ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - دلايل مرتبت دوم
آنچه از مجموع آيات و روايات و كتب لغت مىتوان برداشت كرد، اين است كه روح و حقيقت ايمان، عبارت است از پيوند راستين قلبى به خدا و اولياى او؛ ولايت ايشان را فهميدن و پذيرفتن؛ و در قبال امر و نهى و خواستههاى ايشان، خود و خواسته خود را كنار نهادن.
تا زمانى كه انسان مىخواهد جانب خود و خدا، هر دو را نگاه دارد، حقيقت و روح ايمان تحقّق پيدا نمىكند؛ زيرا از ظاهر لفظ، به عمق قلب كه اصل شخصيّت و جوهره وجود او را شكل مىدهد، راه پيدا نكرده است. «قرآن» به اعراب كنايه مىزند كه:
«آنان مىگويند: ما ايمان آورديم؛ امّا به آنان بگو: شما ايمان نياوردهايد؛ زيرا ايمان به قلبهاى شما وارد نشده است.»[١]
البتّه در نظر اهل معرفت، اين سخن هنوز مداراى خداوند با بندگان است و الّا تا وقتى كه پاى خود در ميان است، حقيقتاً خدا در كار نيست. پس نمىتوان جانب خود و خدا، هر دو را نگاه داشت. اگر جانب خدا حقيقتاً در كار باشد، ديگر غيرى و خودى باقى نمىماند تا با او مشاركت داشته باشد؛ زيرا اين خود، نوعى شرك است و با توحيد و ايمان نمىسازد.
چنان كه اشاره شد، كنار نهادن خود بر يك اصل عقلانى و بر فكر و تعقّل استوار است. آنچه قرار است كنار گذاشته شود، خواستههاى نفسانى و نامعقول در برابر خداوند است كه همواره با تعقّل و تفكّر همراه بوده و در واقع همين تعقّل و تفكّر است كه حكم مىكند كه انسان براى رشد و تعالى بايد در برابر حق تسليم شود. اين، نكتهاى است كه اگر به آن توجّه شود، ديگر شبهه تضعيف عقل در قبال تسليم، پيش نخواهد آمد.
٢. ايمان و ورود به وادى امن
برداشت ديگر از آيات و روايات و لغت اين است كه ايمان، ورود در وادى امن و امان است. نگاه ژرف به حقايق، بيانگر اين قلّه منبع معرفت است كه هويّت و طبيعت عالم و آدم، منهاى خدا و اولياى او، جز جهل، پريشانى و بىسر و سامانى نيست. نمونه بارز و راستين آن، وضعيت جهان و انسان امروز است. هركس با هر درجه از درك و فهمى كه دارد، به خوبى مىنگرد كه امروز امن و امان و آرامش و اطمينان در هيچيك از وجوه حيات انسان و جهان وجود ندارد و در حقيقت، انسان از منزلت انسانى و هدف آفرينش خويش سقوط و از بهشت راستين الهى هبوط كرده است و از آنجا كه ايمان حقيقى بدون تسليم در برابر خدا و اولياى او امكان تحقّق ندارد، پس، رمز ورود به وادى امن و امان، چيزى جز تسليم نيست. بايد ايمان آورد تا به ايمنى رسيد و بايد تسليم بود تا به ايمان نائل شد. بنابراين، براى فرد و جامعهاى كه مىخواهد از آفتها و آسيبهاى مسير رشد و تكامل در امان بماند، تسليم، يك ضرورت معقول است.
