).
قانون تأسیس دانشگاه تهران در ١٣١٣ش به تصویب رسید. دانشگاه تهران در آغاز شامل
دانشکدههای هنر، علوم، پزشکی، حقوق و صنعت بود. ششمین شعبۀ آن دانشکدۀ الٰهیات بود
که در مدرسۀ سپهسالار دایر بود (نک : الول ساتن، ١٣٧؛ برای تأسیس دانشگاه تهران و
دانشکدههای وابسته به آن و دانشکدۀ معقول و منقول، نک : صدیق، ٣٥٣). از آغاز کار
دانشگاه تهران، دانشسرای عالی به آن پیوست، لیکن در ١٣٣٤ش دوباره مستقل شد و بعد
هم به دانشگاه تربیت معلم تغییر نام داد (دایرةالمعارف، ١/٩٣٦). در ١٣٣٩ش دانشگاه
ملی (دانشگاه شهید بهشتی کنونی) با دو دانشکدۀ بانکداری و علوم مالی و اقتصادی، و
دانشکدۀ معماری، و در ١٣٤٥ش دانشگاه صنعتی آریامهر (دانشگاه صنعتی شریف کنونی) با ٦
دانشکده تأسیس شدند و به تـدریج توسعۀ کیفـی و کمـی یافتند (الول ساتن، همانجا؛
برای سازمان وزارت فرهنگ سابق، آموزش و پرورش کنونی نک : صدیق، ٤٤٣، نیز برای
انواع مدارس علوم دینی، خصوصی، درجات و مراحل تحصیل: کودکستان، آموزش ابتدایی،
متوسطه، فنی، عالی، تحصیلات عالی در خارجه، تربیت بدنی و آموزش سالمندان، نک : ص
٤٥٠-٤٧٣؛ برای صورت مدارس تهران و حومه، از دارالفنون ١٢٦٨ق تا مدرسۀ تمدن ١٣٣٨ق، و
برنامه و روش و کتب درسی مدارس و مدیران و معلمان آنها و نوع مخالفتها و کارشکنیها
با این مدارس نوین، نک : قاسمی پویا، ٢٨٦-٣٢٢، نیز برای فهرست ٣٠ مدرسۀ دولتی
پسرانه و ١٠ مدرسۀ دخترانۀ تهران همراه با نام مدیران و شمار معلمان و شاگردان، نک
: ص ٣٢٢-٣٣٠، برای فهرست مدارس حومۀ تهران و شمیرانات و تجریش، نک : ص ٣٣٠-٣٣٢،
نیز برای مدارس گروههای دینی زردشتیان، کلیمیان، ارامنه و دیگر مسیحیان دیگر در
تهران، نک : ص ٥٢٤-٥٣١).
در سرشمـاری نفوس شهر تهـران مقایسهای میـان جمعیـت بـاسوادان در سالهای میان
١٣٠١ش و ١٣١١ش شده، و درصد باسوادان میان مسلمانان، کلیمیان، زردشتیان، عیسویان و
ارامنه داده شده است (سرشماری...، ١٤٩). بنابراین سنجش، میزان باسوادان میان مردان
و زنان جمعیت تهران در ١٣٠١ش به ترتیب ٦/٢٧٪ و ٤/٩٪، و در ١٣١١ش به ترتیب ٣/٤٣٪ و
٣/٢٣٪ بوده است. در نتیجه، در مدت ١٠ سال ١٦٪ باسواد به جمعیت مردان و ١٤٪ با سواد
به جمعیت زنان تهران افزوده شده است (همان، ١٥٠).
فرهنگ تفریح:
مقدمه: یکی از بزرگترین سرچشمههای خوشی و شادی برای ایرانیان در جمع دیگران بودن،
گفتوگو، راه رفتن، بحث کردن و پچپچ و غیبت کردن با یکدیگر، لاف زدن، تملق و
خوشامدگویی، لطیفهگویی و شوخیکردن، همدردی نمودن با دیگران، گله و شکایت کردن،
بزرگ جلوه دادن رویدادها و چیزها، و مهمتر از همه گریستن و خندیدن است. در کانون
همۀ خوشیها و لذتها خانواده قرار دارد که شادی از آن برمیخیزد. خانوادههای ایرانی
رشتهای است گسترده که اعضای آنها به هم تنیده و وفادار هستند. وقتی زن و مرد
ایرانی با یکدیگر ازدواج میکنند، گویی که دو خانوادۀ آن دو با هم ازدواج کردهاند.
محیط بیرون از خانواده دربرگیرندۀ مجموعهای از شبکههای پیچیدۀ روابط اجتماعی است
که با مجموعۀ آیینهای نظم یافته از رفتار اجتماعی، انسجام یافته است (بلوکباشی،
٢٦٠).
جشنها: ماهیت هر فرهنگ و تمدنی در جشنها و اعیاد آن فرهنگ و تمدن نهفته است، چونکه
نمادها، آرمانها و نهادهایی که بیشتر مردم یک جامعه گرامی و پاس میدارند در این
جشنها و اعیاد آشکار و بازآفرینی میشوند (همو، ٢٦٧). تفریحهای تهرانیها، مانند
مردم بیشتر نقاط ایران در جشنها و اعیاد مذهبی و ملی ـ قومی ایرانیان و در ماههای
مختلف سال قمری و شمسی شکل و سامان میگیرد. میلاد حضرت رسول اکرم(ص) در ١٧
ربیعالاول، میلاد حضرت علی بن ابی طالب(ع) در ١٣ رجب، بعثت پیامبر(ص) در ٢٧ همان
ماه، میلاد حضرت امام زمان(ع) در نیمۀ شعبان از جمله جشنهای مذهبی، و شب چهارشنبۀ
آخر سال (چهارشنبه سوری)، ایام نوروز، بهویژه شب اول فروردین وروز سیزدۀ فروردین
(سیزده بهدر)، از نمونه جشنهای ملی هستند که تهرانیها آنها را به صورت با شکوهی
برپا میدارند. در این جشنها، شهر و خیابانهای تهران و جلوخان دکانها را آذین
میبندند و چراغانی میکنند. مردم به گرامیداشت این روزهای فرخنده کار را تعطیل
کرده، درِ کارخانهها و دکانها را میبندند و شبها به گرد هم میآیند و به جشن و
شادمانی میپردازند (بلوکباشی، قهوهخانهها...، ١٨٤، نیز نک : ص ٢٥٤).
دو جشن، یکی جشن عروسی و دیگری جشن نوروز (نک : ه د، نوروز، جشن) که بنیادی
کاملاً متفاوت با یکدیگر دارند، از جشنهای بسیار مهم و سرگرمکنندۀ ایرانیان به
شمار میروند. خاستگاه جشن عروسی در خانواده و شبکۀ اجتماعی وابسته به خانواده است
که دگرگونی در پایگاه اجتماعی دو خانوادۀ عروس و داماد پدید میآورد. موسیقی، آواز
و رقص، نمایشهای سنتی و اجتماعی، انواع خوراکیها و نوشیدنیها در جشن عروسی، بیشترین
شادی و سرور را به محفل و جمع خانوادهها میآورد (همو، ٢٦٧).
دومین جشنِ بسیار شادمانه و مهمْ نوروز است که با طبیعت پیوند دارد و پیامآور
نوشدگی سال و باززایی طبیعت است. جشنهای نوروزی مدت دو هفته به درازا میکشد و مردم
در آن به شادی و تفریح و دید و بازدید از یکدیگر میپردازند. در روزهای پایانی سال
کهنه، دستههای بازیگر دوره گرد، مانند آتشافروز یا حاجی فیروز و غولک یا غول
بیابانی به طور جمعی در یک دسته، یا تکتک با دنبک زن یا دفنواز و با شکل و شمایل
چشمگیر و شادیآور و صورت سیاه و آرایششده و لباسهای سرخ و زرد و رنگین و کلاههای
شیپوری یا بوقی در کوچه و گذرهای محلات شهر راه میافتادند (هنوز هم راه افتادن
برخی از این پیکهای شادی نوروزی ادامه دارد) و با خواندن شعر و ترانه و لودگی کردن
و مسخرگی، آمدن نوروز و بهار را به مردم نوید میدادند و آنها را چند گاهی مشغول
میداشتند (برای تفصیل، نک : همو، نوروز...، ٣٧-٤٠).
در شب چهارشنبۀ آخر سال یا شب چهارشنبه سوری، اعضای خانوادههای خویش و آشنا دور هم
گرد میآیند و با افروختن آتش و پریدن از روی آن و آتشبازی پاسی از شب را به شادی
و پایکوبی میگذرانند. در روز سیزده نوروز (سیزده بهدر) از خانه بیرون و به در و
دشت میروند و با بازیها و سرگرمیهای گوناگون روز را به شب و سیزده را بهدر
میکنند (همو، ٢٧٠-٢٧١؛ برای سرگرمیهای مردم در روز سیزده و چگونگی گذران این روز،
نک : مستوفی، ١/٣٦٤-٣٦٦؛ بلوکباشی، نوروز، ٩٦-٩٨).
پولاک در سفرنامهاش به تفریح و سرگرمی شاه و درباریان و بزرگان مملکت در نوروز و
تماشای بازیهای میدانی و نمایشیِ مقلدان و لوطیان و پهلوانان در میدان توپخانه
اشاره، و به تفصیل آنها را وصف میکند (ص ٢٦٢-٢٦٣). معیرالممالک مینویسد: در این
سرگرمیها دستههای قوچ باز، خرس باز، میمون باز، هنرمندان بندباز و کشتیگیر و
تقلیدچیان درباری مانند کریم شیرهای و اسماعیل بزاز هنرنمایی میکردند. پس از آن
پهلوانان به میدان میآمدند و با میل بازی، کبادهگیری و چرخ زدن همراه با نوای
تنبک و آوای مرشد به شیرینکاری میپرداختند. سرانجام پهلوانان مدعی پهلوانی پایتخت
به کشتی گرفتن و زورآزمایی با یکدیگر میپرداختند و کسی که پشت همۀ پهلوانان را به
خاک میرساند، از دست شاه بازوبند پهلوانی، که به «بازو مهره» معروف بود، میگرفت
(ص ٥٩).
جشنهای درباری و دولتی نیز که به مناسبت ولادت شاهان و روز جلوس آنها بر تخت
پادشاهی، از زمان سلطنت ناصرالدینشاه در تهران رسم شده بود، در زمرۀ سرگرمیهای
مردم، بهویژه تهرانیها درآمد. در این جشنها شهر را آذین میبستند و چراغانی
میکردند و در میدانهای بزرگ شهر مراسم آتش بازی راه میانداختند. حضور در مراسم
آتشبازی و تماشای انواعآتشافشانیها در این جشنها از جمله سرگرمیهای مردم شده بود
(نفیسی، «سابقه...»، ٣٩).
گردشگاهها:. در تهران گردشگاههای عمومی و خصوصی فراوانی بود. برخی از این گردشگاهها
در داخل، و برخی دیگر در بیرون شهر و بسیاری از آنها در پیرامون زیارتگاهها و در
کنار چشمهها، نهرها، رودخانهها و در میان باغها بود. مثلاً چشمهعلی در سر راه
شاه عبدالعظیم، دولاب در مشرق تهران، و نازیآباد در جنوب شهر، و فضاهای گردشگاهی
پر درخت زیبای شمیران (تجریش، دربند، دزاشیب درّوس، رستمآباد و نیاوران) (همو،
تهران...، ٤٧)، باغها، درختستانها، جوی و نهرهای کنار آسیاهای آبی و سبزیکاریهای
بیرون دروازههای دولت، شمیران، دوشانتپه، دولاب، خراسان، شاه عبدالعظیم، گمرک،
قزوین و باغشاه (شهری، طهران...، ٤/١٣٠، ١٣٨)، بهویژه در تابستانها از گردشگاههای
عمومی مردم تهران بودند. زیارتگاه سیدملک خاتون (همسر طغرل شاه سلجوقی) در پشت
دروازۀ خراسان، امامزاده گُلِ زرد (امامزادهای که پای درختچۀ یاس زرد مدفون بود)
نزدیک دولاب، و بقعۀ بیبی زبیده در نزدیک شهر ری از محلهای زیارتی و تفریحی و
گردشگاههای مخصوص زنان بود که معمولاً در بهار و تابستان به آنجاها و عصرهای
پنجشنبه هم به گورستانهای مشهور به «سر قبرآقا» و «چهارده معصوم» میرفتند
(مونسالدوله، ١٢٩-١٣٠؛ منظرپور، ٢٤-٢٥؛ نفیسی، همان، ٤٦).
در روزگار کنونی باغهای خصوصی، پارکها در داخل و در حومۀ شهر تهران، کنارههای
رودخانۀ کرج و جاجرود، فضاهای آبعلی، دربندسر، بومهن، درههای فرحزاد، کن و درکه،
فضاهای پیرامون دریاچههای سد لار و سد کرج، و فضاهای پیرامون امامزادگان شهر و
حومه، گردشگاههای عمومی تهرانیان در ایام تعطیل و جشن و اعیاد است (بلوکباشی،
نوروز، ١٠٣؛ برای تفریحگاههای تهرانیان، نیز نک : شهری، همان، ٣/٣٨٠-٣٨١).
مردم در این گردشگاهها به تفریحها و سرگرمیهای گوناگون میپرداختند. دستههای
نقال، تقلیدچی، مطرب، لوطیهای حیوان رقصان، آتش افروز، خیمهشب باز، پهلوانان
کشتیگیر و زورگیر و شعبدهبازان معرکه میگرفتند و مردم را سرگرم میکردند. مثلاً
در قبرستان سرقبرآقا (زیارتگاه منسوب به میرزا زینالعابدین، امام جمعۀ تهران)
دستههای مختلف با نمایش «پهلوان کچل»، خیمه شببازی، حقهبازی و معرکهگیری مردم
را سرگرم میکردند (نفیسی، همانجا، «سابقه»، ٣٩-٤٠). ناصرالدینشاه به مراسم جشن و
سرور بسیار علاقهمند بود. از اینرو مسئولان را موظف کرده بود که در جشنهای میلاد
امیرالمؤمنین، حضرت سیدالشهدا، حضرت صدیقۀ طاهرۀ فاطمه، حضرت رضا و میلاد حجة بن
الحسن(ع) شهر را آذین ببندند و چراغانی کنند و مراسم آتشبازی راه اندازند
(اعتمادالسلطنه، المآثر، ١/١٣٣).
سرگرمیهای زنانه: زنان تهران سرگرمیها و تفریحهای بسیار محدود و مخصوص به خود
داشتند و تفریحهایشان بیشتر در درون خانه ترتیب مییافت. زنان محلهها هرگاه
مناسبتی پیش میآمد و فرصتی مییافتند، آن را دستاویزی برای دور هم جمع شدن قرار
میدادند و دور از چشم شوهران و مردانشان ساعتها از اوقات فراغتشان را با هم
میگذراندند. انداختن سفرههای نذری و پختن خوراکیهای نذرانه (نک : ه د،
سفرهها)، برپا کردن مراسم سمنوپزان (نک : کلانتری، ٣٢-٣٣؛ نیز ه د ، سمنوپزان)،
راه انداختن مولودی خوانی (نک : کتیرایی، ٢٩١-٢٩٣؛ نیز ه د، مولودی خوانی)،
روضهخوانی و مقابلۀ قرآن نمونههایی از انگیزههای تجمع و تفریح زنان در خانهها
بوده است.
روضهخوانی ماهانه یکی از مشغولیات زنانه بود. در هر محله در یکی از روزهای معین
ماه، یکی از زنان خانوادههای اهل محل در خانهاش مجلس روضهخوانی داشت و همۀ زنان
خویش و در و همسایۀ محله در آن جمع میشدند. حضور در مجالس روضهخوانی زنانه علاوه
بر کسب فیض و بردن اجر و ثواب به سبب مشارکت در ذکر مصائب خاندان پیامبر(ص)، فرصت
مناسبی هم بود برای دیدار زنان از یکدیگر و مصاحبت با هم و گذراندن اوقات فراغت
(نک : ه د، روضهخوانی). مقابله و ختم قرآن کریم در ماه رمضان نیز یکی دیگر از
سرگرمیهای زنان در خانهها بود. در این ماه هر روز گروهی از زنان در خانۀ یکی از
آنان که سواد قرآنی داشت، جمع میشدند. او هر روز یک جزء از قرآن کریم را با صدای
بلند میخواند و زنهای دیگر که در جلو هر یک قرآنی باز بود، با او در خواندن قرآن
همراهی میکردند. زنانی هم که سواد نداشتند، ساکت مینشستند و به تلاوت قرآن گوش
میدادند (مونسالدوله، ١٧٩). در دربار ناصرالدین شاه زنان سالخورده شبها مجالس
مقابلۀ قرآن و طرح مسائل شرعی برپا میکردند (معیرالممالک، ٦٨).
یکی از عادات زنان در این تجمعها ــ بهجز ماه رمضان که ماه روزهداری بـود ــ چاق
کردن قلیان و کشیدن آن بود. زنان اندرونی دربار و زنان خانههای برخی از رجال و
اعیان قلیانداران زن مخصوصی برای قلیان چاق کردن و گرداندن قلیان در میان زنان
میهمان داشتند (بلوکباشی، قهوهخانهها، ٧٦، نیز برای تصاویر قلیانداران زن، نک :
ص ٦٧-٦٩). زنان سالخوردۀ درباری و رجال در شبهای ماه رمضان به دور هم جمع میشدند و
بساط «پیچاز بازی» راه میانداختند، و جوانانشان هم از افطار تا سحر را به مناسبت
سنشان به صحبت و شوخیهای زنانه میگذراندند (معیرالممالک، همانجا).
تفریحهای زنان در بیرون از خانه در عین محدودیت، متنوع بود. حمام نقش مهم و
برجستهای در پر کردن اوقات فراغت زنان داشت و برای آنها به مثابۀ گردشگاه، محفل
انس و سرگرمی، محل ضیافتهای مجلل و جای فخرفروشی و انتخاب دختر برای ازدواج بود.
زنان اعیان و اشراف با وجود اینکه در بیرونی و اندرونی خانههای خود حمام سرخانه
داشتند، باز بیشتر آنها به حمام بیرون میرفتند، چون اعتبار و تشخص و عزتشان به
نحوۀ حمام رفتن و مراسم مخصوص آن بستگی داشت (مونسالدوله، ٢٣٧-٢٣٨). در تهران چند
حمام زنانۀ بزرگ، مانند حمام سنگلج، حمام خانم در پای ماشین دودی، حمام فیروزه
نزدیک دولاب، حمام شازده در خیابان لختی (سعدی کنونی)، و حمام دوقلو (حمام مردانه و
زنانه) در کوچۀ باجمالوها معروفیت بسیار داشتند (همو، ٢٤٣؛ برای چگونگی هویتشناسی
و مفاخره کردن با سنگ حمام در حمامهای زنانه، نک : شهری، طهران، ١/٥٤٣-٥٤٥).
از سرگرمیهای دیگر زنان خردوانی و تماشای خردوانی زنان پس از سیزده نوروز در
میدانگاهی پشت دروازۀ باغشاه، نزدیک منطقۀ جی بود. در این روز خواجگان ٢٠٠ تا ٣٠٠
الاغ میآوردند و خانمهای حرمسرا و ندیمگان و کنیزان چادر و چاقچـوری را روی خرها
مـینشاندند و آنها را در میدان ــ که برای دور بودن از چشم مردان دورش را با تجیر
پوشانده بودند ــ رم میدادند. زنان یکی پس از دیگری از روی خرها میافتادند و موجب
خنده و شادی زنان تماشاچی در میدان میشدند. در این مراسم ناصرالدین شاه در یک
«پوش» (خرگاه) مخصوص شاهانه مینشست و خر سواری زنان را تماشا میکرد (مونسالدوله،
١٤٠-١٤١).
در روز ٢٧ ماه رمضان، روز قتل عبدالرحمان بن ملجم و در روز چهارشنبۀ آخر سال
(چهارشنبه سوری) بیش از هرگاه دیگر زنان در پیرامون توپ مروارید که در میدان ارگ
قرار داشت، جمع میشدند. در این مواقع حاجتمندان نیت میکردند و به توپ دخیل
میبستند و در دورادور آن شمع روشن میکردند و روی لولۀ توپ مینشستند و سُر
میخوردند و پایین میآمدند. برخی زنان برای رهایی از آزار شوهران خود، یا مادر
شوهرها و هووهایشان زیر آن بست مینشستند و در روزهای بستنشینی سرگرمیهایی برای
خود ترتیب میدادند (کتیرایی، ٢٩٥-٢٩٦).
جمع شدن زنان نذردار پای نخلِ محله (برای آگاهی از نخل، نک : ه د، تابوتگردانی،
نیز نخل) در شب عاشورا و پختن حلوا در زیر نخل از سرگرمیهای دیگر آنان بود. در
مراسم حلواپزی زنان اعیان، کنیزان و خواجگان آنان ماهیتابه و دبّۀ روغن و کیسۀ آرد
و مقداری چوب سفید به پای نخل میبردند و بانوان با آدابی خاص حلوا میپختند و میان
مردم پخش میکردند. آنگاه ٤١ شمع برمیداشتند و به پای ٤١ منبر روضهخوانی میبردند
و میافروختند (مونسالدوله، ١٧٨-١٧٩).
سرگرمیهای مردانه: گسترۀ عمل مردان در سرگرمیها و تفریحات و گذران اوقات فراغت
بسیار فراخ بود. سرگرمیهای مردان در گروهها و طبقات گوناگون جامعه، بنابر پایگاه
اجتماعیشان غالباً متفاوت بود، اما در فضاهای مذهبی و جشنهای ملی، سرگرمیها و
تفریحهای یکسانی داشتند و زن و مرد با هم شرکت میکردند. برخی از تفریحها نیز صورت
مقطعی و انحصاری داشت و فقط گروهی خاص از مردان به آنها میپرداختند.
شرکت در مجالس روضهخوانی و عزاداری در مسجدها، تکیهها، حسینیهها و خانههای رجال
و اعیان، حضور در مجالس فاتحهخوانی و مجالس تعزیهخوانی در ایام سوگواری،
شبزندهداری در شبهای احیا در ماه رمضان، انجام دادن آداب زیارت در مواقع و به
مناسبتهای خاص در زیارتگاهها و امامزادگان تهران مانند امامزاده عبدالله، ابن
بابویه، حضرت عبدالعظیم، سیدنصرالدین و امامزاده حضرت فاطمۀ معصومه(ع) در قم و جز
اینها از جمله سرگرمیهای مذهبی مشترک میان تمام اقشار و طبقات اجتماعی از زن و مرد
بوده است (یادداشتهای مؤلف).
قهوهخانه و زورخانه دو نهاد اجتماعی ـ فرهنگی مهم در ترغیب و جذب مردان به گرد
آمدن به دور هم و ایجاد سرگرمی برای آنها با ابزار و وسایل ویژۀ فضای این دو نهاد
بود. مردان جوان تا میانسالی، گاهی هم کهنسالی به زورخانه میرفتند و ساعاتی از
بامداد یا شام را در فضای آن به عملیات ورزش زورخانهای و کشتیگیری میگذراندند.
مردان شبها به قهوهخانههای محل میرفتند و با نشستن دور هم و نوشیدن چای و کشیدن
قلیان و گفت و گو با هم و پرداختن به برخی بازیهای قهوهخانهای خستگی کار روزانه
را از تن بیرون میکردند. قهوهخانه و زورخانه دو نهاد پیوسته و نزدیک به هم بودند
که در فضای آکنده از خصایل پهلوانی و سلحشوری آنها، با آوای مرشد و نقل نقّال
شاهنامهخوان رفتار و اخلاق پهلوانی و جوانمردی به مردان زورخانهرو و
قهوهخانهنشین آموخته میشد (برای تفصیل، نک : بلوکباشی، قهوهخانهها، ٩-١١، نیز
نک : ص ٢٦١-٢٦٢؛ محجوب، ١/٧٩؛ برای اطلاعات به تفصیل دربارۀ این دو نهاد، نک : ه
د، زورخانه، نیز قهوهخانه).
از سرگرمیهای مردم قهوهخانه رو، به جز نشستن پای نقل نقال و گوش فرا دادن به آیین
سخنوری (نک : ه د، سخنوری، آیین)، پرداختن به بازیهایی مانند بازی تختهنرد،
شطرنج، و در شبهای ماه رمضان به ترنابازی یا شاه و وزیر بازی بوده است (نک : ه د،
ترنابازی، نیز شطرنج).
حضور در نمایش مسابقۀ اسبدوانی در پیشاپیش ناصرالدین شاه در میدان باغشاه و بعدها
در میدان دوشان تپه و تماشای آن از مشغولیات دیگر مردان بود. اسبدوانی به افراد
درباری و طبقۀ اشراف و خواجه سرایان اختصاص داشت. بامداد روز اسبدوانی شاه با
گروهی از خواص به میدان میآمدند و تماشاچیان بسیاری از همۀ قشرهای مردم در میدان
جمع میشدند. در این روز فروشندگان با طبقهای آجیل و میوه و شیرینی به میان مردم
میآمدند و تنقلات روز مردم را فراهم میکردند (معیرالممالک، ٧١-٧٢).
نگهداشتن کبوتر در خانه و کبوتر بازی میان برخی از مردان تهرانی در گروههای مختلف
اجتماعی اعیان، متوسط و پایین، تا چندی پیش مرسوم بود و از تفریحها و سرگرمیهای
آنها به شمار میرفت. شاهان قاجار، بهویژه ناصرالدینشاه هم به کبوتربازی علاقه
داشت. بیش از هزار کبوتر برای شاه به «بامداریِ» (بامدار: کبوترشناس) حاجی سرایدار
در دوشانتپه نگهداری میشد. شاه در روزهایی که هوای تهران صاف و آرام بود، به
دوشانتپه میرفت و کبوترها را «سر میداد» (هوا میکرد) (سپهبدی، ٣٨). کبوتربازان
معمولاً در بامداد تابستان و بعدازظهر زمستان کبوترهایشان را هوا میکردند. آنان
کبوترهای خود را از «بومداران» (بامداران) که در هر محله «صعله» (دکان پرندهفروشی)
داشتند، به دست میآوردند (مستوفی، ٣/٣١٧، حاشیه).
از سرگرمیهای عموم تودۀ مردم از زن و مرد در جشنهای ملی و اعیاد مذهبی و اوقات
فراغت دیگر، جمع شدن دور معرکهگیران در میدانهای شهر، سرگذرهای شلوغ، صحن
امامزادهها، قبرستانها و در جلوخان مساجد بود. معرکهگیران با مسئلهگویی،
مارگیری، حقهبازی و چشمبندی، مداحی، پردهخوانی، عملیات پهلوانی، حیوان رقصانی
(خرس، میمون و بز)، بندبازی و مانند آنها ساعتها اوقات فراغت مردم را پر میکردند
(نفیسی، «سابقه»، ٣٩-٤٠؛ سرنا، ٢١٩). در محلۀ سرقبر آقا، در ناحیۀ محمدیه، عصرهای
پنجشنبۀ هر هفته فالگیران، مارگیران، حقهبازان و سایر معرکهگیران تجمع میکردند.
در میدان کاهفـروشان در این ناحیه که بارانداز کاهفروشان بود، لوطـی عظیم، از
معرکهگیـران بنام، بساط حقـهبازی میگستـرد و خیمهشب بازان و شیشهخوران،
نمایشهایی ترتیب میدادند (سیفیفمـی، ٣٨؛ برای شـرح جامع چگونگـی کار معرکهگیـران
و شگرد هر یک، نک : شهری، تاریخ، ٦/١٩-٣٧؛ جودت،
١٥٥-١٥٦).
گروهی از داشمشدیهای خوشپَک و پوز تهرانی نیز در برخی از گذرگاههای تهران سوار
بر خرهای بندری و کُرّههای ورامینی و بهترین خرهای دولابی با جهازات زیبا و کامل
وقتگذرانی میکردند و خرهای خود را در انظار مردم به نمایش میگذاشتند. در خیابان
امیریه سوارکاران و بچه اعیانهای خوش لبـاس با سبیلهای تابیـده و کلاههای پوستی و
مقوایـی ــ که آنها را یک وری روی سر گذارده، بالای ابرو مـیآوردند ــ و سرداریهای
مخمل آبی یا ماهوت سرمهای پوشیده سوار بر یابوهای «تاتو»ی (چهارپایی میان اسب و
الاغ با اندامیکوتاه و موی بسیار) پُر یال و دُم و با یالهای شانهزده و بافته شده
مانند چلگیس زنان آویخته از گردنهایشان با گُل و منگوله و زین و برگهای «مِسْتِری»
(زینهای کوچک فرنگیساز «قرپوز»دار، یا قاچ زیندار مانند زینهای ظریف اسبهای
مسترهای انگلیسی) و رکابهای امینالدولهای (رکابهایی با دهانۀ مهاردار و چرخکدار
برای قِلْقِلَک دادن اسب) جولان میدادند و به این نحو مشغولیاتی برای خود و دیگران
پدید میآوردند (شهری، طهران، ١/٣٧٣-٣٧٤؛ برای دیگر سرگرمیهای عمومی تهرانیها در
جشنهای ماههای مختلف سال، مانند ربیعالاول، ربیعالآخر، جمادیالاول، رجب، شعبان و
رمضان و دیگر وقتگذرانیها و شبنشینیها، نک : همان، سراسر اثر).
یکی از کانونهای تجمع و سرگرمی مردم تهران از روزگار قدیم تا امروز بازار بوده است.
بازار، این مرکز حیات اقتصادی و اجتماعی شهر، هم محل خرید کالا و هم محل پرسهزدن و
تماشا کردن و وقتگذرانی بوده و هست. تجار و دکانداران بازار از دکانها و
حجرههایشان معمولاً برای داد و ستد کلی و جزئی کالا و نیز به مثابۀ فضاهایی برای
تجمعهای اجتماعی و گفت و گوی شغلی، سیاسی، دوستانه و در میان گذاشتن مشکلات روزمرۀ
خود استفاده میکنند. پادوهای جوان هم پیاپی به این سو و آن سو میدوند و چای،
قلیان، شربت، پالوده و بستنی برای صاحب حجره و مهمانانش میآورند. بازاریان به این
نحو خود را سرگرم میکنند و روز خود را میگذرانند (بلوکباشی، ٢٦١).
دگرگونی در سرگرمیها: از اواخر دورۀ قاجار تحولات کمّی و کیفی بسیاری در نوع
تفریحهای اقشار مختلف مردم و اماکن تجمع و گردشگاههای آنان پدید آمده است. در دورۀ
پهلوی اول نهادهای نوبنیاد اجتماعی ـ فرهنگی و ورزشی توسعه یافت. گروه روشنفکر
جماعت در کافه رستورانهای جدید مانند کافه رستوران ژاله، کنتینانتال (شمشاد)، باغ
شمیران، هتل نادری، پرندۀ آبی و مانند آنها، واقع در خیابانهای زیبای شمال شهر،
همچون لالهزارنو، استانبول، فردوسی و فیشرآباد شمالی، پاتوغ گرفتند. در این
کافـهها از مشتریان یا پاتوغیان در روز با چای و قهوه و شیرینی، و شبها با شام
پذیرایی میکردند (کتیرایی، ٤٢-٥٠). قهوهخانهها نیز هنوز فضاهای مناسبی برای
وقتگذرانی شمار فراوانی از مردان صنفهای مختلف تهرانی بهشمار میرفت. امروزه رفتن
به سینما و تئاتر و کافه رستورانهای «ساز و ضربدار» (ارکستردار) و باشگاههای ورزشی
و باشگاههای بیلیارد و مانند آنها نوعی سرگرمی برای مردم، بهویژه افراد قشر بالای
شهر پدید آورده است. نوع تفریحها و سرگرمیهای زنانه، بهویژه سرگرمیهای زنان
گروههای اجتماعی طبقات بالای جامعۀ تهران تغییر کرده است. بیرون آمدن زنان از خانه
و رفتن به سینما و تئاتر، بازار، فروشگاه، بوتیک، کافه تریا، رستوران، باشگاه ورزشی
و مانند آنها به صورت جمعی، و با یا بدون همسرانشان و به قصد تفریح و گردش و
احیاناً خرید تداول یافته است (یادداشتهای مؤلف).
در رمان تهران، شهر بیآسمانْ امیرحسین چهل تن تغییر فضاهای سرگرمی قدیم تهرانیها
را در دوران اخیر چنین توصیف میکند: قهوهخانه و زورخانه جایش را داده است به
کاباره لیدو، پیست دیزینگ، بولینگ عَبدو؛ بزازی مَشْ حبیب جایش را داده است به
مغازۀ شارل جُرْدَن؛ و الاغ سواری کنار رودخانه و فضای با صفای خرمنگاه، جایش را
داده است به دود و دم قارْقارَک خیابانهای شهر (نک : ستاری، ٧٩).
عماد عصار در باشرفها، خیابان اسلامبول (= استانبول) را میعادگاه عشاق و خاستگاه
تباهی و فساد و گمراهی وصف میکند و مینویسد: میعادگاههای دیگر عشاق، قنادی نوشین،
کافه مینو، سر پل تجریش، زیر درختان نهر کرج و زیر آبشار کوچک کافه آبشار هستند.
بعد میافزاید: اسلامبول چیزهای زیادی دارد که همۀ مردم تهران را به آنجا میکشاند،
روزنامهفروشهایش، درشکهچیهایش، کافهها و پرتقالفروشهایش و... خیابان اسلامبول
نهتنها گردشگاه بسیار خوبی است، تجارتخانۀ خوبی هم هست. خیابان اسلامبول در عین
اینکه خیابان قشنگ و خوبی است، میعادگاه خوبی هم برای مردم است (همو، ١١٢-١١٣).
در دهههای اخیر انواع فعالیتهای ورزشی مانند فوتبال، والیبال، بسکتبال و اسکی به
سرگرمیهای اقشار مختلف مردم تهران، بهویژه جوانان افزوده شده است. شنا و اسبدوانی
نیز رونق بیشتری یافته است. مردم تهران بخشی از اوقات فراغتشان را با اینگونه
ورزشها یا به تماشای آنها در میدانهای ورزشی یا تعقیب برنامهها و مسابقات این
ورزشها در تلویزیون میگذرانند (بلوکباشی، ٢٦٧).
مآخذ: آدمیت، فریدون، اندیشۀ ترقی و حکومت قانون عصر سپهسالار، تهران، ١٣٥٦ش؛
اتحادیه، منصوره، اینجا طهران است، تهران، ١٣٧٧ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، المآثر و
الآثار، بهکوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مرآةالبلدان، بهکوشش عبدالحسین
نوایی و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛ افضلالملک، غلامحسین، افضل التواریخ، به کوشش
منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، ١٣٦١ش؛ ایرانشهر، کمیسیون ملی یونسکو در
ایران، تهران، ١٣٤٢ش؛ بلوکباشی، علی، «چالشهای اجتماعی و فرهنگی در بنیانگیری
آموزش نوین»، حافظ، تهران، ١٣٨٥ش، شم ٣٢؛ همو، قهوهخانههای ایران، تهران، ١٣٧٥ش؛
همو، نوروز: جشن نوزایی آفرینش، تهران، ١٣٨١ش؛ بهرامی، عبدالله، تاریخ اجتماعی و
سیاسی ایران، از زمان ناصرالدین شاه تا آخر سلسلۀ قاجاریه، تهران، ١٣٤٤ش؛ پولاک،
یاکوب ادوارد، سفرنامه، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٦١ش؛ تکمیل همایون، ناصر،
تاریخ اجتماعی و فرهنگی، تهران، ١٣٧٨ش؛ جودت، حسین، تهران درگذشتۀ نزدیک از زمان،
تهران، ١٣٥٦ش؛ دایرة المعارف فارسی؛ دولتآبادی، یحیى، حیات یحیى، تهران، ١٣٦١ش؛
رشدیه، فخرالدین، زندگینامۀ پیر معارف رشدیه، بنیانگذار فرهنگ نوین ایران، تهران،
١٣٧٠ش؛ روزنامۀ مجلس، ١٣٢٤ق/١٩٠٦م، س ١، شم ٦؛ رینگر، مونیکا، آموزش، دین و
گفتمانِ اصلاح فرهنگی در دوران قاجار، ترجمۀ مهدی حقیقتخواه، تهران، ١٣٨١ش؛
سپهبدی، عیسى، «کبوتر و کبوتربازی»، راهنمای کتاب، تهران ١٣٥٠ش، س ١٤، شم ١-٣؛
ستاری، جلال، اسطورۀ تهران، تهران، ١٣٨٥ش؛ سحاب، ابوالقاسم، تاریخ مدرسۀ عالی
سپهسالار، تهران، ١٣٢٩ش؛ سرشماری نفوس شهر طهران (سومین احصائیۀ بلدیۀ تهران)،
تهران، ١٣١٢ش؛ سرنا، کارلا، آدمها و آیینها در ایران، ترجمۀ علیاصغر سعیدی، تهران،
١٣٦٢ش؛ سیفی قمیتفرشی، مرتضى، پلیس خفیۀ ایران، تهران، ١٣٦٧ش؛ شهری، جعفر، تاریخ
اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، طهران قدیم، تهران، ١٣٧١ش؛ صدیق،
عیسى، تاریخ فرهنگ ایران، تهران، ١٣٣٦ش؛ صفا، ذبیحالله، آموزش و دانش در ایران،
تهران، ١٣٦٣ش؛ قاسمیپویا، اقبال، مدارس جدید در دورۀ قاجاریه، تهران، ١٣٧٧ش؛
کتیرایی، محمود، از خشت تا خشت، تهران، ١٣٤٨ش؛ کلانتری، منوچهر، «سمنوپزان در
تهران»، هنر و مردم، تهران ١٣٤٣ش، شم ١٨؛ محبوبیاردکانی، حسین، تاریخ مؤسسات
تمدنی جدید در ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛ محجوب، جعفر، ادبیات عامیانۀ ایران، به کوشش
حسن ذوالفقاری، تهران، ١٣٨٢ش؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، ١٣٤١-١٣٤٣ش؛
معیرالممالک، دوستعلیخان، یادداشتهایی از زندگانی خصوصی ناصرالدینشاه، تهران،
١٣٦١ش؛ منظرپور، عباس، در کوچه و خیابان، تهران، ١٣٨٤ش؛ مونسالدوله، خاطرات، به
کوشش سیـروس سعدوندیـان، تهران، ١٣٨٠ش؛ میلانـی، عبـاس، تجدد و تجددستیزی در
ایران، تهران، ١٣٨١ش؛ ناطق، هما، کارنامۀ فرهنگی فرنگی در ایران، ١٨٣٧-١٩٢١م،
تهران، ١٣٨٠ش؛ ناظمالاسلام کرمانی، محمد، تاریخ بیداری ایرانیان، به کوشش علیاکبر
سعیدیسیرجانی، تهران، ١٣٤٦ش؛ نفیسی، سعید، تهران قدیم، تهران، ١٣٥٣ش؛ همو «سابقۀ
تاریخی بازی پهلوان کچل و خیمهشب بازی»، خواندنیها، تهران، ١٣٢٤ش، س ١٥، شم ٩٤؛
هدایت، مهدیقلی، خاطرات و خطرات،تهران، ١٣٦١ش؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز:
Boloukbashi, A., and W. Beeman, »Society Time for Pleasure«, Iran Elements of
Destiny, ed. Sh. Amirarjomand, England, ١٩٧٨; Elwell-Sutton, L.P., Modern Iran,
London, ١٩٤١.
علی بلوکباشی
VIII. علوم دينی
سدههای متقدم و ميانه: طی اين سدهها، تهران به عنوان يکی از قرای ری شناخته
میشد، اما نبايد از نظر دور داشت که در رونق فرهنگی آن سدهها، هم قريۀ تهران و هم
برخی از قريههای اطراف آن که اکنون بخشی از شهر تهران محسوب میشوند، مراکزی کوچک
برای تربيت عالمان بودهاند. از مشهورترين رجال برخاسته از خودِ تهران، بايد
ابوعبدالله محمدبن حماد طهرانی (د ٢٧١ق) را نام برد (ابن زبر، ٢/٥٩٠؛ خطيب، ٢/٢٧١؛
ابن قيسرانی، ١/٩٩). وی محدثی پرتلاش بود که به بسياری از سرزمينها سفر کرد و
سرانجام در عسقلان شام وفات يافت. نام او در بسياری از اسانيد حديث اهل سنت، از
جمله در سنن ابن ماجه (٢/٨٣٤) و صحيح ابن حبان (١٣/٣٠٩، جم ) ثبت شده است. او در
ميان اصحاب حديث به صحت عقيده شناخته میشد و اقوالی در مواضع اعتقادی آنان، از
جمله در مخلوق نبودن قرآن از وی نقل میشد (مثلاً نک : لالکایی، ٢/٣٠٣). او به
تفسير نيز توجه داشته، و ابن ابی حاتم نزديک به ٢٤٠ مورد از منقولات تفسيری او را
اقتباس کرده است
( تفسير...، شم ٢٥٩، ٤٦٦، جم ).
کسان ديگری از خاندان او نيز به دانش اشتغال ورزيدند که از آن شمار میتوان فرزندش
ابوالعباس عبدالرحمان بن محمد طهرانی را نام برد که به سبب اشتهار پدرش، «ابن
الطهرانی» خوانده میشد (مثلاً نک : ابوالشيخ، ٢/٥٣٣، ٣/١١٢٣). او نيز از محدثان
مهم اهل سنت بود و در مراکز مختلف از جمله ری حديث میگفت (نک : ابن ابی حاتم،
الجرح...، ١(١)/٤٤؛ ابونعيم، المسند...، ١/٢١١، ٢/١٠١، جم ، حليـة...، ٢/٢٣٦،
٨/٢٧، جم ؛ ابنعساکر، ٣٠/ ١٦٧). نوادۀ محمد بن حماد، به نام ابوعلی طهرانی نيز از
محدثان بود (نک : رافعی، ١/٢٦).
در سدۀ ٦ ق/١٢م، نيز بايد از ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن ابی نجيب طهرانی ياد
کرد که در ٥٦٤ ق/١١٦٩م استماعش ثبت شده، و سالها پس از آن نيز زيسته است (نک :
همو، ٢/٧٢).
در روستاهای نزديک به تهران، نخست بايد از دولاب در شرق تهران ياد کرد که از اواخر
سدۀ ٢ق/٨م، عالمانی از آن برخاستهاند، هرچند فعاليت علمی آنان عموماً بيرون از
موطنشان بوده است. از میان آنان نخست بايد به ابواسحاق دولابی رازی در اواخر سدۀ ٢ق
اشاره کرد که هم به حديث و هم به تصوف اشتغال و گرایش داشته، و از سوی معروف کرخی
ستوده شده است (نک : خطيب، ٦/٢٤٩، ١٤/٤١٩؛ ابن قيسرانی، ١/٦٥؛ سمعانی، ٢/٥١٠-٥١١).
اندکی پس از او، قاسم دولابی رازی (د ٣١٦ق) که مدتی در مکه مجاورت گزيد، نيز از
گرايندگان به تصوف بوده است (ابن قيسرانی، همانجا؛ سمعانی، ٢/٥١٠). مشهورترين محدث
برخاسته از دولاب، ابوبشر دولابی (د ٣١٠ق) صاحب آثاری چون الکنى و الذرية الطاهرة
در حديث و رجال است
(ه د، ٥/٢١٠). پدر ابوبشر، احمد بن حماد دولابی نيز از محدثان بوده است (ابن ابی
حاتم، الجرح، ١(١)/٤٩؛ طبری، ٢/١٠٧، ١١٠، جم ). از فقيهان اين قريه نيز بايد
ابوالحمد محمد بن ابراهيم دولابی پيرو مذهب حنفی را نام برد که در ٤٣٢ق زنده بوده،
و در ری به عنوان فقيهی برجسته شناخته میشده است (نک : رافعی، ١/١٥٥، ٣/٢١٧-٢١٨).
ديگر بايد از قریۀ نرمق (نارمک کنونی) در شمال شرق تهران سخن به میان آورد که در
سدههای ٢ و ٣ ق، محدثانی چون ابويحيى عبدالعزيز بن عبدالله نرمقی (طبرانی، المعجم
الاوسط، ٤/٢٤٩؛ ابن نقطه، ١/ ٤٩٤؛ ذهبی، ٥/٣٥٠)، احمد بن ابراهيم بزاز نرمقی
(طبرانی، المعجم الصغير، ٢/١٣٩، جم ؛ سمعانی، ٥/٤٨٠؛ ابن نقطه، ١/٤٩٥؛ مزی،
٣١/٣٨٤) و يحيی بن عبدالعزيز بن عبيدالله نرمقی (ابن ابی حاتم، علل...، ٢/١٣٩) را
نام برد.
قريۀ دوريست (طرشت کنونی) در غرب تهران، چندين سده يکی از مراکز پررونق علمی، به
خصوص برای اماميه بوده است. در اواخر سدۀ ٤ق، محمد بن احمد بن عباس دوريستی محدث
امامی، سرسلسلۀ خاندانی امامی بود که طی سدههای ٥ و ٦ ق، فقيهان و محدثان بزرگی
چون ابوتراب بن حسن دوريستی (زنده در اوايل سدۀ ٥ ق)، حسن بن جعفر دوريستی (زنده در
اواسط سدۀ ٥ ق)، ابوعبدالله جعفر بن محمد دوريستی (د ح ٤٧٤ق)، ابومحمد حسن بن محمد
دوريستی (د پس از ٤٧٨ق)، ابوجعفر محمد بن موسى دوريستی (زنده در اوايل سدۀ ٦ ق)،
نجمالدين عبدالله بن جعفر دوريستی (د پس از ٦٠٠ ق) و حسن بن جعفر دوريستی (د پس
از ٦٠٠ ق) را پرورش داد (نک : ه د، دوريستی، خاندان). بيرون از اين خاندان نيز
میتوان به ابوبكر احمد بن علی بن حسين طرشتی از عالمان اهل سنت در نيمۀ نخست سدۀ ٥
ق (فاسی، ١/٢٢٢) و سديدالدين ابومحمد حسن بن حسين دوريستی (د پس از ٥٨٤ ق) از
عالمان اماميه (منتجبالدين، ٥١؛ مجلسی، ١٠٤/ ٢٥، متن اجازۀ حسن دوريستی؛ آقا بزرگ،
طبقات...، ٥/ ١٨٤-١٨٥) اشاره کرد. به روزگار جعفر بن محمد دوريستی، طرشت به
اندازهای اهميت يافته بود که خواجه نظامالملک، وزير سلجوقی هر دو هفته
بدانجا میرفت تا از دوريستی کسب دانش کند (نک : قزوينی، ١٤٥).
باز در غرب تهران بايد از قريۀ کَن ياد کرد که به خصوص در سدۀ ٥ ق، رجالی چون احمد
بن محمد بن عبدالصمد کنی (رافعی، ٣/٣٧٧؛ قس: ابن عساکر، ٥٢/٢٣١) و ابومحمد بن حسن
کنی (رافعی، ٤/٧٠) از محدثان اهل سنت درخور ذکرند. از عالمان زيدی برخاسته از کن
نيز میتوان قطبالدين احمد بن ابی الحسن بن علی کنی (د پس از ٥٥٢ ق) قاضی و زاهد
را ياد کرد (نک : مرشد بالله، ١/٩، ٤٠، جم ، اسانيد کتاب).
در شمال تهران، در قريۀ ونک نيز نام سيد ابوالفتح نصر بن مهدی ونکی (ز ٤٦٨ق) به ثبت
رسيده است (نک : سمعانی، ٥/٦١٦).
افزون بر صدمات وارده به محافل علمی در جريان حملۀ مغول، اندک بودن شخصيتهای شناخته
از تهران و قريههای پيرامون آن در سدههای بعد را نه ناشی از بسته شدن باب علم،
بلکه تا حدی ناشی از مفقود شدن منابع بايد دانست. از محدود رجال شناخته در اين دوره
بايد به عزالدين يوسف بن محمود طهرانی (د ٧٩٤ق)، فقيه صوفی مشرب حنفی اشاره کرد که
شرحی بر کنزالدقائق حافظالدين نسفی در فقه حنفی نوشته بوده است (حاجی خليفه،
٢/١٥١٦؛ زرکلی، ٨/٢٥٣؛ قس: ابن تغری بردی، ١١/٢٤٠).
عصر صفويه، افشاريه و زنديه: تهران از دورۀ صفويه روی به اهميت نهاد و در زمينۀ
فرهنگ به تدريج جايگزين ری شد که اهميت خود را از دست داده بود. در سدۀ ١٠ق، يعنی
در نيمۀ نخست دورۀ صفويان، میتوان نشانههايی يافت که از رشد حوزۀ تهران حکايت
دارد. افزون بر ارجاسب طهرانی متخلص به اميدی (د ٩٢٥ق) که فيلسوفی شاعر بوده است
(نک : آقابزرگ، همان ١٠/١٩)، از اواسط سدۀ ١٠ق توجه به حيطههای فقه و حديث نيز
ديده میشود. علی شاه طهرانی (د پس از ٩٥٨ق) برخی از آثار علامۀ حلی را نسخهبرداری
کرده (طباطبايی، مکتبة...، ١٧٩)، جعفر بن امامالدين طهرانی (پس از د ٩٦١ق) به
کتابت آثاری چون اربعين شهيد اول پرداخته (نک : مقدمه بر...، ١٣؛ حسينی، ١/١٢٣) و
محمد بن حيدر طهرانی (د پس از ٩٧٥ق)، برخی از کتب فقهی علامۀ حلی را استنساخ کرده
است (طباطبايی، همان، ٩٣).
سيد ناصر (نصر) الدين حسينی که در اواسط سدۀ ١٠ق يا پيش از آن در تهران میزيسته، و
بقعۀ او از مزارهای قديم تهران است (قديمترين سال ثبت شده در بقعه ٩٩٣ق، نک :
کريمان، ١٥٤)، احتمالاً از عالمان اين شهر بوده است.
در سدۀ ١١ق/١٧م، رونق بيشتری در حوزۀ تهران ديده میشود. افزون بر عالمانی چون
قوامالدين رازی طهرانی (د ح ١٠٩٣ق) مؤلف عينالحکمة که بيشتر به علوم عقلی توجه
داشتند (آقابزرگ، همان، ١١/ ٤٦٠)، يا چون محمد مهدی طهرانی (د پس از ١١٠٢ق)، به
تأليف در پزشکی و گاه تاريخ علاقه نشان میدادند (همان، ١٢/٧٦١)، علوم نقلی نيز
مورد توجه بود؛ از جمله، احمد بن محمد بن عبدالرحمان ابن عميره طهرانی (د ١٠١٥ق)،
المسائل الواضحة را در تفسير «استعاذه»، «بسمله» و سورۀ فاتحه تأليف کرد (بغدادی،
ايضاح، ٢/٤٧٦)، محمدقاسم طهرانی (د پس از ١٠٩٨ق)، غريبالقرآن ابوبکر سجستانی را
نسخهبرداری کرد (آقابزرگ، همان، ١٢/٥٩٢) و محمد يوسف طهرانی (د پس از ١١٠٤ق)، نقد
الاصول را در دانش اصول فقه نوشت (همان، ١٢/٨٣٣). در نيمۀ اخير سدۀ ١١ق، برخی از
رجال تهرانی، چون محمد قلی طرشتی مشهور به سليم طهرانی (د ١٠٥٧ق)، ميرصيدی طهرانی
(د ١٠٨٣ق)، سيدمحمدمغيث حسينی طهرانی (حسينی، ٢/٧٧٣) و محمد شفيع طهرانی (بغدادی،
همان، ١/٥٠٩، ٥١٤؛ آقابزرگ، همان، ١٢/٣٤٦) به کشمير و هند مهاجرت کردند و در آنجا
به فعاليت ادبی و علمی اشتغال داشتند.
