ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٦ - گريه امام زمان (ع) در مصيبت حضرت ابوالفضل (عليه السلام)
گريه امام زمان (ع) در مصيبت حضرت ابوالفضل (عليه السلام)
محمّد رضا باقى اصفهانى
جناب حجّتالاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مىفرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمّد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مىگفت: من از اوّل جوانى مقيد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آنقدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةالله، روحى فداه، مشرّف گردم. بنابراين سالها به همين آرزو به مكّه معظّمه مشرّف مىشدم.
در يكى از اين سالها كه عهدهدار پذيرايى جمعى از حجّاج هم بودم، شب هشتم ماه ذىحجّه با جميع وسايل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجّاج به عرفات بيايند، براى زوّارى كه با من بودند، جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجّه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطههايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسايل را به اينجا آوردهاى؟ مگر نمىدانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسايلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمدهاى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و خودم از اموالم محافظت مىكنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آنكه نيمههاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: «حاج محمّدعلى، سلام عليكم.» من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه، جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم؛ ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبّت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند؛ ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: «حاج محمّد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت!» گفتم: چرا؟
فرمودند: «شبى در بيابان عرفات بيتوته كردهاى كه جدّم حضرت سيدالشّهداء اباعبدالله الحسين (ع) هم در اينجا بيتوته كرده بود.» من گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟ فرمودند: «دو ركعت نماز