٣. قوام و دوام جامعه
در ديدگاه همه صاحبنظران و ژرفانديشان، قوام و دوام هر جامعه و امّتى، تنها براساس وجود يك محور است كه بقيّه همه به گرد او بگردند؛ پيرو و تابع او باشند و برخلاف جهت حركت او، كوچكترين حركتى نكنند. اين، يك حكم عقلانى است و آنقدر روشن و مسلّم است كه نياز چندانى به توضيح ندارد. وجود مبارك خداوند و مظاهر كامل او در روى زمين، انبيا و اوليا و دستورات آنان كه از آن تعبير به دين مىشود، همان محور يگانه است كه تكامل و تعالى انسانها، حقيقتاً فقط با حركت در مسير آنان ممكن است. نكته بسيار مهمّ و حياتى آن است كه در اينجا، دو گزينه بيشتر وجود ندارد. يكى تبعيّت و تسليم كامل در برابر خدا و اولياست كه سبب فلاح و سعادت مىشود و دوم اين است كه خروج از دايره تسليم، تنزّل از منزلت انسانى و حركت به سوى شقاوت و بدبختى است.
چنين نيست كه عدم تسليم و عدم اطاعت كامل، صرفاً سبب توقّف و عدم رشد و تعالى باشد. اگر كسى (با تسليم) بالا نرفت، وقوفى در كار نخواهد بود و حتماً در سراشيبى سقوط خواهد افتاد.
٤. شناخت شأن خود و خدا
چهارمين دليل، نگاه انسان را به شناخت واقعى خود و خدا معطوف مىدارد. در روايتى گرانقدر، نبىّ گرامى اسلام (ص) مىفرمايند:
«اى بندگان خدا! شما همچون بيماريد و حضرت پروردگار به سان طبيب است و مصلحت بيمار همواره در دانش و تدبير طبيب نهفته، نه در آنچه بيمار دوست دارد و هوس مىكند؛ هان! كه بايد تسليم امر خدا شويد تا در زمره رستگاران درآييد.»[٢]
اين تمثيل به روشنى، حقيقت مطلب را تبيين مىكند. ما انسانها براى درمان دردها و امراض جسمى، به درستى و به حكم عقل، به پزشك مراجعه مىكنيم و با اينكه به تشخيص و تجويز او كاملًا نيز مطمئن نيستيم، امّا برخوردى عقلانى داريم. شأنش را گردن مىنهيم و دستوراتش را عمل كرده و هيچ اعتراضى هم به او نمىكنيم؛ بلكه اگر كسى اعتراض كند، او را محكوم نموده و به او متعرّض مىشويم؛ امّا برخى از ما در عرصه بيمارىهاى روحى و باطنى، تعاملى حكيمانه و عاقلانه با طبيب ارواح و نفوس نداريم. با اينكه به تشخيص و تجويز او اطمينان كامل داريم (زيرا فرض اين است كه از طرف خدا مبعوث و انتخاب شده)؛ ولى نسبت به دستوراتش كه همان دين خداست، چه بسا، چون و چرا داريم و اگر به زبان نياوريم، در درون و اعماق قلب خويش، تسليم محض نبوده يا آنگونه كه در برابر پزشك جسمى تابع و خاضع هستيم، از خود تسليم نشان نمىدهيم.
دلايل مرتبت دوم
آنچه گذشت، نشان مىدهد كه هريك از دلايل چهارگانه ياد شده مىتواند به تنهايى، بيانگر وجه ضرورت و معقوليّت مسئله تسليم باشد؛ زيرا هريك از آنها، در محضر عقل سليم و فطرت سالم انسانهاى فرزانه، امرى عقلانى و خردمندانه تلقّى مىشود و جز نابخردان آن را انكار نمىكنند. به هر روى، اين دلايل را بايد عميق دانست؛ زيرا نظر آدمى را به عمق حقيقت وجود او، ره مىنمايد و از ظاهربينى و سطحى نگرى بازمىدارد.
امّا آيا عميقتر از آن نيز مىتوان به عمق اين حقيقت نگريست؟ پاسخ مثبت است. دليل ژرفتر، تگاهى ديگر، معطوف بر شناخت انسان و جهان را مىطلبد و البتّه آنچه در اينجا مىآيد، به دليل كمى مجال،