مدرسۀ امامزاده زيد در جوار مزار همان امامزاده در غرب بازار تهران پيش از عصر صفوی
تأسيس شده بود، اما در دورۀ صفويه چندين مدرسۀ دينی در تهران ساخته شد که از جملۀ
آنها ست: مدرسۀ حکيم هاشم تأسيسِ حکيمی به همين نام در محلۀ ارک، و مدرسۀ خانم
نزديک بازار نايبالسلطنه، تأسيسِ خواهر شاهطهماسب اول که در حملۀ افغانها ويران
شد. از ديگر مدارس تأسيس شده در دورۀ صفوی، مدرسۀ چال پشت بازار کفاشان، مدرسۀ
محمديه در منطقۀ محمديه، و مدرسۀ چالحصار در محلۀ درخونگاه را نام برد (نک :
بلاغی، ١/ ٣٧، ٤٠-٤٢، ١٤١، ١٨٣؛ آقابزرگ، همان، ١٤/١٤٩، جم ؛ کريمان، ٣٠٦؛
سلطانزاده، ٣٠٨-٣٠٩). مسجد جامع تهران نيز که بنای آن از ١٠٧٢ق/ ١٦٦٢م در عهد شاه
عباس دوم صفوی آغاز شد، در دورههای مختلف کمابيش کارکرد آموزشی هم داشته است (نک
: اعتمادالسلطنه، مرآة...، ٤/٢٠٠٤-٢٠٠٥؛ بلاغی، ١/ ٣٣).
طی سدۀ ١٢ق/١٨م، حوزۀ تهران رونق چشمگيری نداشت، حتى پس از آنکه در زمان کريمخان
زند (سل ١١٦٣-١١٩٣ق)، بر اهميت سياسی آن افزوده شد. برخی از عالمان چون نيای ملا
ابوالحسن طهرانی که در همان ايام کريمخان از مازندران به تهران کوچيد، روی به
تهران آوردند (ثقةالاسلام، ١٦٤؛ نامۀ دانشوران، ٣/٤٢٣-٤٢٥). از معدود رجال شناخته
شده در اين سده میتوان مولا محمد طهرانی مشهور به پيشنماز (د ح ١١٢٠ق)، از
مجتهدان و عالمان متنفذ (آقابزرگ، همان، ١٢/٦٨٢)، محمد زکی طهرانی (د ح ١١٢٠ق؛
همان، ١٢/٢٩٠) و محمدکاظم طهرانی طبيب (همان، ١٢/٦١٠) را نام برد. برخی نيز چون
محمدجعفر طهرانی (د ح ١١٩١ق) ساکن مشهد، دور از موطن میزيستند (همان، ١٢/١٣٨).
از نادر نمونههای رونق تعليم، تأسيس مدرسۀ رضائيه توسط ملا آقارضا فيروزآبادی (د
١١١٧ق)، در شرق بازار بود؛ اما در همين دوره برخی از مدارس مهم پيشين مانند مدرسۀ
امامزاده زيد، مدرسۀ حکيم هاشم و مدرسۀ چالحصار متروک شدند، چنانکه در اوايل عهد
قاجار اين مدارس و چه بسا برخی ديگر از مدارس دينی ويرانه بودند (نک : بلاغی،
١/٤٠-٤٢؛ کريمان، ٣٠٦، ٣٠٨؛ سلطان زاده، همانجا). شرايط مدارسشاخصی کارآمد برای
برآورد کردن وضع آموزش علوم دينی در تهران پيش از سلسلۀ قاجار است.
دورۀ متقدم قاجار: با انتقال حکومت به سلسلۀ قاجار در ١١٩٣ق و انتخاب تهران به
عنوان پايتخت توسط آقامحمد خان، شرايط فرهنگی نيز در تهران دگرگون شد و تهران به
يکی از فعالترين حوزههای دينی اماميه بدل گشت.
فتحعلی شاه قاجار (سل ١٢١٢-١٢٥٠ق) اهتمامی ويژه به بهبود آموزش علوم دينی در تهران
داشت و از زمان او بود که تهران پايتخت قاجار به مرکزی فرهنگی نيز تبديل شد. در عصر
اين پادشاه مدارس متعدد دينی در آن ساخته شد که از آن جمله میتوان به مدرسۀ صدر
واقع در جلوخان مسجد شاه (مسجد امام کنونی)، تأسيس توسط صدراعظم ميرزا شفيع خان
(د١٢٣٤ق)، مدرسۀ فخريه که بعدها به مدرسۀ خان مروی يا مدرسۀ مروی شهرت يافت، واقع
در کوچۀ مروی، تأسيس در ١٢٣٢ق توسط حاج محمد حسين خان قاجار مروی، مدرسۀ رضاقلی
خان، واقع در محلۀ درخونگاه، تأسيس توسط فردی به همين نام از رجال سياسی، و مدرسۀ
پامنار، تأسيس در اوايل عهد قاجار اشاره کرد. در همين دوره مدرسۀ امامزاده زيد نيز
مرمت شد (نک : بلاغی، ١/٣٧، ٧٤-٧٦، ٧٨، ٨١؛ کريمان، ٣٠٦-٣٠٧؛ سلطانزاده، ٣١٠؛
نجمی، ٤٠٧). مسجد سيدعزيزالله نيز که در همين اوان ساخته شده (نک : معتمدی، ٤٥٥)،
کمابيش کارکرد آموزشی هم داشته و آن را تا عصر حاضر حفظ کرده است.
در دورۀ محمد شاه قاجار (سل ١٢٥٠-١٢٦٤ق)، مدارسی چون مدرسۀ حاج رجبعلی، در ١٢٥٢ق،
تأسیس توسط فردی به همين نام، مدرسۀ حکيم (يا آقامحمود) در بازارچۀ مروی در١٢٥٧ق،
تأسیس توسط آقا محمود کرمانشاهی پيشنماز، و بنای دو مدرسۀ محسنيه، در شرق جلوخان
مسجد شاه و مدرسۀ ميرزاصالح در محلۀ پامنار نيز مربوط به عصر متقدم قاجار بوده است.
اندکی پس از وفات فتحعلی شاه، مدرسۀ دارالشفاء، روبهروی جلوخان مسجدشاه که نخست
به عنوان بيمارستان بنا شده بود، نيز به يکی از مدارس مهم دينی تبديل شد (بلاغی،
١/٧٣-٧٤، ٧٧، ٨٤؛ آقابزرگ، همان، ١٣/ ٢٤٤، جم ؛ کريمان، ٣٠٦؛ سلطانزاده، همانجا).
در دورۀ فتحعلیشاه، به تشويق وی که مايل بود تهران را به مرکزی برای آموزش علوم
دينی مبدل سازد، برخی از عالمان شهرهای مختلف ايران روی به تهران آوردند. همانند
بسياری از امور سياسی و فرهنگی ديگر، در اين باره نيز فتحعلی شاه مايل بوده است
الگوی رايج در عصر شاهان صفوی را دنبال کند و برای تهران همان مرکزيت دينی را فراهم
آورد که اصفهان در دورۀ صفويان داشت. همين سياست در دورۀ محمد شاه نيز دنبال شد.
بدينترتيب، عالمانی از ديگر حوزههای دينی ايران، چون اصفهان و قزوين روی به تهران
نهادند که در پارهای موارد توسط شخص شاه به تهران دعوت میشدند. از آن جمله
میتوان به اينان اشاره کرد: مولا محمدتقی برغانی که در ١٢٢٥ق شرحی بر
شرائعالاسلام محقق حلی نوشت (کنتوری، ٣٣٩؛ تنکابنی، ١٩)، ميرزا محمد باقر لاهيجی
اصفهانی (د ١٢٤٠ق؛ ثقةالاسلام، ٣٧٥)، ميرزا محمدتقی بن عبدالرحيم اصفهانی (د
١٢٤٨ق) که بر وافيۀ فيض و بحث طهارت از وافی همو شرح نوشت، کتاب اصولیِ معالم را
حاشيه کرد و کتابی گسترده در فقه استدلالی نوشت (امين، ٩/١٩٨؛ نوری، ٢/١٢٥) و
سيدمحمدمهدی خاتونآبادی که نخستين امام منصوب از سوی فتحعلی شاه بر مسجدشاه تهران
(تأسيس: ١٢٢٩ق) بود و پس از او اين منصب در خاندانش باقی ماند (نک : آقابزرگ،
همان، ١٤/٢٢٣).
عالمانی از تهران و اطراف آن در اين دوره نامی برآوردند که از آن جمله میتوان مولا
اسماعيل طهرانی مؤلف کتاب المزار به فارسی (همان، ١٣/ ١٣٥)، ميرزا محمد اندرمانی
طهرانی (اعتمادالسلطنه، المآثر، ١٥٣؛ ثقةالاسلام، ٤٠٧) و سيدهاشم جمارانی (آقا
بزرگ، همان، ١٤/ ٢٢٨)، شيخ عبدالصمد طهرانی (همان، ١٣/٧٣٦)، شيخ محمد صادق طهرانی
(همان، ١٣/٦٣٧)، شيخ عبدالله طهرانی (همان، ١٣/٧٨٦)، شيخ جعفر طهرانی (همان،
١٣/٢٣٨) و شيخ حسن طهرانی (همان، ١٣/٢٩٩) را نام برد. اما اين عالمان بومی غالباً
از جايگاه علمی ممتازی برخوردار نبودند و شاخصهای علمی تهران، عالمانی بودند که
بيرون از مدارس متروک تهران دانش آموخته بودند. برخی از رجال تهرانی در اين دوره،
مانند محمدحسين بن عبدالرحيم طهرانی (د ١٢٦١ق)، صاحب کتاب پرآوازۀ الفصول، در عراق
میزيستند (امين، ٩/٢٣٣).
برخی از حرکتها در اين دورۀ تاريخی، شايسته تأملی ويژهاند، ازجمله محمد جعفر بن
سيفالدين شريعتمدار استرابادی (د ١٢٦٣ق) صاحب آثار مختلف، کتابی نيز در فقه بر
اساس مذاهب خمسه نوشت (ثقةالاسلام، همانجا؛ آقابزرگ، طبقات، ١٣/٢٥٣) که اين اثر
نخستين گام در جهت همراه ساختن مذهب اماميه با مذاهب اربعۀ اهل سنت است و میتوان
آن را در راستای سياست دينی تقريب دانست که در اوايل عهد قاجار دنبال میشده است.
دورۀ فتحعلی شاه دورۀ اوج گرفتن منازعات اخباری و اصولی در حوزههای اماميه بود و
حوزۀ تهران همزمان با گام نهادن در مسير شکلگيری، در معرض اين منازعات نيز قرار
گرفت؛ از جمله، ميرزا محمد اخباری (د ١٢٣٢ق) بنيانگذار جريان نوين اخباری در
اماميه که به سبب اقتدار يافتن اصوليان در عراق، ناچار به ترک عتبات شده بود، راهی
ايران شد و پس از چندی درنگ در مشهد، به تهران آمد و مقيم شد. وی طی ٤ سال حضور خود
در تهران، مورد حمايت فتحعلی شاه قرار گرفت، اما سرانجام با فشار اصوليان که در
تهران نيز غالب بودند، ناچار به ترک تهران شد (نک : زینالعابدین، ٥٨١؛ تنکابنی،
١٧٩). همچنين بايد از شيخ محمدعلی برغانی (د ١٢٦٩ق) نام برد که در اثر گرايشهای
مذهبی خاص، مورد غضب فتحعلی شاه قرار گرفت و پس از تبعيد به عراق، آشکار به
انديشههای ميرزا محمد اخباری و شيخ احمد احسايی گرايش يافت (نک : آقابزرگ،
الذريعة، ١٦/٦٤؛ مدرس، ١/٢٤٨).
عهد ناصری: در دورۀ ناصرالدين شاه قاجار (١٢٦٤-١٣١٤ق) اهميت حوزۀ علمی تهران نسبت
به گذشته افزايش يافت. يکی از شاخصها در اين باره توسعۀ مدارس دينی تهران در عهد
ناصری است. در شمار اين مدارس است: مدرسۀ شيخالعراقين يا مدرسۀ شيخ عبدالحسين
(اکنون مسجد آذربايجانيها)، تأسيس در ١٢٧٠ق توسط شيخ عبدالحسين حائری طهرانی و از
مالالوصايۀ اميرکبير؛ مدرسۀ سپهسالار قديم (اکنون مدرسۀ شهيد بهشتی)، تأسيس در
١٢٧٧ق توسط ميرزا محمدخان قاجار سپهسالار؛ مدرسۀ عبدالله خان در بازار تهران، تأسيس
در ١٢٧٧ق؛ مدرسۀ ملا محمد جعفر (مشهور به مجتهدی) در بازارچۀ نايبالسلطنه، تأسيس
در ١٢٨٠ق توسط ملامحمدجعفر چالميدانی؛ مدرسۀ سعديه در محلۀ عودلاجان، تأسيس در
١٢٨٨ق توسط حاج قنبر علیخان سعدالدوله؛ مدرسۀ معير در محلۀ سنگلج، تأسيس توسط
دوستعليخان معيرالممالک (د ١٢٩٠ق)؛ مدرسۀ آصفيه ميان نوروزخان و مسجد جامع، تأسيس
در ١٢٩٢ق توسط حاج محمدقلیخان آصفالدوله؛ مدرسۀ خازنالملک در بازارکفاشان، تأسيس
در ١٢٩٥ق که توليت آن را خاندان آشتيانی عهدهدار بودند؛ مدرسۀ سپهسالار جديد
(اکنون مدرسۀ عالی شهيد مطهری)، بنياد آن از ١٢٩٦ق توسط ميرزا حسينخان قزوينی
سپهسالار؛ و مدرسۀ فتحيه (در زاويهای از ميدان قيام کنونی)، تأسيس در ١٣٠٥ق از حاج
ابوالفتح طهرانی (اعتمادالسلطنه، المآثر، ٨٣-٨٤، ٨٧، ١٤٠؛ بلاغـی، ١/٣٨، ١٦٨، جم
، ٢/٥، ٢٧؛ صدر، ٢٧١؛ کريمان، ٣٠٦-٣٠٧؛ سلطانزاده، ٣١١-٣١٢؛ معتمدی، ٤٥٤).
برخی از اين مدارس مانند مدرسۀ منيريه واقع در کنار بقعۀ سيدناصرالدين (بلاغی،
١/١٨٦؛ کريمان، ٣٠٨) به رغم اينکه امروز ناشناختهاند، از مراکز تعليم علوم عقلی و
نقلی بودهاند. عالمانی چون ملافتح الله نوری و ملامحمد هيدجی در شمار مدرسان، و
ميرزا کوچکخان جنگلی در شمار دانشآموختگان آن بودند (نک : بلاغی، ١/١٨٧-١٨٨؛
دربارۀ مدارس نياکی، دانگی، آغارضا خان، فرخ خان امينالدوله، شاهزاده خانم، ميرزا
عبدالکريم، کاظميه و يونسخان، نک : اعتمادالسلطنه، همان، ٨٤، ٨٧؛ بلاغی، ١/١٧٠،
١٧٥، ١٨٠، ١٨٢، ١٨٩؛کريمان، ٣٠٧-٣٠٨، ٣١١؛ سلطانزاده، ٣١١). در اين دوره برخی از
مدارس قديمی تهران نيز تعمير شدند، از جمله مدرسۀ چالحصار که توسط اردبيلیها مرمت
شد (بلاغی، ١/٤١-٤٢؛ کريمان، ٣٠٦) و مدرسۀ حکيم هاشم که به سبب مرمت توسط مهد عليا
يا مدرسۀ مادرشاه شهرت گرفت (بلاغی، ١/١٨٣؛ کريمان، همانجا؛ قس: آقابزرگ، طبقات،
١٣/٢٥٤).
در دورۀ ناصری، گامهايی برای تأسيس مدارسدينی درمحلههای حاشيهای تهران نيز
برداشته شد. از آن جمله میتوان به تأسيس مدرسۀ صنيعيه در محلۀ امامزاده يحيى به
سال ١٣٠٣ق توسط حاج ابوالحسن اصفهانی معمار، و مدرسۀ اقصى در خيابان بلورسازی (در
مولوی) توسط ميرزا احمدخان مشيرالسلطنه اشاره کرد (اعتمادالسلطنه، همان، ٨٤؛
بلاغی، ١/١٨٠، ١٩٧؛ کريمان، ٣٠٧؛ سلطانزاده، ٣١٢).
در دورۀ ناصری، آموزش فلسفه در حوزۀ تهران، اهميتی بسيار يافت و علوم عقلی جايگاه
ويژهای در نظام آموزش دينی به دست آورد. در اهميت علوم عقلی همين بس که ٤ تن از
بزرگترين عالمان تهران، از اهل فلسفه بودند وبه حکمای اربعه شهرت يافتند؛ اينان
عبارتاند از: آقاعلی زنوزی، تدريس در مدرسۀ سپهسالار، آقا محمدرضا قمشهای، تدريس
در مدرسۀ صدر، ميرزا ابوالحسن جلوه، تدريس در دار الشفاء و ميرزا حسين سبزواری،
تدريس در مدرسۀ عبدالله خان (نک: بلاغی، ١/٧٩-٨٠؛ نجمی، ١٠١-١٠٢). گفتنی است که
اهميت علوم عقلی در حوزۀ تهران، تا عصر حاضر حفظ شده است.
در عهد متقدم ناصری، حاج شيخ عبدالحسين حائری طهرانی (د ١٢٩٦ق)، معروف به
شيخالعراقين، مؤثرترين عالم تهران بود. جايگاه برجستۀ علمی او موجب شده بود تا به
واقع به عنوان چهرهای علمی حوزۀ تهران را اعتبار بخشد. علاوه بر این وی از نفوذ
اجتماعی ويژهای نيز برخوردار بود (نک : نوری، ٢/١١٤؛ صدر، همانجا؛ بروجردی، ١/٤٩؛
آقابزرگ، طبقات، ١٣/٧١٣). افزون بر او، برخی از عالمان اصولی برخاسته از حوزۀ نجف
از شاگردان صاحب جواهر و شيخ انصاری و شيخ علی کاشفالغطاء در تهران جایگير شدند
و تفکر اصولی را در اين حوزه ريشهدار ساختند؛ از آنجمله میتوان مولا باقر زرگر
طهرانی (د ١٢٨٣ق؛ همان، ١٣/١٨٧)، شيخ حسن نجمآبادی (د ح ١٢٨٤ق)، مؤلف آثار فقهی که
نزد برخی پس از شيخ انصاری به عنوان افقه شناخته میشد (همان، ١٣/٣٠٤؛ مدرسی، ٣٥١)،
مولا آغا دربندی (د ١٢٨٥ق) که در مسئلۀ امر به معروف و نهی از منکر اصراری ويژه
داشت و اين سيرۀ او، موجب رنجش شاه بود (ه د، ١/٤٦٨)، و شيخ ابوالقاسم نوری طهرانی
معروف به کلانتری (د١٢٩٢ق) صاحب آثار متعدد در فقه و اصول ( نامۀ دانشوران، ٢/٣٦٤؛
مدرس، ٥/٧١؛ آقابزرگ، الذريعة، ٤/٣٦٩، جم ؛ زرکلی، ٥/١٨٤) را برشمرد (آقابزرگ،
طبقات، ١٣/١٥٢).
از عالمان ويژۀ پايتخت نيز بايد به ميرزا ابوالقاسمموسویزنجانی (د ١٢٩٢ق)، اشاره
کرد که دارای ديدگاههای خاصی دربارۀ کتاب مقدس يهوديان و مسيحيان بود و هم نسبت به
علما انتقاداتی تند داشت (نک : ثقةالاسلام، ٢٢٤). از ديگر عالمان متنفذ تهران،
میتوان سيدابوالقاسم حسينی (د ١٢٩٥ق)، امام جمعه ملقب به سيد المجتهدين را نام برد
(اعتمادالسلطنه، المآثر، ١٤١).
در نيمۀ اخير از عهد ناصری، از فقهای پايتخت، شيخ هادی نجمآبادی، ملاعلیکنی و
ميرزا محمدحسن آشتيانی از نفوذ اجتماعی و سياسی ويژه برخوردار بودند. ملاعلی کنی
(١٣٠٦ق) در نجف تحصيل کرد و در قريۀ کن ساکن شد و در عهد ناصری رئيسالمجتهدين لقب
گرفت. وی عالمی اصولی به شيوۀ سنتی بود و آثار چندی در فقه و اصول و درايه تأليف
کرد. در زمینۀ سياست وی بيشتر مدافع شيوۀ سنتی حکومت بود و نسبت به انديشههای
سياسی نوبرآمده، نظر مساعد نداشت. او مورد توجه خاص دربار ناصرالدين شاه بود و
توليت بسياری از امور و اوقاف به وی سپرده شده بود. ملاعلی کنی از ثروت فراوانی
برخوردار بود و به اين شهرت داشت که خواهان اقتدار علما برای ترويج شريعت است (نک
: اعتمادالسلطنه، همان، ١٣٨؛ تنکابنی، ١٢٢؛ صدر، همانجا؛ زرکلی، ٤/ ٣٢١).
آشتيانی (د ١٣١٩ق) از خواص درس شيخ انصاری و مهمترين مروج آموزههای او در ايران
بود و همين ويژگی، بسياری از طلاب را در تهران به حلقۀ درس او جلب کرد (نک : ه د،
١/٤٠٧؛ نيز آقابزرگ، همان، ١٤/١٣٠). فعاليت سياسی او به سبک ميرزای شيرازی و در
همراهی با او بود و مؤثرترين نقش را در تحريم تنباکو در تهران ايفا کرد. مهمترين
انگيزۀ سياسی او را بايد مخالفت با برتریجويی کفار بر مسلمانان قلمداد کرد، در
حالی که نشانهای از افکار ضد استبداد از وی ثبت نشده است (نک : همان، ١٤/٣٨٩-٣٩٠؛
ه د، ١/٤٠٧). مولا محمدتقی کاشانی (د ١٣٢١ق)، عالم تهران از شاگردان صاحبجواهر که
هداية المسترشدين را در رد مسيحيان و مخالفت با مودت آنان نوشته است، نيز میتوان
در کنار آشتيانی جای داد (نک : آقابزرگ، همان، ١٤/ ٢٥٣؛ طباطبايی، «حاشيه»، ٢٥٣).
نجمآبادی (د ١٣٣٣ق) نيز عالمی تحصيل کرده در حوزۀ نجف بود که تمام دورۀ تعليم خود
را در تهران سپری کرد. او يکی از چهرههای ضد استبداد و احياگر است که افکاری بسيار
نزديک به سيد جمالالدين اسدآبادی داشته است. اعتقاد او به ضرورت اتحاد مسلمانان و
برتری مسلمانان بر کافران، انتساب علل انحطاط مسلمانان به اِعراض از قرآن کريم و
ضرورت بازگشت بدان، اهميت دادن به جايگاه عقل، حمله به استبداد و نقدهايی که نسبت
به رفتار سنتی علما داشت، از مشترکات او و اسدآبادی محسوب میشود (نک : حسينی،
١/٢١، ١٥٢؛ حائری، ٩١-٩٦). وی بخشی از افکار خود را در کتابی با عنوان
تحريرالعقلاء نگاشت (چ تهران، ١٣١٢ش). انديشههای نجمآبادی به اندازهای در حوزۀ
تهران نو انگاشته میشد که سیدمحمد صادق طباطبايی عالم متنفذ تهران او را تکفير کرد
(حائری، ٩٥؛ قس: آقابزرگ، همان، ١٤/٨٥٩). با وجود ديدگاههای تند سياسی، بیتوجهی او
نسبت به حکام و نزديکیاش با عامۀ مردم، ناصرالدين شاه و برخی از رجال مهم قاجار
چون کامران ميرزا گاهی به ديدار او در خانهاش میرفتند (اعتماد السلطنه، همان،
١٤٧؛ حائری، ٩٢؛ نجمی، ١٠٢). خاطرۀ تاريخی او به عنوان عالمی روشنگر و مدافع حقوق
عامۀ مردم در تهران برجای گذاشته، و نام «شيخ هادی» در يادمانهايی واقع در خيابانی
که هنوز به نام او شناخته میشود، باقی مانده است.
فعاليت اين عالمان رونقی در حوزۀ تهران پديد آورد که موجب میشد برخی از طالبان
سرزمينهای ديگر چون مولا اسماعيل قرهباغی (د ١٣٢٣ق) و شيخ محمد تقی اردکانی (د ح
١٣٢٩ق) برای استفاده از درس نجمآبادی و آشتيانی به تهران آيند و سالها در اين شهر
بمانند (آقابزرگ، همان، ١٤/١٤٩، ٢٤٩).
مولا علی بن خليل طهرانی (د ١٢٩٦ق)، استاد حاجی نوری و صاحب آثاری در فقه و رجال
(نوری، ٢/٥، ١٣٧؛ حسينی، ١/٣٧٠؛ مدرسی، ٩٦)، ميرزا اسماعيل فرزند ديگر ميرزا خليل
طهرانی (د١٢٩٧ق)، صاحب غصون الايکة الغروية در اصول فقه (فضلی، ٣٧)، ملا محمدباقر
(د ١٣٠١ق)، صاحب لب الاصول (همانجا)، شيخ عبدالرحيم نهاوندی (د ١٣٠٤ق)، شاگرد و
مروج تعاليم شيخ انصاری و مدرس مدرسۀ فخريه (آقابزرگ، همان، ١٤/١١٠٨)، ملا نظرعلی
طالقانی (د ١٣٠٦ق)، مؤلف مناط الاحکام در فقه (بلاغی، ١/٧٦) و کاشف الاسرار در
عقايد و اخلاق (امين، ١٠/٢٢٢)، و ميرزا ابوالفضل نوری طهرانی (د ١٣١٦ق)، مؤلف شفاء
الصدور و آثاری در اصول و درايه و رجال (ثقةالاسلام، ٢١٣؛ آقابزرگ، همان، ١٤/٥٣؛
معلم، ٦/٢٠٤٣؛ فضلی، ١٩؛ حسينی، ١/٤٢) بيشتر به امر تدريس و تأليف توجه داشتند.
برخی چون شيخ اسماعيل قائنی (د پس از ١٣٠٠ق)، شاگرد ميرزای شيرازی (آقابزرگ، همان،
١٤/١٤٩)، حاج علی طهرانی (د ١٣٠٦ق)، رئيس المجتهدين تهران (بغدادی، هديه، ١/٧٧٧)،
شيخ جعفر نوری طهرانی از شاگردان صاحبجواهر (آقابزرگ، همان، ١٣/٢٦٤) و شيخ محمد
حسن شريعتمدار استرابادی (د ١٣١٨ق)، شاگرد شيخ انصاری، و صاحب تتبعاتی در رجال و
اصول (همان، ١٤/٣٩١) جامع فعاليت علمی و نفوذ اجتماعی بودند. برخی عالمان تهرانی
نيز پايتخت را فضای مناسبی برای فعاليت خود نمیشمردند. از جمله شيخ محمدهادی
تهرانی (د١٣٢١ق) در نجف (امين، ١٠/٢٣٣؛ حرزالدين، ٣/٢٢٥-٢٢٨) و ملاحسنعلـی طهرانـی
(د ١٣٢٥ق) در مشهد ساکن شدند (آقابزرگ، همان، ١٤/٤٥٤).
دورۀ متأخر قاجار: در اين دوره، برخی مدارس علميه توسط برخی از علما و تجار در
تهران تأسيس شد، اما ادارۀ مدارس با ضعفی روزافزون روبهرو بود. از مدارس تأسيس شده
میتوان از مدرسۀ فيلسوف الدوله، در جوار امامزاده اسماعيل در ١٣٢٢ق، توسط ميرزا
کاظم فيلسوفالدوله (بلاغی، ١/٢٦١) و مدرسۀ محموديه در سرچشمه در موقوفۀ حاج سيد
محمود جواهری (همو، ١/٢٦٦؛ آقابزرگ، همان، ١٤/٢٤٠؛ کريمان، ٣٠٨) ياد کرد، اما برای
احيای مدارسی مانند مدرسۀ چال که ويرانه شده بود، هيچ کوششی صورت نگرفت (نک :
بلاغی، ١/٣٨). در دورۀ مظفرالدين شاه برخی از عالمان که بهسبب رونق حوزۀ تهران به
اين شهر مهاجرت کرده بودند، مانند مولا اسماعيل قره باغی (د١٣٢٣ق) و ميرزا محمد
حسن نهاوندی تهران را ترک کردند و به نجف يا مشهد رفتند (آقابزرگ، همان، ١٤/١٤٩،
٤٠٦). آشکار بود که حوزۀ تهران اهميت علمی دورۀ ناصری را از دست داده بود؛ اما به
هر روی هنوز عالمانی از شاگردان شيخ انصاری چون سيد عبدالکريم لاهيجی (د ح ١٣٢٣ق؛
همان، ١٤/١١٥٣)، مولاباقر کنی (د ح ١٣٣٠ق؛ همان، ١٤/١٩٠) و آقاحسن طهرانی(بروجردی،
١/٤٥؛ صدر، ١٩)، و از شاگردان ميرزای شيرازی چون سيد احمد همدانی سنگلجی (اوايل سدۀ
١٤ق؛ آقابزرگ، همان، ١٤/١٠١)، شيخ جعفر بن حسن نجمآبادی (د ح ١٣٣١ق؛ همان، ١٤/٢٨٣)
و سيد ابراهيم حسينی طهرانی (د ١٣٣٢ق؛ همان، ١٤/١٨) هنوز در تهران حضور داشتند و به
تدريس ادامه میدادند.
برخی از عالمان نيز به امر تحقيق و تأليف به سبک سنتی اشتغـال داشتند کـه از آن
شمار مـیتوان محمـدهادی طهرانـی (د ١٣٢١ق)، صاحب آثاری در فقه (زرکلی، ٧/ ١٢٧؛
مدرسی، ٩٨، ٣٥٩-٣٦١)، سيد حسن بن عزيزالله طهرانی (د ١٣٢٨ق)، صاحب حواشی بر پارهای
کتب مهم فقهی (آقابزرگ، همان، ١٤/٤١٣)، سيد ابوالقاسم سدهای ساکن تهران (د ١٣٣٩ق)،
صاحب آثار متعدد در فضايل اهل بيت (ع) و برهان الرسالة در اثبات نبوت خاصه (همان،
١٤/٧٢؛ طباطبايی، «حاشيه»، ٧٢) و سيد ابوالقاسمطهرانی از خاندان خاتونآبادی (د
١٣٤٦ق)، صاحب آثاری دربارۀ منجزات مريض و برخی قواعد فقهی (آقابزرگ، همان، ١٤/٦٨)
اشاره کرد.
مثلث کنی ـ آشتيانی ـ نجمآبادی در دورۀ متأخر قاجار همچنان مبنای کارآمدی برای
بازشناختن گرايشهای سياسی علما در تهران بود. همزمانی اين دوره با انقلاب مشروطیت
و مباحث سياسی ـ دينی پيش و پس از آن، عالمان پايتخت را ملزم میساخت که به گونهای
نسبت به جريان مشروطهخواهی موضعی اتخاذ کنند.
آنچـه در نسل پيشين به عنوان انديشۀ اسدآبادی ـ نجمآبادی شناخته میشد، در اين
دوره در قالب انديشۀ عالمان مشروطهطلب آشکار شد. حاج ميرزا حسين خليلی معروف به
حاجی طهرانی (د ١٣٢٦ق) يکی از ٣ مجتهد مدافع مشروطه در نجف بود که نام او در کنار
آخوند خراسانی و شيخ عبدالله مازندرانی ذکر میشد و ديدگاههای او در قالب نامهها و
اعلاميهها مؤيد مشروطیت در تحولات درون ايران تأثيری بسزا داشت (نک :
ناظمالاسلام، ٤/٢٤٦؛ حرزالدين، ١/٢٧٧ بب ؛ آلمحبوبه، ٢/٢٢٦-٢٢٩، جم ؛ معلم
٣/٨٩٨؛ نیز حائری، ١٢٢-١٢٤).
دو شخصيت اصلی مشروطهطلب در ميان علمای تهران، يعنی سيدعبدالله بهبهانی (د ١٣٢٧ق)
و سيدمحمد طباطبايی (د ١٣٣٩ق) از پيوستگان به افکار نجمآبادی و اسدآبادی بودند.
دربارۀ طباطبايی تصريح شده که وی چندی در محفل درس نجمآبادی حاضر میشده است (نک
: ناظمالاسلام، ١/ ٤٩؛ حائری، ١٠١-١٠٧).
انديشۀ ميرزای شيرازی ـ آشتيانی در برخی از اعضای خاندان آشتيانی ادامه يافته است؛
اين گروه از علمای تهران، در عين اينکه نبايد در شمار مشروطهطلبان قرار گيرند،
اما در بسياری از موارد در عملکرد کنار آنان جای گرفتهاند. از جمله در جريان فروش
محل مسجد و مدرسۀ چال به بانک استقراضی روس، ديده میشود که چگونه شيخمرتضى
آشتيانی و فرزند او ميرزامصطفى آشتيانی در کنار طباطبايی و بهبهانی و در مقابل شيخ
فضل الله نوری قرار گرفتهاند (نک : بلاغی، ١/٣٨-٣٩).
در رأس سوم مثلث، اگرچه شيخ فضلالله نوری بهعنوان شاگرد ميرزای شيرازی و با مواضع
سياسی اعلام شدۀ خود، نمیتواند مستقيماً ادامهدهندۀ انديشۀ ملاعلیکنی تلقی گردد،
اما دو ويژگی محوری در رفتار سياسی کنی، يعنی پرهيز از افکار نوبرآمدۀ سياسی و
تأکيد بر افزايش اقتدار علما به روشنی در انديشۀ سلطنت مشروعۀ شيخ فضلالله قابل
پیجويی است (اعتمادالسلطنه، همان، ١٥١؛ صدر، ٢٠؛ برای تبيين نظريه، نک : کديور،
٧٣-٧٨). اگرچه شیخفضلالله به سبب مخالفتهايش با مشروطه به دار آويخته شد، اما او
در انديشه خود منزوی نبود و برخی از عالمان پايتخت، چون سيد احمد پيشاوری (د
١٣٤٩ق)، حتى پس از کشته شدن او هوادار افکارش بودند (آقابزرگ، همان، ١٤/٨٣).
ارتباط افکار نجمآبادی با سيد جمالالدين و همفکرانش در کشورهای عربی، پيوستگی
افکار آشتيانی با ميرزای شيرازی و همفکرانش در عراق و ايران از يک سو، و تفاوتهای
شاخص ميان انديشۀ سياسی شیخ فضلالله نوری با مشروطهطلبان، موجب میشود که تهران
عصر مشروطیت الگويی از تنوع انديشۀ سياسی در جهان تشيع بهشمار آيد. بدينترتيب،
آنچه برخی از تحليلگران در حوزۀ انديشۀ سياسی شيعه بهعنوان «مکتب تهران» پيشنهاد
کردهاند و آن را جامع افکار نوری و بهبهانی ـ طباطبايی شمردهاند (قوچانی، ٧٧)،
بايد با ديدۀ نقد نگريسته شود.
در دورۀ پهلوی، تأسيس حوزۀ علميۀ قم توسط شيخعبدالکريم حائری يزدی (د ١٣١٥ش) که
بهتدريج جايگزين حوزۀ تهران میشد، از اهميت تهران در آموزش دينی کاست و سياستهای
دينی رضاشاه (سل ١٢٩٩-١٣٢٠ش)، نيز تشديدکنندۀ اين افول بود. تأسيس دانشگاه تهران
در ١٣١٣ش توسط رضاشاه و پایگرفتن دانشکدۀ معقول و منقول در آن، بخشی از ثقل آموزش
دينی در تهران را از مدارس سنتی به دانشگاه منتقل ساخت. طی نيم سدۀ اخير، تحولات
گوناگون سياسی زمينهساز افت و خيزهايی در اهميت حوزۀ علميۀ تهران بوده، ولی اين
حوزه همواره تحتالشعاع حوزۀ علميۀ قم قرار داشته است. در اين دوره شمار محدودی از
عالمان که قم را ترک کرده، اقامت در تهران را برگزيدهاند (مثلاً حسينی، ١/١٦٢)، نه
به سبب رونق علمی، که به سبب فضای باز فکری در تهران، کوچ اختيار کردهاند.
در نيم سدۀ اخير، تهران همچنان مرکز مهمی برای فعاليت عالمانی بود که دارای افکار
سياسی تحولگرا بودند. در اين ميان برخی چون سيدحسن مدرس (د ١٣١٦ش)، در ادامۀ
افکار ضداستبدادی نجمآبادی و همفکرانش، بيشتر بر نفی استبداد و اصلاح نظام حکومتی
تمرکز داشتند و برخی چون سيد ابوالقاسم کاشانی (د ١٣٤٠ش)، بيشتر بر نفی سلطۀ خارجی
ــ يا به تعبير دينی آن نفی سلطۀ کفار بر مسلمين ــ تکيه داشتند. اما تصدی نمايندگی
مجلس توسط هر دو، درگيریهای مستقيم مدرس با رضا شاه و همکاری کاشانی با مصدق در
جريان ملی شدن صنعت نفت نشان از آن دارد که متعلقان به هر دو گرايش بر اين نکته
متفق شده بودند که علما بايد مستقيماً در فعاليتهای سياسی وارد شوند و به نظارت
بسنده نکنند.
در دورۀ رضا شاه تهران مرکزی مناسب برای رشد متفکرانی شد که نسبت به نظام انديشۀ
شيعی در عصر خود منتقد بودند و راهی برای بازخوانی دين میجستند. برخی از اينان چون
شيخ عباسعلی کيوان قزوينی (د ١٣١٧ش) در مقطع تحول فکری خود، مراکز ديگر را برای
فعاليت مناسب نيافتند و به تهران کوچيدند و برخی چون محمد حسن شريعت سنگلجی (د
١٣٢٢ق) خاستگاهی تهرانی داشتند. ويژگی مشترک اينان توجه به قرآن بود و همين امر
زمينۀ تدوين آثاری در باب تفسير و تدبر در قرآن را فراهم کرد (نک : کيوان قزوينی،
شريعت سنگلجی، سراسر آثار). اقدام سيد ضياء طباطبايی نخست وزير رضا شاه به نوشتن
تفسير را نيز بايد در راستای همين جريان دانست ( تفسير روشنی، چ تهران، ١٣٧٤ش).
در دورۀ محمدرضا پهلوی (سل ١٣٢٠-١٣٥٧ش) نيز برخی از عالمان تهران چون سيدمحمود
طالقانی (د ١٣٥٨ش) فعاليت ضداستبدادی داشتند، اما آنچه آنان را نسبت به نسل گذشته
متمايز میساخت، نيازی بود که آنان در جهت بازسازی باورهای دينی و بازخوانی اسلام
احساس میکردند. اين رويکرد موجب شده بود تا اين طيف از عالمان، با جريان نوظهور
روشنفکری دينی ارتباطی نزديک برقرار سازند. نماد اين ارتباط و فعاليت مشترک علمای
اصلاحطلب با روشنفکران دينی نهادی با نام «حسينيۀ ارشاد» بود. در حالیکه گونهای
دانشگاهی از اين فعاليت مشترک نيز در دانشکدۀ معقول و منقول (بعدها الٰهيات) شکل
گرفت که شاخص آن کسانی چون شهيد مرتضى مطهری (١٣٥٨ش)، از رجال برخاسته از حوزه و
پيوسته به دانشگاه بود.
برخی از عالمان تهران در اين دوره، بدون آنکه به ضرورت اصلاح در باورهای دينی رسيده
باشند، به دنبال متحول ساختن شيوههای سنتی علما در برقراری ارتباط با مخاطبان
بودند. شيخ حسينعلی راشد (د ١٣٥٩ق)، واعظ نامدار تهران و استاد دانشکدۀ الٰهيات، با
خطابههای پرشنوندهای که در راديو تهران ايراد میکرد، يکی از اين شخصيتهای
تحولساز بود. ميرزا ابوالحسن شعرانی طهرانی (د ١٣٩٣ق) نيز با افکاری کاملاً سنتی
کوشش داشت تا با تصحيح و آماده سازی برخی از متون فارسی، يا همکاری در ترجمۀ قرآن
به فارسی راه را برای ارتباط عامۀ مردم با قرآن و منابع دينی هموار سازد.
فارغ از آنچه گفته شد، برخی از عالمان تهران، همزمان با مطالعات آقاضياء عراقی و
ميرزای نائينی در عراق، به تدريس و تحقيق در فقه و اصول کاملاً در ادامۀ سنت حوزه
اشتغال داشتند که از آن جمله میتوان مولا محمد تقی آملی طبرسی، سيد جليل طارمی،
شيخ محمدرضا نوری، ميرزا حسن کرمانشاهی و شيخ عبدالنبی نوری را نام برد (آقابزرگ،
همان، ١٤/٢٦٧). در نسل پسين، عالمانی چون ميرزا احمد آشتيانی (د ١٣٥٤ش) و سيداحمد
خوانساری (د ١٣٦٣ش) مراجع برجستۀ دينی در تهران بودند و شيخ آقابزرگ طهرانی (د
١٣٤٨ش) نامی ماندگار در رجال و کتابشناسی اماميه بر جای نهاد.
در دورۀ پس از انقلاب مدارس دينی تهران توسعۀ چشمگيری يافته، و حوزۀ علميۀ تهران
رونقی افزون گرفته است و مدارس پيشين بازسازی و ساماندهی شده؛ و مدارس متعددی نيز
تأسيس گردیدهاند. افزون بر عالمان برآمده از تهران، اقامت بزرگانی چون امام خمينی
(١٣٥٨-١٣٦٨ش)، تهران را به حوزهای فعال تبديل کرده است.
مآخذ: آقابـزرگ، الذريعة؛ همو، طبقات اعلام الشيعة، به کوشش علینقـی منزوی،
بيروت، ١٣٧٣ق/١٩٥٤م بب ؛ آل محبوبه، جعفر، ماضی النجف و حاضرها، بيروت،
١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ ابن ابی حاتم، عبدالرحمان، تفسير القرآن العظيم، به کوشش اسعد محمد
طيب، بيروت، ١٤١٩ق/ ١٩٩٩م؛ همو، الجرح و التعديل، حيدرآباد دکن، ١٣٧١ق/١٩٥٢م
بب ؛ همو، علل الحديث، به کوشش محب الدين خطيب، بيروت، ١٤٠٥ق؛ ابن تغری بردی،
النجوم؛ ابن جزری، محمد، غاية النهاية، به کوشش برگشترسر، قاهره، ١٣٥٢ق/١٩٣٣م؛
ابن حبان، محمد، الصحيح، به کوشش شعيب ارنؤوط، بيروت، ١٤١٤ق؛ ابن زبر، محمد،
تاريخ مولد العلماء و وفياتهم، به کوشش محمد مصری، کویت، ١٤١٠ق/١٩٩٠م؛ ابن عساکر،
علی، تاريخ مدينة دمشق، به کوشش علی شيری، بيروت/ دمشق، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ ابن
قيسرانی، محمد، المؤتلف و المختلف، به کوشش کمال يوسف حوت، بيروت، ١٤١١ق؛
ابنماجه، محمد، السنن، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره، ١٩٥٢-١٩٥٣م؛
ابن نقطه، محمد، تکملة الاکمال، به کوشش عبدالقيوم عبدرب النبی، مکه، ١٤١٠ق؛
ابوالشيخ اصفهانی، عبدالله، العظمة، به کوشش رضا الله مبارکفوری، رياض، ١٤٠٨ق؛ ابو
نعيم اصفهانی، احمد، حلية الاولياء، قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ همو، المسند المستخرج
على صحيح مسلم، به کوشش محمد حسن شافعی، بيروت، ١٩٩٦ق؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن،
المآثر و الآثار، چ سنگی، تهران، ١٣٠٦ق؛ همو، مرآة البلدان، به کوشش عبدالحسين
نوايی و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٧-١٣٦٨ش؛ امين، محسن، اعيان الشيعة، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ بروجردی، علی، طرائف المقال، به کوشش مهدی رجایی، قم، ١٤١٠ق؛
بغدادی، ايضاح؛ همو، هديه؛ بلاغی، عبدالحجت، تاريخ طهران قديم، قم، ١٣٥٠ق؛ تنکابنی،
محمد، قصص العلماء، تهران، ١٣٦٤ش؛ ثقة الاسلام تبریزی، علی، مرآة الکتب، به کوشش
محمد علی حائری، قم، ١٤١٤ق؛ حائری، عبدالهادی، تشيع و مشروطيت در ايران، تهران،
١٣٦٠ق؛ حاجی خليفه، کشف؛ حرزالدين، محمد، معارف الرجال، قم، ١٤٠٥ق؛ حسينی، احمد،
تراجم الرجال، قم، ١٤١٤ق؛ خطيب بغدادی، احمد، تاريخ بغداد، قاهره، ١٣٤٩ق؛
ذهبی، محمد، سير اعلام النبلاء، به کوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ رافعی، عبدالکريم، التدوين فی اخبار قزوين، حيدرآباد دکن، ١٩٨٥م؛
زرکلی، اعلام؛ زينالعابدين شيروانی، بستان السياحة، تهران، ١٣١٥ق؛ سلطانزاده،
حسين، تاريخ مدارس ايران، تهران، ١٣٦٤ش؛ سمعانی، عبدالکريم، الانساب، به کوشش
عبدالله عمر بارودی، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ شريعت سنگلجی، محمد حسن، کليد فهم
قرآن، تهران، انتشارات دانش؛ صدر، حسن، تکملة امل الآمل، به کوشش احمد حسينی،
قم، ١٤٠٦ق؛ طباطبايی، عبدالعزيز، «حاشيه بر نقباء البشر»، همراه نقباء البشر
آقابزرگ طهرانی، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز؛ همو، مکتبة العلامة الحلی،
قم، ١٤١٦ق؛ طبرانی، سليمان، المعجم الاوسط، به کوشش طارق بن عوضالله بن محمد
و عبدالمحسن بن ابراهيم حسينی، قاهره، ١٤١٥ق؛ همو، المعجم الصغير، به کوشش محمد
شكور امرير، بيروت/ عمان، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛ طبری، محمد، التفسير، بيروت، ١٤٠٥ق؛
فاسی، محمد، ذيل التقييد، به کوشش کمال يوسف حوت، بيروت، ١٤١٠ق؛ فضلی، عبدالهادی،
دروس فی اصول فقه الامامية، قم، ١٤٢٠ق؛ قزوينی رازی، عبدالجليل، نقض، به کوشش
جلال الدين محدث ارموی، تهران، ١٣٥٨ش؛ قوچانی، محمد، سه اسلام: مکتب نجف، مکتب
قم، مکتب تهران، تهران، ١٣٨٥ش؛ کديور، محسن، نظريههای دولت در فقه شيعه، تهران،
١٣٧٦ش؛ کريمان، حسين، تهران در گذشته و حال، تهران، ١٣٥٥ش؛ کنتوری، اعجاز حسين،
کشف الحجب و الاستار، کلکته، ١٣٣٠ق؛ کيوان قزوينی، عباسعلی، تفسير کيوان،
تهران، ١٣١٠ش بب ؛ لالکایی، هبةالله، اعتقاد اهل السنة، رياض، ١٤٠٢ق؛ مجلسی،
محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ مدرس تبريزی، محمد علی، ريحانة
الادب، تهران، ١٣٦٩ش؛ مدرسی طباطبايی، حسين، مقدمهای بر فقه شيعه، ترجمۀ
محمد آصف فکرت، مشهد، ١٣٦٨ش؛ مرشد باللٰه، يحيى، الامالی، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٤م؛ مزی، يوسف، تهذيب الکمال، به کوشش بشار عواد معروف، بيروت،
مؤسسةالرساله؛ معتمدی، محسن، جغرافيای تاريخیتهران، تهران، ١٣٨١ش؛ معلم
حبیبآبادی، محمدعلی، مکارم الآثار، اصفهان، ١٣٦٤ش؛ مقدمه بر الاربعون حدیثاً شهید
اول، قم، ١٤٠٧ق؛ منتجبالدين رازی، علی، فهرست،
به کوشش عبدالعزيز طباطبايی، قم، ١٤٠٤ق؛ ناظمالاسلام کرمانی، محمد، تاريخ
بيداری ايرانيان، به کوشش سعيدی سيرجانی، تهران، ١٣٣٢ش؛ نامۀ دانشوران ناصری،
تهران، ١٣٣٨ش؛ نجمی، ناصر، طهران عهد ناصری، تهران، ١٣٦٤ش؛ نوری، حسين، خاتمة
المستدرک، قم، ١٤١٥ق.
احمد پاکتچی
.IX حوزۀ فلسفی تهران
از اوایل عصر قاجار، تدریس فلسفه در مدارس سنتی تهران رونق گرفت و به تدریج این شهر
به مرکزی برای ادامۀ حیات حکمت قدیم تبدیل شد. این حوزه ویژگیهای مؤثر خود را تا پس
از آشنایی ایرانیان با فلسفۀ غرب و پیدایش نهادهای جدید آموزشی حفظ کرد.
حوزۀ فلسفی تهران را باید عمدتاً دنبالۀ حوزه و مکتب فلسفی مهم اصفهان به شمار آورد
که از اواخر عصر صفویه، فعالیت نسلهای بعدی شاگردان صدرالدین شیرازی (د ١٠٥٠ق/
١٦٤٠م) در آن شهر، حکمت صدرایی را از انزوا بیرون آورده، و به جریان غالب فلسفی
تبدیل کرده بود. برجستهترین مدرسانی که پس از تثبیت قاجاریه در تهران ساکن شدند و
به ترویج فلسفه اهتمام کردند، برآمدگان حوزۀ اصفهان بودند. در آغاز تحول اخیر،
مهمترین مکتب تدریس در اصفهان همچنان به حکیم ملاعلی نوری (د ١٢٤٦ق/١٨٣٠م) تعلق
داشت که طی بیش از نیم قرن تربیت شاگردان بزرگ، به احیای حکمت صدرایی کمک کرده بود
(همایی، مقدمه، ١٧-١٨؛ آشتیانی، منتخباتی...، ٤/٥٣٩-٥٤١).
نخستین حوزۀ درس فلسفه در تهران با تأسیس مدرسۀ مروی شکل گرفت. محمدحسینخان مروی
پس از آنکه بنای مدرسۀ خود را به انجام رساند، از فتحعلی شاه درخواست کرد که ملاعلی
نوری را برای استقرار در این مدرسه به تهران دعوت کند. ملاعلی به عذر اینکه شاگردان
فراوانش از این انتقال آسیب خواهند دید، دعوت شاه را نپذیرفت، اما شاگرد برجستۀ
خود، ملاعبدالله زنوزی (د ١٢٥٧ق/١٨٤١م) را برای تدریس روانۀ تهران کرد. وی تا پایان
عمر به مدت ٢٠ سال در مدرسۀ مروی به تدریس اشتغـال داشت (زنوزی، «شرح حال...»، ٧-٨؛
معصوم ـ علیشاه، ٣/٥٠٦؛ دربارۀ دیدار فتحعلی شاه از محضر درس او، نک : گوبینو،
١١٠).
