ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - اف بى آى مى خواست خيمه امام حسين (ع) را بيندازد
عرب زبان بود، اين موارد خيلى به ما كمك كرد. او سريع با مردم خو مىگرفت و با مردم ارتباط برقرار مىكرد. كم كم شدند جزو هيئت امناى آن مسجد. ديدند مردم خيلى استقبال مىكنند، جمعيتى كه مىآيد دو سوم آن ايرانى و يك سوم آن عراقى هستند. آنها از زمان صدّام بودند، نوع ديگرى عزادارى مىكردند. مثلًا سينه نمىزدند، يك روضه مىخواندند و تمام مىشد. حاجآقا سينهزن امام حسين (ع) بود. عراقىها مىترسيدند و هنوز رعب و وحشت در درون آنها بود و حتّى اگر بحث سياسى هم در آمريكا مىخواستند بكنند، اين طرف و آن طرفشان را نگاه مىكردند كه جاسوس هست يا نه. به همين دليل، سينهزنى هم نداشتند.
حاجى اينها را متحوّل كرد. پرچم سياه نمىگذاشتند در مسجد بزنيم. حاجى گفت پرچم بياوريد، آنها اعتراض كردند. حاجى گفت: اين پرچم متعلّق به امام حسين (ع) است، بگذاريد بزنيم. قبول كردند. همينطور، يكى شد دو تا، دو تا شد سه تا. بعد شروع كرديم سينه زدن، آنها ديدند ايرانىها سينه مىزنند، آنها هم شروع كردند به آمدن و سينهزنى كردن. كمكم، حاجى به اين نتيجه رسيدند كه حالا وقت جدا شدن است. جمعيت ايرانىها داشت زياد مىشد.
بزرگترين معضل ما، با ايرانى، آمريكايىهاى نسل دوم و سومى بود؛ چون رابطهاشان با ايران قطع بود. حاجآقا آمد چكار كرد؟ نسل جوان را آورد، از بچّههاى نسل اوّل، اينها را آورد با آنها حرف زد و كلاس برايشان گذاشتند. وقتى اين كلاسها را داير كرد، كمكم بچّههاى ديگر هم آمدند؛ بچّههاى غيرايرانى هم آمدند؛ مثلًا بچّههاى لبنانى نسل دوم و سوم آمدند. از آمريكاى هايى كه شيعه شده بودند هم به اين جلسات آمدند.
نسل جوان شروع كردند به آمدن به اين برنامهها. حاجآقا آنها را فعّال كرد. يكى دوتا از اين بچّهها را گذاشت مسئول و بعد ديد چند نفر از اينها آن شخصيّت را دارند و قابليّتش را دارند كه با اينها كار كنند. شروع كرد با اينها كار كردن. براى مباحث دينى، معلّم گرفتند. ابتدا پنج شش نفر بودند امّا بعد طورى شده بود كه وقتى درس شروع مىشد، جا نمىشدند. ديدند سخت است، در حياط هم جا نمىشوند. به اين نتيجه رسيدند كه بايد جدا بشوند. حاجى آمد، گفت: ما بايد مسجد بسازيم. بايد خودمان مركز داشته باشيم. گفت ما از هرچه شده بايد بگذريم، هركس هرچه دارد بايد بگذارد. حاجى آمد مؤسّس مسجد شد. محلّى درست كردند به نام «مسجد نبى» خيلىها كمك كردند، خيلى از محبّان اهل بيت (ع) كمك كردند.
وقتى مركز تأسيس شد، حاجى ديد وسعت زيادى داريم، دو تا سالن بزرگ مجزّا داريم. يك سالن را داد دست نسل جوان، يك سالن هم برنامه ايرانى داشت. چون نسل دوم و سومى ها، آنجا به زبان انگليسى مسلّطتر بودند تا به زبان فارسى، به همين دليل حاجى مجبور شد سخنرانهاى انگليسى براى اينها پيدا كند. حاجى به اين نتيجه رسيد كه ما احتياج به چند تا روحانى نسل دوم، سومى داريم. شروع كرد با اين بچّهها صحبت كردن. دوتايشان را فرستاد اوّل ايران و اينها را تشويق كرد بيايند ايران و بروند حوزه پدر ايشان، در حوزه آيتالله مجتهدى.
حاجى شروع كرد تشويق كردن افرادى كه ليسانس گرفته بودند، فوقليسانس گرفتند، دكترا گرفتند، اينها را تشويق كرد به سمت حوزه. افراد زيادى آمدند نسل دومى سومىها كه حتّى ايران را نديده بودند، حتّى واجب هم نبود ايرانى باشند، به افراد مختلف مىگفت وظيفه شماست، شما در برابر امام زمان (ع) وظيفه داريد، بايد برويد آنجا درستان را بخوانيد. معمّم بشويد يا حتّى معمّم هم نشويد. فرقى نمىكند. امّا برگرديد اينجا، اين مراكز شيعيان را حفظ كنيد. الحمدلله بچّهها هم آمدند. گروه گروه جوانان، خيلى زياد شدند، تشكّلات ديگرى تشكيل دادند، جاهاى ديگرى را گرفتند. آنهايى كه مراكز خودشان را داشتند، مراكزشان را بزرگتر كردند. مسجد هم كار خودش را انجام مىداد.
حاجى ديد حالا بايد تحوّلات ديگرى ايجاد كند. نسل جوان بايد برود حجّ. او مىگفت: جوان، در جوانى بايد برود حجّ، نه وقتى كه چهل سالش، پنجاه سالش شد، برود. چون ما به نسل دوم سومىها همه چيز را داريم به طور عملى ياد مىدهيم، اينها بايد بروند عملى و با چشم خودشان ببينند، تجربه كنند. آمد سفر حجّ را راه انداخت. صد و سى نفر، صد و چهل نفر را مىبرد حجّ. از اينها بايد هفتاد تا هشتاد نفرشان جوان بود. خيلى مقيّد بود كه جوانها بايد بيايند. بعضى از اينها مىگفتند: پول نداريم. حاجى مىآمد با پدر و مادر اينها صحبت مىكرد. مىگفت قسطى بدهيد. به پدر و مادرها مىگفت: «بگذار بچّهات برود، نگاه كن ببين چقدر بچّهات عوض مىشود. چقدر بهتر مىشود. چهقدر به تو احترام مىگذارد. رابطهاش با تو بهتر مىشود.» اينها شروع كردند كه بچّههايشان را به حجّ بفرستند.
بعد حاجى آمد گفت هركس مىخواهد ازدواج كند، در حجّ و خانه خدا اين كار را بكند. اصولى كار مىكرد. پايهها را قوى مىكرد. مىگفت: ما نبايد احساسى كار كنيم. وقتى احساسى با كسى كار كرديم، يك شورى دارد، يك حالى دارد، آن شور كه آمد پايين، همه چيز عوض مىشود، امّا وقتى اصولى اين را ياد گرفت، اين ديگر عوض كردنش محال است.
مىگفت: بچّهها اگر به نقطه يقين رسيدند از همه چيزشان مىگذرند. ايشان بحث حجّ را چند سالى راه انداخت. حالا نسل جوان بودند، افرادى كه سالها توى آمريكا بودند، افرادى كه حتّى اهل به مسجد