ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٥ - قول آب
قول آب
حسين مهكام
من حيا مىكنم از خيره شدن به چشمهاى شما. من حيا مىكنم حتّى از خيره شدن به دستهاى شما و حتّى به پاهاى شما. من حيا مىكنم از نگاه كردن هم. چشمهاى من دو دو مىزنند و تصويرى گاه پيدا و گاه ناواضح از شما مىبينند. شما را كه مىبينم به خود مىلرزم. در اين گرماى طاقتسوز، سرد مىشوم، يخ مىكنم از شرم كه هيچ قوايى براى جارى شدن ندارم. كاش مىدانستيد چقدر دلم بىتاب جارى شدن است بر اين زمين خشك و خشن. كاش مىدانستيد چقدر دلم بىتاب رسيدن به كام كوچك على اصغر است. دلم هواى طواف ميان پاهاى كوچك كودكان خيمههاى ارباب را دارد و سه روز است كه از شرم به خود مىلرزم. شما حالا آمدهايد نزديك من. مىدانيد كمين كردهاند حراميان از دور، كه شما را احاطه كنند. پاى مباركتان كه بر سراى من مىنشيند، دلم قرص مىشود كه حرم ارباب هنوز شما را دارد. مىدوم به سويتان، بر پاى شريفتان بوسه مىزنم. بر زانوى مباركتان كه جاى پاى بىبى است، آنگاه كه از مركب پياده مىشدند بر اين خاك. چه خاك مبارك و شومى است اين خاك. اين خاك كبود كه مرا احاطه كرده و قدرت جريان از كفم ربوده. من مىدوم به طواف شما نائل شوم. شما مىنشينيد و دست بر ميان مىبريد و در ميان دو كف مباركتان مىگيريد مرا. من از شوق مىميرم كه ميان دستهاى شما را غرق بوسه كنم؛ امّا نگاه شما غضبى مهربانانه دارد، غضبى سرشار از معرفتى غمناك. با من نجوا مىكنيد. انگار مرادى با مريدش. با من مىفرماييد: اف بر تو كه از اين همه زيادىات، جرعهاى، قطرهاى حتّى بر گلوى كودكان آقايم نمىرسد. راست مىگوييدآقاى من! من زبونترين بخش كائناتم در اين لحظه كه اخم بر جبين زيبا و بلندتان مىنشيند. من از نگاه شما آب مىشوم. آب نه، بايد چيزى جز خودم بشوم. بايد از ماهيتم خروج كنم و رختى ديگر بپوشم. مرا مهربانانه رها مىكنيد. شما هم مىدانيد كه من چقدر دوستتان دارم. براى همين است كه مشكتان را سرشار مىكنيد از من. من بىتاب لحظهاى، دقيقهاى ديگرم كه به حاجتم برسم. به گلوى علىاصغر برسم. آنقدر شتاب مىكنم در جارى شدن در مشك شما براى زودتر رسيدن به اربابم كه فراموش مىكنم مىدانستهام كه قرار است بر شما چه رخ دهد همين حالا. همين لحظهاى ديگر و من ... من ... من .... تنها كسى هستم كه مىبينم چگونه دورتان مىزنند، حلقه مىكنند حراميان گرد شما. شما بسيارشان را از ميان برمىداريد. من چيزى نمىبينم. اينها را از صداى دهشتناكى كه داخل مشك مىشنوم، مىفهمم. هول برم مىدارد. تا زمانى كه تكان مىخورم داخل مشك، مطمئنم كه شما سلامتيد. مشك تكان شديدى مىخورد. نكند كسى جسارتى به شما كرده باشد. نكند دست مباركتان را هدف گرفته باشند. من از هوش مىروم. مىدانم انگار چه مىشود. پارهاى بعد، مىشنوم صداى لرزان مباركتان را كه ارباب را به نامى ديگر مىخوانيد. شما ارباب را برادر خطاب مىكنيد و اين يعنى ... يعنى ... مشك آرام مىشود و دل بىقرار. چرا سكوت كردهايد آقا جان؟ چرا حركتى در اين عالم رخ نمىدهد؟ ... من چرا هنوز زندهام؟