استاد دیگری از همین نسل سیدرضی لاریجانی (د ١٢٧٠ق) بود که در حدود سال ١٢٦٧ق/١٨٥١م
در دورۀ فعالیت شاگردان زنوزی، به دعوت و حمایت میرزا اسماعیل مستوفی گرکانی، از
رجال قاجار، از اصفهان به تهران مهاجرت کرد (اعتمادالسلطنه، المآثر...، ١/٢٣٥). وی
نیز شاگرد ملاعلی نوری بود، اما در وجوه اشراقی و عرفانی بر او برتری داشت. رضی
لاریجانی متون آثار ابن عربی و شروح آنها را تدریس می کرد و با وجود کوتاه بودن
دورۀ تدریسش در گرایش به عرفان نظری در نسلهای بعدی تأثیرگذار بود (همایی، همان،
١٦-١٧؛ آشتیانی، همان، ٤/٥٤١).
برجستهترین شاگرد ملاعبدالله زنوزی و سیدرضی لاریجانی در تهران فرزند زنوزی،
آقاعلی مدرس (د ١٣٠٧ق/١٨٩٠م) بود که به سبب آراء بدیعش در فلسفه به «حکیم مؤسس»
شهرت یافته است. آقاعلی پس از وفات پدرش تهران را ترک کرد و پس از مدتی تحصیل فقه
در عراق و ادامۀ تحصیل حکمت در اصفهان و قزوین، در حدود سال ١٣٦٧ق/١٣٢٧ش، به این
شهر بازگشت و حوزۀ درسی مهمی را، نخست در مدرسۀ قاسم خان، و سپس در مدرسۀ سپهسالار
قدیم تشکیل داد (زنوزی، «ترجمۀ حال...»، ٨-٩؛ معصوم علیشاه، ٣/٥٠٦-٥٠٧؛ آشتیانی،
مقدمه بر مجموعه...، ٥٢).
میرزا ابوالحسن جلوه که در اصفهان پیش شاگردان ملاعلی نوری فلسفه تحصیل کرده بود،
در ١٢٧٣ق/١٨٥٧م در راه سفر به سبزوار، ماندن در تهران را ترجیح داد و تا هنگام
وفاتش (١٣١٤ق/١٨٩٦م) در مدرسۀ دارالشفاء سکنا گزید و به تربیت شاگردانی پرشمار
پرداخت (عبرت، ١/٦٠٣). جلوه مورد توجه ناصرالدین شاه بود و برخی از رجال متجدد نیز
در محضر درس او حضور مییافتند (نک : اعتمادالسلطنه، روزنامه...، ٤٩٥؛ مستوفی،
١/٥٢١-٥٢٢؛ نیز نک : براون، ١٦٢). از ویژگیهای او گرایش به حکمت مشائی و دیدگاه
انتقادی به حکمت صدرایی بود، اما وی در عین حال به تصحیح و تدریس و حاشیهنویسی بر
متون حکمت متعالیه و عرفان اهتمام میورزید. جلوه با نظر خاصی که دربارۀ کیفیت
تدوین اسفار صدرالدین شیرازی داشت، در تعلیقات خود بر این کتاب، منابع بخشهایی از
آن را استخراج کرد (معصوم علیشاه، ٣/٥٠٧؛ دولتآبادی، ١/١١٢-١١٣، حاشیه).
آخرین بازماندۀ بزرگ از حوزۀ اصفهان آقامحمدرضا قمشهای اصفهانی (د ١٣٠٦ق/١٨٨٩م)
بود که در حدود سال ١٢٩٤ق به تهران وارد شد و مدرسۀ میرزاشفیع صدر اعظم، معروف به
مدرسۀ صدر را برای اقامت و تدریس اختیار کرد. از جملۀ استادان وی در اصفهان سیدرضی
لاریجانی بود که قمشهای از او متون عرفانی را فرا گرفت. وی در تهران حکمت اشراق،
حکمت صدرایی و عرفان تدریس میکرد و در کنار سیدرضی لاریجانی سهم مهمی در تلفیق
حکمت متعالیه و عرفان ابنعربـی داشـت (نک : اعتمادالسلطنـه، المآثـر، ١/٢٢٢؛
معصـوم ـ علیشاه، ٣/٥٠٨؛ آشتیانی، مقدمه بر الشواهد...، ١٢٤-١٢٥).
در این دوره، سبزوار بهعنوان یکی از حوزههای مهم حکمت، به تازگی با وفات حاج
ملاهادی سبزواری (د ١٢٨٩ق/ ١٨٧٢م) که خود از وارثان مکتب ملاعلی نوری بود، رونق
پیشین را از دست داده بود و شماری از نمایندگان آن به تهران مهاجرت کرده بودند. از
آن میان افزون بر میرزا محمدحسین سبزواری
ــ که به جامعیت شهرت داشت و در مدرسۀ عبدالله خان واقع در بازار بزازها فلسفه،
حکمت طبیعی و ریاضی تدریس میکرد (معصوم علیشـاه، ٣/٥٠٩؛ آشتیـانـی، مقدمـه بـر
شرح...، ٧٣) ــ میتوان از میرزا اسماعیلسبزواری و میرزا اسدالله سبزواری نیز نام
برد. میرزا اسدالله کسی است که بنا بر گزارش ادوارد براون از سفرش به ایران، مأخذ
اطلاع او از حکمای ایرانی بوده است (معصوم علیشاه، همانجا؛ آشتیانی، مقدمه بر
الشواهد، ١٢٨؛ براون، ١٤٦, ١٤٨, ١٥٤-١٥٥). از این طبقه، استادان دیگری را نیز
میتوان نام برد، از جمله میرزا محمدرضا همدانی که ردیۀ معروفی بر آراء هانری
مارتین مبلّغ مسیحی نوشت، و میرزا حسن نوری، فرزند ملاعلی نوری که برخی از حکمای
بزرگ این دوره شاگردان او در اصفهان بودند. وی چندی با حمایت میرزا آقاخان نوری در
تهران اقامت داشت (اعتمادالسلطنه، همان، ١/٢٧٠، ٣٠١؛ آشتیانی، شرح.... ٣٢).
آقاعلی مدرس زنوزی، ابوالحسن جلوه و آقامحمدرضا قمشهای در تثبیت حوزۀ فلسفی تهران
و تربیت نمایندگان بعدی حکمت قدیم سهم عمده را داشتهاند، چنانکه به عنوان ٣ حکیم
نخست شناخته شدهاند و گاه با احتساب میرزا محمدحسین سبزواری عنوان «حکمای اربعه»
بر ایشان اطلاق شده است (نک : افضلالملک، ١٠٦؛ دولتآبادی، ١/٥٨؛ صدوقی، ٦٣).
از متقدمترین شاگردان حکمای سهگانه، ٤ شخصیت در همان دورۀ استادانشان در تهران
حوزههای درسی مهمی داشتند: ١. میرزاحسن کرمانشاهی (د ١٣٣٦ق/١٩١٨م) که شاگرد آقاعلی
مدرس و میرزای جلوه بود. وی در حکمت مشائی تبحر بیشتری داشت و در مدرسۀ سپهسالار
تدریس می کرد. ٢. میرزا هاشم اشکوری (د ١٣٣٢ق) که شاگرد حکمای سهگانه بود و پس از
ترک تهران به دعـوت میرزا ابوالفضل تهرانی، تولیت مدرسۀ سپهسالار برای تدریس در
آنجـا به تهران بازگشت. وی بیشتر به عرفان گرایش داشت. ٣. میرشهابالدین نیریزی (د
١٣٢٠ق/ ١٩٠٢م)، از نوادگان قطبالـدین نیریزی، و از شاگـردان قمشهای و جلوه. وی
مدرس حکمت صدرایی و عـرفان نظری در مدرسۀ صدر بود. ٤. میرزا محمود قمی (د
١٣٤٦ق/١٣٠٦ش)، شاگرد قمشهای که سالیانی دراز در مدرسۀ مروی و سپس مدرسۀ صدر به
تدریس حکمت صدرایـی و عرفان نظری اشتغال داشت (آشتیانی، مقدمه بر شرح، ٧٤-٧٥، شرح،
همانجا؛ صدوقی، ٢٩٧، ٣٠٥، ٣٥٠). در حلقۀ پایانی این طبقـه از استادان تهـران، بایـد
به ملامحمد هیدجی زنجانی (د ١٣٠٩ش) نیز اشاره کرد
(هیدجی، ٩).
شماری از استادان شاخص حکمت و عرفان که در سدۀ اخیر حوزۀ فلسفی تهران را برپا
میداشتند، شاگردان همین طبقه بودند و در عین حال، برخی از آنان محضر حکمای سهگانه
را در دورههای متأخرشان درک کرده بودند. از میان ایشان، میتوان این شخصیتهای
برجستهتر را نام برد: میرزاطاهر تنکابنی، میرزامهدی آشتیانی، میرزا محمدعلی
شاهآبادی، سیدابوالحسن رفیعی قزوینی، سیدمحمد کاظم عصار، و شیخ محمدتقی آملی
(آشتیانی، مقدمه بر الشواهد،١٢٨-١٢٩، ١٣٧-١٣٨، شرح،٣٤-٣٥).
در طی این چند دوره از فعالیت حوزۀ تهران، این حوزه بهتدریج، نوعی مرکزیت انحصاری
یافت و مراکز دیگر را تحت تأثیر قرار داد. در اواخر دورۀ قاجار حوزۀ فلسفی اصفهان
اهمیت گذشتۀ خود را از دست داده بود و مهمترین بازماندۀ آن جهانگیرخان قشقایی،
شاگرد حکیم قمشهای در تهران بود که برخی از شاگردان وی تا چند دهه بعد بقایای آن
حوزه را نگاه داشتند (همایی، دو رساله...، ١٧-١٩). در نجف و قم به واسطۀ حضور
دانشآموختگانی از تهران، نوعی حوزۀ فلسفی رسمیت یافت که بر نگرشهای فقهی عالمان
تأثیرهایی بر جا نهاد. پیش از این، تدریس حکمت در حوزۀ نجف ظاهراً منحصر به
ملاحسینقلی همدانی (د ١٣١١ق/١٨٩٣م) میشد که از شاگردان حکیم سبزواری بود، اما
تعالیم اصلی و مؤثر او که بعدها به حوزههای تهران و قم نیز راه یافت، ماهیتی
اخلاقی و سلوکی داشت (آقابزرگ، ٦٧٤-٦٧٧؛ رفاعی، ١٠٦-١٠٨). شیخ محمدباقر اصطهباناتی
(د ١٣٢٦ق/١٩٠٨م)، از شاگردان حکمای سهگانه در تهران و بهویژه آقاعلی مدرس، وقتی
به نجف بازگشت، بهرغم برخی مخالفتها، حلقۀ درس فلسفی تشکیل داد. یکی از شاگردان او
شیخ محمدحسین اصفهانی (کمپانی) بود که در اصول فقه دیدگاههایی متأثر از تأملات
فلسفی داشت (آقابزرگ، ٥٦٠-٥٦١؛ صدوقی، ٣٠١، ٤٨١؛ رفاعی، ١١٥-١١٩، ١٢١-١٢٢). پس از
او سیدحسین بادکوبهای(د١٣٥٨ق/١٣١٨ش) ــ از دیگر شاگردان این سه حکیم و نیز میرزا
هاشم اشکوری ــ در نجف به تربیت شاگردانی در حکمت صدرایی پرداخت که برجستهترین
آنان علامه سیدمحمدحسین طباطبایی بود (آقابزرگ، ٥٨٤؛ رفاعی، ١٢٨).
در جانب دیگر، میرزا علیاکبر حکمی مدرس یزدی، محمدعلی شاهآبادی و ابوالحسن رفیعی
قزوینی پس از تحصیل در تهران، در قم درس حکمت برپا کردند (آقابزرگ، ١٦٠٨؛ آشتیانی،
مقدمه بر الشواهد، ١٣٩-١٤٠). در طبقۀ پس از آنان با کوششهای علامه طباطبایی حوزۀ
فلسفی در قم رسمیت یافت.
حوزۀ تهران را نمیتوان واجد مکتب فلسفی خاصی دانست؛ اما با وجود تنوع گرایشها و
متون مورد علاقۀ استادان، حکمت صدرایی در این حوزه شکوفایی و سیطرۀ بیشتری داشت؛
چنانکه تدریس حکمت متعالیه در برنامۀ مدرسانی با مشربهای مختلف جای داشت. به
همینگونه، خصایص این فلسفۀ متأخر در تلفیق برهان با وحـی و اشراق، و فلسفه با
عرفان ابنعربی به نحو
بارزتری در آثار حکمای این دوره به ظهور رسید و در درون این حوزۀ فلسفی کانون مهمی
برای تفسیر و ترویج عرفان نظری پدید آمد.
از دیگر ثمرات حوزۀ تهران رونق گرفتن نگارش فلسفی به زبان فارسی بود. ملاعبدالله
زنوزی دو اثر خود انوار جلیه و لمعات الٰهیه را به درخواست شاه قاجار به زبان فارسی
نوشت. برخی از متون مهم نیز در این حوزه به فارسی ترجمه شدند، مانند الشواهد
الربوبیه، ترجمۀ ابوالقاسم بن احمد یزدی. عمادالدوله بدیعالملک ــ شاهزادۀ قاجاری
و شاگرد علیاکبر حکمـی مـدرس یـزدی ــ بـا خـوانـدن المشـاعـر ملاصدرا نـزد
استادش، آن را زیر عنوان «عمادالحکمه» به فارسی ترجمه کرد (چ ضمن المشاعر، به کوشش
هانری کربن، تهران، ١٣٤٢ش/ ١٩٦٤م). وی خلاصهای فارسی نیز از الدرة الفاخرۀ
عبدالرحمان جامی بر اساس تقریر حکمی مدرس یزدی فراهم کرد.
حوزۀ فلسفی تهران از جهت موقعیت زمانیاش حائز اهمیت است. حمایت نسبی قاجاریان از
رونق مدارس فلسفی در تهران توجه دولتمردان و برخی از رجال خارجی را به فلسفۀ سنتی
ایران در اوان مواجهه با تحولات عصر جدید به خود جلب میکرد. کنت دوگوبینو که در
فاصلۀ سالهای ١٢٧٣-١٢٨٠ق/ ١٨٥٧-١٨٦٣م، مجموعاً حدود ٣ سال، به عنوان مأمور سفارت
فرانسه در تهران اقامت داشته، در یکی از نامههایش از وجود جریانی فلسفی در میان
متفکران زندۀ ایران سخن گفته، و به کوشش خود در دستیابی به آثار و افکار آنان اشاره
کرده است (نک : مجتهدی، ١٣٣). وی وصف شایانی از آقاعلی مدرس زنـوزی ــ کـه بـا او
آشنایـی نـزدیک داشتـه است ــ بـه عمل میآورد و اطلاعات او از حکمای پس از
صدرالمتألهین در کتاب «دین و فلسفه در آسیای مرکزی» (ص ١٠٣-١٢٠)، ظاهراً متکی بر
رسالهای از او با عنوان «طبقات حکماء متأخرین» است (نک : مآخذ پایان مقاله).
گوبینو ادعا میکند که اهتمام او در کار نخستین ترجمۀ فارسی رسالۀ گفتار در روش
دکارت به دست ملا لالهزار همدانی و با حمایت ناصرالدین شاه ناشی از درک علاقۀ
ایرانیان اهل فلسفه به آشنایی با دکارت بوده است (ص ١١٦). شاهد دیگری بر مواجهه با
فلسفههای جدید به کتاب فارسی بدایع الحکم اثر آقاعلی مدرس باز میگردد. این کتاب
مشتمل بر پاسخهای او به سؤالات هفتگانۀ فلسفی بدیعالملک میرزا، شاهزادۀ قاجاری
است که علاوه بر شاگردیِ میرزا علیاکبر حکمی مدرس یزدی و دلبستگی به حکمت قدیم، با
نظرات فلاسفۀ غرب نیز آشنایی داشته است. در پرسش پایانی بدیعالملک، برای
نخستینبار، از آراء فیلسوفان جدید اروپایی یاد شده است (نک : زنوزی، بدایع...،
٤٨٨-٤٩٠). بدیعالملک پاسخ همین پرسشها را از حکمی مدرس یزدی نیز گرفته است (نک :
حکمی، ٤٧ بب ).
دورۀ آخرین نسل استادان بزرگ حوزه و شاگردان ایشان با تأسیس نهاد دانشگاه مقارن بود
و برخی از نمایندگان سنت فلسفی قدیم فعالیت خود را در دانشگاه دنبال کردند. این وضع
مجال بهتری به مدافعان سنت میداد که در مواجهه با جریانهای فکری جدید، به معرفی
وجوهی از فلسفۀ اسلامی بپردازند و در نقد مخالفان به آن استناد کنند.
مآخذ: آشتیانی، جلالالدین، شرح مقدمۀ قیصری، قم، ١٣٦٥ش؛ همو، مقدمه بر شرح رسالة
المشاعر محمدجعفر لاهیجی، مشهد، ١٣٤٢ش؛ همو، مقدمه بر الشواهد الربوبیۀ صدرالدین
شیرازی، مشهد، ١٣٦٠ش؛ همو، مقدمه بر مجموعۀ رسائل سبزواری، تهران، ١٣٦٠ش؛ همو،
منتخباتی از آثار حکمای الٰهی ایران، مشهد، ١٣٥٨ش؛ آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعة،
قرن ١٤، نجف، ١٣٧٣ق؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، روزنامۀ خاطرات، به کوشش ایرج افشار،
تهران، ١٣٤٥ش؛ همو، المآثر و الآثار، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛
افضلالملک، غلامحسین، افضل التواریخ، به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان،
تهران، ١٣٦١ش؛ حکمی مدرس یزدی، علیاکبر، رسائل حکمیه، به کوشش محمود حکمی، تهران،
١٣٦٥ش؛ دولتآبادی، یحیى، حیات یحیى، تهران، ١٣٦١ش؛ رفاعی، عبدالجبار، تطور الدرس
الفلسفی فی الحوزة العلمیة، بیروت، ١٤٢١ق/٢٠٠٠م؛ زنوزی، علی، بدایع الحکم، به کوشش
محمدجواد ساروی و رسول فتحی مجد، تبریز، ١٣٨٠ش؛ همو، «ترجمۀ حال آقاعلی به قلم خود
او»، مقدمۀ لمعات الٰهیۀ ملاعبدالله زنوزی، به کوشش جلالالدین آشتیانی، تهران،
١٣٥٥ش؛ همو، «شرح حال ملاعبدالله مدرس زنوزی»، همان؛ همو، «طبقات حکماء متأخرین»،
جشننامۀ دکتر محسن جهانگیری، تهران، ١٣٨٦ش؛ صدوقی سها، منوچهر، تاریخ حکما و عرفای
متأخر، تهران، ١٣٨١ش؛ عبرت نائینی، محمدعلی، مدینة الادب، تهران، ١٣٧٦ش؛ مجتهدی،
کریم، آشنایی ایرانیان با فلسفههای جدید غرب، تهران، ١٣٧٩ش؛ مستوفی، عبدالله، شرح
زندگانی من، تهران، ١٣٤١ش؛ معصوم علیشاه، محمد معصوم، طرائق الحقائق، به کوشش
محمدجعفر محجوب، تهران، ١٣٤٥ش؛ همایی، جلالالدین، دو رساله در فلسفۀ اسلامی،
تهران، ١٣٥٦ش؛ همو، مقدمۀ شرح رسالة المشاعر محمدجعفر لاهیجی، مشهد، ١٣٤٢ش؛ هیدجی،
محمد، تعلیقة علی المنظومة و شرحها، تهران، ١٣٦٣ش؛ نیز:
Browne, E. G., A Year Amongst the Persians, London, ١٩٥٠; Gobineau, J. A., Les
Religions et les philosophies dans l’Asie Centrale, Paris, ١٩٢٣.
محمدجواد انواری
.X تهران مجلای هنر
نگاهی کلی: مردم تهران در طول حیات اجتماعی کوتاه شهرنشینی خود زمینههایی از
هنرهای کلامی، موسیقایی، نمایشی و تجسمی را تجربه کرده، و با آنها زیسته، و آنها را
به شکلهای متنوع جلوهگر ساختهاند. برخی از هنرها در این جامعه، مانند موسیقی،
نمایش و نگارگری ریشه در فرهنگ سنتی ایران و پیشینهای بسیار دراز دارند، و در طول
حدود دو سدۀ گذشته فرایند تحول را پیموده، و از شکل سنتی کهن خود به شکلی نوین و
علمی گسترش یافتهاند. برخی هنرهای دیگر مانند عکاسی و سینما نخستینبار در جامعۀ
تهران نضج گرفته، و در این شهر روند تطور و پیشرفت را پیمودهاند.
در این بخش نخست مروری کوتاه به چگونگی وضعیت هنرهای سنتی و مردمی در آغاز پادشاهی
قاجار و چگونگی ورود هنرهای غیرایرانی و اروپایی به ایران و شکلگیری و تحول آنها
خواهیم داشت، سپس فرایند تحول و پیشرفت این هنرها را در مراحل آغازین رشد، بررسی
خواهیم کرد. سرانجام نیز به بلوغ و بالندگی آنها و ورودشان به جامعۀ علمی و
دانشگاهی خواهیم پرداخت (یادداشتهای مؤلف).
موسیقی شفاهی و تقلیدی:
مقدمه: در یک دورۀ تاریخی دراز در جامعۀ ایران، موسیقی، جدا از شیوۀ علمی و در خط
سنتی به صورت شفاهی و تقلیدی در جامعه رواج داشت و سینه به سینه انتقال مییافت.
فلاندن که در زمان محمدشاه قاجار در سالهای ١٢٥٦- ١٢٥٨ق/١٨٨٠-١٨٨٢م در ایران به سر
میبرده، موسیقی ایرانی را بسیار ابتدایی وصف کرده، و سبب عقبماندگی آن را غیرعلمی
بودن و صورت شفاهی و تقلیدی داشتن موسیقی دانسته است (ص ٢٥٣). اکنون نیز با اینکه
هنرمندان موسیقی از نتنویسی اروپایی بهره میجویند، اما هنوز همچنان روش اساسی
آموزش موسیقی به صورت سینه به سینه است (کیانی، ٣٣٦).
در جامعۀ سنتی تهرانِ دورۀ قاجار، موسیقی در میان ٣ گروه اجتماعی رواج داشت: ١.
افراد برخی از خانوادههای سرشناس قشر بالای اجتماعی که هر یک معمولاً بنا بر ذوق
خود با یک یا چند ساز آشناییداشتند و بیشتر در محافل خانوادگییا خصوصی آنها را
مینواختند؛ ٢. افرادی از قشرهای پایین اجتماعی که موسیقی برای برخی از آنها کاری
ذوقی و تفننی، و برای شماری بیشتر کاری حرفهای بود که با حضور در مجالس بزم و شادی
مردم از این راه امرار معاش میکردند. این گروه در میان مردم تهران به «مطرب» و
«عملۀ طرب» (نک : دنبالۀ مقاله) معروف بودند؛ ٣. روضهخوانان و تعزیهگردانان، به
ویژه تعزیهخوانان تکیۀ دولت که بیشتر آنان با موسیقی ایرانی و دستگاهها و مقامهای
آن آشنا بودند و در هر نقش آوازی در مقام و گوشهای متناسب با آن نقش بهگوش مردم
میرساندند (بلوکباشی و شهیدی،٢٧).
موسیقی تعزیه: موسیقی یکی از ارکان مهم تعزیه است و همراه با کلام و بیان در این
نمایش آیینی اهمیت بسیار دارد. کاربرد زبان شعر و موسیقی در بیان واقعه و هماهنگی
میان شعر و موسیقی با حرکات نمایشی در تعزیه برجستهترین نقش را ایفا میکند
(بلوکباشی، تعزیهخوانی...، ٦٢). ادای کلمات و اشعار با الحان موسیقی در ردیفها،
مقامها و گوشههای مختلف و متناسب با شخصیت نقشها، تأثیر وقایع را در ذهن و احساس
مردم بسیار عمیق میکند. درگذشته تعزیهخوانانی که چند دانگ صدا داشتند و در خواندن
ردیفها و گوشههای موسیقی سنتی ایران کارکُشته و با تجربه بودند، تصویر برجستهای
از خود در جامعه باقی گذاشتهاند (همان، ١٥٧).
تعزیه از عاملهای مهم حفظ نغمهها و الحان و گوشههای موسیقی ایرانی تا پیش از
بهرهگیری از آوانگاری علمی (نتنویسی) در ضبط موسیقی بوده است. تعزیهخوانان را
معمولاً از میان خوشصداترین مردم در نقاط مختلف ایران گرد میآوردند. آنان زیرنظر
استادان موسیقی تعلیم آواز میگرفتند و دستگاهها و مقامها و ردیفهای موسیقی را
میآموختند و آموختههای خود را در تعزیهخوانیها به کار میگرفتند. همین گروه از
تعزیهخوانان تعلیمدیدۀ موسیقی آشنا، حافظ و عامل اشاعه و استمرار و بقای موسیقی
بودهاند (همانجا). موسیقی آوازی در تعزیهخوانی رفتهرفته به همت تعزیهخوانانی که
در موسیقی و آواز ورزیدگی و مهارت داشتند، تحول یافت و در دورۀ ناصری به اوج
شکوفایی خود رسید. سرانجام، خوانندگانی از مکتب تعزیه برآمدند که در فن موسیقی و
آوازخوانی به مقام هنرمندی رسیدند (خالقی، ١/٣٤٨). آقاحسین، حاجی بارکالله یا حاجی
خان و رضا قلی تجریشی از تعزیهخوانان و موسیقیدانان معروف تهرانی در دورۀ قاجار،
و از دورۀ ناصری به این سو بودند که همراه با تعزیهخوانی، در مجالس بزم نیز آواز
میخواندند(شهیدی، ٦٨٦، ٦٩٠، ٦٩٣-٦٩٤، نیزبرایتعزیهخوانان تهرانی موسیقیدانِ خوش
صدا و آوازهخوانان دیگر تهرانی، نک : ص ٦٩١-٧١٦). میرزا رحیم کمانچهکش نیز از
تعزیهخوانهای دورۀ ناصری بود که در جوانی نقش شبیه حضرت عباس(ع) را در تکیۀ دولت
برعهده میگرفت و دستگاههای موسیقی را نیز به تفصیل مینواخت (خالقی، ١/٥٨).
برخی از تعزیهخوانان دورهگرد که ایمان و اعتقادی راسخ و راستین به مذهب و
تعزیهخوانی نداشتند و به اصطلاح «از تیرۀ یزیدی» بودند، پس از ماه صفر به جامۀ
مطربی درمیآمدند و در مجالس سرور و عروسی مردم به آوازخوانی و بازیگری
میپرداختند. معروفترین آنها احمد مرمری و علی دلربا، از مطربان زنانهپوش و رقاص
معروف در تهران بودند. مطربان مرد تهران در آغاز در قهوهخانههای امامزاده زید،
امامزاده سیدولی و قهوخانۀ سید اسماعیل پاتوغ داشتند (شهری، تاریخ...، ٥/٥٣٩-٥٤٠).
در حالی که موسیقی در دورۀ قاجار وضع و حالتی راکد و یکنواخت یافته بود، موسیقی
تعزیه و نوحهسرایی و روضهخوانی حالتی وصفی و متنوع داشت و در گسترش موسیقی ایران
نقش مؤثری ایفا کرد (شهیدی، ٤٧٦؛ برای موسیقی تعزیه، نک : ه د، تعزیهخوانی).
مصیبتخوانی: روضهخوانان تهران به دو دستۀ واعظان و ذاکران تقسیم میشدند. دستۀ
ذاکران افزون بر آگاهی از تاریخ وقایع و حوادث مذهبی و «ذکر مصیبت» ائمۀ اطهار(ع)،
آشنایی با موسیقی و داشتن صدا و آوازخوش پایۀ کار آنها بود (بیضایی، ٧٢-٧٣). در عصر
قاجار، بهویژه از عهد ناصری به بعد، شماری از خوانندگان و موسیقیدانان برجسته و
بنام از میان همین گروه روضهخوانان و تعزیهخوانان برخاسته بودند. در میان
روضهخوانان و تعزیهخوانان دستههای معروف تعلیم و تعلّم موسیقی و خوانندگی
رواج بسیار داشت. روضهخوانان و مداحانی که به دقایق فن موسیقی آشنا بودند و صدای
خوش داشتند، در میان گردانندگان عزا، بزرگان و اعیان و مردم عامه بیشتر شهرت و
اعتبار داشتند (مشحون، ١٦). از روضهخوانها و منبریهای موسیقیدان و اهل هنر که در
تهران معروفیت داشتند، تنی چند بسیار هنرمند و شناخته شده بودند: حاجی میرزا
لطفالله اصفهانی، حاجی تاجنیشابوری (تاجالواعظین)، شیخ علی برزگر، حاجی شیخ
العابدین، زینالعابدین و حاجی سیدحسن سرسلسلۀ سادات شیرازی از جملۀ آنان بودند
(همو، ١٦-١٨؛ نیز نک : خالقی، ١/٣٥٥-٣٦٠؛ برای شرح روضهخوانی و آداب آن (نک : ه
د، روضهخوانی).
حاج سیدحسن در روضهخوانی طرز خاصی داشت و پیوسته ١٠ تا ١٥ نفر بچه سیّدِ
نوحهخوانِ پامنبری با او همراهی میکردند. این بچه سیدها همصدا اشعار مصیبت را با
آهنگ یکی از تصنیفهای معمول زمان میخواندند. در پایان روضهخوانی آقا هم پامنبریها
با او در خواندن نوحه همراهی میکردند. سیدحسن شیرازی در تهران، به ویژه، در میان
زنان وجهۀ بسیار خوبی داشت (مستوفی، ١/٢٨٢-٢٨٣).
مطربان: در دورۀ ناصرالدین شاه همۀ نوازندگان عادی را مطرب، و نوازندگانی را که به
دربار راه یافته بودند و از دربار وظیفه و مقرری میگرفتند، «عملۀ طربِ خاصه»، و
همه را به طورکلی «عملۀ طرب» مینامیدند (خالقی، ١/٢٣). ریاست ارباب طرب با
چالانچیخان، آقا علیاکبر، آقامطلب و آقا محمدصادق خلف وی بود (اعتمادالسلطنه،
المآثر....، ١/٤٨). در این دوره مطربان به دو گروه مطربان مردانه و زنانه تقسیم
میشدند. در هر یک از دستههای مطرب مردانه چند زن نیز همکاری میکردند، اما در
دستههای مطرب زنانه همۀ اعضای آنها زن بودند. مطربان دستـههای مردانه ــ کـه
مخصوص مجالس مردان بودند ــ از چند نوازندۀ تار، کمانچه، سنتور و ضرب و یک خواننده
و یکی دو رقاص پسر (زن پوش) و چندبازیگر تشکیل میشدند (خالقی، ١/٤٧٠). براون اعضای
دستۀ مطرب مردانه را معمولاً یک سهتارنواز، یک دنبکزن و یک آوازهخوان و گاهی یک
پسربچۀ رقاص نوشته است (ص ١١٩-١٢٠).
دو دسته نوازنده یا مطرب بسیار مشهور در دورۀ ناصری در تهران فعالیت میکردند. یکی
از آنها به «دستۀ کورها» و دیگری «دستۀ مؤمن کور» شهرت داشتند. در دستۀ کورها ٤ مرد
و دو زن بودند و سردستۀ آنان کریم نام داشت که تار و کمانچه مینواخت و با ساز خود
میرقصید. ٣ مرد دیگر، دوتن دف و یکی دنبک میزدند. یکی از دو زن عضو دستۀ کورها،
دختر کریم بود (معیرالممالک، ١٩). دخترکریم کمانچه میکشید و زن دیگر آواز
میخواند. دستۀ مؤمن از ٤ تن تشکیل شده بود و خود مؤمن که در موسیقی و درستخوانی
مهارت داشت، دایره میزد و میخواند. ٣ عضو دیگر دسته، همسر و دو دختر او بودند که
همسرش ضرب میگرفت و دو دخترش یکی ارگ مینواخت و دیگری میرقصید (خالقی، ١/٢٩).
دستههایِ مطربِ «جاسنگین» به خانههای اعیان و سرشناس، و دستههایِ مطربِ معمولی
به مجالس عیش و طرب عامۀ مردم میرفتند.
دستۀ مطربهای زنانه در هر دو مجلس مردانه و زنانه شرکت میکردند (همو، ١/٤٧٠). در
دستههای زنانه، زنانی «مردپوش» میشدند و به لباس مردان درمیآمدند و رقصها و
بازیهای مردانه میکردند (بیضایی، ٢١٦-٢١٧). منیرالسلطنه، همسر شاه، در عید مولود
حضرت فاطمه (ع) مهمانی بزرگی ترتیب میداد و چند دستۀ مطرب مرد و زن مانند دستههای
«گل رشتی»، «طاووسی»، «ماشاءالله»، «کریمکور» و «مؤمن کور» را دعوت میکرد تا با
رامشگری خود مهمانان را سرگرم کنند. همۀ نوازندگان جامۀ سبز میپوشیدند و هر دسته
در بالای سفرهای در اتاقهای متعدد تالار سبز مینشستند و تا آخر مهمانی مینواختند
(معیرالممالک، ٦٢-٦٣). در دورۀ مظفرالدین شاه دو دسته مطرب زنانه به نام دستۀ
«منور» و دستۀ «گلین»، بسیار شهرت داشتند. این دستهها افزون بر چند نوازنده و
خواننده، رقاصانی داشتند که لباسهای بختیاری، کُردی، چوپانی، عربی و جز آنها
میپوشیدند و میرقصیدند (خالقی، ١/٤٧١-٤٧٢؛ نیز نک : مونسالدوله، ٥٤).
در حرمسرای شاهی زنان هنرمندی بودند که زنان حرم را با نواختن ساز و خواندن آواز و
تقلید دیگران سرگرم میکردند و برخی را هم تعلیم ساز و آواز و ضرب میدادند. این
زنان وقتی از کار میافتادند از اندرون بیرون میرفتند و دم و دستگاهی برپا
میکردند و دستۀ مطربی ترتیب میدادند و در مجالس عروسی و بزم حضور مییافتند.
پاتوغ آنها محلۀ سرقبرآقا (باغفردوسکنونی) بود. شبها تا صبح بالای سردر خانهشان
یک چراغ نفتی بی لوله لامپا روشن میگذاشتند. وقتی به خانهای دعوت میشدند، اول شب
«شَمْبَله غوره» ( صندوقکش) رخت و لباس مطربها را به کول میگرفت و پیشاپیش زنان
مطربِ چادرچاقچوری راه میافتاد و جملگی به مجلس عروسی میرفتند. قرار و مدار آنها
با صاحبان مجالس دستمزد با شاباش یا بیشاباش بود. برای گرفتن شاباش در مجلس
عرقچینی را میان حاضران میگرداندند و در آن پول جمع میکردند. از این رو، رسم
شاباش گرفتن را «عرقچین گردونی» هم میگفتند (مونسالدوله، ٧١؛ برای پاتوغ مطربها،
نک : شهری، تاریخ، ٥/٦١٦؛ برای مطربهای دورهگرد بدون پاتوغ، نک : همان،
٦/١٨٦-١٨٧).
گاهی رندان از این مطربان برای ریشخندکردن و دستانداختن رجال و بزرگان استفاده
میکردند و تصنیفها و ترانههایی میساختند و میدادند تا آنها در مجالس شادی مردم
بخوانند. مثلاً روایت کردهاند که حاجی قدمشاد که پیرزنی سیاه و سرپرست ساززنها و
نوازندگان ناصرالدین شاه بود، در زمان مظفرالدین شاه دستۀ مطربی راه انداخت. مردم
تهران تصنیفی که در هجو شاه با این دو پاره «برگ چغندر اومده/آبجی مظفر اومده» شروع
میشد، به او دادند تا در مجالس عیش و طرب بخواند. وقتی شاه داستان را شنید، او را
خواست تا در حضورش تصنیف را بخواند. او شعر را خواند و شاه دستور داد تا بر هر
دوپایش نعل بکوبند و او را در عمارت بدوانند (آرین پور، ٢/١٥٨).
خانوادههای مقدس مآب در مجالس شادیِ مردانۀ خود مداح و «لعنتچی» (کسانی که به
اشقیا و لئیمان کربلا لعن و نفرین میفرستادند)، و در مجالس زنانۀ خود مولودیخوان
با دایره و دف میآوردند. دو تا از زنان مولودیخوان به نام خاورخانم و گوهرخانم ــ
که هر دو دختران اوسّا (استاد) اکبرکاشیِ بنّابودند ــ آن چنان خوشآواز میخواندند
که ناصرالدین شاه هر دوی آنها را با ترفندی به زنیگرفت و به حرمسرا برد
(مونسالدوله، ٥٥). زنان مطرب، مانند مطربان مرد، دوماه محرم و صفر را تعطیل
میکردند. در این ماهها به جای مطربی مولودی میخواندند. از معروفترین این زنان
مطرب «زهرا سیاه»، «زعفران باجی» و «ملاهاجر» بودند. زهرا سیاه تا اوایل مشروطه
زنده بود. زعفران باجی از ددههای مقرّب ناصرالدین شاه بود و گذر زعفران باجی در
نزدیکی میدان اعدام به نام او بود. زعفران باجی پس از سالها مطربی توبه کرد و دستۀ
روضهخوان زنانه راه انداخت و در اواخر عمر آبانبار و سقاخانهای هم ساخت. ملاهاجر
از روضهخوانان معروف دستۀ زعفران باجی بود (همو، ١٧٣-١٧٤). مونسالدوله ملاهاجر را
مادر قمرالملوک وزیری، آوازهخوان نامی و برجستۀ تهران معرفی میکند (ص ١٧٤).
ظاهراً قمرآوازخوانی را با او در مجالس روضهخوانی شروع کرد، اما شهری آغاز
آوازخوانی قمر را همراه مادر بزرگش خیرالنساء خاتون، معروف به «افتخار الذاکرین»
دانسته است (طهران...، ١/٣٠٢). قمرالملوک وزیری نخستین زن هنرمند و موسیقیشناس
بزرگ و آوازهخوان نادرۀ دوران بود که در حفظ موسیقی و آواز اصیل ایرانی سهم بزرگی
ایفا کرد (همانجا).
بنا بر نظرخالقی در میان زنان نوازنده در تهران بجز چندتن، هنرمندان شایستهای
برنخاسته بودند. در زمرۀ زنان هنرمند «قدسی ضرب ـ گیر»، شاگرد
حاجیخان،«محترم کلیمیِ»تارزن شاگرد درویشخان، و «نگار اُرگ زن»، از زنان
نوازندهای بودند که مهارت و شهرتی داشتند. در میان خوانندگان زن، امیرزاده، زهرای
تهرانی، مرضیه و چندتن دیگر از خوانندگان خوب زن بودند که هنر و صدایی ستودنی
داشتند. امیرزاده بهترین صدا را داشت و مرضیه کسی بود که شیدا برایش تصنیف ساخت
(خالقی، ١/٤٧٠، ٤٧٤، نیز برای هنر زنان نوازنده و خوانندگـان و اجرای رقصهای
گوناگـون با دستههای مطرب زن و مرد در تهران، نک : ١/٤٦٥-٤٨٦؛ برای ویژگیهای
مطربان تهران، نک : شهری، همان، ٢/٨٨-٨٩).
نوگرایی در موسیقی: نوگرایی نخست در موسیقی سپاهی و در تشکیلات نظامی تهران پدید
آمد. پس از تشکیل شعبۀ موزیک در مدرسۀ دارالفنون در ١٢٨٤ق، آموزش موسیقی نظام در
١٢٨٨ق به یک افسر متخصص موسیقی نظامی فرانسه به نام ژان باتیست لومر سپرده شد.
لومر یک سال بعد ساماندهی دستههای موزیک نظامی ناصری و تربیت اعضای دستۀ موزیک
دربار را برعهده گرفت (بلوکباشی و شهیدی، ٤١؛ خالقی، ١/٢١٠؛ محبوبی، ٢/٧٢٤). بعدها
شعبۀ موزیک به تشکیلات وزارت معارف پیوست و نامش به مدرسۀ موزیک تبدیل شد. این
مدرسه نخستین مؤسسهای است که موسیقی را به روش علمی به هنرجویان تعلیم میداد
(خالقی، ١/٢٢١).
پیشگامان تأسیس مکتب جدید موسیقی علمی چند تن از شاگردان لومر از جمله سوقوموخان
زاکاریان معروف به «سلیمان خان ارمنی»، غلامرضا خان سالار معزز، ارسلانخان
(ناصرهمایون) و تقی دانشور (اعلمالسلطان) بودند. آنها افزون بر نواختن سازهای
نظامی، پیانو و ویولن نیز مینواختند. بسیاری از هنرمندان بزرگ و نامی موسیقی
ایران مانند درویش خان، حبیبالله شهردار (مشیر همایون)، مرتضى محجوبی و ابوالحسن
صبا از شاگردان این استادان پیشکسوت بودند (بلوکباشی و شهیدی، ٥٤-٥٥).
غلامحسین درویش، معروف به درویشخان (١٢٥١-١٣٠٥ش) را بنیانگذار موسیقی حرفهای در
دوران جدید دانستهاند. در زمانی که هر شاهزادۀ درباری یک دسته عملۀ طرب ویژه در در
دستگاه خود داشت و نوازندگان دستۀ او اجازه نداشتند در دستگاه شاهزادگان دیگر
نوازندگی کنند، غلامحسین که کودکی بیش نبود، در دستۀ مطربان مخصوص دستگاه
عزیزالسلطان غلامعلی (ملیجک دوم) طبل مینواخت. پس از مهارت یافتن در نواختن تار و
سهتار به دستگاه شعاعالسلطنه، پسر مظفرالدینشاه رفت.
سرانجام، درویشخان به سبب روح آزادگی که داشت از دربار دوری جست و رشتههای
وابستگی خود به دربار و اعیان را گسست و به حرفۀ نوازندگی و امرار معاش از این راه
روآورد (کوپال، ٧٩٢-٧٩٣). نخستین تحول و نوجویی واقعی در موسیقی را درویش خان آغاز
کرد. او در موسیقی ایرانی به نوآوریهایی دست زد که از مهمترین آنها میتوان به
افزودن سیم ششم به سیمهای تار اشاره کرد که این سیم به وسعت صدای تار و امکان تغییر
کوک آن کمک کرد. علینقیخان وزیری از برجستهترین موسیقیدانان ایرانی یکی از
شاگردان او بود (همو، ٧٩٣-٧٩٤).
کلنل علینقیخان وزیری (١٢٦٦-١٣٥٨ش) از پرورشیافتگان استادان موسیقی ایرانی و
تحصیلکردۀ هنر موسیقی در پاریس و آلمان بود. او نخستینبار در تهران مدرسۀ عالی
موسیقی وزیری را تأسیس کرد. هنرمندان برجسته و بنامی مانند ابوالحسن صبا، روحالله
خالقی، سنجری و موسى معروفی و شماری دیگر از بزرگان موسیقی، دستپروردۀ آموزشهای
استادانۀ او بودند. این گروه از موسیقیدانان به موسیقی شفاهی و غیرعلمی ایرانی
هویت علمی بخشیدند (برای شرح حال و آثار و خدمات وزیری، نک : بلوکباشی و شهیدی،
١٣٤-١٣٩).
از راه ارتباطات نظامی ایران با اروپا و کوشش معلمان فرنگی و ایرانی موسیقی نظام،
سازهای معمول در اروپا همراه با بسیاری از آهنگها و نغمهها و مارشهای غربی و
اصطلاحات فرنگی موسیقی غربی به ادبیات موسیقی ایرانی راه یافت (همان دو، ٤٥). از
اینرو، به گفتۀ عدهای موسیقی نظام عرصهای برای تداول موسیقی غربی در ایران و
تأثیرگذاری آن بر موسیقی ایرانی شد. در نتیجه، در آغاز موسیقی غرب در قالب موسیقی
نظامی و از سوی دستگاههای وابسته به دولت و قشون به ایران راه یافت و به تدریج از
موسیقی نظامی فاصله گرفت و جریان مستقلی را ادامه داد (درویشی، ١٠٦). در این زمان
جهشی تازه و دوباره در موسیقی ایرانی پدید آمد، و در سایۀ نگرش به ریشههای فرهنگی
خود، موسیقی ایرانی و ردیف دستگاهی بیش از پیش در میان جوانان علاقهمند رواج یافت
است (کیانی، ٣٣٧).
نگارگری (در دورۀ قاجار): هستۀ مرکزی نگارگری در تهران در دربار قاجار و توسط گروهی
ازبهتریننقاشان دربار کریمخان زند ــ کـه از شیراز به تهران آمده بودند ــ شکل
گرفت. نقاشی رنگ و روغن نیز که در دورۀ ناصری به ایران آمده بود، رواج یافت و به
صورت تابلوهای نقاشی زیرلاک (مانند قلمدانسازی) و میناکاری آشکار گردید (امامی،
١٠٧).
نقاشیهای دورۀ قاجار را به ٤ گروه میتوان تقسیم کرد:
١. چهرهنگاری از شاهان و درباریان زن و مرد؛ ٢. نقاشی از مجالس رسمی درباری مانند
باریافتن سفیران و نمایندگان سیاسی به حضور شاه؛ ٣. نقاشیهای تفننی درباری از مراسم
مختلف، بهویژه مراسم زنانه مانند رقص و حرکات بندبازی؛ ٤. نقاشیهای خیالی عامیانه
یا نقاشی قهوهخانهای، که بنیانگذاران آن گروهی نقاش ساختمان و کاشیگر و پردهساز
بودند. هر یک از این گروهها نیز شاخههایی با ویژگیهای مخصوص خود داشته است
(آیتاللٰهی، ٣٢٣).
در دورۀ کریمخان زند و فتحعلیشاه نمونههایی از بهترین نقاشیها در تهران پدید
آمد. از آثار نگارگران بزرگ چهرهنگار این دوره مانند میرزا بابا، مهرعلی و عبدالله
خان در تهران، شبیه شاه و شاهزادگان و رجال دولت، تصویر زنان بزم افروز، رقاصهها،
نوازندگان و زنان آکروبات را در دست داریم. نقاشیهای بزمی به سفارش رجال و اعیان
برای آرایش فضاهای اندرونی و طربخانههای آنان تهیه میشدند و با آنها فضای بالای
طاقچهها و طاقنماها را میآراستند و از اینرو تارک این نقاشیها معمولاً جناقی
است (رابینسن، ٢٢٨؛ امامی، ١٠٨).
سرآمدان نگارگری: میرزا ابوالحسن خان غفاری ملقب به صنیعالملک (١٢٢٩-١٢٨٣ق)، از
نگارگران بزرگ روزگار قاجار پس از کشیدن تابلویی رنگ و روغنی از چهرۀ محمدشاه در
١٢٥٨ق/١٨٤٢م، در شمار نگارگران دربار درآمد و به منصب «نقاشباشی» دربار منصوب شد
(رابینسن، ٢٢٩؛ نیز نک : ذکاء، زندگی...، ١٩). او نخستین هنرستان نقاشی را در
تهران و در عمارت دیوانخانۀ مبارکه، جنب ارگ دولتی برای نقاشی و تصویرسازی و چاپ
تأسیس کرد. ناصرالدین شاه در ٢١ شوال ١٢٧٨ق/٢١ آوریل ١٨٦٢م از آن دیدن کرد (همان،
٤٩-٥٠). بنا بر خواست شاه و نظر علیقلی میرزا اعتضاد السلطنه، وزیر علوم، میرزا
ابوالحسنخان مسئولیت انتشار روزنامۀ وقایع اتفاقیه را از شمارۀ ٤٧٢ با نام
جدید روزنامۀ دولت علیه برعهده گرفت. او در هر شمار از روزنامه، تصویری از رجال و
شخصیتهای درباری و مملکتی و مناظر و ساختمانهای تهران و برخی رخدادها را نقاشی و
چاپ میکرد (همان، ٤٧، ٥٢).
طرح تأسیس «مجمع الصنایع» تهران را امیرکبیر برای اهل هنر وصنعت و ترویج
صنایعداخلی ریخت کهپس ازقتلشگشایش یافت. مجمع در سرای بزرگی در انتهای بازار
توتونفروشان تهران در جنوب غربی سبزهمیدان قرار داشت. در حجرۀ نقاشان آن،
ابوالحسن نقاشباشی و ٣٤ تن از شاگردانش به کار نگارگری مشغول بودند. در این حجره
مجلسهای نقاشی کتاب معروف الف لیله را ساختند و آن را میرزا عبدالوهاب و همکاران و
شاگردانشان در حجرۀ دیگر تذهیب و صحافی کردند (همان، ٣٠).
نقاش برجستۀ دیگر محمودخان(١٢٢٨-١٣١١ق/١٨١٣-١٨٩٤م) نقاشباشی و ملکالشعرای دربار
ناصرالدین شاه بود. وی در نقاشی قدیم و جدید، بهویژه دورنماسازی استاد بود و
فصل نوی در تاریخ نقاشی گشود. موضوع بسیاری از کارهای او باغها، ساختمانهای سلطنتی،
خیابانها و مناظر تهران عهد ناصری است. این نقاشیها سند تاریخی از چگونگی وضع برخی
از نقاط شهر تهران در آن دوره به شمار میرود (ذکاء، «محمودخان...»، ٨٦-٨٧).
معروفتریننقاشان دورۀناصری، محمدغفاری(١٢٦٤-١٣٥٩ق/ ١٨٤٨-١٩٤٠م) ملقببه
«کمالالملک»استکه تربیتیافتۀ مدرسۀ دارالفنون بود. او پس از بازگشت از اروپا،
در نقاشیهایش از شیوۀ آثار استادان سبک باروک مانند رامبران، رافائل و دیگران الهام
میگرفت. او طبیعتسازی با رنگ و روغن را با اسلوب صحیح در نقاشی ایران پایهگذاری
کرد.
