دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٦١٧٨
| توغ جلد: ١٦ شماره مقاله:٦١٧٨ |
توغ، شعار یا عَلَمی مخصوصتجمعات و تظاهرات
آیینی ـ مذهبی شیعیان ایران. شیعیان در ایام سوگواری و ماههای محرم و صفر در پای
توغ گرد میآیند و سینه میزنند و آن را با خود همراه عَلَم و علامتهای دیگر در
گذرها و محلهها میگردانند. در مواقع دیگر سال نیز آن را در تکیه، حسینیه،
قهوهخانه، یا خانۀ یکی از بزرگان محله نگه میدارند.
پیشینه: این شعار ــ که نامش به صورت طوغ، طوق و توق نیز آمده (دورفر، II/٦٢٢) ــ
در طول تاریخ تغییر و تحول
شکلی، معنایی و کاربُردی زیادی یافته است. توغ را واژهای
ترکی و در لهجۀ اویغوری «توک» و برگرفته از «تو»یِ چینی دانستهاند (پورداود،
٣٠٢؛EI٢, X/٥٩٠). در نوشتههای چینی کهن «تو» عَلَمی بود که در پیشاپیش تابوت
مردگان میکشیدند (پورداود، همانجا).
توغ دسته مویی از گاو بزرگ خُتَنی موسوم به یاگ١ بود که همچون طُرّه بر سر نیزه و
علم نصب میکردند. این گاو را به سبب موی بلند و نرم ابریشمگونهاش در فارسی
غَژغاو
(= کژگاو: گاو ابریشم)، و در زبانهای اروپایی به همان نام تبتی یاک و در ترکی
قُطاس مینامیدند (همو، ٢٩٥؛ برهان...، ذیل پرچم و کژگاو؛ دورفر، II/٦١٩؛
«فرهنگ...٢»، II/٢٤٦٣؛ EI٢، همانجا).
کهنترین نشانه از کاربرد موی کژگاو به مثابۀ عَلَم در گزارش یک بازرگان یونانی به
نام کوسمس٣ در سفر به هند در سدۀ ٦ م آمده است. او به آرایش اسبان و علمهای پایوران
(سپاهیان) هندی در میدانهای جنگ با طرههایی از موی این حیوان اشاره میکند
(پورداود، ٣٠٠). گروهی از قبایل ترک که احتمالاً به کژ گاو دسترسی نداشتند، از موی
اسب، طره و پرچم میساختند و بر سر عَلَم یا نیزه یا به کلاهخودهای خود نصب
میکردند و سر آنها را گاهی با ماهچه یا هلال ماه میآراستند. این علامت بزرگترین
نشان آنان بود که توغ نامیده میشد (همو، ٣٠٢؛ پاکالین، II(١)/٥٢٢؛ VIII/٨٢٠ EI١,؛
نیز نک : EI٢، همانجا).
در ترکی عثمانی قدیم تاجی از موی اسب یا پر مرغ را نیز که نشاندهندۀ مراتب نظامی
امیران سپاه بود، توغ مینامیدند (اولغون، ٤٦٣؛ اوزون چارشیلی، ٥٦). مثلاً در
سلسلهمراتب سپاهی ترک میرلوا یا سنجق بَی، بیلربی، هر یک به ترتیب یک، دو و ٣ توغ،
و وزیراعظم ٥ توغ، و سلطان در زمان جنگ ٧ یا ٩ توغ داشتند (EI١، نیز پاکالین،
همانجاها). همچنین دریادار را توغ میرال، سرهنگ را توغ بی و سرتیپ را توغ جنرال
میگفتند (اولغون، همانجا).
در دیوان لغات الترک عَلَم، غبارِ برخاسته از سُمّ اسبان، کوس و طبل و آببند
(کاشغری، ٣/٩٢)؛ در لغت چغتای و ترکی عثمانی توک (موی)، قُطاس (موی یا دم حیوان
دریایی)، سنجق (علم)، بیرق، قیل (موی) و پشم (بخاری، ١/١٢٠)؛ نیز علامت سلطنتی،
پرچم جنگ و جا و محل تجمع سپاهیان در میدان جنگ (پاکالین، نیز EI٢، همانجاها) به
معنای توغ آمده است.
بنا بر اسناد تاریخی موجود، توغ در آغاز، کاربرد سپاهیگری داشته، و از علایم و
بیرقهای امیران و سپاهیان در جنگ بوده است. طبـری (٢٢٤-٣١٠ق) در جنگ اسدبن عبدالله
حاکم خراسان با خاقان ترک و امیرخُتَلان در ١٠٩ق/٧٢٧م چند جا به «طوقات ترک» در
سپاه خاقان اشاره میکند (٧/١١٦، ١٢٣، ١٢٧). توغ از بیرقهای سپاهیان مغول بود.
