ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٨ - به خاطر محرّم
٢. محرّم چهار سال پيش بود كه هيئتمان تصميم گرفت تا اجازه بدهد ساير دستهها داخل حسينيه داربستيمان شوند و سلام بدهند. ما مخالف بوديم. فضاى هيئت را همان جور آرام و خودمانى بيشتر مىپسنديديم. به هر رو، وسط زيارت عاشورا بوديم كه سر و صداى سنج و دهل از خيابان بلند شد. ناظم هيئت چاى براى مهمانان برد و نگاهشان داشت تا زيارت عاشوراى غيرمعروفه تمام شود. مهمانها داخل شده و قاتى شدند با بر و بچّههاى هيئت ما و شروع كردند به عزادارى، سينهزنى به شور رسيده بود و مدّاح فرياد مىكشيد:
- حسين، حسين، ابى عبدالله ...
فرياد كسى كه كنارم ايستاده بود، حالم را كرد تو قوطى! به جاى ابىعبدالله مىگفت على عبدلاه! بدجور شاكى شده بودم. شور بدون معرفت كه مىگفتند همين بود ديگر. نگاهش كردم پيراهن آستين كوتاه آ. ث. ميلان پوشيده بود كه ميانه نورهاى مشكىاش البتّه رنگ سرخى هم دارد. مىخواستم خردهاى بگيرم؛ امّا جگر نكردم! هر چه بود مهمان ابى عبدالله بود. موقع دعا كه شد، روضهخوان روضه پايانى را خواند. نمىدانم چرا به دلم افتاد بود اگر گريهام نگيرد، دعايم مستجاب نمىشود. زور مىزدم كه اشكى بريزيم و هيچ فايدهاى نداشت. نگاهم افتاد به پيراهن شماره ١٠ آ. ث. ميلان مىگفت على عبدلاه و زارزار مىگريست: «قُلْأَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ؛[١] كيست كه باز آب گوارا براى شما پديد آورد؟»
٣. نماز صبح را در حرم حضرت ابوالفضل (ع) خوانده بودم و در ايوان يكى از حجرههاى كنار صحن نشسته بودم مردم دورادور ضريح را گرفته بودند و هر كس به زبانى زيارت مىخواند.
صحن از جمعيت خالى بود. همه براى زيارت رفته بودند، داخل حرم.
آرام كسى از كنارم گذشت. بىتوجّه به من كه آنجا نشسته بودم، اصلًا مرا نديد انگار. صورتى استخوانى داشت و ته ريشى چند روزه. يقه باز و راه رفتنى كج و معوج. روبهروى گنبد ايستاده بود و حرف مىزد. مرا نمىديد، نزديكتر شدم. با پدر فضل نجوا مىكرد:
- عرب چه مىفهمد كه با اين زبان بسته چه جورى تا كند ... (به كبوترهاى حرم اشاره مىكرد) قربان معرفتت بروم آقا. من كه مىدانم شما راضى نيستى از وضع و حال اين جانورها، از كَلّه سحر گندم مىريزند جلوشان تا آخر شب. خوب، حيوان ناخوش احوال مىشود ديگر. هر كارى راهى دارد ....
شال سبزى به گردن آويخته بود كه رويش نوشته بود: السّلام عليك يا اباالفضل! شال را از گردن در آورد و رفت ميان كبوترها. با لحنى غريب صداشان مىكرد:
- جونم! جونم! پاشو!
كبوترها را پر داد. شال را دور سرش مىچرخاند و سوت مىكشيد. كبوترها آرام آرام شروع كردند دور گنبد طلايى چرخيدن. مرد جوان شالش را به دور گردنش انداخت و با دو دست، دو طرفش را گرفت. سرى تكان داد و لبخند زد ....
- ديدى آقا! هر كارى يك بلديتى مىخواد.
حيوان الآن سر حال مىآيد.
زيارت اين جوان را بسيار بيشتر پسنديدم از زيارتهاى