کمالالملک «مدرسۀ صنایع مستظرفه» را در ١٣٢١ق/١٩١١م برای آموزش هنرهای تجسمی مدرن
و آشنا کردن نسل جدید هنرمندان با قواعد و اصول نقاشی علمی اروپایی بنیاد نهاد. در
این مدرسه دورههای آموزش هنر مجسمهسازی، قالیبافی، منبتکاری، نقاشی رنگ و روغن
روی بوم و کاغذ، سیاه قلم و بعدها لیتوگرافی (چاپ سنگی) دایر بود و شیوه و نظام
آموزش ایرانی و اروپایی در کنار هم آموخته میشد (اختیار، ٦١-٦٢؛ دایرةالمعارف...،
١/٣٢٩). تابلوهای «یهودیهای فالگیر بغدادی»، «زرگر بغدادی و شاگردش»، «میدان کربلا
و عرب خوابیده»، «خانۀ دهاتی»، «تکیۀ دولت»، «کوه دماوند» و «تالار آینه» را از
جملۀ آثار معروف، و «زرگر بغدادی» را شاهکار کمالالملک به شمار آوردهاند (همان،
٢/٢٢٦١؛ برای توضیح بیشتر دربارۀ نگارگری دورۀ قاجار توسط نگارگران درباری، نک :
رابینسن، ٢٢٥-٢٣١). با رویکرد به هنر معماری سنتی و رواج فن عکاسی و نهادینه شدن
چاپ سنگی و آنگاه آمدن سبک علمی نوین در هنر نقاشی، ساختار نظام قدیم آموزش و رسوم
تشریفاتی نظام سلطنتی کهنه در درون بافت سلطنتی از میان رفت و خط رسیدن به استادی
در نقاشی و منصب نقاشباشی از طریق دربار منسوخ شد. پس از آن استادان هنرِنگارگری
را وزارت آموزش عالی بر اساس مجموعهای از معیارهای علمی انتخاب میکرد (اختیار،
همانجا).
از استادان نگارگر نسل بعد حسین بهزاد (١٢٧٣-١٣٤٧ش) استاد مینیاتور ایران دورۀ
کنونی است. او فرزند فضل الله اصفهانی نقاش و قلمدانساز است که در تهران متولد شد
و در ٧ سالگی به شاگردی در دکان ملاعلی قلمدانساز در مجمعالصنایع گذاشته شد. در
آغاز مینیاتورهای قدیمی را کپی میکرد. در ١٣١٤ش به پاریس رفت و در موزۀ لوور به
مطالعۀ آثار نگارگران بزرگ اروپا پرداخت.
استاد حسین بهزاد سبکی نو در مینیاتور ایران پدید آورد و با خلق آثارش شهرت جهانی
یافت. ژانکوکتو نویسنده و هنرمند معروف فرانسه، او را «پیغمبر افسونگری» برخاسته
«از مشرق زمین داستانسرا» معرفی میکند. از او چندصد نقاشی مینیاتور به میراث هنری
ایران افزوده شده است. «شاهنامۀ فردوسی» و «فتح بابل» (نقاشی ناتمام) را
برجستهترین آثار حسین بهزاددانستهاند (برای شرح تفصیلی زندگی و آثار او، نک :
«استاد حسین بهزاد»، شم ١٢، ص ١٢-١٧، برای نظر او دربارۀ هنرنقاشی مینیاتور، نک :
شم ٧٠، ص ١٦-١٩؛ نیز نک : ه د، بهزاد، حسین).
شیوۀ عامیانه: از زمان محمدشاه قاجار شیوهای در نقاشی پدید آمد که آن را عامیانه
میانگاشتند. این شیوه به «سبک طبیعیسازی قاجار» شهرت یافت. نگارگران این سبک
نقاشی از مینیاتورسازهای دورۀ فتحعلیشاهکهشبیههایی از او و شاهزادگان و رقاصان،
مثلاً به پیروی از «سبک اروپایی» میساختند، تقلید میکردند. نگارگران این سبک
نقاشی عامیانه با سادهاندیشیهای خود صورتهایی سرشار از «ملاحت بیمانندی» پدید
آوردند که نمونههای آن بر روی قلمدانها، دیوار برخی از بناهای سلطنتی و شخصی و
کتابهای آن زمان دیده میشود (نک : دایرةالمعارف، ١/٣٢٩).
نقاشی روی قلمدان، جعبۀ آرایش و ظرفهای مینا، مانند کاسه و جام و ابریق میان برخی
از نقاشان دورۀ قاجار بسیار رونق داشت. در این نقاشیها زنان جلوههای خاص دارند و
از اینرو نقاشی قاجار را در یک برداشت کلی «نوعی جلوۀ زنانه» هم دانستهاند
(امامی، ١٠٨).
نقاشی از چهرۀ مردم کوچه و بازار و نشان دادن اوضاع و احوال زندگی مردم اقشار مختلف
و پیشهوران در طبقۀ پایین اجتماعی که از سدۀ ١٠ق در تصویرگری ایران ظاهر شده بود،
در سدۀ ١٣ق رونق چشمگیری یافت. رواج این شیوۀ نقاشی را بیشتر به سبب تأثیر نگارگری
اروپایی در نقاشی ایرانی و سفر جهانگردان به ایران و طراحی از زندگی مردم پایین
جامعه و رواج عکاسی دانستهاند. در میان مرقعهای گوناگون در کتابخانۀ کاخ گلستان،
مرقعی از نگارههای آبرنگ صاحبان ٣٢ حرفۀ گوناگون در شهر تهران وجود دارد که در
آنها افزون بر ویژگیهای چهره، ابزار و شیوۀ کار، نوع پوشاک، رفتار و گاهی چگونگی
شخصیت و حالات روانی صاحبان تصویر نیز به تصویر درآمدهاند (سمسار، ٣٠٠، نیز برای
برخی از نگارههای مرقع، نک : ص ٣٠٢-٣٠٧؛ برای سیمای نقاشی شده از پیشهوران
تهرانی در دورۀ قاجار، نک : مرقع اصناف...، سراسر اثر).
نقاشی قهوهخانه: نقاشیهای عامیانۀ معروف به «نقاشی قهوهخانه»، شیوهای خاص از هنر
نقاشی در حوزۀ هنرهای عامه و مردمی است که در قهوهخانههای تهران شکل گرفت.
خاستگاه و زمینهساز این هنر نقاشی سنت کهن قصهخوانی و مرثیهسرایی و تعزیهخوانی
در ایران و ایمان نقاشان بیاستاد و معلم بوده است. نقاشیهای قهوهخانه یک نوع
نقاشی ذهنی و خیالی و متکی بر احساس و برداشتهای هنرمند از بنمایههای داستانهای
حماسی و ملی ایرانیان در شاهنامه و داستانهای مذهبی و واقعههای تاریخی روز عاشورا
در صحرای کربلا ست (بلوکباشی، قهوهخانهها...، ٩٧). این نوع نقاشی پدیدهای نوظهور
در تاریخ نقاشی این دیار بود که همراه حفظ همۀ ارزشهای منطقی هنر مذهبی و سنتی
ایران، به ضرورت نیاز و خواست مردم و به پاس احترام به باورهای آنان زاده شد (سیف،
١٤).
دورۀ رونق و شکوفایی این شیوۀ هنری نقاشی عامه در عصر قاجار، بهویژه در سالهای آخر
دورۀ قاجاریان و دورۀ پس از آن بوده است. در این زمان از میان نقاشان ساختمانی و
نقشپردازان روی کاشی و گچ که پاتوغ در قهوهخانههای تهران داشتند و اوقات بیکاری
را پای صحبت نقالان و شاهنامهخوانان و مرثیهسرایان و تعزیهخوانان میگذراندند،
تنی چند به عشق قهرمانان حماسهساز داستانهای شاهنامه و حماسهسازان عاشورا کار
نقاشی ساختمان را رها کردند و به نگارگری واقعههای مذهبی و ملی روی بوم و دیوار
پرداختند (بلوکباشی، همان، ٩٧-٩٨).
بنیانگذار و پیشکسوت شیوۀ نقاشی قهوهخانه حسین قوللرآقاسی (د ١٣٤٥ش) و محمد مدبر
(د ١٣٤٦ش) بودند. قوللر آقاسی در چهرهسازی و خلق قهرمانان و صحنههای رزمی و بزمی
شاهنامه، و محمد مدبر در ساختن پردههای نقاشی از حماسهسازان تاریخ مذهب تشیع و
واقعههای دینی، استاد و پیشگام بودند. از آثار ماندگار قوللر آقاسی میتوان به
«نبرد رستم و اشکبوس» (جنگ هفت لشکر)، «رستم و سهراب»، «مصیبت کربلا» و «کشتهشدن
دیو سفید به دست رستم»، و از آثار برجستۀ مدبر میتوان به «مصیبت کربلا، قتلگاه»،
«دارالانتقام مختار»، «رفتن حضرت مسلم به کوفه» و «کشتهشدن سیاوش» اشاره کرد
(همان، ٩٨، ١٠١، ١٠٦).
هنر نقاشی این هنرمندان مردمی، اگرچه در برابر زرقوبرق نقاشیهای نقاشباشیان
درباری چندان رنگ و بویی نداشت، اما به سبب محتوای ارزشمند و پرتقدسش، آرام آرام
جایگاه معتبری در برابر هنر رسمی و تشریفاتی آن روزگار یافت (سیف، ١٥-١٦) و امروز
تابلوهای آنان جایگاه والا و با ارزشی در موزهها و کلکسیونهای شخصی یافتهاند.
١. Naïf
در آثار نقاشیهای عامیانۀ قهوهخانهای نشانههایی از ناآگاهی تاریخی از تاریخ
رویدادهای تاریخ حماسی ملی و مذهبی وجود دارد. در این آثار، هنرمندان آگاهیهای خود
را از زبان نقالان و مداحان و تعزیهخوانان همراه با انباشتههای ذهنی و برداشتهای
خود از تاریخ و زندگی قهرمانان اسطورهای، حماسی و تاریخی نشان میدهند. بنا بر نظر
صادق تبریزی (ص ٥٠) عدم رعایت علم مناظر و مرایا (پرسپکتیو) و عدم رعایت اندازه و
مقیاس اینگونه نقاشیها را با تفاوتی اندک در زمرۀ نقاشیهای «نائیف١» (شیوۀ نقاشی
سادۀ نقاشانِ «مکتبندیدۀ» فرانسوی، نک : مرزبان، ٩٤) قرار میدهد. هنرمندان
نقاشیهای عامیانۀ قهوهخانهای با آنکه به رمز و رازها و فنون نقاشی رسمی واقف
نبودند، اما از سر خلوص نیت و دلباختگی به فرهنگ ملی و خاندان نبوت و عشق به تولید
و تکثیر، این نقاشیهای هنری را پدید میآوردند (برای آگاهی بیشتر دربارۀ این سبک
نقاشی و گروه نقاشان عامه، نک : سیف، سراسر کتاب؛ بلوکباشی، همان، ٩٧-١١٥،
«تصویرگری...»، ١٠-١٧).
آموزشنوین: یکی از پیشگامان احیایهنرهای سنتیدر تهران حسینطاهرزادۀ بهزاد(د
١٣٣١ش)بود. اونگارگری چیرهدست بود و در نقاشی رنگ و روغن هم دست داشت. از آثار
معروف او «شکارگاه خسرو پرویز» است. طاهرزادۀ بهزاد نخستین مدرسۀ آموزش هنرهای
ایرانی را در تهران تأسیس نمود و شماری اندک هنرمندِ «سنتگرا» در این مدرسه تربیت
کرد. پس از تأسیس دانشکدۀ هنرهای زیبا، به کوشش آندرهگدار معمار و ایرانشناس
فرانسوی، مدرسۀ او تعطیل شد و آموزش هنرهای اصیل و سنتی ایرانی به ادارۀ کل هنرهای
زیبای کشور (وزارت فرهنگ و هنر بعدی) واگذار شد. او مدتی هم ریاست هنرستان هنرهای
زیبا را برعهده داشت.
دانشکدۀ هنرهای زیبا که از رشتههای معماری، نقاشی و مجسمهسازی تشکیل شده بود،
نخست زیرنظر وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) و در محل مدرسۀ خان مروی در تهران در
١٣١٧ش کار و فعالیتش را شروع کرد و پس از تأسیس دانشگاه تهران به آن نهاد پیوست. در
آغاز کار، نگارگران بنام و برجستهای از مکتب کمالالملک مانند حیدریان و وزیری
استادی رشتۀ نقاشی و تعلیم هنرنگارگری را بر عهده داشتند (آیتاللٰهی، ٣٢٥؛ پاکباز،
٢١١-٢١٢، ٣٤٧). بابازگشت هنرآموزان ایرانی از اروپا در دورۀ پهلوی، به ویژه پهلوی
دوم، سبک اروپایی در نقاشی راه یافت و هنرنگارگری در خط تازهای با سبکها و
شیوههای ابتکاری نو افتاد و آموزش انواع هنرها به شیوۀ نو در دانشکدهها و مؤسسات
عالی شروع شد.
نمایش و تئاتر:
بازیهای نمایشی: پیش از شکلگیری گروههای مستقل نمایشهای سنتی و نمایشهای صحنهای
در جامعۀ تهران، شکلهایی از بازیهای نمایشی میان برخی از دستههای نوازنده و مطرب و
رقاص دورهگرد رواج داشت. این نوع بازیهای نمایشی را برخی از نویسندگان «نوعی
نمایش ملی» و همانند «نمایشهای سیرکی» دانستهاند که شامل مجموعهای از «بازیها و
شیرینکاریها» بود که «دلقکان و مسخرگان درباری و بازاری»
و برخی «لوطیان و مطربان» اجرا میکردند. بازیگران همراه یک رشته عملیات شیرینکاری
و بندبازی و رقص و آواز، برخی شخصیتها و افراد را استهزا میکردند و با عباراتی
طنزآمیز و دوپهلو بر فرمانروایان و رجال و برخی آخوندها میتاختند (آرینپور،
١/٣٢٥-٣٢٦).
پس از چندی، کمکم دستههایی از تقلیدچیان و بازیگران و مطربان که بیشتر در اصفهان
و شیراز فعالیت میکردند، به تهران آمدند و در قهوهخانهها پاتوغ گرفتند (بیضایی،
١٧١-١٧٢). قهوهخانههای تهران نخستین جایگاه و پاتوغ اصلی بازی درآوردن و
تقلیدچیگری این تقلیدچیان بود. بازیها و موضوع بازیها و تقلید موضوع بازیها و
تقلیدهای هر دسته تقلیدچی بالبداهه و متناسب با روحیه و ذوق مردم محله بود (نفیسی،
«قهوهخانهها...»، ٣٥؛ بلوکباشی، قهوهخانهها، ١١٨). در برخی از قهوهخانههای
بزرگ و معتبر تهران، مانند قهوهخانههای زرگرآباد، در میانۀ خیابان چراغ برق،
قهوهخانۀ قنبر در ناصریه و قهوهخانۀ کریمآباد، بر روی تختی که مانند سکوی تکیه
در فضای قهوهخانه ساخته بودند، دستههای تقلیدچی تقلید درمیآوردند. در این
قهوهخانهها دستههای تقلید ــ که هر یک از چند بازیگر تشکیل یافته بود ــ در نقش
سیاه، حاجیبازاری، سلطان، ارباب و دهاتی ظاهر میشدند و همراه با ساز و ضرب و
مطربها نمایش میدادند و در این اواخر برخی به روش متجددان بلیط برای تماشا
میفروختند (نفیسی، همانجا؛ برای شرح تفصیلی، نک : بیضایی، ١٧٩-١٩٠).
روحوضی: اندکاندک راه بازیگران و تقلیدچیان به دربار و پس از آن به خانههای مردم
شهر، نخست در خانههای اشراف و مردم میانهحال تهران، باز شد و با بازیهای خود
مجالس آنها را گرم میکردند. برای نمایش بازیگران، روی حوض خانهها را با تختههای
الوار میپوشاندند و روی آنها قالی و گلیم میگستردند و صحنه را برای بازی و
هنرنمایی دستههای تقلیدچی فراهم میکردند. پس از این بود که این بازیهای نمایشی به
نمایش «روحوضی» یا «تخت حوضی» (نک : ه د، روحوضی، نمایش) معروف شد (بیضایی، ١٧٩؛
احمدی، ٧) و جنبۀ عمومی یافت. برخی از نویسندگان بیرون آمدن این نوع بازیهای نمایشی
از انحصار دربار و اعیان، و شکل عام و اجتماعی یافتن آنها را مقدمۀ پیدایش نوعی
تئاتر، یعنی همان تئاتر روحوضی دانستهاند ( ایرانشهر، ١/٩١٤-٩١٥).
تئاتر روحوضی را ویلیام بیمن (نک : «چرا....٢»، ٥١٢) در اصل یک تئاتر شهری
میداند که به احتمال بسیار از صورت نمایشهای مضحک روستایی گرفته شده بوده است.
نمایشهای روحوضی از مسیر سرگرمیهای نمایشی سدۀ ١٣ق/١٩م دربار قاجار و جامعۀ شهری
دورۀ قاجار عبور کرده است. در سنت نمایش روحوضی، تمام نمایشها داستانهایی با نتایج
معین و روشن دارند و موضوع بیشتر آنها از ادبیات کلاسیک، داستانهای تاریخی و مجموعۀ
مشهور قصهها، مانند کتاب هزارویک شب گرفته شدهاند. داستانهایی از تئاتر غرب نیز
در سدۀ ١٤ق/٢٠م به گنجینۀ داستانهای تئاتر روحوضی راه یافتند (برای اطلاعات بیشتر
دربارۀ توسعۀ نمایش عامه در ایران، نک : همو، «صحنه...٣»، سراسر اثر).
هدف در نمایشهای تخت حوضی سرگرم کردن مردم و ساختن فضای شاد و خنده برای آنها از
راه هجو کردن مسائل جدی جامعه و طنزگویی و بذلهگویی بوده است. در نمایشهای تخت
حوضی همهچیز، حتى داستانهای جدی، مانند یوسف و زلیخا، به صورت کمیک اجرا و بازی
میشد. در نمایش یوسف و زلیخا هم «سیاه» وارد شده بود و همان سیاهبازیهایِ « نوکر
و اربابی» را در این قصۀ جدی بازی میکرد و در نقش نوکر تاجر نمایان میشد (برای
شرح مفصلتر، نک : نصیریان، ١٠٩-١١٠).
دردورۀ ناصرالدینشاهبازیگران نمایشهایروحوضیدستهبندی شده بودند و هر دسته از
آنها زیر نظر و به سرپرستی یک «سردسته» بازی در میآوردند و به نام سردستهشان
معروف بودند. نخستین و معروفترین دستههای دورۀ ناصری دستۀ کریم شیرهای و دستۀ
اسماعیل بزاز بودند. بعدها، رفته رفته دستههای روحوضی دیگری تشکیل شد که دستههای
حسین آقاباشی، سیداحمدخان باشی و دستۀ مؤید از سرشناسترین و کهنترین آنها بودند.
در کتاب کهنههای همیشه نو نام ١٦ دسته از این دستهها آمده است (نک : احمدی، ٧-٨؛
بیضایی، همانجا). احمد مؤید معروف به «باشی» از هنرمندان دورۀ احمدشاه و اوایل
پهلوی بود که در تحول نمایشهای روحوضی نقش برجستهای داشته است (همو، ١٨٤؛ احمدی
٨). پاتوغ این سردستهها بیشتر در باغ ایلچی، واقع در انتهای بازار عباسآباد و
قهوهخانۀ مشدی صفر در سرپولک و در خیابان سیروس بود (همانجا).
١. »Why…« ٢. »Status…«
کریم شیرهای نخستین کسی بود که بازیهای نمایشی و تقلیدچیگری را از قهوهخانه و از
میان تودۀ مردم به دربار ناصرالدین شاه برد (بلوکباشی، همان، ١١٩) و دلقک درباری شد
و پس از چندی به نایبی نقارهخانه و سرپرستی نقارهچیان تهران گمارده شد و بر دستۀ
مطربهای غیردولتی درجۀ ٢ و ٣ شهر هم ریاستمیکرد. وی به همۀدرباریها و
رجالمملکتی متلک میگفت و سربه سر آنها میگذاشت. او را به سبب شیرینکاریهایش در
نمایش و یا شغل شیرهفروشی، کریم شیرهای مینامیدند (مستوفی، ١/٣٥٩-٣٦٠).
معروفترین شرینکاریهای او در نمایش «جیجک علیشاه»، هجونامهای در بیان وضع دربار
بوده
است ( ایرانشهر، ١/٩١٤).
اسماعیل بزاز نخست در دستۀ حسینعلی نقش سیاه را بازی میکرد. پس از مهارت یافتن در
بازیگری، خود دستهای مستقل تشکیل داد و از استادان برجستۀ این نمایشها شد. چون در
زمان او مطربی کار شریفی نبود، اسماعیل بزاز از پستیهای مطربی و نان درآوردن از این
راه دوری میکرد و همراه با داشتن دستۀ مطرب به شغل بزازی میپرداخت و از این راه
امرارمعاش میکرد. او را از نیکمردان خیّر در گروه تقلیدچیان و مطربان معرفی
کردهاند. وی در اواخر عمر به مکه رفت و در تهران مسجدی ساخت و اموال موقوفهای
برای آن مقرر داشت. مردم به پاس حرمت و بزرگمنشی او خیابانی را که بنای مسجد در آن
بود (خیابان مولوی کنونی)، به نام او کردند (مستوفی، ١/٣٦١).
یکی دیگر از لودهها و بذلهگویان معروف آن زمان شیخ حسین، معروف به «شیخ شیپور»
بود که در مجالس عروسی و مهمانی اشخاص حضور مییافت و به بذلهگویی و لیچارپرانی و
شوخی کردن با مردم میپرداخت و همه را سرگرم و شاد میکرد. او صدایی همچون صدای گاو
از حلقوم خود در میآورد و موجب خندۀ همگان میشد (همو، ١/٣٤٨-٣٤٩؛ برای دلقکهای
دیگر، نک : آرینپور، ١/٣٢٥). شیخ شیپور، شیخ کرنا و چند تن دیگر از مسخرگان و
تقلیدچیانی بودند که به دستگاههای بزرگان و دربار راه نیافتند و در زمرۀ دلقکان
«مقرب الخاقان» درنیامدند. اینها در میان تودۀ مردم تهران تقلید در میآوردند و با
شوخیها و گفتههای هزل و رکیک و شکلک درآوردنهای خود آنان را سرگرم و شاد میکردند
(جنتی عطایی، ٥٦).
از نمایشهای معروف این دسته مطربان روحوضی میتوان به نمایشهای خندهآور «پهلوان
کچل» یا «پهلوان پنبه»، «عروسی هالو»، «خاله رورو» ، «چهار صندوق» و «طبیب کاشی»
اشاره کرد. دستههای تقلیدچی معمولاً این نمایشها را در عیدنوروز، روز نامگذاری
کودک، عروسیها، ختنه سورانیها و مهمانیهای بزرگ اجرا میکردند. مضامین این نمایشها
بیشتر حاوی مسائل اخلاقی، انتقادی و داستانهای تلخ و عبرتانگیز از زندگی اجتماعی و
خصوصی مردم بود که به صورت بدیههگویی و با شوخی و مسخره و بیان شیرین اجرا میشد
(همو، ٥٧، نیز برای نام بازیگران نقش اول این دستههای هنرمند که اغلب نقش سیاه را
بازی میکردند، نک : ص ٥٨؛ برای برخی نکتهها دربارۀ این مقلدان هنرمند، نک :
مؤمنی، ٣١-٣٧).
در نخستین دهههای سدۀ ١٤ش تنی چند از این گروه بازیگران در هنر تقلید و بازی در
نقش سلطانی و سیاهبازی خوش درخشیدند و شایستگیهایی از خود نشان دادند. اکبر سرشار
و عباسعلی بیکبَبْراز، معروف به ببراز سلطانی، و دو تن بازیگر پیشکسوت در نقش
سیاهبازی ــ ذبیحالله ماهری (ذبیح زرگر) و مهدی مصری ــ در زمرۀ این بازیگران
هستند. همچنین دو دستۀ محمدجواد نایب و عباس مؤسس که در باغ فردوس مولوی بساط تقلید
برپا میکردند، از دستههای نامآور دورۀ نمایشهای روحوضی هستند. از این زمان
سردستههای برخی از دستههای بزرگ و معروف تقلیدچی و مطرب دکههایی به نام «بنگاه
شادمانی» برپا کردند. در این بنگاهها دستههای مطرب و بازیگر برای مجالس بزم و
شادمانی فراهم میکردند و به خانههای مردم میفرستادند. نخستین بنگاههای شادمانی
را ظاهراً در ١٣٠١ش عباس مؤسس در پاچنار و ببراز سلطانی در ١٣١٠ش در کوی
صابونپزخانه دایر کردند. بعدها دیگران بنگاههایی دیگر در نقاط مختلف شهر، به ویژه
در خیابان سیروس راه انداختند (بیضایی، ١٩١؛ دربارۀ نقش سلطانی و سیاهبازی در
نمایشها، نک : نصیریان، ١١٨-١٢٠؛ برای آگاهی بیشتر دربارۀ نمایشهای روحوضی و
دستههای بازیگر و تقلیدچی، نک : ه د، روحوضی، نمایش).
خیمهشببازی: از نمایشهایسنتیدر هنرعامه، خیمهشببازی است که در ایران پیشینۀ
بسیار دراز دارد و درگذشته با نامهای گوناگون، از جمله «لعبتبازی»، «شببازی» و
«پهلوان کچل» شهرتداشته است. درتهران نخستین جایگاهنمایش خیمهشببازی
قهوهخانهها بودهاند. به نوشتۀ بیضایی (ص ١١٠) هر یک از دستههای مطرب یک دسته
خیمهشبباز هم داشت که اسباب و وسایل و عروسکهای خیمهشببازی آنها را در بنگاههای
شادمانی نگهداری میکردند.
در خیمهشب بازی دستکم ٣ تن دست اندرکارند. یک «عروسک گردان» که همراه با دمیدن به
سوتک، به جای عروسکها صحبت میکند؛ یکی دیگر «مرشدِ» تنبک نواز که در جلوپرده یا
خیمه مینشیند و ضرب میگیرد و همراه با گفتوگو با عروسکها، حرفهای نامفهوم آنها
را بازگو میکند؛ و نفر سوم که ساز مینوازد، و ساز او معمولاً کمانچه است (همو،
١٠٤-١٠٥؛ هدایت، ٤١٩). داستانهای خیمهشببازی برگرفته از داستانهای عامه و روایات
شفاهی مردم و رویدادهای معمولی درون جامعه بود. «پهلوان کچل»، «شاه سلطان سلیم»،
«عروسی پسر سلیم خان»، «حاجی و شُلی» و جز اینها نمونههایی از این داستانها بودند.
در این داستانها نمایندگانی از شخصیتهای هر گروه و صنف و طبقۀ اجتماعی حضور داشتند
که ویژگیهای آنها را با زبان طنز و به طورگزنده بیان میکردند. «پهلوان کچل»،
«یاقوت» و «مبارک» (نوکر سیاه) برجستهترین قهرمانان این داستانها بودند (بلوکباشی،
«بازدارندهها…»، بش ).
خیمهشب بازان چند گروه بودند. گروهی با دستههای مطرب روحوضی همکاری میکردند، در
جشنهای خانوادگی شرکت داشتند و نمایش میدادند؛ گروهی در قهوهخانهها بساط پهن
میکردند و گروهی هم دورهگرد بودند و در میدانها نمایش میدادند (بیضایی،
١١٠-١١١). در اواخر دورۀ قاجار چند دستۀ خیمهشب باز در تهران فعالیت میکردند. در
میان آنها دستۀ کمال محمدشیرازی، تقی و رضا نامی بسیار شهرت داشتند (شهریاری،
١/١٠٩). کافه شهرداری تهران از ١٣٢٠ش تا نزدیک به ١٥ سال در بیشتر برنامههای شبانۀ
تابستانی خود یک برنامۀ خیمهشب بازی داشت. از ٥٠ سال پیش تاکنون نمایشهای
خیمهشببازی سنتی نیز مانند نمایشهای روحوضی و خیلی چیزهای دیگر متعلق به جامعۀ
سنتی گذشته کموبیش از میان رفتهاند. از برجستهترین خیمهشببازان نسل آخر این
هنرمندان سنتی کاکامحمد، شیخ حسن و برادرش حسین شیرزاد، شکرعلی، حسین مردهخور،
احمد خمسهای و اصغر احمدی بودهاند (بیضایی، ١١١-١١٢؛ برای اطلاع بیشتر و شرح خیمه
شببازی از زبان یک خیمهشب باز قدیمی، نک : «گفت و گو با شیخ احمد خمسهای…»،
١١٧-١٢٤؛ نیز «گفتوگو با اصغر احمدی…»، ١٣٣-١٤٣؛ برای دو نوع نمایش«پهلوانکچل» و
«خیمهشببازی»، نک : نفیسی، «سابقه …»، ٤٠؛ برای آگاهی کامل دربارۀ این نوع
نمایش، نک : ه د، خیمهشببازی).
نمایشهای زنانه: تا حدود ٥٠ سال پیش در میان زنان خانوادههای تهرانی بازیهای
نمایشی و تقلیدچیگریهایی رایج بود که زنان در مجالس زنانه اجرا میکردند. هر گاه
زنان خویش و آشنای محله به مناسبتهایی برای جشن و سرور دورهم در خانهای گرد
میآمدند، چند تن از آنان که در تقلید درآوردن آزمودگی داشتند، به بازی و لودگی و
ادا و اصول درآوردن میپرداختند و داستانها و ماجراهایی را با بازی خود نشان
میدادند. شمار این بازیهای نمایشی بسیار بود؛ مشهورترین آنها بازیهای «خاله
غربالی»، «خاله رورو»، «زن آشیخ»، «ننه غلامحسین» و «گندمگلگندم» بود. در این
زبازیها زنان چهرههای خود را بزک میکردند و جامههای رنگارنگ میپوشیدند و برخی
از آنان به نقش مرد درمیآمدند و لباس مردانه به تن میکردند و سبیل و ریش
میگذاشتند و با تغییر صدا و همراه با دایره و دف نمایش میدادند (بلوکباشی،
«نمایشها …»، ٤٦-٤٧؛ برای شرح کوتاه هر یک از این بازیها و شرح کامل بازی «ننه
غلامحسین»، نک : همان، ٤٧-٥٨؛ برای مجموعهای از بازیهای نمایشی زنانه در ایران،
از جمله تهران، نک : انجوی شیرازی، سراسر کتاب).
بازیهای نمایشی سنتی، تقلید و تقلیدچیگری و نمایشهای روحوضی و خیمه شب بازی، روزی
بنا بر مقتضیات اجتماعی جامعههای سنتی شهرنشین ایران پدید آمدند و دورهای بلند
یا کوتاه بدون تحول و تکامل زیستند، و سرانجام خواهی نخواهی در اثر دگرگونیهای
اجتماعی ـ فرهنگی و اقتصادی در جامعه از رونق افتادند و یکی پس از دیگری از میان
رفتند.
به جـز خیمهشببـازی ــ کـه امـروزه نمایشهـای عروسکـی جایگزینآن شده است ــ همۀ
نمایشهای سنتی در حوزۀ «هنرهای عامه» بیآنکه تغییر و تحولی یابند و متناسب با روند
پیشرفت جامعه تطور یابند، زمانی چند در جامعه فعال و مقبول بودند و رفته رفته
مقبولیت خود را از دست دادند و از صحنه بیرون رفتند (یادداشتهای مؤلف؛ نیز نک :
نوشین، ٣٣). تغییر شیوۀ زندگی مردم، کوچکتر شدن خانهها و رواج آپارتماننشینی در
از میان بردن شرایط فیزیکی برای این گونه نمایشها و براندازی آنها مؤثر دانسته شده
است (احمدی، ١٠)؛ اما اثرگذارتر از همه در بیاعتبار کردن این نمایشها، ورود هنرهای
نمایشی اروپایی، بهویژه تئاتر غربی و رسانههای تصویری سینما و تلویزیون به جامعۀ
ایران و آشنایی مردم با این پدیدههای نوین و برخی عوامل بازدارندۀ درونی و بیرونی
دیگر در گروههای نمایشی و جامعه بودهاند (یادداشتهای مؤلف).
چلکوفسکی روند توسعۀ هنر را از تعزیه به روحوضی و از نمایشهای روحوضی به تئاتر و
سینما با تأثیرپذیری از شکلهای هنر وارداتی میبیند. او پرویز صیاد، از نویسندگان و
هنرمندان کنونی ایران را هنرمندی معرفی میکند که میان گذشته، حال و آیندۀ هنر پلی
برقرار کرده است (VII/٧٧٠-٨١٤).
ممنوع شدن تعزیهخوانی، برخورد با دستههای تقلیدچی و سختگیری دربارۀ نمایشهای
آنها و از میان رفتن قهوهخانهها، مرکز نقالان و خیمهشببازان یکی پس از دیگری و
آشنایی تحصیلکردگان روشنفکر با جهان و فرهنگ و هنر غرب و تئاتر غربی و نفی
ارزشهای فرهنگی گذشته و دلزدگی و رمیدگی خاطر آنان از عناصر و فرهنگ و هنر قومـی و
سنتـی ــ بدون آنکه با این فرهنگ سنتی آشنایی داشته باشند ــ و تبلیغ مظاهر فـرهنگ
غرب ــ بدون درک عمیق مبانی آن ــ زمینۀ تحول بنیادی را از هنر و نمایشهای عامۀ
ایرانی سلب کرد و جایش را نمایشهاییگرفت که وارداتی بود و ربطی هم به فرهنگ ایرانی
نداشت (برای این بحث، نک : بیضایی، ٢٢٢-٢٢٤؛ بلوکباشی، «فراز...»، ٦-٧).
نقالی: یک جریان فرهنگی با پیشینۀ بسیار کهن در ایران داستانگزاری یا نقل
داستان بوده است. بخشی از میراث فرهنگ و ادبحماسی وملی و قومی و مذهبیایران
از زبانداستانگزاران یا نقالان در میان تودۀ مردم ایران انتشار و رواج یافته
است.
درگذشته نقالان معمولاً در فضاهای عمومی و میدانها و سرگذرها قصه و نقل میگفتند.
با شکلگیری قهوهخانهها، نقالان به این مکانها روی آوردند و در آنها پاتوغ گرفتند
و به نقل داستانهای حماسی شاهنامه، اسکندرنامه و حماسهها و واقعههای تاریخی ـ
افسانهای و دینی ـ مذهبی مانند حمزهنامه پرداختند و اخلاق و روحیۀ پهلوانی و
جوانمردی را به مردم بیسواد و کمسواد از هر قشر و صنف انتقال میدادند. شماری از
این نقالان با فن موسیقی آشنا بودند و سازی هم مینواختند و با صدای خوش آواز
میخواندند. در تهران نقالان برجستۀ بسیاری در قهوهخانههای معتبر و مشهور نقالی
میکردند، مانند مرشد عباس ظهیری، ملقب به «بُرزو»، که از پیشکسوتان هنر نقالی بود.
او از اصفهان به تهران آمد و در قهوهخانۀ قوامالسلطنه و قهوهخانۀ حاج قاسم در
میدان شوش اسکندرنامهخوانی میکرد. یکیدیگر از نقالان نامدار، استاد غلامعلی
حقیقت از ورزیدهترین نقالان شاهنامهخوان بود که به «آخوند نقالها» معروفیت داشت.
او ٤٠ سال تمام در قهوهخانۀ «آقا حسین» در بازارچۀ قوامالدوله شاهنامه میخواند.
حاج حسین بابامشکین، غلامحسین معروف به «غول بچه»، درویش مرحب و مانند آنها نیز از
داستانگزاران برجسته در تهران بودند (بلوکباشی، قهوهخانهها، ٨٧-٨٩، ٩٢-٩٣). در
تاریخ هنر نمایشهای سنتی در ایران، نقال درخشانترین چهرۀ نمایشی بوده است. برخی از
آنان در این هنر آنچنان مهارتی داشتند که میتوان نام هنرمندان اصیل را بر آنها
نهاد (محمدی، ٢٠؛ برای شرح نقل و نقالی و تاریخچۀ آن، نک : ه د، نقالی).
نمایش آیینی تعزیه: نمایش یا درام مذهبی در ایران بر محور شهادت سالار شهیدان کربلا
به صورت یک نمایش کمنظیر جهانی میان شیعیان ایران شکل گرفت. تعزیهخوانی به احتمال
بسیار در اواخر دورۀ صفوی بنیان گرفت و در جامعۀ دورۀ قاجار تحول یافت و در دورۀ
ناصری به اوج شکوفایی و درخشندگی خود رسید و جاذبۀ خاصی در میان تودۀ مردم متدین
یافت. در دورۀ فتحعلیشاه، تهرانیان از هر گروه و صنف در ساختن تکیه در محلههای
خود به قصد نمایش مذهبی تعزیه و وقف آن برای برگذار کردن این آیین علاقۀ فراوان
نشان میدادند. دربار و درباریان و حکومتیان و اعیان و اشراف نیز به دلایل مختلف
مذهبی و انگیزههای سیاسی و اجتماعی از برگذاری تعزیهخوانی حمایت میکردند و آن
را هرسال با جلال و جبروتمخصوص در تکیۀ شاهی و تکیۀ دولت و تکیههای عمومی و حیاط
خانههای خود برپا میکردند (بلوکباشی، تعزیهخوانی، ١٧، ١٤٩).
در سالهای آغاز سلطنت ناصرالدین شاه، در ١٢٦٩ق/١٨٥٣م، ٥٤ باب تکیه برای عزاداری و
شبیهخوانی در نقاط مختلف تهران دایر بود. از این شمار ٣ باب آن به نامهای
«تکیۀشاهی»، «تکیۀ جناب صدراعظم» (تکیۀ حاج میرزا آقاسی) و تکیۀ «دربچه» در محلۀ
ارگ، و بقیه در ٤ محلۀ سنگلج، عودلاجان، بازار و چالمیدان ساخته شده بود (
آمار...، ٤٨؛ در برخی منابع نام تکیۀ دربچه، دریچه آمده است؛ نک : شهیدی، ٢٤٧؛ نیز
بلوکباشی، همان، ٩٥). شمار تکیههای تهران در ١٣١٧ق/١٨٩٩م، در دورۀ مظفرالدین شاه
به ٤٣ باب تقلیل یافت ( آمار، ٣٥٥). پس از آن نیز مردم نه تنها تکیه نساختهاند،
بلکه شمار بسیاری از تکیههای معمور و فعال قدیم را نیز به سبب کمتوجهی به هنر
اصیل مذهبی شبیهخوانی خراب کرده، یا آنها را به کاروانسرا و پاساژ و پایگاههای
اقتصادی و شغلی تبدیل کردهاند (بلوکباشی، همان، ٧٦).
در همۀ جهان نمایش مصیبت، یا به اصطلاح ایرانیان شیعه «تعزیه» و «شبیه» را پدر
تئاتر، و تئاتر را زادۀ آن دانستهاند. در ایران این «پدر» به سبب عاملهای اجتماعی
مختلف و نبودن فرهنگ عمومی، کموبیش عقیم ماند و فرزند برومندی از خود به جای
نگذاشت (نوشین، ٣١، ٣٣). تعزیهخوانی، این نمایش برجستۀ آیینی که در زیر چتر حمایتی
دربار قاجار، بهویژه ناصرالدین شاه، در تهران گسترش یافت و به اوج شکوفایی خود
رسید، به سبب سستی و غفلت ایرانیان در پاسداری از این میراث اجتماعی ـ فرهنگی و عدم
شناخت آنان در چند و چونی ظرفیت و قابلیت این هنر نمایشی آیینی، بهتدریج از عرصۀ
هنرها بیرون رانده شد (بلوکباشی، همان، ١٥١؛ برای شرح به تفصیل دربارۀ این نمایش
مذهبی، نک : ه د، تعزیهخوانی).
تئاتر: از زمان توسعۀ ارتباطات تجارتی، صنعتی، سیاسی و فرهنگی ایران با کشورهای
اروپایی، و اعزام دانشجو برای تحصیل به اروپا و بازگشت آنان به ایران، ورود فرهنگ و
معارف غرب به ایران آغاز شد. در این حال و احوال اندیشۀ بازنگری به رفتارهای کهن و
سنتی و اصلاح پارهای اسلوبهای فرهنگی سنتی و رویکرد آگاهانه به پارهای عناصر
فرهنگی کارآمد و سودمند غربی در ذهن رجال سیاسی و فرهنگی نوگرا پدید آمد و تنی چند
از ادیبان و نویسندگان فرانسوی دان به ترجمۀ آثار معروف نویسندگان فرانسه دست
یازیدند. در میان آثار ترجمه، نخستین نمایشنامهای که از فرانسه به فارسی
برگرداندند، میزان تروپ، نوشتۀ مولیر در ١٢٨٦ق/١٨٦٩م با عنوان مردمگریز توسط میرزا
حبیب اصفهانی بود. نخستین نمایشنامههایی هم که به تقلید و اسلوب نمایشنامهنویسی
اروپایی به زبان فارسی نوشتند، گویا نمایشنامههایی بوده که میرزا ملکمخان نوشته
است (خانلری، ١٦؛ نیز نک : جنتی عطایی، ٦٠؛ افشار، «تمثیلات...»، ٦٠).
اندیشۀ ایجاد تئاتر نوین در ایران پس از بازگشت ناصرالدین شاه از نخستین سفرش به
فرنگ در ١٢٩٠ق/١٩٧٠م شکل گرفت. زمانی که نخستین کاروان دانشجویان ایرانی تحصیل خود
در اروپا را به پایان رساندند و به ایران بازگشتند، شاه در ١٣٠٣ق/١٨٨٦م دستور ساختن
تالار تماشاخانهای در مدرسۀ دارالفنون را به میرزا علیاکبرخان
مزینالدوله(نقاشباشی) ــ که او هم در میـان همین دانشجویان از اروپا بازگشته
بود ــ صادر کرد (نفیسی، «قهوهخانهها»، ٣٧؛ نیز نک : ایرانشهر، ١/٩١٧؛
شهریاری،٢/٤١٢). پس ازتأسیستماشاخانه، نخستین نمایشنامهای که نقاشباشی در آن
نمایش داد، نمایشنامۀ مردمگریز بود. از این هنگام پایۀ تئاتر نوین در تاریخ هنر
نمایشی ایران در تهران گذاشته شد (جنتی عطایی، ٥٩).
این تماشاخانه خصوصی بود و تنها شاه و گروهی معدود از درباریان و رجال به آن راه
داشتند. اعتمادالسلطنه (روزنامه...، ٤١٧) بانی این تماشاخانه را مخبرالدوله، وزیر
علوم، و بازیگران آن را فرنگی معرفی میکند که «بازی» نمیدانستند و زبان فارسی را
نمیفهمیدند و تنها «طوطیوار» یاد گرفته بودند. به هنگام تجدید بنای مدرسۀ
دارالفنون زیرنظر وزیر معارف وقت، میرزا یحیىخان اعتمادالدوله قراگزلو در ١٣٠٨ش،
تماشاخانه را خراب کردند ( ایرانشهر، همانجا؛ یغمایی، ٧٥-٧٦) و تالار نمایش جدیدی
با گنجایش ٥٠٠‘١ صندلی به جای آن ساختند (شهریاری، همانجا، که مأخذی برای این رقم
نداده است).
پس از مشروطیت (١٣٢٤ق)، چند تن از دانشمندان روشنفکر نوجو مانند سیدعبدالکریم
(محققالدوله) انتظامالملک، میرزا هاشم خان بهنام، اعظم السلطان، سیدعلیخان نصر و
جز آنان نمایشنامههایی را که جنبۀ سیاسی، اجتماعی، انتقادی و تربیتی داشتند،
درپارکهای امینالدوله (سه راه ژاله)، ظلالسلطان (محل سابق وزارت آموزش و پرورش) و
اتابک (محل سفارت روسیه) به نمایش درآوردند و از درآمد این نمایشها مدرسۀ نمایش
«فرهنگ» و یک آموزشگاه اکابر تأسیس کردند (جنتی عطایی، ٦١؛ ایرانشهر، ١/٩١٩). با
کوشش و همت همین گروه و چند تن دیگر «تئاتر ملی» بـه مدیریت محققالدوله در طبقۀ
بالای چاپخانۀ فاروس در لالهزار ــ که مرکز انتشار و ترویج نمایشنامههای مدرن
بود ــ تأسیس شد (جنتی عطایی، همانجا). تالار چاپخانه گنجایش ٢٥ تماشاچی را داشت (
ایرانشهر ١/٩٢٠، که ظاهراً به اشتباه ٢٥٠ نفر نوشته است). از ١٣٢٧ق/١٩٠٩م، که
گروههای نمایشی غیرسنتی در تهران شکل گرفتند، مسئولان چاپخانه و گردانندگان گراند
هتل (تئاتر دهقان بعدی) که روبهروی چاپخانه قرار داشت، تالارهای نمایشی چاپخانه و
هتل را برای اجرای نمایش در اختیار این گروهها میگذاشتند (شهریاری، ٢/٤٠٨-٤٠٩).
١. L’ Etourdi.
خان ملک ساسانی نخستین کسی بود که نقدنویسی دربارۀ نمایشنامه را با نقد نمایشهای
تئاتر ملی، نمایش «گیج١» مولیر در ١٠ ذیحجۀ ١٣٣١ و نمایشهای «خورخور» و «وهم» در
روز ٢٤ همان ماه، در روزنامۀ برق و رعد چاپ تهران (شم ١١ و ١٢) آغاز کرد (برای
نقدهای خان ملک بر این نمایشها، نک : جنتی عطایی، ٦٢-٧٢، حاشیه). کمدی «گیج» مولیر
ظاهراً در ١٣٣١ق با نام «نمایش خر» به کمک اعضای تئاتر ملی در سالن گراند هتل نیز
به نمایش درآمده است (آرینپور، ١/٣٤١).
چندی بعد در ١٣٣٦ق/١٩١٧م، پس از اینکه میرسید علی نصر از اروپا بازگشت، تحولی در
تئاتر مدرن ایران پدید آمد و نصر با کوشش بسیار، جمعی از هنرمندان پیشین و هنرمندان
تازه، مانند احمد محمود کمال الوزاره، مهدی نامدار و علیاصغر گرمسیری را گرد آورد
و گروه «کمدی ایران» را تشکیل داد (برای صورت نام هنرمندانی که به نصر پیوسته
بودند، نک : جنتی عطایی، ٦٣-٦٤). محلنمایشهایکمدی ایرانتالاربزرگگراندهتل بود
و این گروه در هر ماه معمولاً دو نمایش روی صحنه میآورد ( ایرانشهر، ١/٩٢١؛
شهریاری، ٢/٤٣٠). در این تئاتر نخستینبار پای بانوان ارمنی و ترک و یهودی به صحنه
گشوده شد. از این تاریخ به بعد زنان در نمایشها در نقش زن ظاهر میشدند و بازی
میکردند (جنتی عطایی، ٦٥).
در ١٢٩٥ش/١٩١٦م کیخسرو شاهرخ با همکاری ٧ تن زردشتی «هیئت نمایشی زردشتیان» تهران
را تشکیل داد تا از راه درآمد اجرای برنامههای نمایشی به جمعیت خیریۀ زردشتیان
کمک کنند. این گروه با برگذاری نمایش فیلم در سالن سینما، در محل مدرسۀ دخترانۀ
زردشتیان، واقع در چهارراه قوامالسلطنه، کوچۀ شاهرخ، سالن تئاتری بنا کردند. این
سالن ظاهراً نخستین تماشاخانه یا تئاتر غیردولتی تهران بود. بعدها در ١٣٠٧ش
نمایشنامههایی مانند بیژن و منیژه و لیلی و مجنون به کارگردانی ظهیرالدینی و مریض
خیالی مولیر و کمدی حاج عبدالشکور را زیر نظر سیدعلی نصر به صحنه آوردند (نک :
هویان، ٦٧-٦٨، به نقل از هایگ کارکاراش، «اوضاع کلی تئاتر در تهران»). این تئاتر در
اوایل سال ١٣٠٨ش به همت ارداشس نازاریان زیر نظر آردو طریان به یک سالن مدرن بهنام
«تئاترسیروس» ــ که عمرش چندان همدوام نیافت ــ تبدیل شد (جنتی عطایی، ٧٥).
در یک دورۀ تاریخی، لالهزار مرکز تئاترهای تهران بود. در سالهای ١٣٣٦-١٣٥٧ش ــ که
به دورۀ «آتراکسیون١» معروف شده است ــ نمایشهایی که در تئاترهای لالهزار روی صحنه
میآمدند، بیشتر از نوع نمایشهای روحوضی بودند، با این تفاوت که این نمایشها «پیس»
داشتند. سبب متن نوشته داشتن این نمایشها، یکی فرستادن متن نمایش از پیش به ادارۀ
سانسور و گرفتن اجازۀ بازی، و دیگر اینکه نمایشگران لالهزاری نمیخواستند که به
آنها بگویند «سوژه» بازی میکنند، چون «سوژه» اصطلاحی بود که معمولاً برای نمایشهای
روحوضی به کار میرفت. با همۀ اینها نمایشهای این بازیگران لالهزاری واقعاً سبک و
شیوۀ نمایش روحوضی داشت. مثلاً در تئاتر جامعۀ باربد، سیدحسین یوسفی عین غلام سیاه
روحوضی روی صحنۀ تئاتر میآمد. همۀ تماشاچیان میدانستند که بامزگیها و بانمکیهای
او صورت بداهه دارند و از ابداعات خود او ست (ممنون، ٤١).
١. attraction ٢. daguerréotype ٣. photography ٤. Krziz
آموزش تئاتر: آموزش هنرهای نمایشی در مؤسسات آموزشی و دانشگاهی پدیدهای نسبتاً
جدید در ایران است. نخستین نمونههای این مؤسسات در تهران با نام «هنرستان هنرپیشگی
تهران» در ١٣١٨ش و «هنرکدۀ هنرهای دراماتیک» وابسته به وزارت فرهنگ و هنر در ١٣٤٣ش
تأسیس شد. امروزه آموزش دانشگاهی هنرهای نمایشی در دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه
تهران، دانشکدۀ هنرِ دانشگاه تربیت مدرس و دانشکدۀ سینما ـ تئاترِ دانشگاه هنر
جریان دارد. در برخی مؤسسههای آموزشی عالی غیردولتی نیز گروههای آموزش هنرهای
نمایشی تشکیل شده است (ناظرزاده، ٢٩٢). دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران در آغاز
با ٣ شعبۀ معماری، نقاشی و مجسمهسازی به سرپرستی آندره گدار، ایرانشناس فرانسوی
فعالیت
میکرد. این دانشکده در ١٣٤٠ش گسترش یافت و شعبهها یا گروههای نمایشـی، موسیقی و
شهرسازی در رشتـههای گرافیک و طراحی صنعتـی به گروههای هنرهای تجسمـی افزوده شـد و
به شیوهای مدرن به آموزش و فعالیت پرداخت (پاکباز، ٢١١-٢١٢).
وزارت فرهنگ و هنر طبق برنامۀ توسعۀ هنرها چند تالار نمایش در تهران و شهرستانها و
تالار رودکی را در تهران تأسیس کرد که بهرهبرداری از این تالار از ١٣٤٦ش آغاز
گردید. سازمان تلویزیون نیز از زمان تأسیس وسیلۀ بزرگ و مهمی در ترویج هنر تئاتر در
میان مردم بوده است. گشایش دو تالار نمایش «تئاتر شهر»، وابسته به سازمان رادیو و
تلویزیون، و تالار مولوی، وابسته به دانشگاه تهران از پدیدههای مؤثر در پیشرفت
تئاتر در تهران بودهاند (محمدی، ٣٥).