چنگیزخان (حک ٦٠٠-٦٢٤ق) توقی سپید ٩ پایه داشت که به هنگام فراخوانی و جمع کردن
افراد سپاه، یا پیروزی در جنگها با برپا کردن طوی (جشن) آن را در زمین فرو میکرد
(رشیدالدین، جامع ...، ١/١٢٧، تاریخ...، ٥٧). توق سیاه یا «قراتوق» نشان و علامت
اربابان و رؤسای نظامی مغول بود که «توقچی» آن را حمل میکرد (ولادیمیرتسف، ٢٩١،
حاشیۀ ٦). در تشکیلات دولت قراقویونلو و آققویونلو داشتن توغ یا توق (تاجی از مو
یا پر مرغ) از لوازم و ضروریات فرمانروایی بود و مراتب هر امیر و فرمانروایی به
شمارۀ توغهایش شناخته میشد (اوزون ـ چارشیلی، ٤٠).
در دورۀ صفوی (سل ٩٠٧- ١١٤٨ق) حمل توغ به صورت عَلَمی خاص در میان سپاهیان، به
ویژه سپاهیان قزلباش، معمول بود. این علمها را کسانی که به آنها توغچی (توغدار،
بیرقدار و در ترکی عثمانی توغ بیکی یعنی سنجقدار، نک : بخاری، همانجا) میگفتند،
در پیشاپیش سپاه حمل میکردند (بلوکباشی، نخل ـ گردانی، ١٠١-١٠٢). بر سر این علمها
معمولاً ماهچهای نصب میکردند (اسکندربیک، ١/٥٩٥). در این دوره هر گاه کسی به منصب
امیری مفتخر میشد، یک «طبل و علم» ـ که نشانۀ امیری بود ــ برای او میفرستادند.
این طبل و علم را مرادف «توق و نقاره» گرفتهاند (قاضی احمد، ١/٩٠، ٢/٩٤٤؛ نیز نک
: رهربرن، ٤٠).
توغ در سپاه نمادی از قدرت و شوکت و مقاومت بود. پس از رسمی شدن مذهب تشیع در زمان
شاه اسماعیل (سل ٩٠٧-٩٣٠ق) در ایـران، نوعی توغ با این مفهوم نمادین نقش مذهبـی ـ
آیینی یافت و به تجمعات مذهبی و طریقتهای عرفانی راه پیدا کرد و در زمرۀ شعارها و
علمهای مقدس دینی قرار گرفت (بلوکباشی، همان، ١٠٢). کاشفی توغ مداحان را نوعی نیزۀ
پرچمدار و از علامات مخصوص این گروه معرفی میکند و در معنای آن مینویسد: توغ را
در لشکرگاه میزدند تا هر کس بداند که جایش کجا ست. در معرکهگیریها هر جا که
مداحان توغ نصب میکردند، هر معرکهگیر به واسطۀ آن به حد و مقام خود پی میبرد (ص
٢٨٦، ٢٨٨).
١. δyag ٢. The Shorter…. ٣. Kosmas
توغهایی از دورۀ صفوی بازمانده که کاربُرد آیینی ـ مذهبی داشته است و وقف تکیهها و
مراسم عزاداری امام حسین (ع) بودهاند؛ از جمله کهنترین آنها، توغ اهدایی
شیخحیدر، پدر شاه اسماعیل، مؤسس سلسلۀ صفویه به تکیۀ اردبیل بوده است که شاه
طهماسب آن را به قزوین آورد (گلریز، ٣٨٠-٣٨١). از توغهای کتیبهدار با تاریخ دورۀ
صفوی، توغهای موجود در
حسینیههای کاشان و اصفهان هستند، مانند توغ محلۀ سیغن
کاشان با تاریخ ١٠٢٠ق؛ توغ حسینیۀ محلۀ تودۀ بیدگل کاشان، ١١٠٠ق؛ توغ شهشهان
اصفهان، ١١١٣ق؛ و توغ حسینیۀ خانقاه بیدگل، ١٠٩٥ق (معتمدی، ١/ ٥٧٩-٥٨٠، ٥٨٣).
