ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٢ - همسفر با تو تا كربلا
همسفر با تو تا كربلا
مريم ضمانتى يار
- مىخواهى به كربلا بروى؟
- چه كنم دلم بيقرار شده تاب ماندن ندارم. دلم هواى كربلا كرده.
- كدام دل است كه هواى كربلا نكرده باشد؛ امّا خودت بهتر از من مىدانى كه الآن چقدر راه ناامن است.
- مىدانم محمّد، مىدانم؛ امّا دست خودم نيست.
- تازه فقط ناامنى راه نيست، اگر اين مردان بىرحم «عنيزه» فقط مال زوّار را مىبردند و خودشان را رها مىكردند كه مسئلهاى نبود. همه زندگيمان فداى حسين، امّا آنها سنگدل و بىرحم هستند و هر كس را كه اسير كنند اصلًا كسى نمىداند كه چه بر سرش مىآورند و او را به كجا مىبرند.
- ببين! من خودم همه اينها را مىدانم؛ امّا هر چه سعى مىكنم خودم را متقاعد كنم كه راه ناامن است و دست از اين سفر بردارم، نمىتوانم، دست خودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا مىسوزد.
محمّد از جا برخاست پارچههاى روى پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براى رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچهها را روى طاقچه داخل حجره مىچيد، گفت:
- سيد مهدى كار درستى نمىكنى. عشق و علاقه به امام حسين (ع) جاى خود، حفظ جان و مال هم جاى خود. دلت به حال خودت نمىسوزد، به حال فرزندانت بسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن.
سيد مهدى آشفته از روى چهارپايه بلند شد و پارچهاى كه در دست محمّد بود از او گرفت و گفت:
- اين چه حرفى است كه مىزنى برادر من؟!
- سيد تو از علما و بزرگان «حلّه» و نجف هستى. نيازى به