عکاسی: عکسبرداری با روش «داگرئوتیپ٢» (تهیۀ عکس روی صفحۀ نقره) در دربار محمدشاه
قاجار در تهران شکل گرفت. نخستینبار یک دیپلمات جوان روسی به نام نیکلای پاولف با
اسبابعکاسی داگرئوتیپ ــ که امپراتور روس با او برای شاههدیه فرستاده بود ــ در
میانۀ ذیقعدۀ ١٢٥٨ در حضور شاه عکس گرفت (عدل، «آشنایی...»، ٥٩؛ نیز نک : طهماسب
پور، ١٧، حاشیۀ ٥). مسیو ژول ریشارخان در حدود سال ١٢٦٠ق عکسبرداری با این شیوه را
در دربار از شاه و درباریان آغاز کرد (اعتمادالسلطنه، مرآة...، ٣/١٤٤٨، المآثر،
١/١٣٠-١٣١).
اصل عکاسی، یعنی «فتوگرافی٣»، و شیوع و رواج و تکمیل و انتشار آن در زمان
ناصرالدینشاه در دارالخلافۀ تهران بود (همان، ١/١٣١). ظاهراً ناصرالدین شاه برای
سرگرمی خود دستگاه عکاسی را با خود بهتهران آورد و به عکسبرداری از موضوعات
گوناگون پرداخت. بسیاری از عکسهای او اکنون در میان آلبومهای عکس در بیوتات سلطنتی
تهران موجود است (افشار، «تاریخچه...»، ٣٤). با گشایش مدرسۀ دارالفنون، مسیو کریشش٤
نمساوی، معلم توپخانه و بعدها چند تن دیگر با وسایل ابتدایی عکسهایی گرفتند. بنابر
علاقۀ ناصرالدین شاه به این فن، آقارضا پیشخدمت خاصه به آموختن علم عکاسی مأموریت
یافت و پس از آموختن آن عمارتی از عمارتهای درباری را با عنوان «عکاسخانۀ مبارکه»
در اختیار او گذاشتند. او همراه شاه در سفرهایش به خراسان، مازندران و کربلا از
اماکن و ابنیۀ قدیم و برخی آثار دیگر عکس برداشت. در سبزوار هم در محرم ١٢٨٤/ مۀ
١٨٦٧ به دستور شاه عکسی از ملاهادی سبزواری گرفت که معروف است (اعتمادالسلطنه،
مرآة، ٣/١٤٤٨، ١٥٣٩).
یحیى ذکاء شاهزاده ملک قاسم میرزا (١٢٢٢- د ح ١٢٧٧ق/
١٨٠٨-١٨٦٠م) را نخستین ایرانی، پس از ریشارخان یا همزمان او میداند که عکسبرداری
به شیوۀ داگرئوتیپ کرده است
( تاریخ...، ٨). او در تابستان یا پاییز ١٢٦٥ق/١٨٤٩م با ناصرالدین شاه به ییلاق
جاجرود میرود و از سراپردۀ شاه و زنان حرم و پیشخدمتها عکسهایی بر میدارد و از
آنها آلبومی میسازد و در ١٦ رجب ١٢٦٦ تقدیم شاه میکند (همان، ١٢). همو آقارضا
پیشخدمت (آقا رضاخان اقبالالسلطنه) را نخستین عکاسحرفهای معرفی میکند و استاد
او را در فن عکاسی مسیو کارلیان (= کارلهیان١) نام میبرد و مینویسد که در
١٢٨٠ق/١٨٦٤م به لقب «عکاسباشی» سرافراز میگردد. آقارضا عکاسباشی عکسهای بسیاری
از شاه و درباریان در سفر و حضر گرفته است که بیشتر آنها موجود است. او مدت ٢٧ سال
عکاسخانۀ مبارکه را میگرداند و در ١٣٠٧ق/١٨٩٠م به طور ناگهانی در آجودانیۀ شمیران
فوت کرد (برای شرح حال و عکسهای او، نک : همان، ٤٧-٥٥؛ نیز عدل، «خورهه...»، ٢٣١).
مدتها عکاسی منحصر به ناصرالدین شاه و خانوادههای درباری و طبقۀ اشراف تهران بود
(شهری، تاریخ...، ٣/١٥٧). کهنترین عکسها، عکسهایی است که ناصرالدین شاه از زنان
حرم خود و درباریان گرفته است. چون در آن دوره عکسبرداری از زنان توسط مردان مجاز
نبود و کسی جرئت چنین کاری را نداشت، عکسهای زنان دربار، تاریخیترین عکسها از زنان
ایران در تاریخ عکاسی در ایران به شمار میآیند (افشار، همان، ٣٥) و سندی مستند و
گویا از وضعیت زنان حرمسرای درباری است.
علاقۀ ناصرالدین شاه به عکاسی سبب شد تا منصبی با عنوان «عکاسباشی» را در دربار
دارالخلافۀ تهران به وجود بیاورد و نخستینبار آقارضا پیشخدمت خاصۀ خود را با این
عنوان به این منصب بگمارد. پس از او هم میرزا حسنعلی به این منصب نایل شد
(اعتمادالسلطنه، مرآة، ٣/١٤٤٥، المآثر، ١/٤٨). او در زیر عکسهای خود «عمل خانه زاد
حسنعلی» را مینوشته که در مجموعۀ عکسهای بیوتات سلطنتی موجود است.
در تهران دورۀ ناصری دو مرکز به عکسبرداری مشغول بودند، یکی «ادارۀ عکاسخانۀ
مبارکه» در دربار و مخصوص دربار، و دیگری «عکاسخانۀ مدرسۀ دارالفنون»، مخصوص
کارهای دولتی. مشهورترین عکاس آن زمان تهران عبدالله قاجار (د ١٣٢٦ق/١٩٠٨م) بود. از
او مجموعهای عکسهای تاریخی از رجال، و مناظر و مانند آنها بازمانده است. او در زیر
عکسها این جملات را مینوشت: «عکاس مخصوص اعلیحضرت شاهنشاهی خانهزاد عبدالله قاجار
دارالخلافۀ ناصری» و «عکاسخانۀ مدرسۀ مبارکۀ دارالفنون، عبدالله قاجار». مجموعهای
از عکسهای او اکنون در کتابخانۀ سلطنتی (سابق) و در بایگانی شخصی خانوادهها موجود
است (افشار، همان، ٤٢).
١. F. Carlhian
دستور تأسیس نخستین عکاسخانۀ عمومی در تهران بنابر تمایل ناصرالدین شاه در
١٢٨٥ق/١٨٦٨م صادر شد و عباسعلی بیک، از شاگردان آقارضا عکاسباشی نخستین عکاسخانۀ
عمومی را برای عکسبرداری از مردم شهر از هر قشر و طبقهای در خیابان جبّاخانه راه
انداخت (طهماسبپور، ٥٢). از آن پس، کمکم شماری از کسانی که با فن عکاسی آشنایی
داشتند به دایر کردن عکاسخانه در تهران و تهیۀ عکس از عامۀ مردم پرداختند. توسعۀ
عکسبرداری و تأسیس عکاسخانههای عمومی در تهران و شهرستانها چنان فزونی یافت که
اعتمادالسلطنه در المآثر و الآثار شمار عکاسان و عکاسخانهها را بیش از حد تصور و
موجب «صعوبت و اشکال» میداند ( نک : ١/١٣١؛ نیز طهماسبپور، همانجا).
از نخستین کسانی که در تهران عکاسخانۀ عمومی برای
عکسبرداری از عامۀ مردم دایر کردند، آنتوان خان و روسی خان بودند. آنتوان خان
سوروگین، عکاس معروف دورۀ قاجار ظاهراً همراه مظفرالدین شاه، یا کمی پیش از او از
تبریز به تهران آمد و در خیابان علاءالدوله (فردوسی کنونی) جنب در شرقی میدان مشق،
عکاسخانهای برپا کرد و با گذشت اندک زمانی در میان تهرانیان معروف شد (ذکاء،
همان، ١٣٦). او جلوههایی از زندگی و مردم آن دوره را در عکسهایش نشان داده است.
بسیاری از عکسهای آغاز جنبش مشروطه در تهران و بستنشینی در سفارت انگلیس و
پیشامدهای دیگر به احتمال قوی اثر این هنرمند توانای عکاسـی است. آنتوان عکسهـای
خـود را معمولاً با این نوشته: «عکاسخانۀ مسیوآنتوان سوروگین طهران»، مشخص میکرد
(همانجا؛ طهماسبپور، ١٥٠، تصویر ١٧).
ایوانف، معروف به روسی خانِ عکاس، نیز یکی دیگر از عکاسان معروف عکاسخانههای
عمومی تهران در دورۀ قاجار بود. او در ابتدا شاگرد عکاسخانۀ عبدالله میرزای قاجار
بود. در ١٣٢٥ق از او جدا شد و مستقلاً عکاسخانهای در خیابان علاءالدوله دایر کرد
و با میرزا مهدی خان مصورالملک شریک شد. او در گرفتن پرتره و تکچهره شهرت داشت
(ذکاء، همان، ١٤٦).
عکاسان معروف دیگری هم بودند که عکاسخانههایی در تهران داشتند که به نام خود آنها
مشهور بود، مانند عکاسخانههای آمبـراند، واقع در چهارراه لالهزار ـ استانبول؛ آ.
باخت و ملیک، هر دو در ناحیهای میان لالهزار و مخبرالدوله؛ مادام لیلیان و
عکاسخانههای دیگر، از عکاسخانههای قدیمی پس از دورۀ قاجار عکاسخانۀ خادم در
نزدیک چهارراه حسنآباد بود. جعفر خـادم صاحب عکاسخانه یکی از عکاسان خودساختۀ
بسیار مشهور در دورۀ پهلویها بود. او به خدمت دربار درآمد و عکاس مخصوص دربار شد.
فرزندش علی خادم، نیز حرفۀ پدر را دنبال کرد (شهری، همان، ٣/١٧٩؛ برای فهرست نام و
شرح احوال عکاسان معروف درباری، نک : افشار، گنجینه..، ٤٩-٥٤، نیز برای نام عکاسان
دیگر، نک : ص ٥٨-٦١؛ برای صورت نام عکاسان قدیمی و نشانی عکاسخانههای آنها که
عکسهایشان با آرم و علامت مخصوص در مجموعۀ شخصی موجود است، نک : کریمزاده،
١٩٨-١٩٩؛ برای آگاهی جامع دربارۀ شکلگیری هنر عکاسی در تهران و سیر تحول آن و
عکاسـان معروف و عکاسخانـههای تهـران، نک : ذکاء، همان،
١ بب ).
سینما: سینما یا «سینما توگراف» نیز مانند عکاسی، اما قدری دیرتر از آن، در دورۀ
قاجار و ابتدا در تهران و در دربار شکل گرفت. نقطۀ آغازین تاریخ سینمای ایران را
تاریخ بازگشت مظفرالدین شاه با یک دستگاه سینماتوگراف از اروپا به ایران در
١٣١٨ق/١٩٠٠م دانستهاند (غفاری، ٨-٩؛ نیز نک : تهامینژاد، ١٦). در سفرنامۀ
مظفرالدین شاه به فرنگ در شرح سفر شاه به اوستاند بلژیک آمده است: در روز١٠
ربیعالاول ١٣١٨ شاه پس از دیدن فیلمی از دستگاه «سینموفتگراف» و «لانترن ماژیک١»
(فانـوس خیال) در نمایش شهر پاریس و بارش باران و رودخانۀ سن، دستور خرید این
دستگاهها را به میرزا ابراهیم خان صنیعالسلطنه (عکاسباشی) میدهد (برای جزئیات،
نک : ص ١٠٠-١٠١). ابراهیم خان در ٢١ ربیع الآخر همان سال از جشن «عید گل» که در
اوستاند برپا شده بود و مظفرالدین شاه در آنجا حضور داشت، با دستگاه سینماتوگرافی
که خریده بودند، عکس (= فیلم) میگیرد (همان، ١٦٠). برخی دیگر آغاز تاریخ سینما در
ایران را با آشنایی درباریان و گروه حاکمه از فیلمی که ابراهیم عکاسباشی از سفر
مظفرالدین شاه تهیه کرده بود و در دربار نمایش داد، دانستهاند (تکمیل همایون،
١٠٠).
١. lanterne magique
میرزا ابراهیم صحافباشی تهرانی، مرد متجدد و آزادیخواه
و از نخستین کسانی بود که بهرهبرداری از سینما را در تهران
بنیاد نهاد (ذکاء، تاریخ، ١٠٩) و آن را از محدودۀ دربار به فضای کوچه و خیابان برد.
به نوشتۀ فرخ غفاری او در حیاطی در پشت مغازۀ اشیاء تزیینی فروشی خود در چهارراه
مهنّا (واقع در ناحیۀ میان سینما کریستال در لالهزار نو و خیابان ارباب جمشید)
فیلم نشان میداد و مشتریانش بیشتر از اعیان بودند. وی در رمضان ١٣٢٢/نوامبر ١٩٠٤
در اول خیابان چراغ گاز (امیرکبیر کنونی) نخستین سینمای عمومی را برای همگان دایر
کرد و در آنجا فیلمهای کوتاه کمدی و خبری نمایش میداد (مشیری، ١٥؛ غفاری، ١٠).
جمالزاده گفته است که در ١٩٠٣م، در ابتدای خیابان برق فیلمی تماشا کرده است که
مکان نمایش باید ظاهراً همین سینمای صحافباشی بوده باشد (تهامینژاد، ١٨، ١١٣)،
ظاهراً جمالزاده در ذکر تاریخ اشتباه کرده است!. سالن سینمای صحافباشی بیش از یک
ماه دایر بود و تماشاچیان آن پولداران بودند و هنوز مردم معمولی در آن راهی نداشتند
(مشیری، ١٦).
در این زمان دو نوع فیلم در تهران نمایش میدادند: یکی فیلمهای گزارشی که مظفرالدین
شاه خریده بود، و دیگری فیلمهای تخیلی که ابراهیم صحافباشی تهیه کرده بود
(تهامینژاد، ١٨؛ برای داستان فیلمهایی که صحافباشی نمایش میداد، نک : مشیری،
١٥-١٦).
اولین فیلمهای مستند خبری او صحنههایی از شاه و درباریان، زنان دربار، عبور قزاقها
و شاهسوار بر اسب، تاخت خرسواران در خیابان مشجر و صحنههای ورزشی و مانند آنها
بود. بنابر سندی یکی از ابتکارات میرزا ابراهیم عکاسباشی این بود که به دستور
مظفرالدین شاه با دستگاه سینماتوگراف خود از دستههای قمهزن در سبزه میدان
فیلمبرداری کرد (تهامینژاد، ١٦-١٧). این فیلم شاید نخستین فیلمبرداری از تجمع
مذهبی مردم برای عزاداری بوده باشد.
بعدها ایوانف (روسیخان) به همراه میرزا مهدی خان مصورالملک با یک دستگاه پروژکتور
در ١٣٢٥ق/١٩٠٧م در دربار و خانههای بزرگان و مجالس عروسی و جشنها به نمایش فیلم
میپرداختند. پس از چندی شبها نیز در عکاسخانۀ خود در ضلع شرقی خیابان علاءالدوله
فیلم نمایش میدادند. آنگاه آنان یک سالن سینما با گنجایش ٢٠٠ تن در همان خیابان
ساختند و دومین تالار نمایش فیلم سینمایی را در تهران بنیاد نهادند و پس از چندی
در بالاخانهای (بالای مطبعۀ فاروس) در خیابان لالهزار سالن نمایش فیلمهای کمدی
دایر کردند (نک : غفاری. همانجا؛ ذکاء،همان، ١٤٧-١٥٠). همزمان با روسیخان،شخصی
بهنامآقایف (مشهور به تاجرباشی) سومین سالن نمایش فیلم را در یکی از مغازههایش
در خیابان ناصری در ١٣٢٦ق دایر کرد و به نمایش فیلم پرداخت (همان، ١٥٠، حاشیۀ ٥، به
نقل از روزنامۀ صوراسرافیل). مسعود مهرابی از نمایش فیلم توسط تاجرباشی در
قهوهخانۀ زرگرآباد، در خیابان چراغگاز خبر میدهد و به رقابت میان او و روسیخان
اشاره میکند (ص ١٧)، اما سندی برای این خبر ارائه نمیدهد.
آراداشس باتماگرایان معروف به «اردشیرخان ارمنی» با همکاری آنتوان خان و سوروگین و
پاته فرر در سینمایی که در ١٣٣١ق/١٩١٢م در خیابان علاءالدوله برپا کرده بودند، چند
سال همراه نمایش فیلم برای مردم، تعزیه هم اجرا میکردند و بدین سان بهرهگیری
همگانی از سینما را در تهران رواج دادند. پس از آن سینما در ایران پا گرفت و در
میان عامۀ مردم شناخته شد و سالنهای دیگر سینما با گنجایشهای گوناگون یکی پس از
دیگری ساخته شد (همو، ١٧-١٨؛ نیز نک : غفاری، ١١-١٢؛ نفیسی، «قهوهخانهها»، ٣٧).
نخستین ایرانی که در ایران به تهیۀ فیلمهای بلند صامت خبری و یک فیلم کوتاه کمدی ٣
پردهای پرداخت، خان بابا معتضدی بود که در چند سال (١٣٠٤ تا ١٣١٠ش) مجموعهای فیلم
مستند تهیه کرد. معروفترین فیلمهای او در این مجموعه فیلم «مجلس مؤسسان» در ١٣٠٤ش
بود (غفاری، ١٢). معتضدی نخستین فیلم داستانی بلند سینمایی به نام «آبی و رابی» به
کارگردانی آوانس اوهانیان را در ١٣٠٨ش فیلمبرداری کرد و نخستین مدرسۀ سینمایی برای
آموزش هنرجویان سینما را اوهانیان در ١٣٠٤ش بنیاد نهاد (مهرابی، ٢٢). غفاری
(همانجا) تأسیس مدرسه را در ١٣١٠ش و تهیۀ فیلم آبی و رابی را ١٣١١ش آورده است.
نخستینبار سینمای ناطق را در تهران مرتضى قلیخان بختیاری در ١٣٠٩ش در سالن بزرگ و
مجلل سینما پالاس راه انداخت. صدای این فیلمها که روی صفحۀ گرامافون ضبط شده بود،
همراه با فیلم پخش میشد. نخستین فیلم ایرانی ناطق به نام ««دختر لر» را عبدالحسین
سپنتا در ١٣١١ش در هند ساخت و در تهران نمایش داد (مهرابی، ٢١، ٢٧). برخی آغاز صنعت
فیلم ناطق در ایران را سال ١٣٢٦ش دانستهاند. اولین فیلم ناطق ساخته شده در تهران
هم فیلم «طوفان زندگی» به کارگردانی محمدعلی دریابیگی بود که در شرکت میترا فیلم به
مدیریت اسماعیل کوشان تهیه شد (غفاری، ١٥؛ برای شکلگیری سینما در تهران و نخستین
سینماها و چگونگی فیلمبرداری و فیلمهای ایرانی، نک : سعدوندیان، ٤٤٧بب ؛ برای شرح
اولین سینماهای تهران، نک : شهری، طهران، ١/٢٨٤-٢٨٩).
مآخذ: آرینپور، یحیى، از صبا تا نیما، تهران، ١٣٥٥ش؛ آمار دارالخلافۀ تهران، به
کوشش سیروس سعدوندیان و منصوره اتحادیه، تهران، ١٣٦٨ش؛ آیتاللٰهی، حبیبالله،
«هنرهای تجسمی»، سیمای فرهنگی ایران، به کوشش عباس نامجو، تهـران، ١٣٧٨ش؛ احمدی،
مرتضى، کهنههای همیشه نو، تهـران، ١٣٨٠ش؛ «استـاد
حسین بهزاد»، هنر و مردم، تهران، ١٣٤٢ش، شم ١٢، ١٣٤٧ش، شم ٧٠؛ اعتمادالسلطنه،
محمدحسن، روزنامۀ خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٥٦ش؛ همو، المآثر و الآثار،
به کوشش ایرج افشار، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مرآةالبلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی و
هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛ افشار، ایرج، «تاریخچۀ ورود عکاسی به ایران»، گنجینۀ
عکسهای ایران، تهران، ١٣٧١ش؛ همو، «تمثیلات ١٢٧٦ و مردم گریز ١٢٨٦»، فصلنامۀ تئاتر،
تهران، ١٣٦٩ش، شم ٩-١٠؛ امامی، کریم، «مروری در نقاشی سدههای دوازدهم و سیزدهم
ایران»، نگاهی بهنگارگری ایران در سدههای دوازدهم و سیزدهم، تهران، ١٣٥٤ش، ج ١؛
انجوی شیرازی، ابوالقاسم، بازیهای نمایشی، تهران، ١٣٥٢ش؛ ایرانشهر، نشریۀ کمیسیون
ملی یونسکو در ایران، تهران، ١٣٤٢ش؛ بلوکباشی، علی، «بازدارندههای روند تحول و رشد
هنر مردمی و رمزگرای خیمه شب بازی» (متن سخنرانی)، همایش بزرگداشت میراث فرهنگی در
روز جهانی موزه، تبریز، اردیبهشت ١٣٨٢ش؛ همو، «تصویرگری در حوزۀ هنرهای عامه»،
دستها و نقشها، تهران، ١٣٧٦ش، شم ٥؛ همو، تعزیهخوانی، حدیث قدسی مصایب در نمایش
آیینی، تهران، ١٣٨٣ش؛ همو، «فراز و فرود نمایش قدسیانۀ تعزیه»، کتاب ماه هنر،
تهران، ١٣٨١، شم ٤٣-٤٤؛ همو، قهوهخانههای ایران، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو «نمایشهای
شادیآور زنانه در تهران»، پیام نوین، تهران، ١٣٤٤ش، س٧، شم ٧؛ همو و یحیى شهیدی،
پژوهشی در موسیقی و سازهای موسیقی نظامی دورۀ قاجار، تهران، ١٣٨١ش؛ بیضایی، بهرام،
نمایش در ایران، تهران، ١٣٤٤ش؛ پاکباز، رویین، دایرةالمعارف هنر، تهران، ١٣٨٣ش؛
تبریزی، صادق، «نگاهی دیگر به نقاشیهای عامیانه»، هنر و مردم، تهران، ١٣٨٥ش، شم ٦؛
تکمیل همایون، ناصر، تهران، تهران، ١٣٨٢ش؛ تهامینژاد، محمد، سینمای ایران، تهران،
١٣٨٠ش؛ جنتی عطایی، ابوالقاسم، بنیاد نمایش در ایران، تهران، ١٣٣٣ش؛ خالقی،
روحالله، سرگذشت موسیقی ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛ خانلری، پرویز، «نثر فارسی در دورۀ
اخیر»، نخستین کنگرۀ نویسندگان ایران، تهران، ١٣٢٦ش؛ دایرةالمعارف فارسی؛ درویشی،
محمدرضا، «تأثیر موسیقی غرب بر موسیقی ایران(٢)»، آهنگ، تهران، ١٣٦٨ش، س ٢، شم ٢ و
٣؛ ذکاء، یحیى، تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران، تهران، ١٣٧٦ش؛ همو، زندگی و
آثار استاد صنیعالملک ابوالحسن غفاری، به کوشش سیروس پرهام، تهران، ١٣٨٢ش؛ همو،
«محمودخان ملکالشعراء»، نگاهی به نگارگری ایران در سدههای دوازدهم و سیزدهم،
تهران، ١٣٥٤ش، ج ١؛ سعدوندیان، سیروس، اولینهای تهران، تهران، ١٣٨٠ش؛ سمسار،
محمدحسن، کاخ گلستان: گزینهای از شاهکارهای نگارگری و خوشنویسی، تهران، ١٣٧٩ش؛
سوروگین، آ.، ایران، تهران، ١٣٨٢ش؛ سیف، هادی، نقاشیهای قهوهخانه، تهران، ١٣٦٩ش؛
شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، طهران قدیم،
تهران، ١٣٧١ش؛ شهریاری، خسرو، کتاب نمایش، تهران، ١٣٦٥ش؛ شهیدی، عنایتالله و علی
بلوکباشی، پژوهشی در تعزیه و تعزیهخوانی، تهران، ١٣٨٠ش؛ طهماسبپور، محمدرضا،
ناصرالدین شاه عکاس، تهران، ١٣٨١ش؛ عدل، شهریار، «آشنایی با سینما و نخستین گامها
در فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران»، طاووس، تهران، ١٣٧٩ش، شم ٥ و ٦؛ همو،
«خورهه، طلیعۀ کاوش علمی ایرانیان»، همان، شم ٣ و ٤؛ غفاری، فرخ، «تاریخ سینمای
ایران»، فرهنگ و زندگی، تهران، ١٣٥٤ش، شم ١٨؛ فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمۀ حسین
نورصادقی، تهران، ١٣٥٦ش؛ کریمزادۀ تبریزی، محمدعلی، احوال و آثار نقاشان قدیم
ایران، لندن، ١٣٦٣ش؛ کوپال، عطاءالله، «درویش خان، پشتیبان هنر حرفهای»، چیستا،
تهران، ١٣٧٢ش، س ١٠، شم ٨؛ کیانی، مجید، «موسیقی»، سیمای فرهنگی ایران، به کوشش
عباس نامجو، تهران، ١٣٧٨ش؛ «گفت و گو با اصغر احمدی خیمهشبباز»، فصلنامۀ تئاتر،
تهران، ١٣٧٠ش، شم ١٤؛ «گفت و گو با شیخ احمد خمسهای خیمهشبباز»، همان؛ محبوبی
اردکانی، حسین، تعلیقات بر المآثر و الآثار اعتمادالسلطنه، تهران، ١٣٦٨ش؛ محمدی،
احمد، «نگاهی به تاریخ نمایش در ایران»، هنر و مردم، تهران، ١٣٥٢ش، شم ١٢٩ و ١٣٠؛
مرقـع اصناف عهد قاجـار، بـه کـوشش سعیـد انـواری،
تهران، ١٣٨٢ش؛ مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، ١٣٤١ش؛ مشحون، حسن، موسیقـی
مذهبی، تهران، ١٣٥٠ش؛ مشیری، محمـد، مقدمه بر سفرنامـۀ ابراهیم
صحافباشـی، تهران، ١٣٥٧ش؛ مرزبـان، پرویـز و حبیب معروف، واژهنامۀ مصور
هنرهای تجسمی، تهران، ١٣٦٥ش؛ مظفرالدین شاه، سفرنامه، تحریر میرزا مهدیخان کاشانی،
به کوشش علی دهباشی، تهران، ١٣٦١ش؛ معیرالممالک، دوستعلی، یادداشتهایی از زندگانی
خصوصی ناصرالدین شاه، تهران، ١٣٦١ش؛ ممنون، پرویز، «حاج عبدالنبی: قدیمترین نمایش
روحوضی مکتوب»، فصلنامۀ تئاتر، تهران، ١٣٧٠ش، شم ١٦؛ مؤمنی، باقر، مقدمه بر تئاتر
کریم شیرهای، تهران، ١٣٥٧ش؛ مونسالدوله، خاطرات، به کوشش سیروس سعدوندیان، تهران،
١٣٨٠ش؛ مهرابی، مسعود، تاریخ سینمای ایران، تهران، ١٣٧٠ش؛ ناظرزادۀ کرمانی، فرهاد،
«نمایش»، سیمای فرهنگی ایران، به کوشش عباس نامجو، تهران، ١٣٧٨ش؛ نصیریان، علی،
«تخت حوضی چیست؟»، فصلنامۀ تئاتر، تهران، ١٣٧٠ش، شم ١٣؛ نفیسی، سعید، «سابقۀ
تاریخی بازی پهلوان کچل و خیمه شب بازی»، خواندنیها، تهران، ١٣٢٤ش، س ١٥، شم ٩٤؛
همو، «قهوهخانههای قدیم جلوۀ خاصی داشتند»، همان، شم ١٠٤؛ نوشین، عبدالحسین،
«تئاتر ایران»، پیام نو، تهران، ١٣٢٤ش، س ١، شم ٩؛ هدایت، صادق، فرهنگ عامیانۀ
مردم ایران، به کوشش جهانگیر هدایت، تهران، ١٣٨١ش؛ هویان، آندرانیک، «سالن نمایش
زرتشتیان و تئاتر سیروس»، فصلنامۀ تئاتر، تهران، ١٣٦٩ش، شم ٩، ١٠؛ یغمایی، اقبال،
«بنای دارالفنون»، امیر کبیر و دارالفنون (مجموعۀ خطابهها)، به کوشش قدرتالله
روشنی زعفرانلو، تهران، ١٣٥٤ش؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز:
Beeman, W. O., »Status, Style and Strategy in Iranian Interaction«,
Antropological Linguistics, ١٩٧٦; id, »Why Do the Laugh«, Journal of American
Folklore, ١٩٨١, vol. XCIV; Browne, E. G., A Year amongst the Persians, London,
١٩٥٠; Chelkowski, P. J., »Popular Entertainment, Media and Social Change in
Twentieth - Century Iran«, The Cambridge History of Iran, ١٩٩١, vol. VII;
Ekhtiar, M., »From Workshop and Bazaar to Academy«, Royal Persian Paintings, ed.
L. Diba and M. Ekhtiar, London, ١٩٩٩; Robinson, B. W., »Painting in the Post
Safavid Period«, The Arts of Persia, ed. R. W. Ferrier, New Haven/ London, ١٩٨٩.
علی بلوکباشی
.XI موسیقی
منظور از موسیقی تهران، برخی از انواع موسیقی مردمی است که ممکن است در دیگر نقاط
ایران نیز یافت شود، اما یا سبک خاصی از آنها در تهران (با احتساب شهر ری) رواج
دارد یا منشأ آنها را باید در این شهر جست. موسیقی کلاسیک ایرانی یـا ــ آنگونه که
امروزه آن را مینامند ــ موسیقی سنتی ایرانی و موسیقیهای مردمپسند رسانهای که در
همۀ نقاط ایران شنیده میشوند، خارج از این مقوله قرار میگیرند.
موسیقی تهران، امروزه جز در موارد نادر، قابل تفکیک از جریان عمدۀ موسیقایی سراسر
ایران که اساساً به دو گونۀ اخیر مربوط میشود، نیست. اما در گذشتۀ نزدیک، امکان
تشخیص سبکهایی مختص تهران از برخی انواع موسیقیهای مردمی وجود داشته است. موسیقی
تهران قدیم (از اواخر قاجار تا چند دهۀ پیش) را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
موسیقیهایی که اجراکنندۀ حرفهای داشتهاند و موسیقیهایی که اجراکنندگان آنها افراد
غیرحرفهای بودهاند.
١. محیط حرفهای: دستههای روحوضی که وارث دستههای مطربی قاجار بودند، از ابتدای
سدۀ١٤ش رو به گسترش گذاشتند و به مهمترین دستهها برای اجرای مراسم عروسی در مناطق
سنتی شهر تهران (عمدتاً مناطق جنوبی شهر، از توپخانه به پایین) تبدیل شدند (نک :
فاطمی، ١١٥ بب ؛ نیز نک : بیضایی، ١٨١-٢١٦). موسیقی این دستهها که از شماری
نوازنده، خواننده و رقصنده، در کنار هنرپیشههایی چند (برای اجرای نمایشهای موسوم
به «سیاهبازی») تشکیل میشد، طیف وسیعی از موسیقیهای محلی تا رِنگها و
ضربیخوانیهای خاص مطربها را دربرمیگرفت. تقریباً همۀ این موسیقیها را که بر روی
حوض تختهپوش و مفروش حیاط خانهها، با سازهای تاروکمانچه (یا ویلن) و تمبک، گاه
بهعلاوۀ کلارینت و فلوت و آکُردِئون اجرا میشد، رقص رقصندهها (که «آرتیست»
نامیده میشدند) همراهی میکرد (فاطمی، ١١٦؛ بیضایی، ٢٠٩).
مطربهای روحوضی، به تدریج، عناصر تازهای، مثل موسیقی رقصهای غربی، ترانههای
رادیویی، ترانههای کافهای، پیشپردهخوانی و حتى برخی از ترانههای اندرونی را به
کارگان (رپرتوار) خود اضافه کردند، اما آنچه را میتوان منحصراً موسیقی مطربی
نامید، تنها شامل ضربیخوانیها و برخی رنگهای خاص روحوضی میشود (یادداشتهای مؤلف).
رِنگها موسیقیهای رقصاند که شماری از آنها، مثل «باباکرم»، با کلام همراه شدهاند
و میتوان آنها را تصنیف ـ رنگ نامید. هرچند برخی از این رنگهای (یا تصنیف ـ
رنگهای) قدیمی نیز از موسیقیهای رقص یا ترانههای محلی الهام گرفتهاند (مثل «لوده
کردی» و «داش داش»)، و حداقل یک رنگ (رنگ «مات»)، بدون امکان تشخیص منشأ اصلی آن،
در ٣ منطقه از ایران یعنی تهران، خراسان و مناطق بختیارینشین رایج است، اما رنگها
یا رنگ ـ تصنیفهایی مثل «باباکرم» و «مئو»، وجود دارد که میتوان از تهرانی بودن
آنها تقریباً اطمینان داشت. در این میان، رنگ ـ تصنیف «مبارک باد»، بیش از آن صبغۀ
ملی یافته است که بتوان آن را متعلق به منطقۀ خاصی دانست (نک : فاطمی، ١٢٢ ff.).
ضربیخوانی، به احتمال بسیار، یک گونۀ آوازی صرفاً تهرانی بوده که از این شهر،
همراه شیوۀ اجراهای نمایشی ـ موسیقایی روحوضی و از همان ابتدای سدۀ ١٤ش به برخی
شهرستانهای دیگر، مثل اراک، بروجرد، مشهد، اصفهان و جز آنها، گسترش یافته است. در
این نوع موسیقی، شعرهای فکاهی بر روی یک طرح ملودیک ـ ریتمیک ثابت و به صورت هجایی
(یک نت برای هر هجا)، به همراه یک برگردان ــ که آن هم در همۀ ضربیها طرح ملودیک
واحدی دارد، اما میتواند کلامهای متفاوتی را به خود بپذیرد ــ خوانده میشوند.
ضربیها را غالباً در دستگاه همایون و گاه شور میخوانند. اشعار آنها که برای تطابق
با طرح ملودیک ـ ریتمیک ثابت همۀ ضربیها باید از اوزان خاصی تبعیت کنند (مفتعلن
مفاعلن مفاعلن، فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن، مفاعیل مفاعیل فعولن، مفعول مفاعیل
مفاعیل فعولن، و اوزان همخانواده با اینها) معمولاً از شعرای حرفهای است که حسین
مجرد در میان آنان شاخص است (نک : احمدی، کهنهها...، جم ؛ فاطمی، ١٥ ff.؛ نیز
نک : ه د، مطرب).
٢. محیط غیرحرفهای: محیط غیرحرفهای موسیقی در تهران قدیم را میتوان دقیقاً به دو
فضای زنانه و مردانه که مؤکداً از یکدیگر مجزا بودهاند، تقسیم کرد. محیط موسیقایی
غیرحرفهای زنانه به اندرونی خانهها منحصر میشده است، حال آنکه محیط مردانه را
میبایست اساساً در قهوهخانهها و گاهی در زورخانهها و اماکن دیگر سراغ گرفت. فصل
مشترک موسیقی مردانه (غزلخوانی) و زنانه (ضربیهای اندرونی)، استفادۀ حداقل از
سازها ست: مردها کاملاً از ساز صرفنظر میکنند و زنها تنها سازهای ضربی، مثل دایره
و تمبک را به کار میبرند. غیر از این مورد، همه چیز در این دو محیط و در موسیقیهای
آنها با یکدیگر متضاد است. محیط زنانه خصوصیترین فضای یک مکان شخصی، یعنی خانه را
به خود اختصاص میدهد، در حالیکه، محیط مردانه به فضاهای عمومی و غیرشخصی
(قهوهخانه یا زورخانه) گرایش دارد؛ موسیقی زنانه غیرملودیک و ضربی است، اما موسیقی
مردانه ملودیک و غیرضربی است؛ مضمون اشعار در موسیقی زنانه، فکاهی و غالباً
غیراخلاقی است، امـا مضمون اشعـار در موسیقـی مردانـه، غالبـاً جدی و مذهبی ـ
اخلاقی است؛ عکس همین رابطه میان خصلتهای فرهنگی ـ اجتماعی دو محیط برقرار است، به
این معنا که محیط زنانه محیط عفت و پاکدامنی است، اما محیط مردانه، اغلب،
هنجـارهـای اخلاقـی ـ اجتماعـی را نـادیده میگیرد و بـدگمانی جامعه را بر ضد خود
بر میانگیزد (مثلاً بسیاری از غزلخوانان را به جرمهای مختلف، از جمله قتل، پشت
میلههای زندان مییابیم) (یادداشتهای مؤلف؛ نیز نک : فاطمی ٣٩ ff.).
ضربیهای اندرونی: در مهمانیهایِ مؤکداً زنانۀ اندرونیها، قطعات ضربی توسط برخی از
زنان صاحب ذوق و استعداد اجرا میشده که اغلب جنبۀ نمایشی نیز داشته است. این قطعات
به تمامی، غیر از یک مورد («خاله رو رو»)، غیرملودیک بوده، و براساس ریتم خاصی که
در موسیقیشناسی «ریتم کودکانه» نامیده میشود، اجرا میشدهاند. محتوای این ضربیها
تنوع چندانی ندارد. سهم بزرگی از آن به ابراز تنفر نسبت به هوو، مادرشوهر یا
خواهرشوهر اختصاص دارد. بخشی از آن به مسئلۀ ازدواج اجباری میپردازد و بخشی دیگر،
به صراحت، از روابط نامشروع صحبت میکند، بدون آنکه آن را مذموم بداند. نمونهای
منحصربهفرد از آن، به نام «مورچه داره»، به یک برهنگی تدریجیِ کامل میانجامد.
معروفترین ضربیهای اندرونی، مثل «هوو هوو دارم هوو»، «خاله رو رو» و «عمو
سبزیفروش»، بعدها توسط خوانندههای کافهای و گاه مطربهای روحوضی نیز اجرا شدند.
روایتهای مختلفی از ضربیهای اندرونی تهران در شهرستانهای فارسیزبان نیز رواج داشته
است (نک : انجوی شیرازی، جم ؛ شی١، جم ).
غزلخوانی: خواندن غزل، قصیده، مسمط و حتى مثنوی، تحت عنوان غزلخوانی، تنها موسیقی
تهرانی است که امروزه نیز، بهویژه در شهر ری، رواج دارد. میتوان با اطمینان گفت
که این نوع موسیقی حداقل از اواخر دورۀ قاجار، میان داشها رایج بوده است. شهری
توضیح میدهد که در تهران قدیم گاه مجالس رقابت در غزلخوانی نیز میان داش یک محله
و داشی دیگر از محلهای دیگر در قهوهخانهها با آداب خاصی برگذار میشده است (
طهران...، ٢/١٥٩، تاریخ...، ١/٤٠٢، ٦/٤٦٧).
غزلخوانی ــ که فرهنگ رسمی تمایل دارد آن را «کوچهباغی» یا برای ارزش بخشیدن به
آن، «بیات تهران» بنامد (نک : احمدی، من...، ٨٢؛ بدیعزاده، ٢٢٤-٢٢٨؛ همایون، ٢٠٤)
ــ آوازی است غیرضربی، فاقدتحریرهای رایج در موسیقی کلاسیک ایرانی که بدون
همراهیساز، غالباً در دستگاه سهگاه یا آواز دشتی، و گاه در همایون و برخی
دستگاهها و آوازهای دیگر، اجرا میشود. محتوای اشعار آن طیف نسبتاً وسیعی از مسائل
مذهبی و عرفانی گرفته، تا هزل و مطایبه و نیز پند و اندرز، بهویژه از زبان یک
زندانی ــ کـه از خطاهـای گذشته و برباد دادن مال و آبرو در راه هوسهای زودگـذر،
پشیمـان است ــ را دربر میگیرد (یادداشتهای مؤلف).
غزلخوانی در موقعیتها و مکانهای متفاوتی اجرا میشود: در قهوهخانهها، به خصوص در
شبهای ماه رمضان پس از افطار و در حین ترنابازی؛ در گروبندیهای کبوتربازی، هنگامی
که شخص گروبند با دعوت کردن دوستان خود مجلسی ترتیب میدهد و طی آن، اگر افراد
خوشصدایی در مجلس باشند، به نوبت به غزلخوانی میپردازند؛ در زورخانهها، توسط
ورزشکاران در گود زورخانه و در فرصتهای استراحت میان انجام حرکات ورزشی؛ در خرابات
و مجالس استعمال بنگ و حشیش؛ در مراسم مذهبی ماه محرم، قبل یا بعد از نوحهخوانی و
در جمع دوستان و مجالس خصوصی (یادداشتهای مؤلف؛ نیز نک : ه د، غزلخوانی).
مآخذ: انجوی شیرازی، ابوالقاسم، بازیهای نمایشی، تهران، ١٣٥٢ش؛ احمدی، مرتضى، من و
زندگی، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو، کهنههای همیشه نو، تهران، ١٣٨٠ش؛ بدیعزاده، جواد،
گلبانگ محراب تا بانگ مضراب، به کوشش الٰهه بدیعزاده، تهران، ١٣٨٠ش؛ بیضایی،
بهرام، نمایش در ایران، تهران، ١٣٤٤ش؛ شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن
سیزدهم، تهران، ١٣٦٧ش؛ همو، طهران قدیم، تهران، ١٣٧٦ش؛ فاطمی، ساسان، «شکلگیری
روحوضی و تحول سنت مطربی»، فصلنامۀ موسیقی ماهور، تهران، ١٣٨١ش؛ شم ١٨؛ همایون،
عبدالعلی، «از کوچهباغ تا لالهزار»، فصلنامۀ موسیقی ماهور، تهران، ١٣٨٥ش، شم ٣٣؛
یادداشتهای مؤلف؛ نیز:
Fatemi,S., La Musique légère urbaine dans la culture iranienne, réflexions
sur les notions de classique et populaire, Thèse pour obtenir le grade de
Docteur de l’Université Paris X, Paris, ٢٠٠٥; Shay, A., »Bazi-ha-ye Namayeshi:
Iranian Women’s Theatrical Plays«, Dance Research Journal, ١٩٩٥, vol. XXVII, no
٢.
ساسان فاطمی
.XII گویش تهرانی
این گویش گونۀ فارسیِ شهر تهران، از شاخۀ گویشهای ایرانی جنوب غربی است که به عنوان
گونۀ گفتاری معیار و مشترکِ زبان فارسی پذیرفته شده است. در متون مختلف از این گویش
با عناوین «زبان گفتاری»، «زبان عوام»، «زبان عامیانه»، «فارسی گفتاری امروز»،
«گفتار عامیانه» و «زبان بازاری» هم یاد شده است (پیسیکوف، ١٦). گویش کهن تهران،
گونهای از گویشهای مرکزی ایران، و از شاخۀ گویشهای ایرانی شمال غربی بوده است.
پیشینه: تهران از نظر جغرافیایی در قلمرو «گویشهای مرکزی ایران» قرار دارد، یعنی
گویشهایی که از ری شروع میشوند، و تا قم، محلات، دلیجان، خوانسار، اصفهان، نائین،
همدان، قزوین، زنجان و جز اینها امتداد داشتهاند ( ایرانیکا، V/٢٤٢). شماری از
گویشهای این منطقه که ساختار و ویژگیهای مشترکی داشتهاند، از میان رفتهاند که
گویش کهن منطقۀ ری و تهران یکی از آنها بوده است.
از رهگذر نوشتههای فارسی و عربی میدانیم که در شهر ری گویش خاصی به نام «رازی»
وجود داشته است. با وجود این، از آنجا که ری قدیم میان راههای بزرگ شمال، جنوب، شرق
و غرب ایران قرار گرفته بود، از همان ابتدا گویش محلی خود را کمکم از دست داد، به
طوری که امروز آن گویش کاملاً منسوخ شده است. پس از ویران شدن ری، گویش خود شهر از
میان رفت یا بیشتر در آبادیهای مجاورش ماندگار شد. در جنوب ری دیگر اثری از این
گویش نیست و در شمالِ آن، گویش «تجریشی» را میشناسیم که آن هم به احتمال بسیار
تاکنون کاملاً از میان رفته است. شماری از واژههای خاص گویش تجریشی توسط والنتین
ژوکوفسکی، محقق روس، گردآوری شدهاند، مانند «میگدم» (میگردم)، «گدن» (گذشتن)
(سامعی، ٢٩؛ نیز نک : صادقی، «نمونهها...»، سراسر مقاله؛ برای کلیاتی دربارۀ گویش
قصران و آهار در شمال تهران و نیز واژهنامۀ گویش قصران، نک : کریمان، ٧٥٦ بب ).
١. Shay
کهنترین منبعی که در آن از زبان مردم ری سخن گفته شده است، کتاب احسن التقاسیم
مقدسی، مربوطبه سدۀ٤ق/١٠م است. او در این کتاب، لهجههای «سرزمین کوهستان» را
گوناگون میداند و مینویسد: «در ری «را» بیفزایند و بگویند «را ده»، «را کن»... در
زبان عجمها شیواتر از زبان مردم ری نیست» (ص ٥٩٥). کتاب بعدی، المعجم شمس قیس رازی
متعلق به سدۀ ٦ یا اوایل سدۀ ٧ق است که در آن این زبان به زبان دری نزدیکتر قلمداد
شده است. از همان زمان این زبان بهتدریج به فارسی دری نزدیکتر شده بود، تا به
سایر گویشهای مرکزی ایران (اقبال، ٤٥٩). این مسئله بهسادگی پذیرفتنی است، چرا که
در نقطهای چون شهر ری، با توجه به اینکه محل تقاطع راههای عراق، خراسان، طبرستان و
آذربایجان بوده، و پیوسته در آن رفتوآمد جریان داشته، و نیز سالها تحت ادارۀ
سامانیان به سر برده است، باقی ماندن گویشی مرکزی بعید مینماید (همانجا).
کهنترین متون زبانی از گویش رازی (و کلاً منطقۀ مرکزی) اشعار بُندار رازی است که
از مداحان دیلمیان بوده است (نک : کیا، ١٤؛ ایرانیکا، III/٣٥٠). منابعی که اطلاعات
بیشتری دربارۀ این شاعر میدهند، تذکرة الشعرای دولتشاه سمرقندی، مجالس المؤمنین
قاضی نورالله شوشتری و مجمع الفصحای رضاقلی خان هدایت است (اقبال، ٤٥١؛ نیز نک :
ه د، ١٢/٥٧٦). بندار ١٢ تا ١٧ قصیده به رازی سروده است که در کتاب نقض عبدالجلیل
قزوینی (متعلق به حدود سال ٥٥٦ ق/١١٦١م) آمدهاند (اقبال، ٤٥٤؛ برای نمونهها و
معنی فهلویات بندار، نک : کیا، ١٤-١٨؛ شمیسا، ٢٦٥-٢٦٦). گروهی معتقدند که اشعار
بندار رازی به دیلمی است، چراکه در متون کهنی چون تذکرة الشعرای دولتشاه سمرقندی هم
آمده که بندار به فارسی و دیلمی و عربی شعر میگفته که البته نادرست است (اقبال،
٤٥٣). آخرین نسخهای که در آن شعری از بندار را میتوان دید، کتاب زبدةالآثار در
مآثر شهریار مؤید موفق کامکار نوشتۀ ابوالنصر فتحالله شیبانی به سال ١٣٠١ق است که
گزارش سفر ناصرالدینشاه به مازندران و شمال تهران است. در این کتاب، دو بیت رازی
آمده است که در متون و تذکرههای دیگر نیست. این دو بیت عبارتاند از: «در ایلخی
شاه اسب کروک دبو/ در قافله نیز اشتر لوک دبو» و «این اشتر لوک و اسب کروک منم/ این
در بامید میزنم بوک دبو» (محقق، ٢٥٠).
سند دیگر دربارۀ گویش کهن این منطقه ٦ بیت از شاعری به نام کافی کرجی است که
حمدالله مستوفی (ص ٧٤٧) نقل کرده است و لهجۀ مردم کرج در سدههای ٦ و ٧ق/١٢ و ١٣م
را مینمایاند. البته گفتنی است که مقصود از کرج در اینجا کرج ابودُلف است که منطبق
بر «آستانه» در ٣٦ کیلومتری جنوب اراک کنونی است. نمونههای دیگری از کرجی را
میتوان در رسالهای به نام کتاب فی طریق الاخرة از ابوالقاسم الحاج بلّه دید که در
کتابخانۀ مجلس نگهداری میشود (صادقی، «چند...»، ١٤-١٥). علاوه بر اینها، از کرجی
در تسلیة الاخوان عطاملک جوینی هم نمونه هست که در آن، شعری به کافی کرجی نسبت داده
شده است (همان، ١٦). در لغتنامه نیز از شخصی به نام «پورفریدون» یاد شده که در سدۀ
٦ ق میزیسته است و به گویش رازی اشعاری دارد (شمیسا، ٢٧٠).
دربارۀ گویش منطقۀ ری در سدههای ٧ و ٨ ق اطلاعات دقیقی وجود ندارد، اما از سدۀ
١١ق/١٧م نمونهای از گویش تهرانی باقی مانده است که اطلاعاتی در اختیارمان میگذارد
و آن، قطعهای از شاعری به نام سَحَری تهرانی یا سِحْری تهرانی است که در تذکرۀ
نصرآبادی آمده است. نمونههای دیگری از آثار این شاعر را میتوان در مجمع الفصحا
یافت (صادقی، «گفتوگو...»، ١٣٤).
علاوه بر آنچه از فهلویات به دست میآید، واژههایی از گویش رازی را میتوان در
کتابهای گوناگون یافت. مثلاً این واژههای رازی در الصیدنۀ ابوریحان بیرونی
آمدهاند: «انگشت کنیزکان» (نوعی انگور)، «تُرمه١» (زنجبیل الکلاب)، «کاهو» (کوک)،
«هلیله» (آزاد درخت) (نک : کیا و راشدمحصل، ٦٤-٦٥). در ذخیرۀ خوارزمشاهی نیز واژۀ
رازی «درخت هلیله» به معنی «آزاددرخت» ذکر شده است (قاسمی،١٨)، و در نزهتنامۀ
علایی (نک : شهمردان، ٤٦٩) میخوانیم که «توریج» در گویش رازی یعنی «بگریز». اکنون
نیز برخی از واژههایی که در فارسی امروز وجود دارند، مختص گویش تهران هستند؛
کلماتی چون «سوسک»، «جیرجیرک»، «زالزالک» یا «وجین»، نمونههایی از این واژهها
هستند که در متون کهن به کار نرفتهاند (مثلاً برای «جیرجیرک» از کلمۀ «زنجره»، یا
برای «زالزالک» از معادل عربی آن «زعرو»، یا برای «وجین» از «گزین» استفاده شده
است). این کلمات جدیدتر متعلق به منطقۀ ری و گویش قدیم تهرانی بودهاند که وارد
فارسی تهرانی امروز شدهاند (صادقی، همان، ١٣٤-١٣٥).
١. torma
موقعیت کنونی: شمار گویشوران تهرانی، استفادۀ وسیع از لهجۀ تهرانی در رسانههای
صوتی و تصویری، و موقعیت تهران به عنوان پایتخت کشور، سبب شده است که لهجۀ تهرانی
معادل گونۀ گفتاری زبان فارسی درآید و توسط بیشتر ایرانیان درک و استفاده شود.