شکل و ساختمان: توغ مذهبی معمولاً یک تیغۀ فلزی با سر فولادیِ گلابیشکل یا
سرومانند با زبانهای بلند دارد که روی یک صندوقچۀ فلزی کوچک مشبک ضریحمانند و
بر پایهای چوبی یا فلزی چلیپاشکل استوار است. روی تیغه آیاتی قرآنی و برخی ادعیه
کنده یا با زر کوبیده شده است. روی محور افقی پایۀ توغ معمولاً دو طاووس فلزی به
قرینه بر روی دو صندوقچۀ مشبک، و روی دو زایدۀ فلزی متصل به چپ و راست بالای کاسه
یا شکم تیغه، دو سر اژدهای دهانگشودۀ فلزی برآمده است. تندیسهای طاووس و اژدها، هر
یک بیانگر رمزهای نهفته در ذهنیت مذهبی جامعۀ شیعۀ ایران بوده است. تیغههای توغهای
قدیمی دو بدنۀ گلابیشکل داشت که به یکدیگر وصل بودند و یک تیغۀ چهار پر منحنیشکل
را میساختند (بلوکباشی، همان، ١٠١، قهوهخانهها...، ١٧٣؛ برای وصفی دیگر از شکل و
ساختمان و تزیینات توغ، نک : ستوده، ٣٢٨).
پاتوغ و پاتوغداری: در قدیم، در برخی از شهرها، هر محله توغی داشت که آن را در
تکیه، حسینیه و قهوهخانه یا در خانۀ یکی از بزرگان و روحانیان یا سر محلهها
نگهداری میکردند. مثلاً شهر قم ٥ توغ تاریخی داشت (ظاهراً هنوز هم وجود دارد) که
هر یک به یکی از محلههای پنجگانۀ قدیمی شهر تعلق داشت (فقیهی، ٢٧٨). محلههای
قدیمی شهر کاشان نیز هر یک توغ مخصوص خود داشتند (نک : معتمدی ١/٥٧٦-٥٧٧). توغها
علامت و نماد محلهها و جماعت ساکن در آنها بودند.
جاها و محلههایی را که توغ در آنها نگهداری میشد، پاتوغ («پا» فارسی + «توغ»
ترکی) مینامیدند (بلوکباشی، نخلگردانی، ١٠٢). در تهران پیش از دورۀ قاجار و در
دورۀ شاه طهماسبی، فقط یک پاتوغ به نام «پاتوغ دانگی»، در شمال محلۀ یهودیها معروف
بود (ستوده، همانجا). در دورۀ مظفرالدین شاه، شهر تهران را به ٥ محله، و هر محله را
به چند پاتوغ، و هر پاتوغ را به چند گذر تقسیم کردند؛ هر محله را به یک کدخدا، و هر
پاتوغ را به نایبی با چند پلیس سپردند ( آمار...، ٣٥٤). پاتوغداران از سرشناسان و
گاهی ریشسفیدان و پهلوانان خوشنام محله انتخاب میشدند (ستوده، ٣٢٩). هر پاتوغ به
نام پاتوغدار آن محله شناخته میشد، مانند پاتوغ سید جعفر یا پاتوغ حاجی عباس
(برای شمار پاتوغهای هر محله و نام پاتوغداران، نک : آمار، ٣٥٩؛ ستوده، همانجا).
قهوهخانههایی که در آنها توغ نگهداری میشد، بنا بر نقش اجتماعی خود، رفته رفته
میعادگاه اهل حرفه و صنعت و محل تجمع پهلوانان و لوطیان از هر قشر و لایه و طبقه، و
به اصطلاح پاتوغ آنها شد (بلوکباشی، قهوهخانهها، ٨-٩). کسانی را که در یکی از این
قهوهخانهها و اطراف توغها گرد میآمدند، پاتوغی میخواندند (همو، نخلگردانی، نیز
فقیهی، همانجاها). پاتوغداری، یا پیشوایی و ریاست پاتوغهای هر قهوهخانه را مانند
پاتوغداری در هر محله، یکی از پهلوانان و لوطیان پیشکسوت و دلیر و صاحب اخلاق و
نیکرفتار برعهده داشت ( لغتنامه...، ذیل پاتوغدار).
توغگردانی: در ایام عزاداری، مردم هر محله توغ مخصوص محلۀ خود را که نشان و امتیاز
محلهشان به شمار میرفت، حرکت میدادند و پیشاپیش دستۀ سینهزن در شهر میگرداندند
(معین، ذیل توغ؛ قس: عَلَمکشی چینیهای باستان در پیشاپیش تابوت در همین مقاله؛ نیز
نک : ه د، تابوتگردانی). توغ را پیش از حرکت دادن با انداختن چند تخته طاقشال
ترمه و چند قواره پارچۀ سبز بر روی محور افقی آن میآراستند (بلوکباشی،
قهوهخانهها، ١٧٣).
