ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٥ - ابى عبدالله (عليه السلام) كار نوكرش را كتك نمى گذارد
ابىعبدالله (عليه السلام) كار نوكرش را كتك نمىگذارد
حاج يدالله عليشاهى، نقل مىكند كه:
حاج شيخ على تبريزى در كربلا براى ما تعريف نمود كه فردى به نام حاج جعفر- يا حاج جواد- در كربلا صاحب مغازه برنجفروشى بود و خانهاى در بازار، واقع در «بين الحرمين» داشت. ايشان هر سال از اوّل عاشورا خانهاش را مشكىپوش مىكرد و شبهاى آخر دهه از مهمانان و عزاداران حضرت، كه بيشتر باديهنشين بودند، با چاى، قهوه و سيگار پذيرايى مىكرد و بعد هم شام را مهيا مىنمود و همين طور دسته دسته، عزاداران به منزل ايشان رفت و آمد داشتند.
امّا سالى به دليل مشكل مالى، كار به جايى كشيد كه حاج جعفر، مجبور به فروش تمام وسايل و اثاثيه خانه خود مىشود تا حدّى كه فقط يك حصير برايش باقى مىماند و براى روشن كردن منزل هم مجبور به استفاده از ليف خرما مىشود ...
پنج، شش روز مانده به عاشورا، حاجى به همسرش گفت: بياييد تا عاشورا نزديك نشده، درها را ببنديم و برويم تا همه فكر كنند امسال مسافرت هستيم و خجالتشان را نكشيم! امّا همسر حاجى امتناع كرده و مىگويد: چرا اينقدر زود برويم؟ اگر خواستيم دو- سه روز مانده به عاشورا اين كار را خواهيم كرد؛ امّا دو- سه روز مانده به عاشورا، خانه دقّ الباب مىشود و عربها طبق سنوات قبل وارد مىشوند و دسته دسته حياط خانه را پر مىكنند! حاجى رو به همسر خود مىكند و مىگويد: زن! مىخواستى مرا خجالت بدهى؟! حالا خانه پر است از عزاداران باديهنشين و خانه، بىچراغ و مطبخ، غذا ...!
حاجى براى يافتن چاره، از خانه خارج مىشود و در صحن كوچكى- كه جلوى بازار بين الحرمين بوده و حالا خراب شده- مغازهاى را مىبيند. مغازهدار كه سيد بود، حاجى را صدا مىزند و مىگويد: حاجى كجا مىروى؟ حاجى با حالتى خاص مىگويد: مىخواهم بروم حرم. سيد مىگويد: «حالا بيا بالا پيش من بنشين!» و بعد مىگويد: «شما چرا چند وقت است از ما جنس نمىبرى؟!» حاجى مىگويد: من به ياد ندارم كه از شما جنس برده باشم؟! و بالأخره علّت را عرض مىكند كه به دليل ورشكستگى، نمىتواند جنسى خريدارى كند ... سيد مىگويد: «امسال يك برنج خيلى عالى داريم بيا چند تا گونى برايت كنار گذاشتهام.» حاجى مىگويد: من پول ندارم! سيد مىگويد: «تو سى سال است كه به ما پول مىدادى حالا مىگويى ندارم!»
ولى حاجى متوجّه حرف سيد نمىشود؛ بعد سيد روغن و همه اثاثيه پخت و پز را كنار مىگذارد. حتّى چراغ گردسوز نفتى براى روشنايىشان را نفت كرده و روشن مىكند تا حاجى آن را با خود ببرد! حاجى مىگويد: پس اجازه بدهيد اين عربها را صدا بزنم تا بيايند و اينها را ببرند. امّا سيد مىگويد: «نه! احتياجى نيست.» پس سيد سرش را به سوى «حرم حضرت عبّاس و على اكبر (ع)» مىگرداند و آنها را صدا مىزند. بعد از چند لحظه عدّهاى جوان مىآيند و كيسهها و چراغها را به در خانه مىرسانند و مىروند. زن حاجى كه متوجّه آمدن حاجى مىشود، مىگويد: مرد! در اين موقعيت كجا گذاشتى و رفتى؟ حاجى مىگويد: يك دوستى كه ما سى سال پيش از او روغن مىگرفتم، امشب اين جنسها را به من داد. زن تعجّب مىكند و مىگويد: ساعت يك و نيم شب چه كسى در بازار است تا تو از او خريد كنى؟! حاجى متوجّه كيسهها مىشود كه سر جايشان است؛ امّا هر چه دنبال آن مغازه و مغازهدار مىگردد، چنين دكّانى را با آن مشخّصات پيدا نمىكند آن وقت است كه متوجّه مىشود كه امام، كار خادمش را لنگ نگذاشته است.
منبع: مجله خيمه