کارکرد این لهجه به حدی وسعت یافته است که صورتهای آن را در برخی از متون نوشتاری
زبان فارسی هم میتوان یافت. امروزه بیشتر گفتوگوها در متون ادبیات نمایشی فارسی
(نمایشنامهها و فیلمنامهها) به فارسی گفتاری نوشته میشوند و حتى شاعرانی چون
فروغ فرخزاد و احمد شاملو از آن در شعر خود استفاده کردهاند (از جمله، نک :
شاملو، جم ). تأثیر قابل توجه لهجۀ تهرانی بر متون، رسانهها و ادبیات باعث شده
است که بسیاری از ایرانشناسان اینگونۀ فارسی را در تقابل با گونۀ ادبی ـ نوشتاری
زبان فارسی بررسی کنند
(پیسیکوف، ١٧). به لهجۀ تهرانی ضربالمثلهای متعددی نیز موجود است که جعفر شهری
آنها را گردآوری، و در کتابی با عنوان قند و نمک چاپ کرده است. مجموعۀ کتاب کوچه،
گردآوردۀ احمد شاملو نیز نمونههای متعددی از جملات به لهجۀ تهرانی را دارد.
ویژگیهای زبانشناختی:
الف ـ آواشناسی: آواهای فارسی گفتاری تهرانی همان آواهای فارسی معیار هستند، با این
تفاوت که آوای / / در آن وجود ندارد (یا بسیار ضعیف تلفظ میشود) و آوای /h/ نیز
پیش از مصوت شنیده میشود. چنانچه دو آوای یادشده پیش از صامت قرار گیرند، توسط کشش
جبرانی جایگزین میشوند (لازار، ٤٤٢)، مانند تلفظ کلمات «اعتقاد» و «محمود» به صورت
/ /e:teqâd و ma:mud. این پوشش گاهی تمایزات معنایی را در قالب ایجاد جفتهای کمینه
رقم میزند، مانند lâ:f (لحاف) و lâf (لاف) یا pa:nâ (پهنا) و panâ (پناه)
(نمونهها از پیسیکوف، ٤٠).
تبدیلهای آوایی در لهجۀ تهرانی متنوع و متعدد هستند. این فرایندها شامل «همگونی»،
«ناهمگونی»، «ابدال»، «حذف» و «اضافه» است. همگونیهای لهجۀ تهرانی یا همگونی
همخوانی است یا همگونی واکهای؛ که در آنها همخوان یا واکهای برحسب شرایط آوایی
بافتش، دچار تغییر میشود. همگونیهای همخوانی هم یا «کامل» هستند (مانند تبدیل
daste به dasse)، یا «ناقص» (مانند تبدیل šanbe به šambe). همگونی واکهای نیز هم
در کلمات بسیط مشاهده میشود (مانند همگونی کامل kelid به kilid، یا همگونی ناقص
âvardam به âvordam)، و هم در ساختهای غیربسیط(مانند تبدیل bexor به boxor). در
ناهمگونی ــ کـه عکس فـراینـد همگونـی است ــ آوایی بـافت مشـابـه و یکدست خود را
دگرگون میکند (مانند تبدیل laškar به lašgar و hičkâr به hiškâr). در فرایند
ابدال، نمیتوان توجیه آوایی ویژهای ارائه کرد و باید آن را نامنظمترین فرایند
آوایی دانست که در لهجۀ تهرانی هم موجود است (مانند تبدیل negahdâr به nigardâr، یا
تبدیل mišuyam به mišuram).
دو فرایند «حذف» و«اضافه» نیز در این لهجه دیده میشوند؛ مانند حذف صامت /t/ پس از
صامتهای /s/ ، /š/ ، /f/ و /x/ ، در مواردی چون sax(t) و moš(t)، حذف /h/ پس از
صامت مانند sob(h) و اضافه شدن واکه در مواردی چون mehr[a]bân، pâs[e]bân و bep[p]â
(برای دادههای بیشتر، نک : کلباسی، سراسر مقاله). نمونۀ تبدیل واکهای، تبدیل /e/
به /a/ هنگام افزایش ضمیر ملکی یا علامت معرفه است، مانند xuna-mun (خانهمان) و
gušt-a-ro (گوشته را)، نیز خنثى شدن تقابل آوایی /a/ و /e/ در کلمات refiq (رفیق)،
šerik (شریک) و kešti (کشتی) (یادداشتهای مؤلف).
در اینجا باید تذکر داد که تبدیلهای آوایی فارسی گفتاری (بهویژه همگونیهای واکه ـ
همخوانی) کم و بیش نامنظماند. برای مثال به نظر میرسد که خوشههای -ân و -âm در
فارسی نوشتاری همواره در گونۀ گفتاری تهران به صورت -un و -um جلوه میکنند، کما
اینکه چنین تبدیلی در کلماتی چون «بادام» (بادوم)، «گران» (گرون)، «نان» (نون) و
«آسان» (آسون) دیده میشود (نک : نرسیسیانس، ٧٦؛ کلباسی، ٥٩-٦٤). اما مشاهدۀ
مواردی چون «آبادان»، «احسان»، «تابان» و «پیمان» ثابت میکند که چنین تبدیلی
همواره رخ نمیدهد و از سوی دیگر در کلماتی با همین ساخت، تبدیل واجی رخ میدهد،
ولی از جنس تبدیل -ân و -âm به -un و -um نیست، مانند کلمات «تومان»، و «دهان» که
به جای تومون و دهون، به صورت «تومَن» و «دَهَن» تلفظ میشوند. تبدیل کلمات «شکم»
به «شیکم» و «نگاه» به «نیگا» نیز ممکن است قاعدۀ تبدیل واکۀ e به i را در فارسی
گفتاری به ذهن متبادر کند که نمونههایی چون «تکان» و «بریان» (که به تیکان و
بیریان تبدیل نمیشوند) آن را رد میکند.
از سوی دیگر، لازم است گفته شود به یادآوری است که صورتهای واژ ـ واجی تهرانی قابل
پیشبینی نیستند و تنوعاتی را از خود نشان میدهند. مثلاً پیشوند التزامی be- قبل
از بُن افعال، عملکردهایی غیرقابل پیشبینی دارد، مانند bi-y-â-m و be-bar و bo-do.
بنهای افعال نیز عملکردهایی غیرقابل پیشبینی دارند. مثلاً دو فعل «انداختن» و
«ارزیدن» با وجودی که هر دو با مصوت یکسانی شروع میشوند، درگونۀ گفتاری صورتهای
مشابه ندارند و به ترتیب افعال mi-ndâz-e و mi-y-arz-e را تولید میکنند، که در
mi-ndâz-e نه تنها واج میانجی افزوده نشده است، بلکه مصوت اول به کلی حذف شده، و بن
فعل دارای خوشۀ صامت آغازین شده است که میدانیم به تنهایی نمیتواند در فارسی وجود
داشته باشد. نمونههای دیگر تبدیلهای آوایی و ویژگیهای فارسی تهرانی را میتوان در
پایاننامههای اینانلو، فتورهچی و نونوار (نک : سراسر پایاننامهها) مشاهده
کرد.
ب ـ صرف: در نظام ساختواژی لهجۀ تهرانی، میتوان ویژگیهای منحصربهفردی را دید که
در گونۀ نوشتاری زبان فارسی مشاهده نمیشوند. به عبارت دیگر، تکواژهای دستوری و
قاموسی خاصیرا میتوانیافت که کاربرد آنها محدود بهصورت گفتاری زبان است. از
میان تکواژهای دستوری آزاد، میتوان حرف اضافۀ tu (به معنای در و داخل) و vâse به
معنی «برای» را مثال زد که فقط در فارسی گفتاری وجود دارد. در میان
تکواژهایدستوریوابسته، شناسهها(بهویژه در صرففعل مضارع) مناسبترین نمونهها
هستند. شناسههای مضارع که در فارسی نوشتاری بهصورت ششگانۀ-am، -i، -ad، -im،
-id، -and ظهور میکنند، در فارسی گفتاری بهصورت-am، -i، -e، -im، -in، -an تغییر
میکنند. حتى همین فهرست در مورد برخی از افعال ثابت نمیماند، کما اینکه در صرف
گونۀ گفتاری فعل «خواستن»
به صورت میخوام، میخوای، میخواد؛ شناسهها به صورت
-m، -y، -d، -ym، -yn، -n در میآیند.
نمونههایی از وندهای ویژۀ فارسی تهرانی بدین شرحاند:
١. پسوند صفتساز -u برای نشان دادن مبالغه در صفت، در کلماتی چون ریشو، سبیلو،
اخمو.
٢. پسوند -e برای نشان دادن صمیمیت، معرفگی، و تحقیر، در کلماتی چون پسره، مرده،
حسنه.
٣. پسوندهای القایی-ulu، -ule، -âlu و -eli، که بهصورتهای تغییریافته یا
تغییرنیافتۀ واژه متصل میشوند، در کلماتی چون کوچولو، کوتوله، چاقالو، گردِلی.
٤. پسوند قیدساز و گاه صفتساز -aki در کلماتی چون راستَکی و یواشَکی (صادقی،
«لهجه...»، ٧٤٩)، که گاه حتى به مصدر هم متصل میشود، مانند خوابیدنکی و وایسادنکی
(یادداشتهای مؤلف).
در برخی از موارد نیز با حذف تکواژهای دستوری وابسته (مانند وندها) مواجهیم؛ مانند
پیشوند be- در ساخت التزامی که در برخی از ساختهای گفتاری حذف میشود، مانند ممکنه
درره (برود)، اگه گم شه چی؟ (بشه)، باید بره کارکنه (بکند).
یکی از ویژگیهای تمایزدهندۀ فارسی گفتاری و نوشتاری، کارکردهای ویژۀ برخی از ضمایر
است. در لهجۀ تهرانی، ضمیر سوم شخص مفرد متصل در موارد دیگری نیز به کار میرود که
گاه عملکرد آن، معرفهسازی است، مانند «حالا باسواداش هم بیکارن»، «بالاخرهاش ما
نفهمیدیم»، «کمِ کمش ٣ تومن میارزه» (وحیدیان، ٤٣). همچنین در لهجۀ تهرانی، برخی
از پسوندهای شخصی به طور زائد به کار میروند، مانند «اونوقتهات لاغرتر بودی»
(لازار، ٤٦٤). ضمایر ملکی اول شخص مفرد و جمع نیز میتوانند تمایزهای معنایی پدید
آورند، مانند «دامادم» (شوهر دخترم) در مقابل «دامادمون» (شوهر خواهرم)، یا «مژگان
من» (در اشاره به همسر، نامزد یا فرزند) در مقابل «مژگانمون» (در اشاره به اعضای
خانواده) (یادداشتهای مؤلف؛ نیز نک : وحیدیان، ٤٤).
در حوزۀ تکواژهای قاموسی وابسته یعنی بن مضارع افعال هم این ویژگیها محسوساند؛
مثلاً صرف فعل «خواستن» نشان میدهد که در گونۀ گفتاری، هم بن فعل تغییر میکند
(یعنی از xâh به xâ کاهش مییابد) و هم شناسهها با توجه به اختتام فعل به واکه،
دچار دگرگونی میشوند (میخوام، میخوای، میخواد...). از سوی دیگر، تکواژهای
یکواجی (که عمدتاً تصور میشود فقط تکواژهای دستوری هستند) میتوانند در میان
تکواژهای قاموسی فارسی تهرانی هم یافت شوند، مانند تکواژهای d، r، g و š در ساختهای
mi-d-am، mi-r-am،
mi-g-am و mi-š-am که در آنها هریک از این تکواژهای یک واجی نمایندۀ بن فعل هستند.
مورد قابل توجه دیگر، اجزائی از فعل هستند که به لحاظ معناشناختی از حروف و
پیشوندهای فعلی کاملترند، اما در خارج از عبارتهای فعلی به چشم نمیخورند، مانند
«جیم» در «جیم شدن»، و «سَمبَل» در «سَمبَل کردن» (لازار، ٤٦٠).
ج ـ نحو: در عرصۀ نحو نیز تفاوتهای گونههای گفتاری و نوشتاری زبان فارسی بارز
هستند، مثلاً ساخت فعل آینده در فارسی گفتاری وجود ندارد و زمان آینده همواره با
فعل مضارع بیان میشود. حضور یا عدم حضور کسرۀ اضافه به عنوان اعطاکنندۀ حالت اضافی
نیز قابل توجه است، مانند زمانی که صفت در حکم شهرت یا لقب باشد («حسن کچل»، «حسین
ریشو»)؛ وقتی که صفت نشانۀ تعریف بگیرد («دختر بزرگه»)؛ و وقتی صفت و موصوف در حکم
ترکیب باشند («کتاب کوچیکه رو میگم») (وحیدیان، ٤٧).
از سوی دیگر در فارسی گفتاری گهگاه رخ میدهد که حرف اضافهای حذف میشود و به
جبران آن حرکت گروه اسمی رخ میدهد که این مسئله دربارۀ متممهای مکانی نمود بیشتری
دارد (نک : لازار، ٤٦٣)، مانند این صورتها:
میخواهم به سینما بروم. ← میخوام برم Ø سینما.
کلاهش را بر سرش گذاشت. ← کلاشو گذاشت Ø سرش.
ولی این قاعده هم کلی نیست، زیرا همیشه حرف اضافههای «به» و «بر» حذف نمیشوند،
برای مثال نمیتوان از جملۀ «به علی گفتم» حرفه اضافۀ «به» را برداشت. از سوی دیگر،
گاه حذف حرف اضافه بدون حرکت گروه اسمی رخ میدهد:
مانند: چه چیز در دستت است؟ ← چی Ø دستته؟
آیا گوشی در دستت است؟ ← گوشی Ø دستته؟
برای شام چه داریم؟ ← Ø شام چی داریم؟
یکی دیگر از تفاوتهای فارسی گفتاری (تهرانی) با فارسی نوشتاری، کاربرد ضمایر به
صورت واژهبست (clitic) است. مثلاً در فعل با نمود حال کامل میتوان گفت: چه کسی تو
را زده است؟ ولی جملۀ «چه کسی زده است ات؟» قابل قبول نیست. این در حالی است که در
فارسی گفتاری میتوان گفت: کی زدتت؟/ کسی که ندیدتت؟
نقشمایههای فارسی گفتاری تهران نیز عملکردهای متنوعی را به نمایش میگذارند و
حالتهای دستوری گوناگونی را اعطا میکنند. مثلاً «را» که معمولاً نقشنمای حالت
مفعولی است، میتواند به عنوان نقشنمای حالتهای دیگر نیز به کار رود:
١. حالت فاعلی: خدا رو خوش نمیاد (= خدا خوشش نمیآید).
٢. حالت اضافی: من یه تنه همهتونو حریفم (= من یک تنه حریف همهتان هستم).
٣. حالت بایی: حالا اینهمه کتاب رو چکار کنم؟! (= حالا با اینهمه کتاب چکار
کنم؟!)، یا: پولش را شیرینی میخورد (نک : همانجا).
٤. حالت بهای: منو نگاه کن! (= به من نگاه کن!).
٥. حالت ازی: تو رو حمایت میکنیم (= از تو حمایت میکنیم).
٦. و در نهایت، متممهایی که در وسط جمله با استفاده از یک ضمیر تکرار شدهاند: آن
دختر را، صد دفعه برایش نامه نوشتم (همانجا).
د ـ معناشناسی: علاوه بر واژههایی که پیش از این به عنوان واژههای اصیل تهرانی
معرفی شدند و معنای آنها در بافت این لهجه شکل گرفته است، میتوانیم به مواردی
اشاره کنیم که در آنها تکواژهایی دچار تنوعات معنایی و کاربردی میشوند که در گونۀ
نوشتاری وجود ندارند. مثلاً کلمۀ «دیگر» را با تلفظ گفتاری «دیگه» در نظر میگیریم.
این کلمه در فارسی گفتاری این کاربردهای (ظاهراً) منحصربهفرد را دارد، و با تغییر
آهنگ کلام، مفهوم وجهی (در مثال شمارۀ ٥) پیدا میکند:
١. به معنای علاوه بر این: دیگه چی گفت؟
٢. به معنای کاملاً و اصلاً: من دیگه نیستم/ تو دیگه حرف نزن.
٣. به معنای بیشتر، بیش از این: دیگه پول ندارم/ دیگه نمیتونم تحمل کنم.
٤. به معنای بازهم، مجدداً: دیگه از من کمک نخوایها!
٥. قید تأکید برای فعل امر: برو دیگه! (به معنای «زود باش، عجله کن»).
٦. قید یادآوری (به معنای «میدانید که...، به خاطر دارید که...»): دنبال مهندس
میگشتن، خب ما هم مهندسی خونده بودیم دیگه...
٧. نشانۀ تعجب: این دیگه چشه؟!
مآخذ: اقبال آشتیانی، عباس، «بندار رازی»، مجموعۀ مقالات، به کوشش محمد دبیرسیاقی،
تهران، ١٣٥٠ش؛ اینانلو، زهره، پژوهشی دربارۀ فارسی محاورهای تهران، پایاننامۀ
کارشناسی ارشد زبانشناسی، دانشگاه تهران، ١٣٥٩ش؛ پیسیکوف، ل. س.، لهجۀ تهرانی،
ترجمۀ محسن شجاعی، تهران، ١٣٨٠ش؛ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین
نوایی، تهران، ١٣٣٩ش؛ سامعی، حسین، «گویش تجریشی»، مجلۀ زبانشناسی، تهران، ١٣٨٣ش،
شم ٣٨؛ شاملو، احمد، کتاب کوچه، تهران، ١٣٥٧ش بب ؛ شمیسا، سیروس، سیر رباعی در
شعر فارسی، تهران، ١٣٦٣ش؛ شهمردان بن ابیالخیر، نزهتنامۀ علایی، به کوشش فرهنگ
جهانپور، تهران، ١٣٦٢ش؛ صادقی، علیاشرف، «چند شعر به زبان کرجی، تبریزی و غیره»،
مجلۀ زبانشناسی، تهران، ١٣٧٩ش، شم ٣٠؛ همو، «گفتوگو »،، جشننامۀ دکتر علیاشرف
صادقی، بهکوشش امید طبیبزاده، تهران،
١٣٨٢ش؛ همو، «لهجۀ تهرانی»، دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، ١٣٨٣ش، ج ٨؛ همو،
«نمونههایی از گویش تجریشی از بیش از هشتاد سال پیش»، مجلۀ زبانشناسی، تهران،
١٣٨٣ش، شم ٣٨؛ فتورهچی، مینو، فرایندهای آوایی زبان فارسی، پایاننامۀ کارشناسی
ارشد زبانشناسی، دانشگاه تهران، ١٣٥٦ش؛ قاسمی، مسعود، «لغات و ترکیبات در دو کتاب
طبی اسماعیل جرجانی»، نامۀ پژوهشگاه (پژوهشگاه فرهنگ فارسی ـ تاجیکی)، دوشنبه،
١٣٨٣ش، شم ٧؛ کریمان، حسین، قصران ( کوهسران)، مباحث تاریخی و جغرافیایی...،
تهران، ١٣٥٦ش؛ کلباسی، ایران، «فارسی گفتاری و نوشتاری»، فرهنگ، ١٣٨٠ش، شم ١ و ٢؛
کیا، صادق، «یادداشتی دربارۀ زبان رازی و تهرانی»، ایران کوده، ١٣٢٤ش، شم ٣؛ همو و
محمدتقی راشدمحصل، واژههای گویشی ایرانی در نوشتههای بیرونی، تهران، ١٣٥٣ش؛
لازار، ژیلبر، «فارسی»، راهنمای زبانهای ایرانی، به کوشش رودیگر اشمیت، ترجمۀ آرمان
بختیاری و دیگران، تهران، ١٣٨٣ش، ج ٢؛ محقق، مهدی، «اشعاری به لهجههای محلی»،
فرهنگ ایران زمین، تهران، ١٣٣٨ش، شم ٧؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، ترجمۀ علینقی
منزوی، تهران، ١٣٦١ش؛ نرسیسیانس، امیلیا، «دوزبانگونگی در ایران»، مجلۀ زبانشناسی،
تهران، ١٣٨٤ش، شم ٤٠؛ نونوار، حسین، پژوهشی در فرایندهای آوایی گویش جاهلی تهران،
پایاننامۀ کارشناسی ارشد زبانشناسی، دانشگاه تهران، ١٣٦٨ش؛ وحیدیان، تقی، دستور
زبان عامیانۀ فارسی، مشهد، ١٣٤٢ش؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز: Iranica.
بهروز محمودی بختیاری
XIII. ادبیات
سهم تهران ــ نخست به عنوان قصبهای وابسته به ری (از سدۀ ١ق/٧م) تا آغاز عصر قاجار
(١١٩٣ق/١٧٧٩م)، و آنگاه به عنوان شهری که به پایتختی برگزیده شد و ری را تابع خود
ساخت ــ در ترویج زبان و ادبیات فارسی چشمگیر و در خور توجه است. برای بازنمودن این
بحث، تهران را از دو منظر مینگریم و مسئله را در دو بخش بررسی میکنیم: ١. تهران
وابسته به ری، ٢. تهران مستقل.
بخش اول ـ تهران وابسته به ری: مطالعۀ جنبههای گوناگون فرهنگی تهران یا طهران (نک
: اقبال، مجموعه...، ٢/١٨٩، ١٩٥)، از جمله بررسی ادبیات آن، به عنوان قصبهای کوچک
از قصرانری (کریمان،تهران...، ٨)، کهآن راآبادیایخوشآبوهوا، با باغهای میوه
و انار مرغوب وصف کردهاند (ابنبلخی، ١٣٤؛ حمدالله، ٥٤)، جز به تبع مطالعۀ فرهنگی
ری ــ شهری مقدسی که نام آن در تورات و اوستا آمده (کریمان، پژوهشی...، ٥٩)، و بنای
آن به هوشنگ منسوب است (ابناثیر، ١/٥٨) و به گفتۀ ابنمقفع از معدود آبادیهایی
بوده است که «پهلو» (= شهر) نامیده میشد (نک : همایی، تاریخ...، ١٥٨-١٥٩) ــ میسر
نخواهد بود. عربهای مسلمان در ٢٢ق/٦٤٣م، ری و به تبع آن تهران و دیگر آبادیهای حوزۀ
ری را به تصرف درآوردند و از آن زمان تهران به سرزمینهای اسلامـی پیوست و تاریخ
ایرانـی ـ اسلامی آن آغاز شد. نسبت طهرانی (= تهرانی) که ظاهراً، نخستین بار در شرح
احوال محمد بن حماد طهرانی رازی (د ٢٦١ یا ٢٧١ق/٨٧٥ یا ٨٨٤م)، در تاریخ بغداد، دیده
میشود (خطیب، ٢/٢٧١؛ نیز نک : کریمان، قصران، ١/٤٥؛ قزوینی، مقالات، ١/١٢٨-١٣٢)،
دستکم قرینهای است که اعتبار فرهنگی این آبادی را از همان سدههای نخستین اسلامی
تأیید میکند.
از آنجا که هدف ما بررسی زبان و ادبیات فارسی در تهران است، وضع ادبی تهران وابسته
به ری (= تهرانِ ری) را از آغاز تا عصر صفوی و از عصر صفوی تا استقرار حکومت
قاجاریه (١٢٠٠ق) در تهران بررسی میکنیم: گسترۀ ری در دو سدۀ نخستین اسلامـی ــ که
با نگاهی به دو «قرن سکوت» موصوف است ــ همانند دیگر نقاط ایرانزمین، به ظاهر در
سکوت به سر میبرد (نک : زرینکوب، دو قرن...، ١١٥)، یعنی نمیتوان انتظار داشت،
از این دو سده، نظم و نثری مکتوب مربوط به این بخش از ایران برجا مانده باشد. با
آغاز استقلال ایران (از ٢٠٦ق/٨٢١م) و در پی آن، انتخاب زبان فارسی دری به عنوان
زبان ملی، ثبت و ضبط نوشتهها و سرودهها آغاز شد. بیگمان سخن سرنوشتساز و تاریخی
یعقوب لیث (حک ٢٥٤-٢٦٥ق/٨٦٨-٨٧٩م) خطاب به شاعرانی که او را به زبان عربی ستوده
بودند (نک : صفا، تاریخ ادبیات...، ١/١٦٥-١٦٦)، مبنی بر اینکه «چیزی که من اندر
نیابم چرا باید گفت؟» ( تاریخ سیستان، ٢٠٩)، نوعی فرمان حکومتی، اما برآمده از
آرمانهای مردم ایران، به شمار میآید که بر طبق آن، زبان فارسی به عنوان زبان ملی و
رسمی ایران اعلام شد. زبان و ادب ملی نخست در ماوراء النهر و خراسان، سپس در
آذربایجان (نک : ه د، تبریز، ادبیات) رواج یافت و آنگاه به پهنۀ ری (عراق عجم) و
دیگر نقاط ایران رسید. در دوران آلبویه (حک ٣٢٠-٤٤٨ق/٩٣٢-١٠٥٦م)، یعنی از نیمۀ
اول سدۀ ٤ق/١٠م تا اواخر نیمۀ اول سدۀ ٥ ق/١١م و تا حملۀ مغول (٦١٦ یا ٦١٧ق/١٢١٩ یا
١٢٢٠م) ری و به تبع آن تهران، در تاریخ علمی و فرهنگی و اجتماعی ایران اسلامی شهرت
بسیار داشته، و مدتها مرکز حکومت امیران آلبویه و وزیران دانشمند آنان مثل
ابنعمید (د ٣٥٩ق/٩٦٩م) و صاحب بن عبّاد (د ٣٨٥ق/٩٩٥م) بوده است که مجالس درس و بحث
علمی و ادبی داشتهاند و از عالمان و ادیبان به گرمی استقبال میکرده، و آنان را
مورد حمایت قرار میدادهاند. برخی از محققان از کتابخانۀ بزرگ ابن عمید، با «صد
بار» کتاب سخن گفتهاند (غنیمه، ٢١) و بر علمدوستی و ادب پروری جانشین وی، یعنی
صاحب بن عباد تأکید کردهاند و مجالس درس و بحث او را که با حضور عالمان و ادیبان
تشکیل میشد، حائز اهمیت بسیار، و کتابخانۀ عظیم او را که افزون بر ١١٧ هزار جلد
کتاب در آن گردآمده بود، کانون علم و ادب دانستهاند (همو، ٢١-٢٢).
با آنکه ری در آن روزگار محل ترویج ادب تازی بود و آن دو وزیر دانشمند هم ادیبان
عربیزبان و شاعران عربیسرا را مینواختند، با این همه، جای شعر و ادب فارسی یکسره
خالی نبود و صاحب بن عباد ــ که گفتهاند: از شعر عربی بیشتر از شعر فارسی لذت
میبرد ــ به سخن موزون و لطیف فارسی نیز دلبستگی داشت (بهمنیار، ٢٤١-٢٤٢) و جادوی
سخن پارسی کار خود را میکرد و به رغم نظر محققانی که در نواحی زیر فرمان عربمآبان
و عربیگرایان، مانند ری، فارس و عراق عجم، از بیداری ادبی در اوایل پیدایی شعر و
ادب فارس، نشانی نمیبینند (ریپکا، ١٠١)، تاریخْ شاهد ظهور گویندگانی چون منصور
منطقی (د میان ٣٦٧ - ٣٨٠ق/٩٧٧-٩٩٠م)، معاصرصاحب بنعباد و بندار رازی (سدههای ٤ -
٥ ق/١٠-١١م) است. منطقی را در شعر دری استاد و قدیمیترین شاعر پارسیگوی عراق
دانستهاند (صفا، همان، ١/٤٣١).
صاحب لباب الالباب تصریح میکند که «صاحب بن عباد، پیوسته مطالعۀ اشعار او ]=
منطقی[ کردی» (عوفی، ٢/١٧) و در امر آزمودن بدیعالزمان همدانی در عربیسرایی ٣ بیت
از اشعار منطقی خواند و از او خواست تا آن ٣ بیت را به عربی برگرداند (همانجا؛ نیز
نک : صفا، همان، ١/٤٣١-٤٣٢). این سخن، بیانگر دو حقیقت است: یکی، علاقه و توجه
صاحب بن عباد به ادب فارسی؛ دوم، رواج شعر و ادب فارسی، در عصر آلبویه، در ری و
بهطورکلی در عراق عجم. بر جای ماندنِ ابیاتی به پارسی دری از بندار رازی (د
٤٠١ق/١٠١٠م) که به لهجۀ رازی شعر میسرود (زرینکوب، از گذشته...، ٢٢٧؛ نک :
مدبّری، ٣٦٦ بب )، یا به گفتۀ صاحب نقض، بر جای ماندن قصایدی در مدح سادات ری از
وی (قزوینی رازی، ٢١٩) و توجه شاعران بزرگ سدۀ
٦ ق/١٢م چون خاقانی به او (نک : ص ٧٩٦) و اینکه ظهیر فاریابی (د ٥٩٨ ق/١٢٠١م) در
ستایش خود و ممدوحش بدین معنا اشاره میکند که شعر بندار را «وحی» میشمردهاند (ص
١٦٩-١٧٠)، جمله، از رواج و کمال شعر و ادب فارسی در ری و تهرانِ وابسته به ری حکایت
میکند و با آنکه فارسی دری لهجۀ مخصوص مردم خراسان، ماوراءالنهر، سیستان و
زابلستان بوده است و مردم مغرب و مرکز و شمال و جنوب غربی ایران تا دیری جز به
پهلوی یا طبری سخن نمیگفتهاند، پس از نشر آثار ادبی دری مانند آثار رودکی، شهید
بلخی، فردوسی و ابوالمؤید بلخی از خراسان به شهرهای دیگر، آنان نیز از این شیوۀ
زیبا پیروی کردند و آرامآرام از سرودن اشعار فهلوی، رازی، طبری و پهلوی ــ که در
عصر دیلمیان متداول بود ــ دست برداشتند و از سبک و لهجۀ شیرین و روانْواجِ دری
پیروی کردند (بهار، سبکشناسی، ١/٢٢) و چنین بود که مجاهدتهای ادبی خراسان راه خود
را به دیگر اقطار باز کرد و مخصوصاً در ری ــ که از همه نزدیکتر بود ــ حُسن قبول
یافت (ریپکا، ١٤٧). این امر را معلول دو علت دانستهاند: نخست، به قدرت رسیدن
ایرانیان و ظهور سلسلههای ایرانی یعنی طاهریان، صفاریان و بهویژه سامانیان، و
انتخاب زبان فارسی دری به عنوان زبان ملی؛ دوم، آمیزش سخنگویان دو زبان (پهلوی و
دری) از سدۀ ٤ق در ری؛ بدین ترتیب که اهل دیوان و دفتر و افراد کشوری و لشکری که از
ماوراءالنهر و خراسان به ری میآمدند، به دری تکلم میکردند و عامۀ مردم ری به
لهجههای پهلوی، و همین امر موجب ظهور شاعران دو زبانه، مثل بندار رازی، گردید
(کریمان، ری...، ٦٠٩-٦١٠؛ نیز نک : شمس قیس، ٢٣)؛ سوم، پناه بردن امیران خراسان و
ادیبان و دانایان آن دیار، به دنبال استیلای سلجوقیان بر خراسان، به ری و جبال
(٤٣١ق/١٠٣٩م) و اصفهان. این امر موجب پدید آمدن با هم نهادی (= سنتزی) شد که از
برخورد ذوق دریسرایان خراسان به مثابۀ نهاد (= تز) با سلیقۀ پهلویگویان ری به
مثابۀ برنهاد (= آنتیتز) شکل گرفت و بدین سان بر شمار مراکز علمی و ادبی در پهنۀ
ایران افزوده شد (محجوب، سبک...، ٥٥٦). از این زمان تا عصر صفوی
(٩٠٧-١١٤٨ق/١٥٠٢-١٧٣٦م) که تهران سایهوار از آفتاب ری تبعیت میکند، در تذکرهها
به نام شاعران و ادیبانی برمیخوریم که بیشتر با صفت رازی موصوف شدهاند. از جملۀ
آنها میتوان از ابوالمفاخر، بندار، منطقی، غضایری، قوامی، مسعود و دهخدای
ابوالمعالی نام برد (نک : دولتشاه، ٣٣، ٤٢، ٧٦؛ عوفی، ٢/٥٩، ٦٣، ٢٢٨، ٢٣٦).
تبعیت تهران از ری در عصر صفوی و بهطورکلی تا دوران آقامحمدخان قاجار و پایتخت
شدن این شهر، ادامه مییابد، اما به نظر میرسد که زمینههای استقلال آن از ری و
شکوفایی ادبی آن، به تدریج فراهم میآید و دهکوچک، آمادۀ شهر شدن میشود. این حرکت
از عصر صفوی آغاز میگردد و افزودن بر شمار شاعران تهرانی، از تحولی ادبی در تهران
خبر میدهد. کریمان شرح حال ٢٥ تن ادیب و سخنور رازی، در دوران صفوی تا پیش از سال
١٢٠٠ق، به دست داده است که ٢١ تن از آنان، منسوب به تهران اند و با صفت تهرانی
موصوف شدهاند. در میان این سخنوران و ادیبان، شاعران نامداری چون امیدی تهرانی (د
٩٢٥ق/١٥١٩م)، امین احمد رازی (د ١٠١٠ق/١٦٠١م) صاحب تذکرۀ هفت اقلیم، و شاپور تهرانی
(د ١٠٤٨ق/١٦٣٨م) نیز دیده میشود ( قصران، ١/٥٧١، ٥٧٤-٥٧٧، ٥٨١)؛ در تذکرۀ تحفۀ
سامی بیش از ٢٠ تن شاعر تهرانی معرفی شده است (نک : سام میرزا، ٣٨٨-٣٩٩) و در
کتاب تاریخ تهران، شرح حال ٥٦ تن شاعر عصر صفوی آمده است که نخستین آنان خواجه
ابوالقاسم و آخرینشان یارعلی تهرانی است (نک : بلاغی، ٤٢-٦٢). پیوستن ١٠ تن شاعر
تهرانی، در عصر صفوی، به کاروان هند که در میان آنها سلیم تهرانی و شاپور تهرانی
نیز دیده میشوند، دلیل دیگر این تحول ادبی است (نک : گلچین معانی، ١/١٠، ٥٥، ١١٦،
٥٦٦، جم ، ٢/٩٨٧، ١٣٦٤، ١٥٢٢-١٥٢٣).
بخش دوم ـ تهران مستقل: با پیروزی آقا محمدخان قاجار (سل ١٢٠٩-١٢١١ق) و پایتخت
قرار گرفتن تهران، عصر وابستگی تهران به ری پایان میگیرد و دوران استقلال این شهر
فرا میرسد و به تبع این استقلال، تحولی ادبی در این شهر پدید میآید، بدان سان که
نخست با پیشرفت مکتب بازگشت ادبی
(ه م) تهران از میراث ادبیات سنتی فارسی سود میبرد و سپس با جنبش مشروطه و ظهور
ادبیات نوین خاستگاه ادبیات جدید ایران میشود. تهران مستقل را میتوان در دو بخش
بررسی کرد: تهران دارالخلافه؛ تهران مشروطه:
١. تهران دارالخلافه
آقا محمدخان قاجار در نوروز ١١٧٥ش، در تهران تاجگذاری کرد و این شهر را به پایتختی
برگزید (بلاغی، ٦٤). این پادشاه هر چند با ادبیات بیگانه بود (ریپکا، ٣٠٧) و در مدت
کوتاه سلطنت خود، جز جنگ کاری نکرد و تهران نسبت به شهرهای فرهنگی ایران در روزگار
او پایگاه فرهنگی چندان ارجمندی نداشت، اما به عنوان مرکز قدرت توجه اهل سیاست و
اقتصاد، و نظر ارباب دانش و ادب را به خود جلب کرد و گامهای مهمی در جهت «تهران شدن
تهران» از جهات مختلف، از جمله از جهت ادبی برداشته شد و در زمانی نه چندان دراز،
همپایۀ رشد سیاسیِ آن، فعالیتهای فرهنگی به طور عام، و فعالیتهای ادبی به طور خاص
نیز در این شهر تمرکز یافت (اتحادیه، ٥٦). اهل دانش و ادب و سیاست، برای کسب مقامات
دیوانی و کشوری از سراسر ایران به تهران روی آوردند و این شهر محل اجتماع فرهیختگان
ایرانی شد. از جملۀ این فرهیختگان میتوان از معتمدالدوله، میرزا ابوالحسن شیرازی،
میرزا بزرگ، میرزا ابوالقاسم قائم مقام، امیرکبیر، میرزاآقا خان نوری، میرزا شفیع
نوری، امیرنظام گروسی، حاج میرزا آقاسی ایروانی، نظام الدوله اصفهانی، فرخخان
کاشانی و میرزا یوسف آشتیانی یاد کرد. شاعران و نویسندگان نیز از سراسر کشور به
تهران آمدند و به دستگاه حکومت پیوستند: مجمر، نشاط و سروش از اصفهان؛ فتحعلیخان
صبا، محمودخان ملکالشعرا و عباسقلیخان سپهر از کاشان؛ وصال، وقار، داوری و قاآنی
از شیراز؛ شهاب از ترشیز، یغما از جندق، و فروغی از بسطام... (خانلری، دستور...،
٢٢). چنین بود که نهضت تازۀ ادبی ایران که نخست در شیراز و سپس در اصفهان آغاز شده
بود، به تهران منتقل شد و بدینسان، ادبیات تهرانِ مستقل در دورۀ اول، یعنی تهران
دارالخلافه، با جنبش ادبی جدید که بعدها «بازگشت ادبی» نام گرفت (صفا، مختصری...،
١٢٧)، برابر گشت. این جنبش که به نظر بهار («بازگشت...»، ٥٢٠) و بسیاری از محققان
از عهد کریمخان زند (حک ١١٦٣-١١٩٣ق) آغاز شد و مقارن پادشاهی مظفرالدین شاه (سل
١٣١٣-١٣٢٤ق/١٨٩٥-١٩٠٦م) و ظهور ادبیات مشروطه پایان یافت (نیز نک : همایی، مقدمه
بر دیوان سروش...، ١٥؛ ریپکا، ٢٩٥-٢٩٦)، در تهران دارالخلافه به اوج شکوفایی و رونق
خود رسید و شعر و نثر فارسی به راهی تازه افتاد:
الف ـ شعر: شعرِتهرانِ دارالخلافه یا شعرِ بازگشت همانا روی گرداندن از سبک هندی و
بازگشتن به شیوۀ شاعران سبک خراسانی در سرودن قصیده و روی آوردن به شیوۀ شاعران سبک
عراقی در سرودن غزل بود (نک : همایی، مقدمه بر دیوان طرب، ١١٥؛ اقبال، تاریخ...،
٥٤٤؛ صورتگر، ٢٠٧؛ زرینکوب، نقد...، ٢/٦٣١-٦٣٢). در شعر این جنبش که به «شعر
بازگشت» موسوم شد، دو دوره قابل تشخیص است:
١. دورۀ مقدماتی، که از نیمۀ دوم سدۀ ١٢ق/١٨م آغاز میشود و تا اوایل سدۀ ١٣ق/١٩م،
مقارن جلوس فتحعلیشاه بر تخت سلطنت ادامه مییابد. سبک این دوره که همایی از آن به
سبک «عراقی ـ اصفهانی جدید» تعبیر میکند (همان، ٩٣-٩٤)، حاصل فعالیتهای دو انجمن
ادبی در اصفهان است: یکم، انجمن مشتاق، که اعضای آن نخستین مجدّدان سبک پیشینیان و
استادان شاعران عهد فتحعلیشاه محسوب میشوند، و نامبردارترین آنان، بهجز مشتاق
ایناناند: عاشق اصفهانی (د ١١٨١ق/١٧٦٧م)؛ آذربیگدلی (د ١١٩٥ق/١٧٨١م)، صاحب تذکرۀ
آتشکده؛ هاتف
(د ١١٩٨ق/١٧٨٤م)؛ و صباحی بیدگلی (د ١٢٠٦ یا ١٢٠٧ق/ ١٧٩٣ یا ١٧٩٤م) (نک : آرین
پور، از صبا...، ١/١٣-١٤). دوم، انجمن نشاط، که در روزگار آقامحمدخان از سوی میرزا
عبدالوهاب نشاط (د ١٢٤٤ق/ ١٨٢٨م)، کلانتر و حاکم اصفهان در این شهر و در خانۀ نشاط
(محیط، «یج»؛ آرینپور، همان، ١/١٤) و با شرکت شاعرانی آگاهتر و تواناتر از شاعران
انجمن مشتاق تشکیل شد و در کار بازگشت ادبی گامهایی مؤثرتر برداشت. انجمن مشتاق پس
از درگذشت کریمخان زند و در پی ناآرامیهای برآمده از آن، و انجمن نشاط پس از کشته
شدن آقامحمدخان و احضار شدن نشاط از سوی فتحعلیشاه به تهران، تعطیل شد (همان،
١/١٣-١٤) و حاصل کار هر دو انجمن نیز به تهران انتقال یافت و هدفهای اعضای هر دو
انجمن با فرا رسیدن دورۀ دوم در «شعر بازگشت»، که دورۀ پختگی و کمال آن محسوب
میشود، در تهران دارالخلافه دنبال شد.
٢. دورۀ کمال و پختگی، که از اواخر نیمۀ اول سدۀ ١٣ق/ ١٩م، یعنی از سلطنت
فتحعلیشاه (١٢١٢-١٢٥٠ق/١٧٩٧-١٨٣٤م) آغاز میشود و تا اوایل سدۀ ١٤ق/٢٠م مقارن آغاز
سلطنت ناصرالدین شاه ادامه مییابد. این دوره که دورۀ کمال و پختگی شعر بازگشت یا
شعر در تهران به شمار میآید، با تأسیس سومیـن انجمن ادبی، بـه همت نشاط، در تهران
(١٢١٢ق) ــ آن هم در دربار فتحعلی شاه و با حمایتهای وی ــ آغاز میشود و به
فعالیتهای ادبی، با هدف بازگشت به شیوۀ شاعران قدیم ادامه مییابد. بدان سبب که
فتحعلیشاه شعر میگفت و «خاقان» تخلص میکرد، این انجمن به «انجمن خاقان» موسوم شد
(همان، ١/١٥). ذوق، علاقه و حمایت فتحعلیشاه و فرزندان وی از جنبش ادبی بازگشت، از
جملۀ عوامل مهم تکوین این جنبش به شمار میآید (زرینکوب، همان، ٢/٦٢٨). در انجمن
خاقان و در اطراف شاهِ شاعر، شاعرانی گرد آمدند که چندین تذکره چون زینةالمدایح،
انجمن خاقان، گلشن محمود، سفینةالمحمود، نگارستان دارا و تذکرۀ محمدشاهی به شرح
احوال آنان اختصاص یافت. تنها در تذکرۀ گلشن محمود، شرح احوال ٤٨تن از پسران
فتحعلیشاه که شعر میگفتهاند، آمده است (براون IV/٢٩٨-٢٩٩).
در آن زمان، امپراتوری قاجار به تقلید از امپراتوری غزنوی و سلجوقی پا گرفته بود و
دربار خاقان که به سبک و سیاق دربار محمود، مسعود، ملکشاه و سنجر سامان یافته بود،
تبلیغاتی به همان سبک و سیاق میطلبید. این تبلیغات از شاعران برمیآمد و اگر ذوق و
طبع شاعرانۀ خاقان و جانشینان او را هم بر لزوم این تبلیغات بیفزاییم، تصویری روشن
از جنبوجوش شاعران پیش چشم خواهیم داشت . شاه قاجار محمودوار شاعران را مینواخت
و صلههای فراوان میبخشید. در جنب نواختهای شاهانه بزرگانی چون قائم مقام ــ که
اکنون جانشین «حسنک»ها شده بودنـد ــ نویسنـدگان و شاعران را تشویـق میکردند.
شاهزادگان قاجار که از کودکی به آموختن خوشنویسی و شعر و ادب میپرداختند، حمایت
از شاعران را تشخّص میشمردند (حمیدی، شعر...، ١٤-١٥). این امر، البته به نسبتهای
مختلف تا عصر مظفرالدین شاه دوام داشت و مظفرالدینشاه، هر چند ذوق ادبی
ستایشانگیزی نداشت، اما به سیرۀ پدر و اجدادش در نواخت شاعران کوتاهی نمیکرد
(حکمت، ٤٢). مجموعۀ این عوامل سبب شد تا صدها تن شاعر قصیده گـو و غزلسرا ــ که
تکیهگاه همۀ آنان صبا بـود ــ برای تقرّب جستن به دربار و بهرهمندی از صلههای در
خور توجه و گرفتن نام و عنوان «بهترین شاعر» و یا ملقب شدن به لقب «ملکالشعرایی»
که دیری بود متروک مانده، و به دست فراموشی سپرده شده بود، از هر شهر و هر دیار روی
به تهران نهادند و در اطراف شاه و دربار گرد آمدند (آرینپور، همان ١/١٤-١٥).
ناصرالدین شاه که خود شعر میگفت، سخنورانی چون سروش (د ١٢٨٥ق/١٨٦٨م)، مایل افشار و
خلوتی محلاتی را که شمارشان بهبیش از ٣٠تن میرسید بهحضورمیپذیرفت، شعرشان را
میشنید و آنان را اکرام و انعام میکرد (معیرالممالک، ١٢٥). در همین دوره بود که
شاعرانی چون محمد حسین فروغی (١٢٥٥-١٣٢٥ق/١٨٣٩-١٩٠٧م)، ادیبالممالک فراهانی
(١٢٧٧-١٣٣٦ق/ ١٨٦٠-١٩١٧م)، ادیب پیشاوری (١٢٦٠-١٣٤٩ق/١٨٤٤-١٩٣٠م)،
فروغیبسطامی(١٢١٣-١٢٧٤ق/١٧٩٨-١٨٥٧م) و یغمای جندقی(١١٩٦-١٢٧٦ق/١٧٨١-١٨٥٩م) و
فتحاللهخانشیبانی (١٢٤١-١٣٠٨ق/١٨٢٥-١٨٩٠م) برآمدند و با حضور و شعرخوانی در
انجمنهای ادبی تهران بر رونق این انجمنها افزودند و انجمنیهها سرودند (تکمیل
همایون، ٩٥). شیوۀ خاص ٣ تن شاعر اخیر، یعنی شیبانی، یغما و فروغی، در پایان عصر
ناصری از تحولی دیگر در ادب این دوره خبر میدهد. این ٣ تن شیوهای متفاوت با
شاعران مدیحهپرداز این دوران و غالب شاعران همۀ دورانها در پیش گرفتند و از
مدیحهسرایی روی گرداندند (زرینکوب، سیری...، ١٧٦-١٧٨). شیبانی نه فقط اهل مداهنه
و تملّق نبود و شعر را وسیلۀ گدایی نکرد (حمیدی، همان، ٢٦٠)، بلکه شاعری معترض بود
که لحن اعتراض او در اشعارش ــ به تعبیر هرمان اته ــ دلنشین است (ص ٢٠٣). این لحن
که در ادبیات آن روزگار بیسابقه بود، از تأثیر مستقیم ادب و فرهنگ اروپایی بر
شیبانی حکایت میکند (آرین پور، همان، ١/١٤٠-١٤١). یغما نیز چونان شیبانی اهل عصیان
و اعتراض بود، اما فریاد اعتراض خود را، در نوشتهها و سرودههای طنزآمیز و
هزلآلود و در پوششی از طنز، هزل و هجو بیان میکرد (همان، ١/١١٥-١١٧، ١٤٢) و خاطرۀ
عصیان عبیدزاکانی (د ح ٧٧٢ق/ ١٣٧٠م) را پس از ٥ سده زنده میساخت. چنین بود که
تهران در فاصلۀ جلوس فتحعلیشاه (١٢١٢ق/١٧٩٧م) تا پایان حیات ناصرالدینشاه و آغاز
سلطنت مظفرالدینشاه (١٣١٣ق/١٨٩٥م) پایگاه شعر و ادب و مرکز ترویج نهضت بازگشت
گردید و سدۀ ١٣ق/١٩م عصرنوین هنر شاعری به شمار آمد و به عنوان یکی از سدههای
ممتاز و درخور توجه ادب فارسی، در تاریخ ادبیات ایران ثبت شد (حمیدی، همان، ١٣؛
ریپکا، ٣٠٧؛ تاجبخش، ٢٥٧). در این عصر فعالیتهای ادبی دیگری در حوزۀ شعر، در تهران
جریان داشت که از جملۀ آنها ست: شعر خوانی و نقالی در قهوهخانهها (نک : شهری،
٢/١٧٠؛ محجوب، ادبیات...، ١٣٠)، شبیهخوانی و تعزیه (ه م) (نک : استعلامی، ١٥٨،
١٦٢-١٦٣)، به ویژه سرودن مرثیه در سوگ شهیدان کربلا، تصنیفسازی و رواج سرودن اشعار
عامیانه (نک : هدایت، رضاقلی، ٢(١)/٦٨٤؛ آرین پور، همان، ١/٧٩، ١٥١).
ب ـ نثر: دورۀ قاجاریه بانثرِبازگشت نیزپیوندی ناگسستنی دارد و دستکم تا انقلاب
مشروطه، نثر همان نثری است که در پی تحولات بازگشت ادبی شکل گرفته است. بهار نثر
فارسیِ پس از عصر صفوی را به ٣ شیوه تقسیم میکند: ١. سادهنویسی، مثل نثر تذکرۀ
حزین و نوشتههای آذربیگدلی؛ ٢. دشوارنویسی یا شیوۀ پیشینیان، مثل نثر دُرۀ نادره و
جهانگشای نادری نوشتۀ میرزا مهدی استرابادی؛ ٣. سبک بینبین که امری نسبی و نتیجۀ
قیاسِ مراتب سادهنویسی با یکدیگر است، یا سنجش با سادهنویسی از یک سو و با
دشوارنویسی از سوی دیگر، مثل مجمل التواریخ تألیف ابوالحسن گلستانه (نک :
سبکشناسی، ٣/٣١١)؛ از این رو، در طول تاریخ همواره دو شیوۀ سادهنویسی و
دشوارنویسیدرکنار یکدیگر حرکت کردهاند (ریپکا،٢٩٨-٢٩٩) و ما با این دو سبک
مواجهیم:
١. دشوار نویسی، که بر دو شیوه اطلاق میشود: یکی، سبک مثبت یا شیوۀ قدما، یعنی نثر
مزین و مصنوع سدههای ٦ و٧ق /١٢ و١٣م که نثری هنرمندانه و آکنده از صنایع بدیعی و
بیانی بوده است، مثل انشای شهابالدین محمد نسوی در کتاب نفثةالمصدور (نک :
یزدگردی، مقدمه بر نفثة...،پنج)؛ دوم، سبک منفی یا شیوۀ روزگار مغول و صفوی، که
نثری است، متکلف و ملالآور و دارای «تعقید و تطویل» (همایی، مقدمه بر حبیبالسیر،
١/٣٨-٣٩)، مثل تاریخ وصاف نوشتۀ وصافالحضره (سدۀ ٨ق/١٤م) از عهد مغول، و عباسنامه
نوشتۀ وحید قزوینی
(د ١١٢٠ق/١٧٠٨م)، از عصر صفوی. وقتی از بازگشت در حوزۀ نثر سخن میرود، مراد بازگشت
به سبک مثبت، یعنی به شیوۀ قدما و تلاش برای نوشتن نثر مصنوع و مزین به صنایع بیانی
و بدیعی است. این شیوه در دورۀ قاجار، شیوۀ غالب نبود، اما میتوانکتاب
تجربةالاحرار و تسلیةالابرار نوشتۀ عبدالرزاق بیک دنبلی (د ١٢٤٣ق/١٨٢٧م) را نمونۀ
برجستۀ بازگشت به شیوۀ مثبت قدما به شمار آورد. این کتاب به تصریح بهار در
سبکشناسی شاهکار نثر دشوار در سدۀ ١٢ق/١٨م محسوب میشود (٣/٣٢٠). دشوارنویسی که پس
از صفویه آغاز شده بود، عهد افشاریه (حک ١١٤٨-١١٦٠ق) و زندیه (حک ١١٦٢-١٢٠٩ق) را
پشت سرنهاد، به دوران قاجاریه رسید و سرانجام تا بخشی از سلطنت فتحعلیشاه ادامه
یافت.