توغ را در روزهای خاصی حرکت میدهند. مثلاً در کاشان توغ را در شب و روز عاشورا،
روز هفتِ امام (ع)، در روز رحلت پیامبر(ص) در ٢٨ صفر و روز شهادت حضرت امیرالمؤمنین
علی(ع) در ٢١ ماه رمضان از محلهای خود بیرون میآورند و در پای آن سینه میزنند و
بعد آن را در محلات قدیمی و بازار میگردانند (معتمدی، ١/٥٧٦). توغکشان توغ را به
نشانۀ کشتهشدن حضرت ابوالفضلعباس،علمدار امامحسین(ع) و واژگون شدن علم او، به
طور خمیده حمل میکنند (همو، ١/٥٨٤-٥٨٥).
در شاهرود هر ساله مراسم توغبندان و توغ گردان روز پنجم ماه محرم برگذار میشود.
در این روز معمّران محلۀ تکیۀ زنجیری بازار، توغها را از خانههای محلهها جمع
میکنند و به مساجد و تکیههای محلههای خود میبرند. بعداً توغها را از آنجا به
محلۀ قلعه ولووا منتقل میکنند و در آنجا آنها را به یکدیگر وصل میکنند و دستههای
«طوقبندان» (توغ بندان) تشکیل میدهند و با سینهزنی و نوحهخوانی آنها را به مزار
کهنه میبرند و باز میگردانند(برای شرح طوقبندان، نک : شریعتزاده، ٢٩٢-٢٩٥).
مآخذ: آمار دارالخلافۀ تهران، به کوشش سیروس سعدوندیان و منصوره اتحادیه، تهران،
١٣٦٨ش؛ اسکندربیک منشی، عالم آرای عباسی، تهران، ١٣٥٠ش؛ اوزون چارشیلی، اسماعیل
حقی، «نگاهی به تشکیلات دولتهای قراقوینلو و آققوینلو»، ترجمۀ وهابولی،
تحقیقاتتاریخی، تهران، ١٣٧٢ش،
شم ٨؛ اولغون، ابراهیم و جمشید درخشان، فرهنگ ترکی به فارسی، تهران، ١٣٥٠ش؛ بخاری،
سلیمان، لغت چغتای و ترکی عثمانی، استانبول، ١٢٩٨ق؛ برهان قـاطع، محمـدحسیـن بن خلف
تبـریزی، به کوشش محمـدمعین، تهـران، ١٣٧٦ش؛
بلوکباشی، علی، قهوهخانههای ایران، تهران، ١٣٧٥ش؛ همو، نخلگردانی، تهران، ١٣٨٣ش؛
پورداود، ابراهیم، هرمزدنامه، تهران، ١٣٣١ش؛ رشیدالدین فضلالله، تاریخ مبارک
غازانی، به کوشش کارل یان، هارتفرد، ١٣٥٨ق/١٩٤٠م؛ همو،
جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ١٣٧٣ش؛ رهربرن، ک. م.،
نظام ایالات در دورۀ صفویه، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٥٧ش؛ ستوده، منوچهر،
«توغ و پاتوغ»، آینده، تهران، ١٣٦٣ش، س ١٠، شم ٤ و ٥؛ شریعتزاده، علیاصغر،
«احیای هستۀ فرهنگی بافت قدیم شاهرود»، مجموعۀ مقالات مردم شناسی ایران، تهران،
١٣٧٩ش؛ طبری، تاریخ؛ فقیهی، علیاصغر، تاریخ جامع قم: تاریخ مذهبی، قم، ١٣٥٠ش؛ قاضی
احمد قمی، خلاصة التواریخ، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ١٣٥٩ش؛ کاشغری، محمود،
دیوان لغات الترک، استانبول، ١٣٣٠ق؛ کاشفی، حسین، فتوتنامۀ سلطانی، به کوشش
محمدجعفر محجوب، تهران، ١٣٥٠ش؛ گلریز، محمدعلی، مینودر یا بابالجنة قزوین، تهران،
١٣٣٧ش؛ لغتنامۀ دهخدا؛ معتمدی، حسین، عزاداری سنتی شیعیان، قم، ١٣٧٨ش؛ معین، محمد،
فرهنگ فارسی، تهران، ١٣٧١ش؛ ولادیمیرتسف، ب.، نظام اجتماعی مغول، ترجمۀ شیرین
بیانی، تهران، ١٣٤٥ش؛ نیز:
Doerfer , G., Türkische und mongolische Eelemente im Neupersischen, Wiesbaden,
١٩٦٥; EI١; EI٢; Pakalin, M. Z., Osmanlı tarih deyimleri ve terimleri sözlüğü,
Istambul, ١٩٧١-١٩٧٢; The Shorter Oxford English Dictionary, eds. W. Little et
al., Oxford, ١٩٧٢.
علیبلوکباشی