ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - ٢ ١ شبهه ها و فتنه ها
وجود داشت. ولى طرف مقابل سيّدالشّهدا (ع)، يزيد و ابنزياد است كه حسب و نسبشان معلوم است و هيچ نقطه قوّتى در آنها نيست. يزيد شخصيّتى است كه طرفداران او نيز نتوانستهاند برايش مدحى بگويند، حتّى خيلى از اهلسنّت هم يزيد را واجب اللّعن مىدانند. او غير از اينكه امتيازى هر چند دروغين نداشته، معروف به قماربازى و عيّاشى هم بوده است.
يكى از اشكالاتى كه برخى به حضرت امير، ارواحنا و ارواح العالمين له الفدا، مىگرفتند، اين بود كه شما جوان هستى و مردم زير بار خلافت شما نمىروند.[١] غافل از اينكه، اساس ديانت تولّى به ولى خدا و تسليم بودن در مقابل اوست. بنابراين يكى از كمالاتى كه شيعه در طول تاريخ، به واسطه زحمات معصومان (ع) به آن رسيده، اين است كه براى او، امام، كوچك يا بزرگ و حاضر يا غايب ندارد. بعد از امام هشتم (ع)، سه امام داريم كه در سنّ كودكى به امامت رسيدهاند؛ امام جواد، امام هادى و امام زمان (ع) و شيعه نيز قبول كرده و هيچ انشعاب عمدهاى اتّفاق نيفتاده است. به اين علّت كه فرهنگ شيعه، فرهنگ رشد يافتهاى شده و پذيرفته است كه امامت منصبى صورى نيست؛ بنابراين مثل علىبن جعفر (ع)[٢] كه هنگام امامت امام جواد (ع) پيرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام كاظم و امام رضا (ع)) را قبل از آن درك كرده بود، محدّث جليلالقدرى بود و روايات بسيارى از وى نقل شده است، وقتى امام جواد (ع) در حلقه درسى او وارد مىشدند، درس را تعطيل مىكرد، به طرف امام مىرفت و دست ايشان را مىبوسيد. اگر هم اعتراض مىشد كه شما عموى پدر ايشان هستيد، مىگفت: «خداى متعال اين ريش سفيد را قابل امامت ندانسته؛ ولى اين نوجوان را قابل دانسته است.»
هرچند اساس كار دين معرفت است، امّا گروهى پس از رسول خدا (ص) توجيه باطلى مىكردند. جالب اين است كه در خصوص سيّدالشّهدا (ع) اين توجيه هم نيست؛ بلكه مسئله به كلّى بر عكس است؛ چون سيّدالشّهدا (ع) حدود شصت سال داشتند و يزيد، جوان تازه به دورانرسيدهاى بود؛ بنابراين ابنزياد و يزيد، نه اسمى داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه خوشى داشتند. ابنزياد پسر زياد است. زياد هم اولاد نامشروع بود كه معاويه او را ملحق به ابوسفيان كرد و به اين دليل، مورد طعن بسيارى قرار گرفت. يزيد هم مجهولالهويّه است؛ چون مادر يزيد، قبل از اينكه زن معاويه بشود، باردار به يزيد بوده؛ ولى به اسم معاويه تمام شد. اين نسب، آن اخلاق و آن هم ساير اوصافى كه هيچ نقطه مثبتى در آن نيست.
١. ٢. شرايط جبهه امام حسين (ع)
طرف ديگر درگيرى، سيّدالشّهدا (ع) از هر نظر، صاحب كمال هستند. هر چند قلم دست دشمن بوده است، ولى يك نقطه منفى براى سيّدالشّهدا (ع) در تاريخ ننوشتهاند؛ نوه پيامبر، فرزند اميرالمؤمنين (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) هستند و غير از اينها، همه نوع كمالات را دارند، به طورىكه در روز عاشورا وقتى فرمودند: «به چه عذرى مرا مىخواهيد بكشيد؟» يك نفر نگفت، شما فلان جرم را داريد. در آخر كار براى حضرت حدّاكثر كمتر از دويست نفر (نظر مشهور هفتاد و دو نفر است) ياور جمع شده است؟! ولى آن طرف، فقط از كوفه و از نزديكىهاى آن، لشكر سى هزار نفرى جمع شد، بيشتر از اين نيز نقل كردهاند!! چرا و چگونه ولى خدا تنها شد؟ البتّه اين طور نيست كه حضرت يك دفعه تنها شده باشند؛ بلكه يك حركت و نقشه تاريخى است كه سيّدالشّهدا (ع) را تنها و منزوى كرده است. وقتى كه فرمودند:
«مگر شما از پيامبر نشنيديد كه: «حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنيدهايد، اصحاب هستند. از آنها بپرسيد كه نه تنها اهل بهشت، بلكه سرور اهل بهشتند.»
٢. عوامل تنهايى ولى خدا
چه عواملى موجب تنهايى سيّدالشّهدا (ع) شد؟ مرحوم علّامه طباطبائى (رض) فرموده بودند: همه كتاب وسايل الشّيعه را از اوّل تا آخر مطالعه كردم تا ببينم چند روايت فقهى از سيّدالشّهدا (ع) نقل شده است، سه روايت بيشتر پيدا نكردم!!
معناى اين حرف اين است كه مردم، سيّدالشّهدا (ع) را در حدّ يك مسئلهگو هم قبول نداشتند؛ در حالىكه ابوهريرهها به اسم صحابى، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه اينها نشان مىدهد كه ولى خدا با سازماندهى قبلى تنها شده بود.
در اينجا، عوامل تنهايى ولى خدا را بر مىشماريم با تذكّر به اين نكته كه با حركت سيّدالشّهدا (ع)، كار برعكس و توجّه به اهل بيت (ع) شروع شد؛ تا جايى كه در زمان امام باقر (ع) و امام صادق (ع)، به اوج خود رسيد.
٢. ١. شبههها و فتنهها
عواملى كه باعث تنهايى ولى خدا مىشوند، دو دسته هستند؛ شبههها و فتنهها. كه وقتى اين دو با هم تركيب شوند، به شدّت كارگر مىافتند؛ شبهات فضا را تاريك مىكند و در اين فضا، فتنهها تأثيرگذار مىافتد و الّا در فضاى روشن، فتنهها كارساز نيستند.
اعلان بىنيازى نسبت به ولى خدا و طرح «حسبنا كتاب الله» اوّلين و اساسىترين شبههاى است كه از زمان حيات خود پيامبر اكرم (ص) آغاز شد. مورّخان اهل سنّت از جمله طبرى نوشتهاند: در آخرين روزهاى حيات پيامبر (ص) در حالىكه مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند:
«دوات و قلم بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.»
كسى گفت: «إنّ الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله» به فارسى يعنى هذيان مىگويد!! از قرائن تاريخى پيداست كه گوينده اين سخن كيست، شيعه و سنّى هم متّفقند كه او كيست. البتّه متأسّفانه عدّهاى از علماى اهل سنّت اين جريان را توجيه كرده و گفتهاند: اين حرف بدى نيست. او در دوره خلافتش نيز مىگفت: آن روزى كه پيامبر آن جمله را فرمود، مىخواست مسئله خلافت را مطرح كند؛ ولى من صلاح مسلمانان ندانستم.
جريان از اينجا شروع شد كه اسلام نياز به ولى ندارد؛ بلكه كتاب براى ما كافى است؛ در حالى كه شيعه و سنّى متواتر نقل كردهاند