٢ و ٣. سادهنویسی و بینبین نویسی: سادهنویسی همانند دشوارنویسی شامل دو شیوه
است: یکی، شیوۀ نثر مرسل قدمایی مثل نثر تاریخ بلعمی بازمانده از سدۀ ٤ق/١٠م که
نمونۀ بینظیر یا کمنظیر سادهنویسی است (اته، ٢٨٠)؛ دوم، شیوۀ بالنسبه ساده یا
بینبین صفوی که هم لغات و ترکیبات عربی در آن هست، هم اشاره به آیات و روایات
(شمیسا، سبکشناسی نثر، ٢١٥-٢١٦) و نسبت به نثر مرسل قدمایی دشوارتر است و به همین
سبب از آن به نثر بینبین تعبیر شد، مثل تذکرۀ شاه طهماسب و عالمآرای صفوی نوشتۀ
اسکندربیک منشی (٩٦٨ ـ پس از ١٠٤٣ق/١٥٦١- ١٦٣٣م).
دوران قاجاریه از بابت به کارگیری شیوههای نثرنویسی به دو عصر تقسیم میشود:
١. عصر بینبین نویسی: از حدود سالهای جلوس فتحعلیشاه (١٢١٢ق/١٧٩٧م) تا اوایل عصر
ناصری (١٢٦٤ق/ ١٨٤٨م)، نثر در این عصر نسبت به عصر بعد (عصر سادهنویسی)، دشوار و
نسبت به نثر دورۀ پیشین، یعنی نثر کتاب تجربةالاحرار...، نثری ساده به شمار
میآید. از جمله نمونههای نثر بینبین این آثار است: بستان السیاحه، تألیف
زینالعابدین شیروانی(د ١٢٥٣ق/ ١٨٣٧م)، تذکرۀ انجمنخاقان از میرزا فاضل گروسی (د
١٢٥٤ق/ ١٨٣٨م)؛ پریشان از قاآنی (د ١٢٧٠ق/ ١٨٥٤م)، ناسخ التواریخ از محمدتقی سپهر
(د ١٢٧٩ق/١٨٦٢م) و دو اثر معروف از رضاقلی هدایت (د ١٢٨٨ق/١٨٧١م) یعنی مجمعالفصحا،
و ریاض العارفین.
٢. عصر سادهنویسی، از اوایل عهد ناصری تا پایان سلطنت ناصرالدین شاه (١٣١٣ق/١٨٩٥م)
و مقارن جنبش مشروطه. از نمونههای نثر در این عصر آثاری است بدین شرح: ترجمۀ هزار
و یک شب از میرزا عبداللطیف تسوجی (د ١٢٩٧ق/١٨٨٠م)، رسالۀ مجدیه از میرزا محمدخان
سینکی ملقب به مجدالملک
(د ١٢٩٨ق/١٨٨١م)، منشآت فرهاد میرزا (د ١٣٠٥ق/١٨٨٨م)، سفرنامههای ناصرالدینشاه؛
المآثر و الآثار و رسالۀ خلسه از محمدحسن اعتمادالسلطنه، معروف به صنیعالدوله (د
١٣١٣ق/ ١٨٩٥م) و آثاری دیگر از این دست... . این شیوه، بهتدریج بر شیوۀ بینبین و
سبک دشوارنویسی که همان شیوۀ مزین و مصنوع نثر در سدههای ٦ و٧ق/١٢و١٣م است ــ و
دیگر، زمانْ پذیرای آن نبود ــ غلبه یافت و رفته رفته به شیوۀ رایج بدل گشت. سبب
این امر از یک سو آن بود که روحِ عصر، سادهنویسی را میطلبید (شمیسا، همان، ٢٤٢) و
از سوی دیگر بازگشت در زمینۀ نثر تلاش در جهت نوشتن به شیوۀ قدما با تأکید بر
سادهنویسی بود (ریپکا، ٣١٠) و این امر، خود از اقتضای روح عصر سرچشمه میگرفت که
به راستی در جهان نو جایی برای دشوارگویی و مغلقنویسی نبود، زیرا کثرت موضوعات و
مسائل از یک سو و توجه نسبی عموم مردم به مسائل ادبی و علمی و پرداختن آنان به
مطالعه، جایی برای لفاظی و دشوارنویسی و دشوار گویی باقی نمیگذاشت و ضرورت
سادهنویسی در سراسر قلمرو فرهنگی ایران احساس میشد. این ضرورت و این احساسْ جنبشِ
سادهنویسی در درون و بیرون ایران جغرافیایی آن روزگار را دامن زد:
از بیرون، در شبه قارۀ هند که در آن روزگار زبان فارسی زبان رسمی فرهنگی به شمار
میرفت، ابوطالب خان (د ١٢٢٠ق/ ١٨٠٥م) از ایرانینژادان هند، با نوشتن سفرنامهای
با عنوان مسیر طالبی درتحول نثر فارسی به سادهنویسی تأثیر نهاد (زرینکوب،
نهشرقی...، ٢٨٥؛شمیسا،همانجا). یکیاز همولایتیهایابوطالبخان، به نام
اعتصامالدین با نگارش مشاهدات خود به نثر ساده، در انگلستان، در کتابی با عنوان
شگرفنامه به ساده شدن نثر فارسی مدد رساند (زرین کوب، همانجا).
در درون ایران، ابوالقاسم قائممقام (د ١٢٥١ق/١٨٣٥م) پدر و پیشرو سادهنویسی در نثر
فارسی، و در پی او شاگردش میرزا تقیخان امیرکبیر (مق ١٢٦٨ق/١٨٥١م)، به رغم
عبارتپردازیها و سجعسازیهای دبیران و منشیان، بهویژه در مکاتبات سلطنتی و اداری
(آرین پور، از صبا، ١/٤٦) برضد شیوۀ دشوارنویسی به پاخاستند و سادهنویسی را برکرسی
قبول نشاندند. ناصرالدینشاه نیز در نگارش سفرنامههای خود از آنان پیروی کرد و در
تحقق سادهنویسی مؤثر افتاد. سفرنامههای وی از نخستین نمونههای نثر مرسل یا
سادهنویسی در آن زمان به شمار میآید (خانلری، «نثر...»، ١٣١). تأثیر قائممقام ــ
که بهار به درستی او را پیرو مکتبسعدی در گلستان میخواند (سبکشناسی،٣/٣٤٩-٣٥٠)
ــ در تحول نثرفارسی به سادهنویسی تا بدانجا ست که گفتهاند اگر مساعی او نبود، نه
نثر فارسی در عصر مشروطه آنسان که باید متحول میشد و نه به نثر پخته و پیشرفتۀ
امروزی بدل میگشت (شمیسا، همان، ٢٤١).
اگر طبقهبندی اته (ص ٢١٣-٢١٤) را از نثر فارسی در نظر گیریم و این نثر را به «نثر
روایی شاعرانه» و «نثر علمی و فنی» و به تبع آن موضوعات قابل نگارش را هم به
موضوعات «روایی شاعرانه» و موضوعات «علمی و فنی» تقسیم کنیم، نثر قائممقام را در
عین سادگی، دارای قابلیت و توانایی بیان هر دو گونه موضوع مییابیم و معنای توصیف
بهار از قائممقام را بیشتر درک میکنیم؛ بدین معنا که قائممقام در نگارش چنان
توانا بود که «هر چه میخواست مینوشت و آن را طوری میآراست که به نظر مقبول
میآمد» (همان، ٣/٣٥٠).
اگر نیک بنگریم، قائم مقام نه فقط در تحقق و رواج سادهنویسی، منشأ بزرگترین خدمت
به زبان فارسی بود، بلکه با ابطال حکمی هزار ساله، اما غیرعلمی ــ و شایـد مغرضانه
ــ مبنی بر اینکه «زبان فارسی، زبانی است شاعرانه و قابلیت بیان موضوعات علمی را
ندارد»، منشأ خدمتی شد که کمتر بدان توجه شده است. از آن روزگار، نثر فارسی اصلاح
شده از سوی قائم مقام و پیروان وی، بارِ بیان معانی علمی را بهتر به دوش کشید و
دهها و صدها تألیف علمی در کنار صدها تألیف هنری و ادبی در زبان فارسی پدید آمد
(نک : نفیسی، ١٤، ١٨؛ آرینپور، همان، ١/٢٥٩-٢٦٠؛ خانلری، همانجا).
٢. تهران مشروطه
از زمان امضای فرمان مشروطه، در ١٣٢٤ق از سوی مظفرالدین شاه تا انقراض رژیم سلطنتی
و پیروزی انقلاب اسلامی، در بهمن ماه ١٣٥٧،یعنی افزونبر٧٠ سالحکومت ایران ــ
در واقع،یا به ظاهر ــ حکومت مشروطۀ سلطنتی بود که بر طبق تقسیمبندی ما «تهران
مشروطه» خوانده میشود. از اینرو، تبیین و تشریح ادبیات تهران مشروطه همانا گزارشی
از وضع زبان و ادبیات فارسی در طول این ٧٠ سال در تهران است.
ادبیات فارسی دوران مشروطیت در تهران را در دو بخشِ شعر و نثر بررسی میکنیم:
الف ـ شعر: در دوران مشروطه، تا سقوط سلطنت، یعنی ١٣٥٧ش ٤ جریان در شعر آشکار است:
١. شعر عروضی، ٢. شعر نیمه عروضی (نیمایی، آزاد)، ٣. شعر غیر عروضی (سپید، موج نو)،
٤. و غزل نوتصویری. از این ٤ جریان با دو عنوانِ شعر سنتی و شعر نو بحث میشود:
١. شعر سنتی: این گونه از شعر استمرار طبیعی جریان شعر در ایران بود که تا روزگار
حاضر نیز ادامه دارد. شعر عروضی، خود به دو قسم تقسیم میشود:
١-١. شعر عروضی سنتی، که ادامۀ نهضت «بازگشت ادبی» است. این نهضت به عنوان جریان
غالب بر شعر فارسی، پس از عصر ناصرالدینشاه و آغاز دوران مشروطه پایان پذیرفت، اما
یکسره از میان نرفت و به صورت جریانی اقلّی استمرار یافت. این جریان، نه فقط تا
١٣٥٧ش، که تا روزگار حاضر هم ادامه دارد و شاعرانی هستند که همچنان از شیوۀ بازگشت
تبعیت میکنند و اگر از پارهای ویژگیها و برخی معانی که نتیجۀ تأثیر اوضاع روزگار
بر شعر شاعران است، صرف نظر کنیم، باید بگوییم که این شاعران، سنت گرایانی
هستند که چونان قاآنی (د١٢٧٠ق/١٨٥٤م)وسروش(د ١٢٨٥ق/١٨٦٨م) قصیده میسرایند و
همانند نشاط اصفهانی (د ١٢٤٤ق/١٨٢٨م) و فروغی بسطامی (د ١٢٧٤ق/ ١٨٥٨م) غزل
میگویند و در کار حفظ سنتهای دیرین ادبی میکوشند؛ امری که بیگمان، به سود زبان و
ادب فارسی است؛ زیرا هم از تنوع شعر فارسی حکایت میکند، هم راه را برای بیان
اندیشهها و موضوعهای جدید هموار میسازد (صفا، تاریخ علوم...، ٢١١)، در جریان شعر
عروضی دو گرایش قابل تشخیص است:
یک ـ گرایش عارفانه ـ عاشقانه: این گونه از شعر ادامۀ شعر عارفانـه ـ عاشقانه در
سبک عراقی است که سرودن آن را شاعران عصر بازگشت، یعنیپیروان شاعرانغزلسرای
عاشقپیشه و عارفمشرب، به ویژه مقلدان سعدی و حافظ (آرینپور، همان، ١/١٢-١٦،
١٨-٢٠؛ شفیعی، ادبیات، ٦١) رواج دادند و پس از دوران غلبۀ بازگشت ادبی و در عصر
مشروطه، و تا روزگار ما استمرار یافت و شاعرانی عارفمشرب، به شیوۀ شاعران عارف و
وارستۀ روزگاران گذشته و با تأکید بر همان رسم و راه، کار شاعری را ادامه دادند.
از آن جملهاند: صفیعلیشاه (١٢٥١-١٣١٦ق/١٨٧٣- ١٩٣٨م)، حکیم صفای اصفهانی
(١٢٦٩-١٣٢٢ق/ ١٨٥٢-١٩٠٤م)، میرزا حبیب خراسانی (١٢٦٦-١٣٢٧ق/ ١٨٤٩-١٩٠٩م)،
مهدیالٰهی قمشهای (١٢٨٠ق/١٩٠١م)، علامه طباطبایی (١٣٦٠ق/١٩٨١م) (شفیعی، همان، ٧٩؛
الٰهیقمشهای، ٢٨٧، ٣٠٤، ٣٨٧، ٤١٠، ٤١٨، ٦٤٦؛ حبیبخراسانی، ٦٦، ٧١، ٧٦، ٩٢، ١٠٠،
سهیلی خوانساری، «ح» ـ «ک»؛ تفضلی، ٧-١٦).
دو ـ گرایش حکمی ـ اخلاقی: این گرایش جریان شاعرانهای است که در آن شاعر بر نوع
حکمی تأکید میورزد و شعر را در خدمت اندرز و نصیحت قرار میدهد. این نوع شعر از
دیرباز توجه شاعران را برمیانگیخته، و شاعرانی چون ابنیمین
(د ٨٤٩ ق/١٤٤٥م)، ناصرخسرو (٣٩٤-٤٨١ق/١٠٠٣-١٠٨٨م) و سعدی (د ٦٩١ق/١٢٩١م) ــ بهویژه
در باب نهم بوستان، «در توبه و راه صواب» ــ بدان پرداختهاند (نک : سعدی،
٣٧٨-٣٩٣). شعر حکمی ـ اخلاقی در این عصر نیز دارای نمایندگانی چون ادیب پیشاوری
(١٢٦٠-١٣٤٩ق) و پروین اعتصامی (١٢٨٥-١٣٢٠ش) است. زبان و بیان و تخیل و تعبیر ادیب
پیشاوری، یکسره قدمایی است، حتى اگر موضوع شعرش فیالمثل مدح قیصر و جنگ بینالملل
باشد (برای نمونه، نک : ص ٣٥-٤٨، ١١٠-١١٧)، یا چونان قدما «در حکمت و موعظت و پند»
سخن بگوید (برای نمونه، نک : ص ٦٠-٦٤، ١١٧-١٢٥). شعر او، هم از منظر لفظی و زبانی،
هم از منظر نحوی و ساختاری و هم از منظر بلاغی، قدمایی است (برای نمونه، نک : ص ٦،
بیتهای ١، ٣، ١١، ١٢، ١٤، ٢٣؛ نیز نک : آرینپور، همان، ٢/٣١٧-٣٢٢). پروین
اعتصامی(ه م، ویژگیهایسبکی) نیز بههمینصورتسنتگرا ست، اما زبان و بیان او به
زبان و بیان امروزی نزدیکتر، و برای مردم روزگار ما مفهومتر و اندرزها و حکمتهای
او دلپذیرتر است (برای نمونه، نک : ص ١٠٠، ١٠٢، ١١٣، ١٢٦-١٢٧، ١٤٤-١٤٦). همین زبان
و بیان است که چون به موضوعات امروزی در دیوان پروین میپیوندد، او را به حوزۀ
تلفیق (نک : دنبالۀ مقاله) نزدیکتر میسازد و بر شمار مخاطبان وی میافزاید؛ در
حالی که شعر ادیب، شعر خواص است و مخاطبان وی جز شماری اندک نمیتوانند بود،
چنانکه وقتی ادیب قصیدۀ «روئینه شاهینها نگر با آهنین چنگالها» (ص، ٨-١٢) را
میسراید، شعری که در توصیف «ائرپلان» (= هواپیما) است، به او گفته میشود «این شعر
را از هزاران نفر یک تن بیشتر نخواهد فهمید» پاسخ میدهد: «من این شعر را برای همان
یک نفر گفتهام» (عبدالرسولی، ١٢) و همین امر است که به رغم طرح شدن برخی از
موضوعهای جدید در سخن ادیب، او را همزبان و همنشین شاعرانی چون خاقانی میسازد و
جریان بازگشت ادبی را استمرار میبخشد.
١-٢. شهر عروضی نو (تلفیقی): جریانی است که در جنبش مشروطه و بهویژه پس از سرکوب
شدن این جنبش و در پی کودتای ١٢٩٩ش پدید آمد و آن دنبالۀ سبک بازگشت ادبی است، اما
صورتی متعالیتر و امروزی تر دارد و در آن قالبهای سنتی با افکار و اندیشههای جدید
تلفیق میشود و به مسائل سیاسی ـ اجتماعی انسان امروز، به عنوان موضوع و محتوای
شعر، توجه میشود (شمیسا، سبکشناسی شعر، ٣٤٣؛ آرینپور، از نیما...، ٣/٥٤١): یکم،
گذشته از قالبهای سنتی قصیده و غزل و قطعه و...، قالبهای ترجیعبند، مستزاد، مسمط و
چهارپاره (دو بیتی پیوسته) با دخل و تصرف در شکلهای سنتی آنها نیز متداول میگردد؛
دوم، زبان قابل فهم مردم جانشین زبان فاخر ادبی و دشوار گذشته میشود و جملهها،
آسان و امروزی میگردد، از لغات فرنگی هم در شعر استفاده میشود؛ سوم، موضوع شعر از
عشق و عرفان، هجو و هزل فراتر میرود و بهویژه به مسائل سیاسـی ـ اجتماعی، خاصه به
وطندوستی و آزادیخواهی و صورتهای گوناگون آزادی چون آزادی زنان و مسئلۀ تعلیم و
تربیت آنان، آزادی بیان و صنعت غرب، پشت کردن به تصوف، ستیز برضد آنچه کهنه و سنتی
و بازدارنده است و نیز به ایران کهن توجه خاص میشود؛ چهارم، با آنکه صور خیال
تازگی ندارد، اما شور و هیجان شاعر صورت دیگری از شعر بر خواننده عرضه میکند
(شفیعی، ادوار...، ٣٧-٣٨، ادبیات، ٧٣-٧٤؛ شمیسا، همان،٣٤٠-٣٤١). ظهور ادبیات کارگری
و دفاع از حقوق رنجبران نیز از دیگر موضوعات تازۀ شعر مشروطه به شمار میآید که در
برخی روزنامهها و دیوانهای شاعران این دوره، متجلی است: مثل میرزاده عشقی: «بر
نیکی رسم مزدک آگاه منم» (ص ٣٥٣)؛ عارف: «به کارگر چه ز سرمایهدار میگذرد» (ص
١٤٦)؛ فرخی: «آن چه را با کارگر سرمایهداری میکند» (١٣٨)؛ لاهوتی: «بس بود خواب
گران، بیدار باش ای کارگر» (ص ٦٣٢). و حتى به گونهای در شعر «کارگر و کارفرما»ی
ایرج میرزا (ص ١٠) (نیز نک : شفیعی، ادوار، ٣٩-٤١).
شاعران برجستۀ جریان تلفیقی ایناناند: عارف قزوینی
(د ١٣١٢ش/١٩٣٣م)،نسیمشمال، اشرفالدین گیلانی (د ١٣١٢ش/
١٩٣٣م)،فرخییزدی(د١٣١٨ش/١٩٤٠م)،میرزادهعشقی(د١٣٠٣ش/ ١٩٢٤م)، ایرج میرزا
(١٢٩١-١٣٤٤ق)، دهخدا (د ١٣٣٤ش/ ١٩٥٥م)، ابوالقاسم لاهوتی (مق ١٣١٢ش)، ادیبالممالک
(١٢٧٧-١٣٣٦ق)، ملک الشعرا بهار(د ١٣٣٠ش/١٩٥١م)،پروین اعتصامی (١٢٨٠-١٣٢٠ش)،
رشیدیاسمی (١٢٧٤-١٣٣٠ش/١٨٩٥-١٩٥١م)، صورتگر(د١٣٤٨ش/١٩٧٠م)،حمیدیشیرازی(د١٣٦٥ش/
١٩٨٦م) و شهریار (د ١٣٦٧ش/ ١٩٨٨م).
وجه اشتراک این شاعران، تعلقشان به جریان تلفیقی، یعنی نوگرایی در محتوا و معنا،
ضمن حفظ بیشتر سنتهای شعری و استفاده از قالبهای کلاسیک شعر فارسی است. با این همه،
هم در توجه به موضوعات و پرداختن بدانها، هم در به کارگیری قالب یا قالبهای خاص
شعری یکسان عمل نمیکنند. فیالمثل صدای اصلی نهضت مشروطه را که صدای وطندوستی و
آزادیخواهی است، در شعر ایرج و بهار و سپس در شعر عارف و میرزاده عشقی و فرخی
میتوان شنید (آرینپور، از صبا، ١/١٢١-١٢٢؛ شفیعی، همان، ٣٦-٣٨).
در پی کودتای ١٢٩٩ش و آغاز عصر رضا شاهی (١٣٠٠-١٣٢٠ش) و سرکوب مشروطیت و
مشروطهطلبان و منکوب ساختن آزادی و آزادی خواهان، شاعران به دو دسته تقسیم شدند:
١. شاعران غیرسیاسی، ٢. شاعران سیاسی.
نخست، شاعران غیرسیاسی، که با سیاست و مسائل زندگی مردم کاری نداشتند و به کار ادبی
و شاعری خود مشغول بودند. گروهی از اینان از میهنپرستی و شاهدوستی هم سخن
میگفتند و گاه به توصیف جلوههای صنعتی اروپا هم میپرداختند. بیشتر شاعرانی که
نامشان در کتاب سخنوران ایران در عصر حاضر آمده است، از این گروه هستند. در میان
آنان برجستگانی چون پورداود، سعید نفیسی، علیاصغر حکمت، رضازاده شفق و وحید
دستگردی هم دیده میشوند که اگر از نظر شاعری تشخصی ندارند، اما از جهت تحقیقات
ادبی و ترجمه برجستهاند و خدمات فرهنگیشان چشمگیر است. گروهی از شاعران غیرسیاسی،
مثل صورتگر، رشیدیاسمی، رعدی آذرخشی و حمیدی شیرازی هم طرفدار اصلاحات در شعر
هستند، هم شعرشان از شعر دورۀ مشروطه قویتر و هنریتر است و اشعاری خوب و خواندنی
از خود به یادگار گذاشتهاند (برای نمونه، نک : حمیدی، دیوان،
١/١٩٣-١٩٧،٢٤٢-٢٤٥،٢٥٠-٢٥٥، دریا...،٣/٢٧٩-٢٩٦،٤١٥-٤١٧).
دوم، شاعران سیاسی، که هم با سیاست سروکار داشتند و هم به مسائل زندگی توجه
میکردند و غم میهن و مردم میخوردند. عارف (ص ٦٧)، فرخی یزدی (ص ١٩٤)، اشرف الدین
گیلانی (ص ٥٧-٥٨)، میرزاده عشقی (ص ٢٤)، بهار (دیوان، ١/٢٠٣-٢٠٥)، لاهوتی (ص
٤٥١-٤٥٣) و دهخدا (دیوان، ١٢٤-١٢٥) به این جریان تعلق دارند. اینان سخت تحت فشار
سانسور و سلطۀ رضاخانیاند و چنانکه باید نمیتوانند فعالیت کنند: بهار در تبعید
است، ایرج درگذشته است، میرزاده عشقی ترور شده (میرانصاری، ٢٣-٢٥)، لاهوتی از کشور
گریخته، و به کشور شوراها رفته است (بشیری، ١٥ بب )، عارف در همدان منزوی شده
(سیف آزاد، ٥٠٦-٥٠٧)، فرخی که شاعری است با جهانبینی ثابت و سرسختی ویژۀ خود،
پیوسته تحت فشار است و روزنامهاش توقیف میگردد و سرانجام هم در زندان قصر کشته
میشود (نیز نک : شفیعی، همان، ٥١؛ مکی، ٦٧-٧٢) و از پروین اعتصامی هم جز
خانهنشینی و انتقاد در هیئت اشعاری چون «روزی گذشت پادشهی از گذرگهی» (نک : ص
٢٧٢)، کاری برنمیآید. ادبیات کارگری هم که از عصر مشروطه آغاز شده بود و امید
میرفت که با گذشت زمان گسترش یابد و رو به تکامل نهد، در این عصر، به سبب سرکوبی
پدیدآورندگان آن، یعنی روزنامهنگاران چپگرا، متوقف شد (شفیعی، همان، ٣٩-٤١؛ نیز
نک : میرزاده عشقی، ٣٥٣؛ عارف، ١٤٦؛ فرخی، ١٣٨؛ لاهوتی، ٦٣٢؛ ایرج میرزا، ١٠).
حاصل رویدادهای این دوره چنین است: یکم، شعر مردمی، حتى به صورت زیرزمینی، راه خود
را گشود و آثاری خواندنی از شاعران این دوران ثبت شد. دوم، تلفیق افکار نو با
قالبهای کهن (سنتی) به کمال رسید و شاهکارهایی خلق شد (نک : شمیسا، سبکشناسی شعر،
٣٤٣-٣٤٤)؛ سوم، زبان شعر این دوره، پختهتر و متنوعتر از دورۀ پیش گردید و از
خطاهای فاحش شعر مشروطه دور شد (شفیعی، همان، ٥٥)؛ چهارم، سلطه، اختناق و سانسور
موجب سرخوردگی و نومیدی شاعران مردمگرا گردید و گونهای احساسگرایی (= رمانتیسم)
به ظهور رسید که از نومیدی و تباهی و شکست حکایت میکرد و از
سرکوبینهضتمشروطهوقلع و قمعآزادیخواهی و آزادیخواهان نشئت میگرفت (همان،
٥٤؛ جعفری، ٧٠-٧٤). از این پس، این احساسگرایی در کنار احساسگراییِ رایج در شعر
فارسی که لازمۀ شعر و شاعری است (نک : حمیدیان، ٢٢-٢٣؛ جعفری، ٧٠)، قرارگرفت.
توضیح آنکه اگر احساسگرایی را نتیجۀ «از دست دادگی» به شمار آوریم، آنچه از دست
میرود یا امری است فردی، مانند معشوق و وصال او که عاشق را گرفتار هجران (از دست
دادن وصال) میکند؛ یا امری است جمعی و اجتماعی، مثل آزادی و قانون که آزادی خواه
را گرفتار اختناق (= از دست دادن آزادی) میسازد.
نتیجۀ از دست دادن معشوق، هجران است و اشتیاق و سوز و گداز ناشی از آن که شاعر را
به شکوه و شکایت برمیانگیزد و موجب خلق تغزلات و غزلهای عاشقانۀ آکنده از شکوه و
شکایت (= غزلهای رمانتیک) میشود (برای نمونه، نک : بهار، دیوان، ٢/٣٩٠-٣٩١). شاعر
سبک عراقی برخلاف شاعر سبک خراسانی محروم از وصال است و پیوسته در حال شکوه از
جدایی است. نفیسی برخی از مثنویهای عارفانه مانند سیرالعباد الی المعاد سرودۀ سنایی
غزنوی و منطقالطیر سرودۀ عطار نیشابوری را دارای سبکی نظیر سبک رمانتیسم دانسته
است (ص ٢٥-٢٦).
گونۀ دوم «از دست دادگی»، از دست دادن آزادی است و این گونه از دست دادگی است که
موجب ظهور گونهای احساسگرایی در عصر رضاشاهی گردید و شاعران را به سوگ آزادی
نشاند و نوحهگر عدالت و قانون از دست رفته ساخت (شفیعی، همان، ٥٤)؛ چنانکه فرخی
گذشته از آنکه جایجای در اشعار خود از عدالت و قانون (برای نمونه، نک : ص ١٦٢)
سخن میگوید، دو غزل در باب آزادی سروده است که هم ستایشنامۀ آزادی است، هم
سوگنامه و دریغنامۀ آزادی از دست رفته (نک : ص ١٧٧، ١٨١).
از شهریور ١٣٢٠ش و پایان جنگ جهانی تا کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢، سلطه و اختناق تا حد
بسیاری از میان رفت و فضا به میزانی بالنسبه مطلوب باز شد. سبب این امر، آن بود که
پایههای قدرت پهلوی دوم (سل ١٣٢٠-١٣٥٧ش/١٩٤٢-١٩٧٨م) هنوز استوار نشده بود و برخی
از رجال دلسوز و ایراندوست مثل محمد مصدق (نخست وزیری: ١٣٣٠-١٣٣٢ش) در برخی از
مقاطع زمانی این دوره حاکمیت و نفوذ داشتند (نک : کاتم، ٣٥-٧٣). در این دوره ــ که
باید آن را دورۀ بالنسبه آزاد و مطلوب خواند ــ به جز صدای نیما (نک : دنبالۀ
مقاله: شعر نیمهعروضی)، این صدای بهار همچنان به گوش میرسد که «فغان ز جغد جنگ و
مرغوای او / که تا ابد بریده باد نای او»(نک : دیوان، ١/٨٢٤-٨٢٦) تا بدین سان، از
دیدگاه شاعری میهندوست و آزادیخواه به نقد جنگِ خانمانسوز جهانی بپردازد و
واپسین فریادهای خود را به گوش مردم برساند. در کنار حرکت اجتماعی ـ ادبی بهار، در
این عصر ٣ جریان ادبی مشهود است:
یک، جریان ادبیات کارگری، که با گسترش و نفوذ حزب توده و فعالیتهای منسجم سیاسی،
اجتماعی و هنری این حزب (برای آگاهی از این فعالیتها، نک : تربتی، ١٩٥-٢١٨) نه
فقط دوباره زنده شد و مورد توجه قرار گرفت، که به میزان قابل توجهی پیشرفت کرد.
دو، جریان احساسگرایی (رمانتسیم)، که هر دوگونۀ آن، گونۀ فردی (عاشقانه) و گونۀ
جمعی (سیاسی ـ اجتماعی)، در این دوره نمونه دارد، بهویژه گونۀ فردی و عاشقانۀ آن؛
زیرا وجود آزادی نسبی در این دوره به مردم مجال داد تا به عشق و شوریدگی هم
بیندیشند و دلدادگی پیشه کنند و همچون نادرپور (ص ٢٥٧-٢٥٨)، چنین بسرایند:
«پیکرتراش پیرم و با تیشۀ خیال / یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام»، یا چون ابتهاج
(ص ٢٦-٢٨)، بگویند: «آن شب که بوی زلف تو با بوسۀ نسیم / مستانه سر به سینۀ مهتاب
میگذاشت// با خندهای که روی لبت رنگ مینهفت / چشم تو زیر سایۀ مژگان چه ناز
داشت»، و... شعرهای عاشقانهای که در این دوره سروده شده است، جمله به این جریان
تعلق دارد (برای نمونه، نک : عماد خراسانی، ١٥٨-١٦٠؛ شهریار، ١/٨٠، ١٢٨، ١٣٣، ١٤٦،
١٦٠؛ معیری، ٥، ٨، ١٠، ٣٣؛ حمیدی، دیوان، ١/١١٩-١٢٢). گونۀ دوم، یعنیگونۀ سیاسی ـ
اجتماعی نیز دارای نمونههایی هست. تأسف بهار بر از دست رفتن گذشتۀ
پر افتخار ایران، که در قصیدۀ لزنیه، به مطلع «مه کرد مسخّر دره و کوه لزن را /
بگرفت به سیماب روان دشت و دمن را» (نک : همان، ١/٧٢٣-٧٢٩) جلوهگر شده، نمونۀ
احساسگرایی از گونۀ دوم است. بهار در این قصیده تاریخ پرافتخار ایران را مرور
میکند و بر افتخارات گذشتۀ ایران انگشت مینهد و از بابت از دست رفتن آن همه شکوه
و افتخار تأسف میخورد (همان، ١/٧٢٥-٧٢٧) و از زبان مام میهن، به تمام مردم و
بهویژه به جوانان پیام میدهد و از آنان میخواهد که در اندیشۀ ایران و فرهنگ آن
باشند (نک : همان، ١/٥٣١-٥٣٥).
سه ـ جریان سیاسی ـ اجتماعی، یانمادگرایی اجتماعی(= سمبولیسم اجتماعی)، جریانی است
که بیشتر بر اشعار نیمایی و شعر نیمهعروضی حاکم است (نک : دنبالۀ مقاله: شعر
نیمهعروضی)، اما پارهای از اشعار سنتی یا عروضی نیز مربوط به این جریان سروده شده
است. از نمونههای برجستۀ آن منظومۀ «عقاب» خانلری است (ماه...، ٩٠-٩٩) است که در
آن عقاب، نماد روشنفکران فرهیخته و مبارز، و کلاغ نماد محافظهکاران فرصتطلب است و
گفتوگوی این دو، از باورها و ارزشهای پذیرفته شده نزد هر یک از دو گروه حکایت
میکند. این منظومه در ١٣٢٦ش از سوی سراینده به صادق هدایت تقدیم شده است (نیز نک
: یادبودنامه...، ٤٠بب ). در میان اشعار فخرالدین مزارعی، شاعری که به زبان
نمادین به منظومۀ عقاب پاسخ گفته (نک : مزارعی، ١٦٠-١٦٥)، نمادگرایی اجتماعی
چشمگیر است. از جمله در منظومۀ موسوم به «کلاغ» (همو، ١٧٦- ١٨٠)، برخلاف کاربردهای
نمادین رایج، کلاغ، نماد هنرمند یا روشنفکری است که آکنده از درد است و در «حسرت
لایزال ابراز» آن همه درد میسوزد و میگدازد و آرزومند گفتن و افشاکردن است و
نمیتواند (نک : دادبه، مقدمه بر سرود...، ٣٧-٤٠).
٢. شعر نو: نوگرایی در شعر و در نتیجه پدید آمدن شعر نو و سبک نو، امری است که در
طول تاریخ ادبیات فارسی جریان داشته، و شعر تازۀ پسین نسبت به شعر کهن پیشین، شعر
نو خوانده میشده است؛ چنانکه شعر سبک عراقی نسبت به شعر خراسانی و شعر سبک هنـدی
ـ اصفهانی، نسبت به شعر سبک عراقی نو به شمار میآید. هنر شعر همانند دیگر هنرها از
عوامل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی متأثر میشود و دگرگونی مییابد. دگرگونی اوضاع و
احوال اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، موجب شد تا سبک خراسانی، جای خود را به سبک عراقی
بدهد و به همین صورت، سبک هندی ـ اصفهانی جانشین سبک عراقی گردد و در پی بازگشت
اوضاع و احوال سیاسی در عصر قاجار به اوضاع و احوال سیاسی ـ اجتماعی عصر غزنوی و
سلجوقی، شیوۀ بازگشت ادبی، به جای سبک هندی ـ اصفهانی بر شعر و ادب حاکم شود.
ارتباط ایران با اروپا، و تحولاتی که در پی این ارتباط و به دنبال جنگهای ایران و
روس و آمدن صنعت چاپ به ایران و چاپ آثار ادبی و علمی و انتشار روزنامه در تهران،
در جامعۀ ایرانی پدید آمد (نک : آرینپور، از صبا، ١/٢٢٨ بب ، ٢٣٤ بب ؛ شمس
لنگرودی، ١/١٨-٢٩)، زمینه را برای نوگرایی در شعر و ادب فراهم ساخت. از آنجا که
تحول بهتدریج صورت میپذیرد و گسستن از سبک پیشین و پیوستن به سبک پسین، واسطهای
میطلبد که از آن به سبک بینبین تعبیر میگردد، نوگرایی، نخست در محتوا چهره نمود
و در شعر ٣ جریان تازه پدید آمد: یکم، بیان اندیشههای نو در قالبی کهن بهویژه در
قصیده و غزل؛ دوم، بیان اندیشههای نو در قالبهایی که کمتر مورد استفادۀ شاعران
کهنگرا واقع میشد و شاعر در آنها نسبت به قالبهای دیگر آزادی بیشتری داشت، مثل
مستزاد و بحر طویل؛ سوم، پدید آوردن قالبی نو، اما عروضی موسوم به چارپاره (=
دوبیتی پیوسته) برای بیان اندیشههای نو، قالبی که مقارن رواج شعر نو به وجود آمد و
از گونهای نوگرایی خبر میداد (حقوقی، ٢٧-٣٢؛ شمیسا، انواع...، ٣١٢-٣١٥). از این
تلاشها به شیوۀ تلفیقی تعبیر میشود (نک : همین مقاله: شعر عروضی نو).
در کنار این تلاشها ستیز قلمی طرفداران شعر کهن و نوگرایان در جریان بود و هر گروه
دیدگاههای خود را عرضه میکرد و به تبیین و تثبیت دیدگاههای خود و نفی نظریات گروه
مخالف میپرداخت و در این میان روزنامۀ تجدد که در تبریز منتشر میشد، با مقالات
تقی رفعت (١٢٦٨-١٢٩٩ش)، و مجلۀ دانشکده به سردبیری ملکالشعرا بهار که در تهران
انتشار مییافت و ضمن دفاع از گونهای نوگرایی (= نوگرایی در معنا و محتوا)، از
حریم بزرگان ادب و از شعر سنتی (= شعر عروضیِ نو) نیز دفاع میکرد، جلوهگاه
مجادلات دو طرف بود (نک : آرینپور، همان، ٢/٤٣٦-٤٦٦؛ شمس لنگرودی، ١/٤٩-٥٥). نیما
پیشوای نوگرایی در شعر، برآیند یا سنتز این مجادلات و نتیجۀ منطقی اوضاع و احوالِ
حاکم بر جامعه و بر اندیشۀ مردم بود. روابطاجتماعی، طرز فکر و وضع اقتصادی ــ
کهاز عوامل مؤثر در تحولات فکری به شمار میآیند ــ تغییر کرده بود و ناگزیر
محصولات فکری ــ که شعر نیز از جملۀ این محصولات است ــ محکوم به دگرگونی بود... و
چنین بود که شیوهای نو در شعر پدید آمد که نه تنها معنا و محتوا، که صورت و قالب
را نیز دگرگون ساخت (شمیسا، راهنما...، ٢٥؛ نیز نک : شفیعی، تازیانهها...، ٢١-٢٤؛
شمس لنگرودی، ١/١٠٧بب ) و «شعر نو» متولد شد تا روی از خواص بگرداند و به مردم
توجه کند و نیازها و آرمانهای آنان را باز گوید و برای این بازگفتن قالبی متناسب با
محتوا برگزیند. چنانکه فیالمثل در سبک خراسانی، معنا حماسه بود و قالبهای متناسب
با آن، قصیده و مثنوی، در سبک عراقی معنا غنا بود و عشق و عرفان که در قالب غزل
بیان میشد. به همین صورت و به سبب ضرورت این تناسب، معنای تازه که نوعی نمادگرایی
(= سمبلیسم) بود، اعم از نمادگرایی عاشقانه یا نمادگرایی سیـاسـی ـ اجتماعـی، قالب
و صورتی مناسب و متناسب با آن ضروری مینمود. این قالب و این صورت همانا قالب و
صورت نیمایی (آزاد، نیمه عروضی) و شاملویی (شعر سپید) است (شمیسا، راهنما...،
همانجا، نیز٣٦-٣٧).
توجه بدین نکته بایسته مینماید که همان سان که پیش از رودکی (د ٣٢٩ق/٩٤١م)، پدر
شعر فارسی (نک : دادبه، «پدر شعر...»، ٨٢-٩٠)، شاعرانی از جمله ابوالعباس مروزی و
فیروز مشرقی (نک : صفا، تاریخ ادبیات، ١/١٧٨-١٨١)، شعرهایی سروده بودند، اما پدر
شعر فارسی به شمار نیامدند، زمانها پیش از آنکه نیما در ١٣١٦ش نخستین شعر آزاد خود،
«ققنوس» (نک :
ص ٢٣٢-٢٣٤) را بسراید، نخستین شعر نو را ابوالقاسم لاهوتی (١٢٦٤-١٣٣٦ش) در ١٢٨٨ش
سروده بود (شمس لنگرودی، ١/٤٩) و نوگرایانی دیگر چون تقی رفعت (١٢٦٨-١٢٩٩ش)، نخستین
نظریهپرداز و نخستین منادی و مدافع سرسخت شعر نو (همانجا)، یا شمس کسمایی
(١٢٦٢-١٣٤٠ش) و جعفر خامنهای (ز ١٢٦٦ش) در سرودههایشان افاعیل عروضی را شکسته، و
تقارن و تساوی مصراعها را نادیده گرفته بودند؛ اما بدان سبب که کارشان ادامه نیافت
و شعرشان به کمال نرسید، تنها زمینهساز نوگرایی و هموارکنندۀ راه شعر نو به شمار
آمدند و روزگارْ سکۀ پیشوایی شعر نو را به نام نیما زد که عمر خود را یکسره وقف
نوگرایی در شعر کرده بود (همو، ١/٥٠، ٥٥-٥٦، ٨٦، ٨٩، ٩١).
شعر نو بدون لحاظ کردن وزن عروضی شامل شعر نیمهعروضی (نیمایی، آزاد) و شعر
غیرعروضی یعنی شعر سپید (شاملویی) و شعر موج نو (شعر منثور) است و با لحاظ کردن وزن
عروضی، غزل نو یا غزل تصویری نیز به شعر آزاد، سپید و موج نو افزوده میشود و ٤گونه
شعر زیرعنوان کلی شعر نو قرار میگیرد که میتوان آن را به نیمهعروضی (نیمایی و
آزاد)، غیرعروضی (سپید و موج نو) و عروضی (غزل نو) تقسیم کرد:
٢-١. شعر نیمه عروضی: یا شعر نیمایی که از آن به شعر آزاد تعبیر میشود (نیما، ١٩)،
نخست اینکه نیمه عروضی است؛ بدین معنا که از نظر وزن تابع اوزان عروضی است، اما از
التزام به تساوی مصراعها، یا تساوی شمار افاعیل عروضی در دو مصراع آزاد است (شمیسا،
نگاهی...، ٧٩، راهنما، ٢٥، حاشیه) و «هستۀ وزنی ]= افاعیل عروضی[ را در آن آزادانه
و تا حدّ دلخواه یا حدّ احتیاج تکرار میتوان کرد» (شاملو، از مهتابی...، ١١٣).
مقصود از این سخن آن است که بر طبق موازین عروض سنتی هر مصراع دستکم دارای دو رکن،
و حداکثر دارای ٤ رکن است، اما در شعر نیمهعروضی یا نیمایی این محدودیت وجود ندارد
و ممکن است مصراعی دارای یک رکن و مصراعی دیگر دارای ٨ رکن باشد (شمیسا، راهنما،
٢٦)؛ دوم اینکه قافیه، برخلاف شعر سنتی، در آن جای مشخصی ندارد. سوم آنکه واحد شعر،
بیت نیست، بلکه بند است (همو، سبکشناسی شعر، ٣٣٧-٣٣٨). از این شیوه، به جز نیما
یوشیج (١٢٧٦-١٣٣٨ش) که خود پیشرو و مبتکر آن به شمار میآید، شاعران نامبرداری چون
مهدی اخوان ثالث (١٣٠٧-١٣٦٩ش)، فروغ فرخزاد (١٣١٣-١٣٤٥ش) و سهراب سپهری
(١٣٠٧-١٣٥٩ش) نیز پیروی کردهاند. از نمونههای برجسته و مشهور شعر آزاد نیمایی،
شعر «مهتاب» است که بند نخست آن، به عنوان نمونه نقل میشود: «میتراود مهتاب/
میدرخشد شبتاب/ نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک/ غم این خفتۀ چند/ خواب در
چشم ترم میشکند... » (نک : ص ٤٧٠-٤٧١). در این شعرْ هم زبان تازه است، هم قالب
شعر تازگی دارد و هم فکر تازهای مطرح شده است. این تازگی مهمترین مختصۀ شعر نو و
سبک نو به شمار میآید و توجه به مسائل انسان امروزی، مهمترین وظیفۀ شاعر نوپرداز
است. نیما در شعر «مهتاب» با زبانی نمادین
(= سمبلیک) از مردمی که در خواب غفلتاند، سخن میگوید و نیز از غم و درد خود به
عنوان شاعری متعهد که از شدتِ غم خواب به چشمش نمیآید، سخن در میان میآورد
(شمیسا، همان، ٣٣٦، همو، راهنما، ١٥٥-١٥٦). بیان این غفلت و خوابآلودگی را که
همانا بیخبری مردم است، جای جای در اشعار نیما که به نظر مفسرانِ شعر وی شعری است
نمادین و مردمگرا میتوان دید، از جمله در شعر برف: «زردها بیخود قرمز نشدند...»
(ص ٥٤٤-٥٤٥) که شعری است در عین طبیعتگرایی، سیاسی و اجتماعی و حتى یادآور انقلاب
«زردهای سرخ» یعنی انقلاب کمونیستی چین (نک : شمیسا، همان، ٢٠٩-٢١٠؛ برای آگاهی از
اشعار نمادین نیما، نک : حمیدیان، ٢٥٨ بب ، ٢٨١ بب ، ٢٩٠ بب ). مفسران شعر
نیما برآناند که از این شاعر دو میراث هنری ـ ادبی بر جای مانده است: یکی، میراث
احساسگرایی (رمانتیسم) که بهویژه در «افسانه» منعکس است؛ دیگر میراث واقعگرایی
(رئالیسم) و نمادگرایی یا سمبلیسم اجتماعی که در بیشتر اشعار وی از جمله در «مهتاب»
و «برف» انعکاس یافته است (برای آگاهی از رمانتیسم نیمایی، نک : جعفری، ١٩٩ بب ،
٢٥٠ بب ؛ حمیدیان، ٢١ بب ، ٣٣ بب ؛ شمیسا، همان، ٢٣٠-٢٤٤).
٢-٢. شعر غیرعروضی: شعری است که از نظر وزن تابع موازین و معیارهای عروضی نیست.
اینگونه شعر یا دارای گونهای وزن غیرعروضی است و به نوعی «آهنگین» است و یا شعری
است منثور که چونان نثر وزنِ عروضی یا غیرعروضی ندارد. از این رو شعر غیرعروضی دو
گونه است: شعر سپید، و شعر موج نو.
یک ـ شعر سپید: یا شعر شاملویی، شعری است که نه وزن عروضی دارد، نه وزن نیمهعروضی،
اما به گونهای آهنگین است. در اینگونه شعر نیز همانند شعر نیمایی قافیه جایی مشخص
و ثابت ندارد. شاعرِ موفق و شناختهشده در این نوع شعر احمد شاملو (١٣٠٤-١٣٧٩ش)
است. به همین سبب، از شعر سپید به شعر شاملویی هم تعبیر میشود. شاملو خود، در
توصیف شعر سپید میگوید: شعری است که «از هر گونه شائبه، شائبۀ وزن، شائبۀ قافیه و
چه و چه... پاک است» (همان، ١١٣؛ نک : شمیسا، انواع، ٣١٦، راهنما، ٢٥، حاشیه،
سبکشناسی شعر، ٣٣٤). براینمونه، بنداولمرثیهای را که شاملو در رثای آل احمد
سروده است، با عنوان «سرود برای مرد روشن که به سایه رفت» نقل میشود: «قناعتوار/
تکیده بود/ باریک و بلند/ چون پیامی دشوار/ که در لغتی/ با چشمانی از سؤال و/ عسل/
و رخساری برتافته/ از حقیقت و/ باد/ مردی با گردش آب/ مردی مختصر/ که خلاصۀ خود
بود...» (شکفتن...، ٣٢).
دو. شعر موج نو: شعری است منثور که چونان نثر موزون نیست، اما نثری است خیالانگیز،
با تصویرهای شاعرانه که منطق شعر بر آن حاکم است و موجب میشود تا سخن زبانی
شاعرانه و آهنگی معنوی ــ که در نثر دیده نمیشود ــ بیابد و به حوزۀ شعر تعلق گیرد
(شمیسا، انواع، ٣١٨، سبکشناسی شعر، همانجا؛ نیز نک : حقوقی، ٣٣-٣٤).
شناختهشدهترین شاعر موج نو، احمدرضا احمدی است. برای نمونه، بند اول شعر «قلب تو»
از این شاعر نقل میشود: «قلب تو هوا را گرم کرد/ در هوای گرم/ عشق ما تعارف پنیر
بود و/ قناعت به نگاه در چاه آب/ مردم در گرما/ از باران آمدند/ گفتی از اطاق
بروند/ چراغ بگذارند/ من تو را دوست دارم.../ (شمیسا، انواع، ٣١٨-٣١٩؛ برای آگاهی
از نمونههای دیگر، نک : حقوقی، ٣٤١-٣٤٥).
٣. غزل نو: یا غزل تصویری، نتیجۀ تأثیر و تأثّر شعر نو و شعر سنتی در یکدیگر است.
در این گونه قالب شعرْ سنتی، و زبان و تخیلْ نو است (شمیسا، سبکشناسی شعر،
همانجا). اگر شعر سنتی را برنهاد یا تز به شمار آوریم و شعر آزاد را برابر نهاد یا
آنتیتز محسوب داریم، غزل نو با هم نهاد یا سنتزی خواهد بود که از این برابر نهاد و
از آن برنهاد به بار آمده است. آن بر نهاد یا شعر سنتی همانا غزل سبک هندی ـ
اصفهانی است که ویژگیهای تلطیفشدۀ آن در ورای غزل نو مشهود است و این برابر نهاد
یا شعر آزاد هم شعر نیمایی است که رایجترین و مقبولترین گونههای شعر نو به شمار
میآید (نک : همو، سیر...، ١٩٤-١٩٦).
محمدعلی بهمنی (ز ١٣١٩ش) که خود در شمار سرایندگان غزل نو تصویری است، اینگونه غزل
را ــ که حاصل تلفیق شعر کهن و شعر نو نیمایی است ــ چنین وصف میکند: «جسمم غزل
است، اما روحم همه نیمایی است / در آینۀ تلفیق، این چهره تماشایی است» (نک : همو،
سبکشناسی شعر، همانجا).
