ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - اف بى آى مى خواست خيمه امام حسين (ع) را بيندازد
را خراب كردهاند. شما يك آدم فعّال را بيندازيد در يك اتاق، در را هم رويش ببنديد، خود همين شرايط، كشنده است. زن و بچّه حاجى را هم همه نوع تهديدى كردند، به همسايهها گفته بودند اينها تروريست هستند. مواظب باشيد اگر اتّفاقى افتاد، سريع به ما خبر بدهيد.
حاجى چه سالى آزاد شد؟
بعد از سه سال، سال ٢٠١٠ م. او آزاد شد. من گفتم، او فعّاليت را كنار مىگذارد. امّا ديدم اگرچه حاجى از نظر جسمى و فيزيكى ضعيف شده است، ولى از لحاظ روحى، گويى حاجى را شارژ كردهاند. سرعت عملش خدا وكيلى دو برابر شده بود. نمىدانم به حاجى الهام شده بود، مىدانست ديگر زمان زيادى ندارد، مىدانست قرار است اتّفاقى بيفتد. سرعت عمل به كارهايى كه بايد انجام بشود، مىداد. فكر مىكنم دو سه هفتهاى پس از آزادىاش، آمد پيش من، گفت: محسن، من يك مدّتى هست، غذا كه مىخورم، نمىدانم از نمك است، از فلفل است، امّا زبان من شروع مىكند به ورم كردن. داخلش انگار تاول مىزند. گفتم حاجى ضرر ندارد، برويد دكتر. حاجى رفت دكتر، دكتر گفت غذاهاى فاسد خوردهايد. حاجى گفت من سه سال زندان بودهام، در زندان قرار نيست غذاى فاسد به كسى بدهند. اگر قرار بود غذاى فاسد بدهند، پس هركس از زندان مىآيد بيرون، سرطان مىگيرد و مىميرد.
اينها ديده بودند، اوّل حاجى را بايد از زبان بزنند. گفتند سرطان در زبانتان هست. بايد زبانتان را ببريم. حاجى پرسيد هيچ راهى ندارد؟ اين متخصّص، آن متخصّص، ديد هيچ راهى نيست، اگر بيشتر از اين طول بكشد، بايد همهاش را ببريم. زبانش را بريدند، از پايش يك مقدار گوشت در آوردند، پيوند زدند به زبانش. يك عمل روى پايش انجام دادند يك عمل هم روى زبانش. حاجى اينطور شده بود كه مثلًا از ده كلمهاى كه صحبت مىكرد، شما دو تا سه كلمهاش را متوجّه مىشديد كه چه مىگويد. ولى حاجى با اين شرايط هم ولكن نبود. اينطور نبود كه مراكز، مساجد، حسينيّهها ديگر بدون روحانى بمانند. اين نبود كه شما ماه محرّم، صفر، ماه رمضان بياد، ايام فاطميّه اوّل و دوم بياد، مثلًا حاجى بگويد به من ربطى ندارد، من مشكل دارم، گرفتارم، مريضم. اصلًا اينها برايش معنى نداشت؛ چون مىدانست در برابر چه كسى ايستاده است، چون خودش را در برابر امام زمان (عج) مىديد. مسئوليّتش را اينجورى مىديد.
وضع حاجى بدتر شد. به او اطّلاع دادند كه سرطان به حنجره شما رسيده، بعد هم به ريه رسيده است، يكى دو ماه روى تخت بيمارستان بود، چه كار مىكرد؟ از عمل كه مىآمد بيرون، بيهوشىاش كه تمام مىشد، موبايل به دست مىشد. به همه مراكز و مساجد زنگ مىزد، ببيند چه خبر است؟ ارادت خاصّى به حضرت زهرا (س) داشت. هر ساله در منزلش، شب شهادت حضرت زهرا (س) برنامه داشت. خانه را سياهى مىزد. مقيّد بود كه تمام روحانىهايى كه در سطح شهر بودند، بياورد توى منزلش، عزادارى كنند. من يادم هست كه در عمل آخرش گفتند: حاجى را جايى نبريد كه سر و صدا باشد يا جايى نبريد كه تكان زياد بخورد. آروم ببريدش خانه، بگذاريد استراحت كند. تلفن را هم از او دور كنيد. حاجى را آوردند مسجد، ايّام فاطميّه بود، فكر كنم شب چهارم، پنجم بود. بعد حاجى نشسته بود دم در، عصا هم دستش بود. مدّاح شروع به خواندن و سينهزنى كرد. كرد. وسط سينهزنى، رفيق ما حسن، آمد به من گفت: محسن بيا ببين سيّدمحمود (حاجى) دارد چكار مىكند. ديدم، سيّدمحمود وسط سينهزنها ايستاده، دارد سينه مىزند، هروله مىكند. گفتم حسن، برو به حاجى بگو، بيايد بنشيند، يك موقع برايش اتّفاقى نيفتد. رفت به او گفت، حاجى گفته بود: من با حضرت زهرا (س) معامله كردهام.
مقيّد بود مجلس امام حسين (ع) حتماً بايد برقرار بشود، يعنى تمام دو ماه محرّم و صفر و ايام فاطميّه دهه اوّل و دوم و ولادت امامان، همه بايد مراسم برگزار بشود. دوست داشت اينها را ميان جوانها، جا بيندازد. خيلى برايش مهم بود. كمكم شرايط حاجى بدتر شد، جورى كه دكتر جوابش كرد كه هيچ اميدى نيست. تصميم گرفت بيايد ايران و برود كربلا. وقتى به ايران آمد، يكى دو روز بعد حالش بد شد. او را به بيمارستان خاتم الانبيا (ع) بردند. چند روزى آنجا شيمىدرمانى شد. بعد از مرخّص شدن از بيمارستان، رفت خانه. بعد دوباره حالش وخيم شد، متأسّفانه در بيمارستان فوت كرد.
يك دوستى داريم، مىگفت: اگر صد نفر نيروى بااخلاص جمع بشوند، خالصانه بخواهند كار كنند، جاى سيّد محمود را نمىتوانند بگيرند. به ظاهر يك نفر بود، ولى خدا وكيلى خيلى نيرو داشت. خدا شاهده در ٢٤ ساعت، فقط ٢ ساعت اين موبايل را خاموش مىكرد. آن هم وقت خوابش بود.
حاج آقا چند سالشان بود؟
حاجى ٥٦ سالش بود، متولّد سال ١٣٣٧ بود. مرد فداكارى بود. خيلى ايثار و از خود گذشتگى كرد.
معروف است لسآنجلس، ايرانى زياد دارد. آيا ميان اينها، انسانهاى مذهبى هم بودند؟
بگذاريد يك چيزى راجع به حاجى بگويم. حاجى مقيّد به اين نبود كه طرفش، حتماً مسلمان باشد. دوستان يهودى زيادى داشت كه به مسجد كمك مىكردند. اين يهودىها به ظاهر يهودى بودند، امّا