غزل نو از حدود سال ١٣٤٠ش تحت تأثیر شعر نو پدید میآید و سرشار از تشبیهات و
استعارات و اوزان و قوافی تازه است (همو، سیر، ١٩٧-١٩٨). در میان غزلسرایان معاصر
غزلهای نو هـ . ا. سایه (هوشنگ ابتهاج، ز ١٣٠٦ش)، سیمین بهبهانی(ز ١٣٠٦ش) و
بهویژه حسین منزوی (١٣٢٥-١٣٨٣ش) در خور توجه است. در میان غزلهای نو تصویریِ
منزوی، غزلی در مجموعۀ با سیاوش از آتش به مطلع «خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن
بود / و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود»، و به مقطعِ «چه سرنوشت غمانگیزی
که کرم کوچک ابریشم / تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود» به چاپ رسیده (ص
١١١) که نمونۀ اعلای غزل نو تصویری است (نیز نک : ص ٢١، ٢٧، ٣٩، ٤٤، جم ). در
این زمینه تنها غزل فروغ فرخزاد (١٣١٣-١٣٤٥ش) به مطلع «چون سنگها صدای مرا گوش
میکنی / سنگیّ و ناشنیده فراموش میکنی» (نک : ص ٢٥٧-٢٥٨) که در پاسخ غزلی از
ابتهاج به مطلعِ «امشب به قصۀ دل من گوش میکنی / فردا مرا چو قصه فراموش میکنی»
(ص ١٦١-١٦٢، نیز ١٣، ١٩، ٢١، ٣٥، ٥٣) سروده است، شهرتی خاص دارد. شماری از غزلهای
نو تصویری که سیمین بهبهانی در سالهای اخیر سروده، نیز در شمار غزلهایی است که نزد
اهل شعر و ادب معاصر جایگاهی خاص دارد. از جملۀ این غزلها، غزلی است تصویری با وزنی
خاص به نام «خطی ز سرعت و از آتش» که در مجموعهای به همین نام به چاپ رسیده است.
مطلع غزل چنین است: «خطی ز سرعت و از آتش، در آبگینۀ سرابشکن / بانگ بنفش یکی
تندر، در خواب آبی ما بشکن» (ص ١٣٥-١٣٦، نیز ٢١، ٢٧، ٥٥، ٦٧، ٩٣).
بـ نثـر: نثر فـارسی از دورۀ بازگشت ادبـی بـه سادگـی گرایید. از آنجا که
سادهنویسی نیز امری نسبی است، نخست، بینبیننویسی که نسبت به سادهنویسی،
دشوارنویسی محسوب میشود و نسبت به دشوارنویسی، سادهنویسی به شمار میآید، از عصر
فتحعلیشاه آغاز شد و تا اوایل عصر ناصری ادامه یافت و آثاری چون بستان السیاحه از
زینالعابدین شیروانی
(د ١٢٥٣ق/١٨٣٧م)، تذکرۀ انجمن خاقان، از میرزا فاضل گروسی (د ١٢٥٤ق/١٨٣٨م) و
پریشان، نوشتۀ قاآنی (د ١٢٧٠ق/ ١٨٥٤م) و آثار دیگری از این دست پدید آمد. سپس از
اوایل عصر ناصری، سادهنویسی آغاز شد و تا پایان سلطنت ناصرالدین شاه (مق ١٣١٣ق) و
پیش از انقلاب مشروطیت (١٣٢٤ق/١٩٠٦م) استمرار یافت و در این سبک آثاری پدید آمد که
هر یک نمونهای در سادهنویسی بود: ١. آثار تألیفی، مثلِ رسالۀ مجدیه، از میرزا
محمدخان سینکی، ملقب به مجدالملک
(د ١٢٩٨ق/١٨٨٠م)؛ سفرنامههای ناصرالدین شاه و جز آنها
٢. ترجمهها، مثلترجمۀ هزارویک شب از میرزا عبداللطیف تسوجی (د ١٢٩٧ق/١٨٨٠م)؛
ترجمۀ حاجی بابای اصفهانی، نوشتۀ جیمز موریه، از میرزا حبیب اصفهانی (د
١٣١١ق/١٨٩٣م). ٣. روزنامههایی که از سوی مهاجران ایرانی در خارج از ایران با نثری
ساده و روان و قابل استفاده برای عامۀ مردم منتشر میشد، مثل روزنامۀ اختر در
استانبول (١٢٩٢ق/١٨٧٥م)، قانون در لندن (١٣٠٧ق/١٨٨٩م)، حکمت در قاهره
(١٣١٠ق/١٨٩٢م)، حبلالمتین در کلکته (١٣١١ق/١٨٩٣م)، ثریا در قاهره (١٣١٦ق/١٨٩٨م) و
پرورش به جای ثریا در قاهره (١٣١٨ق/١٩٠٠م) (نک : پروین، ١/٢٤٦-٣٣٠؛ نیز نک : ه
د، بازگشت ادبی، نثر بازگشت).
چنین بود که سادهنویسی که در جریان بازگشت به سبک قدما مورد تأکید قرار داشت
(ریپکا، ٣١٠)، در آستانۀ جنبش مشروطه متحقق گشت و صرفنظر از موارد استثنایی (مثل
شیوۀ نگارش منشیان درباری و برخی از ادیبان) شیوۀ رایج گردید و نه تنها تا پایان
عصر سلطنت، یعنی سال ١٣٥٧ش ادامه یافت که تا روزگار حاضر نیز همچنان ادامه دارد.
نثر فارسی در این دوران، از جهت لحن و به ویژه از جهت محتوا گونهگون بوده، و به
همین جهت، به ادوار مختلف تقسیم شده است (نک : رحیمیان، پنچ ـ شش )، اما بر روی هم
به سوی سادگی و کمال پیش رفته، و تواناییهای لازم برای بیان مفاهیم و معانی امروزین
را به دست آورده است. در آغاز دورۀ تهرانِ مشروطه سادهنویسی که از تأثیر عوامل
مختلف به بار آمده بود، بر نثر فارسی غلبه یافت. این عوامل را میتوان به درونی
(ذاتی) و بیرونی (عرضی) تقسیم کرد: ١. عامل درونی (ذاتی)، همانا عامل زمان و ضرورت
برآمده از زمان است. زمان، زمان سادهنویسی بود و سادهنویسی، ضرورتی بود که از
زمانه به بار میآمد (آرین پور، از صبا، ١/٣٠٧)، زیرا روح زمانه، نه با دشوارنویسی،
که با سادهنویسی سازگاری داشت (شمیسا، سبکشناسی نثر، ٢٤٢). مخاطب، عامۀ مردم
بودند و عامۀ مردم مغلقنویسی را برنمیتافتند و نوشتههای دشوار کمترین تأثیری بر
آنان نداشت. ٢. عوامل بیرونی (عرضی)، آثار پیشگفتهای است (=کتابها، ترجمهها و
روزنامهها) که به نثر ساده نوشته شده، و زمینه را برای غلبۀ سادهنویسی برای نثر
فارسی در آستانۀ انقلاب مشروطیت فراهم آورده بود؛ و چنین بود که انقلاب مشروطه که
قرار بود سنتهای منفی را پشت سر نهد و ایرانی نو پدید آورد، سنت منفی مغلقنویسی و
دشوارگویی را هم پشت سر نهاد و همراه با سادهنویسی آغاز شد و با ساده نویسی پیش
رفت و زمینۀ مناسب برای ظهور انواع ادبی جدید در ادب فارسی پدید آورد. این انواع با
توجه به فعالیتهای ادبی در تهران مشروطه اینها ست:
١. نثر روزنامهنویسی و طنزنگاری: با روی دادن انقلاب مشروطه، روزنامههای بسیاری
منتشر شد و اینگونه نثر رونق و رواج یافت (نک : ه د، روزنامهنویسی). در این
میان نقش دو تن برجسته بود: یک ـ دهخدا (ه م)، با مقالات جدی خود در روزنامهها و
نیز در روزنامۀ صوراسرافیل (ه م)، همچنین با مقالات طنزآمیز خود، زیر عنوان چرند و
پرند (ه م) و سرمقالههای سیاسی ـ اجتماعیاش به عنوان سردبیر در همین روزنامه
(آرینپور، همان، ٢/٢١-٢٢؛ دهخدا، مقالات، ١/ فهرست و متن) (در کنار نثر روزنامهای
دهخدا، نثر تحقیقی ـ علمی یا نثر دانشگاهی وی با سادگی و روانی خاص، در خور توجه
است) (دبیرسیاقی، گزیده...، سیوسه؛ نیز نک : رحیمیان، ١٩ بب )؛ دوـ اشرفالدین
گیلانی قزوینی (ه م)، معروف به نسیم شمال که طنزهای منظوم خود را در روزنامۀ خود،
با عنوان نسیم شمال
(ه م) منتشر میکرد و همه چیز و همه کس را برای سود مردم به انتقاد طنزآمیز
میگرفت و ولولهای در تهران میانداخت (دبیرسیاقی، نمونۀ...، ١/١٤٢؛ آرین پور،
همان، ٢/٦١-٧٧؛ نیز نک : رحیمیان٣٧-٣٨). ملکالشعرا بهار و فعالیتهای
روزنامهنگاریاش نیز خود حکایتی دیگر است (گلبن، ٢/٤٣٩-٤٤٨). در دورههای مختلف از
عصر مشروطه تا سقوط رژیم سلطنتی (١٣٥٧ش)، در سراسر ایران روزنامه و مجلههای
گوناگون انتشار یافت که مجلههای ادبی دانشگاهی و غیردانشگاهی از جملۀ آنها ست و در
این میـان سهم تهران چشمگیر است. طنزنگاری هم ــ چه در روزنامهها و مجلـهها و چه
بـه صورت مجموعههای جداگانـه ــ جریانی در خور توجه داشت که در این زمینه هم سهم
تهران، اگر نگوییم سهمی است عمده، بیگمان قابل توجه است (نک :
ه د، روزنامه، طنز؛ نیز نک : پروین، ١/٦٦٠-٦٦٧). سرانجام در پایان این ادوار و در
آستانۀ تحول و انقلاب در ایران، نثری در خور توجه پدید آمد که میتوان از آن به نثر
مطبوعاتی تعبیر کرد و آن را شامل دو جریان دانست: الف ـ نثر تحقیقی ـ علمی، یا نثر
دانشگاهی که از ویژگیهای آن انضباط ادبی و اخلاقی و پرهیز از افراط و تفریط است و
مجلات علمی و ادبی با آن نگارش مییابد؛ ب ـ نثر ژورنالیستی یا نثر برخی از
نویسندگان مطبوعات که دارای دو ویژگی برجسته است: یکی، بیاعتنایی به قواعد زبان؛
دیگر، بیاحترامی به صاحبان قلم اعم از نویسندگان و شاعران (رحیمیان، ٢٨٢-٢٨٣) از
نمونههای این نثر، نثر رضا براهنی است. در جریان جدال قلمی او با برخی از شاعران
نوپرداز که با حمله به شعر توللی و میراث ادبی وی همراه است (نک : ٢/٨٢٣-٨٢٩، نیز
٦٨٧-٦٨٨). صرفنظر از جریان ژورنالیستی و قطع نظر از بعضی «افراطیها» که پایبند
سنتهای ادبی نیستند، حاصل کار و معدل تلاشهای مطبوعاتی و نثر برآمده از این تلاشها
و نتایج فکری، تربیتی، ادبی و هنری به بار آمده از آن، مطلوب و مثبت است (نک :
صفا، تاریخ علوم، ٢٠٨؛ خانلری، هفتاد...، ٣/٢٨٥-٢٩١).
٢. نثر داستان نویسی: داستاننویسی به معنی عام آن، قطع نظر از شیوههای جدید
اروپاییاش، در ایران سابقهای دراز دارد، چنانکه داستانهای هزارویک شب نمونۀ
داستاننویسی ایران قدیم است (شفیعی، ادبیات، ١٠٤). در ایران قدیم دورۀ اسلامی،
بیشتر «داستانسرایی» معنا داشت تا «داستاننویسی»، مثل داستانهای شاهنامۀ فردوسی،
ویسورامین فخرالدین اسعد گرگانی (د پس از ٤٦٦ق) و پنجگنج یا خمسه (= پنج مثنوی)
سرودۀ نظامی گنجوی (٥٣٠-٦١٤ ق). با این همه، آثار داستانی منثور نیز پدید آمد که از
جملۀ آنها ست، شاهنامۀ ابومنصوری (سدۀ ٤ق)، دارابنامۀ طرسوسی (سدۀ ٦ ق)، سمکعیار
(سدۀ ٦ق) و بختیار نامه (سدۀ ٧ق) (نک : رحیمیان، ٤٢-٤٣).
داستاننویسی به شیوۀ جدید در ادبیات کهن فارسی سابقهای دراز ندارد و تقریباً
محصول یک سدۀ اخیر است که از طریق ترجمۀ داستانهای اروپایی به ایران آمد و چونان
دیگر انواع ادبی که از اروپا به ایران وارد شد، مثل نمایشنامهنویسی و نقد ادبی در
زبان فارسی معمول گشت (همو، ٤٢؛ صفا، همان، ٢٠٢).
داستان که در دو اندازۀ بلند و کوتاه با فنون خاص و شیوههای ویژه نوشته میشود و
از عناصر اساسی آن صورخیال و روایت هنرمندانه است (رحیمیان، همانجا؛ میرصادقی،
٢٥٣)، در ایران با نوشتن رمان تاریخی و با آثار نویسندگانی چون محمدباقر میرزای
خسروی (١٢٦٦-١٣٣٨ق/١٨٤٩-١٩١٩م)، موسى نثری همدانی، عبدالحسین صنعتی زادۀ کرمانی و
میرزا حسنخان بدیع (١٢٥١-١٣١٦ش/١٨٧٢-١٩٣٧م) آغاز شد (نک : آرینپور، همان،
٢/٢٣٨-٢٥٨؛ شفیعی، همانجا؛ رحیمیان، ٤٤-٥٠) و با نوشته شدن داستان کوتاه اجتماعی
(نک : جمالزاده، دیباچه، ٥-٢١)، موسوم به یکی بود یکی نبود از سوی محمدعلی
جمالزاده که نخست در ١٣٤٠ق/١٩٢٢م در برلین منتشر شد، داستاننویسی نو در ایران
تحقق یافت (نیز نک : خانلری، همان، ٣/٣٠٨؛ شفیعی، همانجا)؛ زیرا ویژگیهای «داستان
نو» در آن مشهود بود، مثل انتخاب زبان محاورهای به جای زبان نوشتاری، توصیف مفصل
ویژگیهای شخصیتهای داستان، و توصیفی نزدیک به طبیعت و واقعیت از شخصیتها (شفیعی،
همان، ١٠٥). چنین بود که داستاننویسی نو در ایران آغاز شد و تهران به سبب مرکزیت
سیاسی، اداری و فرهنگی، از عصر مشروطه تا ١٣٥٧ش، سهم مهمی در داستاننویسی نو به
دست آورد. چهرههای سرشناس و برجستۀ داستاننویسی، اگر هم تهرانی نبودهاند، بیشتر
در تهران زیستهاند و در این شهر به فعالیت پرداختهاند. صادق هدایت
(د ١٣٣٠ش)، نویسندۀ رمان بوفکور، حاجیآقا، سه قطره خون و سگ ولگرد، تهرانی است و
بیشتر فعالیتهایش در تهران صورت گرفته است و علی دشتی، محمد حجازی، سعید نفیسی تا
صادق چوپک و جلالآل احمد، سیمین دانشور (نویسندۀ سووشون) و محمود دولتآبادی
(نویسندۀ کلیدر)، اگر چه هر کدام در اصل به یکی از مناطق ایران تعلق داشتند، اما
جمله در تهران زیستهاند و آثار خود را پدید آوردهاند. شفیعی کدکنی گزارشی کوتاه،
اما سودمند از داستاننویسی نو در ایران به دست داده است (همان، ١٠٤-١١٢، نیز نک :
صفا، همان، ٢٠٩-٢١٠). نویسندگان معرفی شده در این گزارش بیشتر در تهران زیسته، یا
در تهران به فعالیت مشغولاند. در باب داستاننویسی یا رماننویسی گزارشی مفصل در
کتاب از صبا تا نیمای آرینپور، آمده است (٢/٢٣٥-٢٨٨؛ نیز نک : خانلری، همان،
٣/٣٠٠-٣٢٠؛ نک : ه د، داستان).
٣. نثر ادبیات نمایشی: ادبیات نمایشی و نمایشنامهنویسی نیز وضعی چون داستاننویسی
دارد. بدین معنا که نمایش و نمایشنامهنویسی نیز در معنایی و صورتی در ایران سابقه
دارد، اما به شیوۀ اروپایی و امروزی آن تازه، و عمر آن اندکی بیش از یک سده است و
به زمان ناصرالدینشاه (سل ١٢٦٤-١٣١٣ق) بازمیگردد که میرزا فتحعلی آخوندزاده
(١٢٢٨-١٢٩٥ق/١٨١٣-١٨٧٨م) دست به نوشتن نمایشنامه زد (آرین پور، همان، ١/٣٤٢-٣٥٨؛
نیز نک : ملکپور، ١/ فصل ٣، ص ١٢٣-١٧١)، اما تئاتر مدرن پس از شهریور ١٣٢٠ش، یعنی
در دورانی که مردم بالنسبه آزادی داشتند، پدید آمد (اسکویی، ١٧٧-٢٣٠) و استمرار
یافت. فعالیتهای مربوط به نمایش و ادبیات نمایشی نیز همانند فعالیت در زمینۀ
داستاننویسی، بیشتر در تهران متمرکز بوده است، چنانکه میرزاده عشقی (شاعر معروف)
که نمایشنامهنویس هم بوده است (میرانصاری، فهرست)، حسنمقدم (علی نوروز)، ابوالحسن
فروغی، غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی و اکبر رادی همگی در تهران زیستهاند و
فعالیت کردهاند و از این جهت نیز تهران دارای سهمی عمده است (نک : خلج، فهرست).
نثر نمایشنامهها، از عصر مشروطه تا ١٣٥٧ش و نیز از آن پس تاکنون، دوگونه بوده است:
الف ـ نثر ساده، که نثر بیشتر نمایشنامهها ست و همانند نثر داستانی پیش و پس از
عصر مشروطه، روان و بیتکلف و عوامفهم است و با جملههای کوتاه و موجز نوشته شده
است. از ویژگیهای دیگر نثر سادۀ نمایشنامهها، «فارسی شکسته»، «زبان محاورهای» و
غالباً با لهجۀ تهرانی است (رحیمیان، ٥٣، ١٩٧؛ برای آگاهی بیشتر از نثرنمایشنامهها
بهعنواننمونه، نک : آرین پور، همان، ١/٣٦٢-٣٦٦؛ رنجبر،٦٤٣-٦٧٠؛ هدایت، صادق،
٧٤-١١٦؛ میرانصاری و ضیایی،٢/٣٨٥-٤١٨؛کوهستانینژاد، ١/٢٠٣-٢٣٨)؛ب ـ نثر
ادیبانه، که نثر برخی از نمایشنامهها و روش برخی از نمایشنامهنویسان است. ازجملۀ
ایننمایشنامهنویسان ــ که شمارشاناندک است ــ بهرامبیضایی (ز ١٣١٧ش) است که
نمایشنامه و فیلمنامههایش را با زبان هنری و سبک ادبی و با به کارگیری پارهای
صنایع مثل تمثیل و نماد و اسطوره مینویسد، مثل نمایشنامۀ «آرش» (نک : دیوان...،
١/١٩-٤٩) و فیلمنامۀ دیباچۀ نوین شاهنامه (برای نمونه، نک : ص ٥-١٣) که
بازآفرینی گزارشی کهن (رحیمیان، ٢٧٩) از غمنامۀ (= تراژدی) درگذشت فردوسی و منع به
خاکسپاری وی در گورستان مسلمانان است (نک : نظامی، ٥٠-٥١). نیز چنین است روش بهمن
فرسی نویسندۀ نمایشنامۀ گلدان، بهار و عروسک و... که او نیز با استفاده از صنایعی
چون نماد استعاره و کنایه به نثر خود صورت ادبی میبخشد (رحیمیان، ٢٧٧).
٤. نثر تحقیقی ـ علمی: از نثر مصححان متون کهن ادبی و تاریخی و علمی و نیز از نثر
محققانی که پس از عصر مشروطه و در دورانی که از آن به دوران تهران مشروطه تعبیر شد،
به نثر تحقیقی ـ علمی و نیز به «نثر دانشگاهی» تعبیر میشود (شمیسا، سبکشناسی
نثر، ٢٥٤-٢٥٥). در تهران مشروطه، به ویژه پس ازکودتای ١٢٩٩ش و درپیبه قدرترسیدن
رضا شاه (١٣٠٤-١٣٢٠ش/١٩٢٥-١٩٤١م) تصحیح متون کهن با روش علمیـ انتقادی و تحقیق
علمی در زمینههای ادبی و تاریخی توجه روشنفکران فرهیخته را به خود جلب کرد. این
امر دو سبب داشت: یکم، نظارت کامل حکومت بر روزنامهنگاری، داستاننویسی،
نمایشنامهنویسی واجرای نمایش (= تئاتر) و حتى بر شعر و شاعری (ذاکر حسین، ١١٨-١١٩؛
خانلری، «نثر»، ١٤١، هفتاد، ٣/٣٢٦-٣٢٧) که نتیجۀ آن محدود شدن فعالیتهای شاعران و
نویسندگان و روزنامهنگاران بود. دوم، آیندهنگری روشنفکران فرهیخته و تلاش آنان در
جهت شناساندن و رواج دادن فرهنگ ایران از طریق تصحیح متون کهن ادبی و تاریخی و
تعلیم و تربیت جوانان با بهرهگیری از این متون و فراهم آوردن کتابهای تحقیقی و
درسی.
چنین بـود کـه در کار تصحیح متـون کهن بـه روش علمـی ـ انتقادی و نیز در تحقیقات
ادبی و تاریخی با روش علمی دو مکتب شکلگرفت: الف ـ مکتب دقت، به پیشوایی محمد
قزوینی (١٢٥٦-١٣٢٨ش) که بر کیفیت تصحیح متون و تحقیق علمی تأکید میورزید؛ ب ـ مکتب
سرعت، به پیشوایی سعید نفیسی (١٢٧٤-١٣٤٥ش) که ضمن توجه نسبی به کیفیت، بر کمیت
تأکید داشت و بر آن بود که نخست باید متون خطیکهن ادبی و تاریخی و علمی را از
زندان کتابخانهها و موزهها رها ساخت و در دسترس دانشجویان و استادان و محققان
قرار داد (دادبه، مقدمه بر دیوان...، ١٠). این دو مکتب مکمل یکدیگر بود و نیاز زمان
وجود هر دو را ضروری میساخت. حاصل کار مصححان و محققان که بیشتر آنان سمت استادی
دانشگاه (دانشگاههای تهران بیشتر، و دیگر دانشگاههای تأسیس شده در کشور) نیز
داشتند، نه فقط به دانشجویان که نسلهای دوم و سوم و بعدیِ محققان و مصححان و
استادان دانشگاه از میان آنان بیرون آمدند، سود رساند و در رسیدنشان به فرهیختگی و
کمال مؤثر افتاد، که حتى بر طرفداران نوگرایی در شعر و ادب و هنر و بر آنان که از
هنر خلاق سخن میگفتند و احیاناً در کار تصحیح متون و تحقیقات ادبی چندان به چشم
اعتبار نمینگریستند، نیز اثر گذاشت و به آنان نیز بهرهها رساند (رحیمیان،
٢٥٤-٢٧٠). نامبرداران از نسل اول محققان و مصححان ایناناند: حسن پیرنیا، عباس
اقبال آشتیانی، محمدعلی فروغی، احمد بهمنیار،محمدقزوینی، علیاکبر دهخدا،
احمدکسروی، سید حسن تقیزاده، ملکالشعرا بهار، ابراهیم پورداود، غلامرضا رشید
یاسمی، جلالالدین همایی، بدیع الزمان فروزانفر، مجتبى مینوی، محمد پروین گنابادی،
مسعود فـرزاد، فاطمه سیاح، سیدمحمد فـرزان، عبدالعظیم قـریب، سعید نفیسـی، نصرالله
فلسفی، محمدتقـی مدرس رضـوی، قاسـم غنـی و جز آنها (نک : نفیسـی، ٢١-٢٣؛ رحیمیان،
١١٣-١٢٩).
از نسل دوم و نسل بعد، از جملۀ آنان که درگذشتهاند، میتوان از این استادان نام
برد: محمدمعین، پرویز ناتل خانلری، ذبیحالله صفا، احمدعلی رجایی بخارایی، امیرحسن
یزدگردی، محمدجواد مشکور، بهرام فرهوشی، عبدالحسین زرینکوب، سیدضیاءالدین
طباطبایی، غلامحسین یوسفی، محمدجعفر محجوب، عباس زریاب خویی، مهرداد بهار،
عبدالحسین نوایی و جز آنها (نک : همو، ٢٠٥ بب ؛ نفیسی، همانجا).
نثر تحقیقی یا «نثر دانشگاهی» قطع نظر از موارد استثنایی، نثری است ساده، رسا،
گیرا، پاکیزه و صیقلخورده که اگر از ویژگیها یا به اصطلاح سبکشخصی هر محقق در
شیوۀ نگارش صرفنظر کنیم، ویژگیهای عام و مشترک نوشتههایی که با صفت تحقیقی یا
دانشگاهی متصف میشود، اینها ست: سلامت، استحکام، بلاغت، انسجام، ایجاز، روانی (=
سلاست) و گیرایی و این همه حاصل گذشتن از بوتۀ زمان و صافی تجربههای گذشتگان است
که به بار نشسته، و اکنون نثری کمال یافته و بیخلل یا دستکم، سخت کمخلل در دسترس
ما ست (رحیمیان، ٢٠٦، ٢٥٥). چنانچه از استثناها چشم نپوشیم و سادگی و روانی را هم
به تعبیر حکما «مقول به تشکیک» بدانیم و برای آن درجات مختلف قائل شویم، میتوانیم
از ٣ روش یا ٣ جریان سخن بگوییم و آنها را زیر دو عنوانِ خاص و عام طبقهبندی کنیم:
یک ـ جریانهای خاص، شاملِ روش کهنگرایانه، و روش بینبین: ١. روش کهنگرایانه، روش
برخی از استادان است که به شیوههای قدمایی گرایش دارند و پارهای از اسلوبهای
قدمایی را در نثر محققانۀ خود به کار میگیرند. در میان نسل اول محمد قزوینی در
استعمال لغات عربی و تبعیت از پارهای قواعد آن زبان، مثل آوردن صفت مؤنث برای
موصوف مؤنث زیادهروی میکند (برای نمونه، مقدمـه بر ...، «ج» ـ «ی») و در نسل بعد
گرایش امیرحسن یزدگردی به تعبیرات قدمایی و نوشتن نثری فصیح و استوار که از آن بوی
نثر قدما بهویژه نثر بیهقی به مشام میرسد، چشمگیر است (برای نمونه، نک : مقدمه
بر حواصل...، سه ـ بیست و نه، مقدمه بر نفثة...، یک ـ سی و پنج، «زعهد...»، ١-١٦).
٢. روش بینبین، شیوۀ نگارش استادانی است که به شیوۀ قدمایی درس خواندهاند و انس و
الفتی دائمی با متون کهن ادب داشتهاند. این انس و الفت موجب شده است تا ناخودآگاه
تعبیرات ادبای پیشین در نوشتههای آنان راه یابد و از این بابت شیوۀ قدمایی با روش
تازۀ آنان بیامیزد و نثرشان را بینبین سازد. از این منظر میتوان علیاکبر دهخدا
(برای نمونه نک : لغتنامه....، تکملۀ مقدمه، ٤٢٩) و بدیعالزمان فروزانفر
(ص «پ» ـ «ر») و جز آن دو را دارای روش بینبین دانست.
دو ـ جریان عام (یا روش نوگرایانه)، و آن شیوۀ نگارش بیشتر محققان نسل اول و
نسلهای بعد است که دارای نثر ساده، روان، رسا، پخته و سخته هستند. به عنوان نمونه
از نسل اول از محمد علی فروغی، مجتبى مینوی (نک : سراسر کتاب)، ملکالشعرا بهار
(نک : سبکشناسی، سراسر کتاب، برای نمونه: ٣/٢٤٥-٢٤٦) و سعید نفیسی (نک : مقدمه،
٣-٤٩) یاد میکنیم و از نسلهای بعد، از پرویز ناتل خانلری (برای نمونه، نک :
هفتاد، ٣/٣٣٩ بب )؛ عبدالحسین زرینکوب (مثلاً نک : با کاروان...، برای نمونه، ص
٩-١٧، سر...، برای نمونه، ١/١٧-٦٦، پلهپله...، برای نمونه، ص ١٥-٤٦)، ذبیحالله
صفا (مثلاً نک : تاریخ ادبیات، برای نمونه، ٤/٤٦٤-٤٦٩) و غلامحسین یوسفی (مثلاً
نک : دیداری...، برای نمونه، ١/٢٤٧-٢٨٤).
٥. نثر ترجمه: ترجمه در معنای عام یعنی برگرداندن آثار مختلف از زبانهای گوناگون به
زبان فارسی تاریخی دراز دارد و به سدهها و هزارۀ پیش باز میگردد. مراد از ترجمه
در این مقال، برگرداندن آثار ادبی و غیرادبی اروپایی، نخست از زبان فرانسوی و سپس
از زبان انگلیسی به زبان فارسی است، و نثر ترجمه، برآمده از شیوۀ نگارشی است که
مترجمان اینگونه آثار در زبان فارسی به کار گرفتهاند و در پختگی و کمال نثر فارسی
معاصر مؤثر افتادهاند. ترجمۀ آثار اروپایی در تهران دارالخلافه، و از عصر
فتحعلیشاه (حک ١٢١٢ق/١٧٩٧م) آغاز شد و با تأسیس دارالفنون و ترجمۀ جزوههای درسی
استـادان خارجـی ــ که در زمینۀ علوم ریاضی، طبیعی و فنون نظامی تألیف شده بود ــ
رونق یافت. در کنار ترجمۀ جزوههای درسی، یک سلسله رمان نیز ترجمه شد (آرین پور، از
صبا، ١/٢٥٩-٢٦٠؛ نفیسی، ١٦-١٧). کار ترجمه تا روزگار حاضر ادامه یافت و قطع نظر از
یک سلسله ترجمههای غیرعلمی و غیرفنی، با زبان مشوش و مبهم که جز تخریب زبان و
فرهنگ حاصلی ندارد، پیوسته بر کلیت و کیفیت ترجمههایی که میتوان آنها را با صفت
خوب و عالی موصوف کرد، افزوده شد. مترجمان در ترجمۀ آثار اروپایی دو شیوه در پیش
گرفتند:
الف ـ غیر مقید (= آزاد)، که در آن مترجم، خود مطالبی را که مکمل متن تشخیص میدهد،
بر متن میافزاید. ترجمۀ حاجی بابای اصفهانی، نوشته جیمز موریه، از سوی میرزا حبیب
اصفهانی (د ١٣١٥ق) ترجمهای است آزاد با نثری ساده و روان که به گفتۀ ملکالشعرا
بهار در سلاست، انسجام، لطافت و پختگی یادآور نثر سعدی در گلستان است و در تجسم
بخشیدن امور و تحریک نفوس و ایجاد هیجان درخواننده به نثر نویسندگان اروپایی
میماند. نثری که در عین سادگی فنی است، هم با اصول کهن مورد پذیرش استادان نثر
موافق است، هم با اسلوب تازه و طرز نو همداستانی دارد (سبکشناسی، ٣/٣٦٦).
آرینپور نیز نثر میرزا حبیب، در ترجمۀ حاجیبابا را «از بهترین نثرهای عهد اخیر»
میداند و میافزاید: «سرتاسر کتاب با اشعار مناسب از خود مترجم و استادان سخن
فارسی، آیات و احادیث، امثال و اصطلاحات چنان مشحون و آراسته است که گویی در اصل به
فارسی نوشته شده» (همان، ١/٤٠٠). وی گفتار نهم از ترجمۀ حاجیبابا را به عنوان
نمونه ذکر میکند (نک : همان، ١/٤٠٢-٤٠٥).
این شیوه استمرار یافت و در میان آثار ترجمه شده، آثاری دیگر از این دست پدید آمد و
بجا ست که نثر آنها را نیز در شمار بهترین نثرهای معاصر به شمار آوریم. ابیات گاه
عربی و بیشتر فارسی را که زریاب خویی به ترجمۀ تاریخ فلسفه، تألیف ویل دورانت
افزوده، نمونۀ دیگری از افزودههای بجای مترجم در یک ترجمۀ بالنسبه روان و آزاد با
نثری دلپذیر و عالی است (برای نمونه، نک : ص ٧٦، ٩١، ٩٥-٩٧، ١٣٨، ١٤٧، ١٦٦، جم
).
ب ـ مقید، ترجمهای است که مترجم متن را چنانکه هست، بدون افزایش و کاهش، بر
میگرداند و نه تنها چیزی از خود یا از دیگران بر آن نمیافزاید، بلکه میکوشد در
حد توان سبک نویسنده را نیز در ترجمه حفظ کند؛ کاری که تنها از مترجمان چیرهدستِ
مسلط بر زبان مبدأ و مقصد برمیآید (رحیمیان، ١٩١). واژهسازی، معادل گزینی و
انتخاب مناسبترین معادلها در کار ترجمه که از یک سو معلول ادبشناسی و تسلط مترجم
بر متون ادبی زبانی است که بدان ترجمه میکند (زبان مقصد) و از سوی دیگر حاصل
زباندانی و چیرگی وی بر زبانی است که از آن ترجمه میکند (زبان مبدأ)، هم بر غنای
گنجینۀ واژههای زبان مقصد میافزاید، هم نثر ترجمه را گویاتر و رساتر میسازد و به
کمال ممکن نزدیک و نزدیکتر میکند. برای نمونه تأمل در ترجمههایی که محمدعلی
فروغی از برخی رسالههای افلاطون به دست داده است، مثبت مدعای ما ست (نک : ص ١ بب
، ٦٦ بب ) و نثر فروغی در این آثار همانند نثر کممانند وی در کتاب سیر حکمت در
اروپا نمونۀ بهترین نثر علمی ـ فلسفی و در عین حال نمونۀ نثر عالی ادبی است. نیز
چنین است نثر مترجمان درجه اول رمانهای نویسندگان نامبردار جهان که جملۀ آنها نیز
در شمار نثرهای بسیار خوب فارسی در روزگار ما ست (برای آگاهی از برخی از این
ترجمهها، نک : خانلری، هفتاد، ٣/٢٩٢-٣٠٠؛ رحیمیان، ٢٧٢-٢٧٣).
کارنامۀ درخشان مترجمان از دورۀ بیداری و سپس از عصر مشروطه به بعد این حقیقت را
روشن میسازد که مترجمان نیز همانند نویسندگان و در کنار آنان «در تغییر روش
نویسندگی و ایجاد یک دورۀ بارآور جدید در نثر فارسی، مؤثر بودهاند» (صفا، تاریخ
علوم، ٢٠٥) و آنان که به دیدۀ تحقیق و انصاف در تحولات زبان و نثر فارسی مینگرند،
زبان فارسی امروز را بس توانا مییابند و آن را نه فقط در بیان مفاهیم و معانی ادبی
و علمی قدیم، که در بیان تمامی محصولات فکری و علمی و ادبی تمدن جدید نیز آماده و
موفق میبینند و نثر فارسی امروز را از هر حیث قویتر، آمادهتر و بهتر از نثر
فارسی در تمام دورههای تاریخ ادبی ایران تشخیص میدهند (همان، ٢٠٤) و همصدا با
خانلری دورۀ ادب معاصر را در تاریخ ادبیات فارسی «دورۀ نثر» میشمارند (همان،
٣/٢٧٩-٢٨٠).
در پایان سخن، بدین نکتۀ بسیار مهم نیز باید توجه کرد که به سبب مرکزیت تهران از
دورۀ قاجاریه، سهم تهران در این تلاشها و تحولات، سهمی است چشمگیر که غالباً از ٩٠٪
میگذرد و گاه به میزان ١٠٠٪ نزدیک میشود.
مآخذ: آرینپور، یحیى، از صبا تا نیما، تهران، ١٣٧٢ش؛ همو، از نیما تا روزگار ما،
تهران، ١٣٧٤ش؛ ابتهاج، هوشنگ (هـ . ا. سایه)، آینه در آینه (برگزیدۀ شعر)، به
کوشش محمدرضا شفیعیکدکنی، تهران، ١٣٧٥ش؛ ابناثیر، الکامل، بیروت، ١٩٦٥م؛
ابنبلخی، فارسنامه، به کوشش لسترنج و نیکلسن، تهران، ١٣٨٥ش؛ اتحادیه، منصوره،
اینجا طهران است، تهران، ١٣٧٧ش؛ اته، هرمان، تاریخ ادبیات فارسی، ترجمۀ رضازاده
شفق، تهران، ١٣٣٧ش؛ ادیب پیشاوری، احمد، دیوان، به کوشش علی عبدالرسولی، تهران،
١٣١٢ش؛ استعلامی، محمد، بررسی ادبیات امروز، تهران، ١٣٥٠ش؛ اسکویی، مصطفى، پژوهشی
در تاریخ تئاتر ایران، تهران، ١٣٧٠ش؛ اشرفالدین گیلانی قزوینی، دیوان، به کوشش
سعید نفیسی، تهران، ١٣٧٠ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، تهران، ١٣٨٤ش؛ همو،
مجموعۀ مقالات، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٧٨ش؛ الٰهی قمشهای، مهدی، دیوان،
تهران، ١٤٠٨ق؛ ایرجمیرزا، دیوان اشعار، تهران، ١٣١١ش؛ براهنی، رضا، طلا در مس،
تهران، ١٣٨٠ش؛ بشیری، احمد، مقدمه بر دیوان ابوالقاسم لاهوتی، تهران، ١٣٥٨ش؛ بلاغی،
عبدالحجت، تاریخ تهران، قم، ١٣٥٠ش؛ بهار، محمدتقی، «بازگشت ادبی»، ارمغان، تهران،
١٣١١ش، شم ٧، ٨، ١١، ١٢؛ همو، دیوان، تهران، ١٣٣٦ش؛ همو، سبکشناسی، تهران، ١٣٥٥ش؛
بهبهانی، سیمین، خطی زسرعت و از آتش، تهران، ١٣٧٠ش؛ بهمنیار، احمد، «زندگانی ادبی
صاحببن عباد»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران، تهران، ١٣٤٤ش، س ١٢، شم ٣؛
بیضایی، بهرام؛ دیباچۀ نوین شاهنامه،تهران، ١٣٨٠ش؛ همو، دیوان نمایش، تهران،
١٣٨٤ش؛ پروین، ناصرالدین، تاریخ روزنامهنگاری ایرانیان، تهران، ١٣٧٧ش؛ پروین
اعتصامی، دیوان، ١٣٢٠ش؛ تاجبخش، احمد، تاریخ تمدن و فرهنگ ایران (دورۀ قاجار)
شیراز، ١٣٨٢ش؛ تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، ١٣١٤ش؛ تربتی سنجابی،
محمود، قربانیان باور و احزاب سیاسی ایران، تهران، ١٣٧٥ش؛ تفضلی، تقی، مقدمه بر
دیوان صفیعلیشاه، به کوشش منصور مشفق، تهران، ١٣٣٦ش؛ تکمیل همایون، ناصر، «شاعران
ایرانی، انجمنهای ادبی»، آینده، تهران، ١٣٦٥ش، س ١٢، شم ٧-٨ ؛ جعفری، مسعود، سیر
رمانتیسم در ایران، تهران، ١٣٨٦ش؛ جمالزاده، محمدعلی، یکی بود یکی نبود، تهران،
١٣٣٣ش؛ حبیبخراسانی، دیوان، به کوشش علی حبیب، تهران، زوار؛ حقوقی، محمد، شعر نو
از آغاز تا امروز، تهـران، ١٣٥١ش؛ حکمت، علـیاصغر، «شعر فارسـی در عصـر
معاصر»، نخستین کنگرۀ نویسندگان ایران، تهران، ١٣٢٦ش؛ حمدالله مستوفی، نزهةالقلوب،
به کوشش لسترنج، لیدن، ١٩١٣م؛ حمیدی، مهدی، دریای گوهر، تهران، ١٣٥٧ش؛ همو، دیوان،
تهران، ١٣٦٧ش؛ همو، شعر در عصر قاجار، تهران، ١٣٦٤ش؛ حمیدیان، سعید، داستان دگردیسی
(روند دگرگونیهای شعر نیما یوشیج)، تهران، ١٣٨١ش؛ خاقانی شروانی، دیوان، به کوشش
ضیاءالدین سجادی، تهران، ١٣٥٧ش؛ خانلری، پرویز، دستور تاریخی زبان فارسی، به کوشش
عفت مستشارنیا، تهران، ١٣٧٢ش؛ همو، ماه در مرداب، تهران، ١٣٧٠ش؛ همو، «نثر فارسی در
دورۀ اخیر»، نخستین کنگرۀ نویسندگان ایران، تهران، ١٣٢٦ش؛ همو، هفتاد سخن، تهران،
١٣٦٩ش؛ خطیببغدادی، احمد، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب العربی؛ خلج، منصور،
نمایشنامهنویسان ایران، تهران، ١٣٨١ش؛ دادبه، اصغر، «پدر شعر فارسی»، شباب، تهران،
١٣٧٣ش، س ٢، شم ١٠؛ همو، مقدمه بر دیوان ظهیر فاریابی (هم )؛ همو، مقدمه بر سرود
آرزو، اثر فخرالدین مزارعی، تهران، ١٣٦٩ش؛ دبیرسیاقی، محمد، گزیدۀ امثال و حکم
علامه علیاکبر دهخدا، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، نمونۀ نثرهای دلاویز و آموزندۀ فارسی،
تهران، ١٣٥٣ش؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرةالشعراء، به کوشش ادوارد براون، لیدن، ١٣١٨ق؛
دهخدا، علیاکبر، دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٠ش؛ همو، مقالات، به
کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٤ش؛ ذاکر حسین، عبدالرحیم، مطبوعات سیاسی ایران در
عصر مشروطیت، تهران، ١٣٦٨ش؛ رحیمیان، هرمز، ادبیات معاصر نثر، ادوار نثر فارسی از
مشروطیت تا سقوط سلطنت، تهران، ١٣٨٠ش؛ رنجبر فخری، محمود، نمایش در تبریز، تهران،
١٣٨٣ش؛ زریاب، عباس، ترجمۀ تاریخ فلسفۀ ویل دورانت، تهران، ١٣٦٩ش؛ زرینکوب،
عبدالحسین، از گذشتۀ ادبی ایران، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، با کاروان حلّه، تهران، ١٣٦٢ش؛
همو، پلهپله تا ملاقات خدا، تهران، ١٣٧٠ش؛ همو، دو قرن سکوت، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو،
سرّنی، تهران، ١٣٦٨ش؛ همو، سیری در شعر فارسی، تهران، ١٣٦٧ش؛ همو، نقد ادبی، تهران،
١٣٦١ش؛ همو، نه شرقی نه غربی، انسانی، تهران، ١٣٥٣ش؛ ساممیرزا صفوی، تحفۀ سامی، به
کوشش رکنالدین همایون فرخ، تهران، ١٣٤٧ش؛ سعدی، کلیات، به کوشش، محمدعلی فروغی،
تهران، ١٣٦٢ش؛ سهیلی خوانساری، احمد، مقدمه بر دیوان اشعار صفای اصفهانی، تهران،
١٣٣٧ش؛ سیف آزاد، عبدالرحمان، مقدمه بر کلیات دیوان عارف قزوینی، تهران، ١٣٣٧ش؛
شاملو، احمد، از مهتابی به کوچه، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو، شکفتن در مه، تهران، ١٣٤٩ش؛
شفیعی کدکنی، محمدرضا، ادبیات فارسی، به کوشش حجتالله اصیل، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو،
ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت، تهران، ١٣٥٩ش؛ همو، تازیانههای سلوک،
تهران، ١٣٧٢ش؛ شمسقیس رازی، محمد، المعجم، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٦٠ش؛ شمس
لنگرودی، محمد، تاریخ تحلیلی شعر نو، تهران، نشر مرکز؛ شمیسا، سیروس، انواع ادبی،
تهران، ١٣٨٣ش؛ همو، راهنمای ادبیات معاصر، تهران،١٣٨٣ش؛ همو، سبکشناسی شعر، تهران،
١٣٧٤ش؛ همو، سبکشناسی نثر، تهران، ١٣٨٣ش؛ همو، سیرغزل در شعر فارسی، تهران، ١٣٦٢ش؛
همو، نگاهی تازه به عروض، تهران، ١٣٨٣ش؛ شهری، جعفر، طهران قدیم، تهران، ١٣٧١ش؛
شهریار، محمدحسین، کلیات دیوان، تهران، ١٣٦٦ش؛ صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در
ایران، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، تاریخ علوم و ادبیات ایرانی، تهران، ١٣٤٧ش؛ همو، مختصری
در تاریخ تحول نظم و نثر پارسی، تهران، ١٣٦٣ش؛ صورتگر، لطفعلی، منظومههای غنایی
ایران، تهران، ١٣٨٤ش؛ ظهیر فاریابی، طاهر، دیوان، به کوشش امیرحسن یزدگردی، تهران،
١٣٨١ش؛ عارف قزوینی، ابوالقاسم، شهر شعر عارف، به کوشش محمدعلی سپانلو، تهران،
١٣٧٥ش؛ عبدالرسولی، علی، مقدمه بر دیوان ادیب پیشاوری، تهران، ١٣١٢ش؛ عماد خراسانی،
دیوان، تهران، ١٣٤٩ش؛ عوفی، محمد، لباب الالباب، به کوشش ادوارد براون، لیدن،
١٩٠٣م؛ غنیمه، عبدالرحیم، تاریخ دانشگاههای بزرگ اسلامی، به کوشش نورالله کسایی،
تهران، ١٣٦٤ش؛ فرخزاد، فروغ، به آفتاب سلامی دوباره، تهران، ١٣٧٧ش؛ فرخی یزدی،
محمد، دیوان، به کوشش حسین مکی، تهران، ١٣٥٧ش؛ فروزانفر، بدیعالزمان، زندگانی
مولانا جلالالدین محمد، تهران، ١٣٦١ش؛ فروغی، محمدعلی، حکمت سقراط و افلاطون،
تهران، ١٣٣٦ق؛ قزوینی، محمد، مقالات، به کوشش عبدالکریم جربزهدار،
تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، مقدمه بر تاریخ جهانگشای عطاملک جوینی، لیدن، ١٩١١م؛ قزوینی
رازی، عبدالجلیل، نقض، به کوشش جلالالدین محدث ارموی، تهران، ١٣٧١ش؛ کاتم، ریچارد،
«ناسیونالیسم در ایران قرن بیستم»، مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی، ترجمۀ عبدالرضا
هوشنگ مهدوی و کاوه بیات، تهران، ١٣٦٨ش؛ کریمان، حسین، پژوهشی در شاهنامه، به کوشش
علی میرانصاری، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، تهران در گذشته و حال، تهران، ١٣٥٥ش؛ همو، ری
باستان، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو، قصران، تهران، ١٣٥٦ش؛ کوهستانینژاد، مسعود، نمایش در
ایران، تهران، ١٣٨١ش؛ گلبن، محمد، بهار در ادب فارسی، تهران، ١٣٥١ش؛ گلچین معانی،
احمد، کاروان هند، مشهد، ١٣٦٩ش؛ لاهوتی، ابوالقاسم، دیوان، به کوشش احمد بشیری،
تهران، ١٣٥٨ش؛ لغتنامۀ دهخدا؛ محجوب، محمدجعفر، ادبیات عامیانۀ ایران، به کوشش حسن
ذوالفقاری، تهران، ١٣٨٢ش؛ همو، سبک خراسانی در شعر فارسی، تهران، ١٣٤٥ش؛ محیط
طباطبایی، محمد، مقدمه بر دیوان مجمر، تهران، ١٣٤٥ش؛ مدبری، محمود، شرح احوال و
اشعار شاعران بیدیوان، تهران، ١٣٥٠ش؛ مزارعی، فخرالدین، سرود آرزو، به کوشش اصغر
دادبه، تهران، ١٣٦٩ش؛ معیرالممالک، دوستعلی، یادداشتهایی از زندگانی خصوصی
ناصرالدینشاه، تهران، علمی؛ معیری (رهی)، محمدحسن، سایۀ عمر، تهران، ١٣٥٥ش؛ مکی،
حسین، مقدمه بر دیوان فرخی یزدی، تهران، ١٣٥٧ش؛ ملکپور، جمشید، ادبیاتنمایشی در
ایران، تهران، ١٣٦٣ش؛ منزوی، حسین، با سیاوش از آتش، تهران، ١٣٧٤ش؛ میرانصاری، علی،
نمایشنامههای میرزادۀ عشقی، تهران، ١٣٨٦ش؛ همو و مهرداد ضیایی، گزیدۀ اسناد نمایش
در ایران، تهران، ١٣٨١ش؛ میرزاده عشقی، سدۀ میلاد، به کوشش هادی حائری، تهران،
١٣٧٣ش؛ میرصادقی، جمال، ادبیات داستانی، تهران، ١٣٦٦ش؛ مینوی، مجتبى، پانزده گفتار،
تهران، ١٣٤٦ش؛ نادرپور، نادر، مجموعۀ اشعار، تهران، ١٣٨١ش؛ نظامی عروضی، احمد،
چهارمقاله، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٩٠٩م؛ نفیسی، سعید، شاهکارهای شعر فارسی،
تهران، ١٣٣٠ش؛ نیما یوشیج، مجموعۀ اشعار، به کوشش عبدالعلی عظیمی، تهران، ١٣٨٤ش؛
هدایت، رضا قلی، مجمعالفصحا، تهران، ١٣٨٢ش؛ هدایت، صادق، مازیار، تهران، ١٣١٢ش؛
همایی، جلالالدین، تاریخ ادبیات ایران، تهران، ١٣٤٠ش؛ همو، مقدمه بر حبیبالسیر
خواندمیر، تهران، ١٣٣٣ش؛ همو، مقدمه بر دیوان سروش اصفهانی، به کوشش محمدجعفر
محجوب، تهران، ١٣٤٠ش؛ همو، مقدمه و حواشی بر دیوان طرب، تهران، ١٣٤٢ش؛ یادبودنامۀ
صادق هدایت، تهران، ١٣٣٦ش؛ یزدگردی، امیرحسن، «زعهد صحبت او در میانه یاد آریم»،
مقالات و بررسیها، تهران، ١٣٥٣ش، شم ١٩-٢٠؛ همو، مقدمه بر حواصل و بوتیمار، به
کوشش اصغر دادبه، تهران، ١٣٧١ش؛ همو، مقدمه بر نفثةالمصدور نسوی، تهران، ١٣٤٣ش؛
یوسفی، غلامحسین، دیداری با اهل قلم، تهران، ١٣٥٥ش؛ نیز:
Brown, E. G., A Literary History of Persia, Cambridge, ١٩٥٩; Rypka, J., History
of Iranian Literature, Dordrecht, ١٩٦٨.
اصغر دادبه