ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٦ - همسفر با تو تا كربلا
جا كند. مىدانست هركدام مثل او به هزار اميد راهى اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلى از آنها از نجف و حلّه چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كز كرده و به دوردست خيره شده بودند. به راهى كه در انتهاى آن همه اميد آنها نهفته بود، راهى كه به كربلا ختم مىشد و در بين آن مردان بىرحم عنيزه كمين كرده بودند. قطرههاى باران بر سر و روى سيد مهدى مىباريد و باعث مىشد قطرههاى اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند ...
پشت به چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشت شروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم مىزد و اشك مىريخت با خود مىانديشيد: همه گفتند نرو ... حالا برگردم به چه رويى در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت ... رود هنديه در دل دشت به سوى دجله پيش مىرفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را به آب بزنم و با شنا تا فرات بروم ... امّا خيلى زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمّل شناكردن در اين مسير طولانى را نداشت. از راه خاكى تا كربلا سه ساعت راه بود ...
ياد حرفهاى مرتضى و محمّد افتاد، نمىخواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدى و بلاتكليفى تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحالىكه به شدّت اشك مىريخت بلند فرياد زد: يا حسين ... اگر مرا به عنوان زائر خودت قبول نداشتى تا اينجا چرا مرا كشاندى؟ ... چرا در همان حلّه مانعم نشدى، تو كه مرا نمىخواستى چرا شعلهورم كردى؟ ... مىبينى كه دارم مىسوزم ...
هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روى خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نمىكنى؟ ... اين همه كه از كرامت تو گفتهاند قصّه كه نيست ...
تمام وجودش در آتش شوق زيارت كربلا مىسوخت و تنها چيزى كه نمىخواست بپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دوردست افق ابرهاى تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غم گرفتهاى بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين! نگو كه بايد برگردم. نگو كه به كربلايت راهم نمىدهى. نگو كه زائرت را از خودت مىرانى ... نگو ... نگو ... ناگهان از پشت پرده اشك حس كرد تكسوارى از دور به سويش مىآيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمى جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصى كه سوار بر اسب بود لباس عربى پوشيده بود و نقاب زردى به چهره داشت. نيزه بلندى در دست داشت و شمشيرى به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانه اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص، نقاب از چهرهاش برداشت. سيمايى در نهايت حسن و ملاحت داشت و چشمانى درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدى را از تمام غمى كه داشت نجات داد؛ امّا نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكى كرد. آن شخص او را به نام صدا زد:
«سيد مهدى سوار شو.»
سيد دلش فرو ريخت. بىآنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا مىداند، گفت: با اين جماعت بىرحم عنيزه چگونه مىتوانيم برويم؟ شخص جليلالقدر با اطمينان گفت: عنيزه مىرود.
سيد به خود آمد و با سرعت به طرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب به سراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار به سوى جمعيت به راه افتاد. پيغامش به سرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جُنب و جوش درآمدند و زمانى نگذشت كه همه سواره و پياده به راه افتادند. شور و شوقى عجيب پاهاى بىرمق و خسته زائران را توان بخشيد و همه در كنار رود هنديه به سمت كربلا به راه افتادند. سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش مىبرد؛ امّا اسب سيد مهدى پشت سر او با نهايت سرعت مىتاخت؛ ولى فاصله معين بين آنها كم نمىشد تا بتواند با او صحبت كند.
از «تپّه سليمانيه» كه كمينگاه عنيزه بود، بالا رفتند. قلب سيد آرامش پيدا كرده بود و با حضور سوارى كه پيش روى آنها مىرفت احساس امنيت دلپذيرى سراسر وجودش را در بر گرفته بود.
از دور راهزنان شمشير به دست عنيزه با چادرها و اسبهايشان ديده مىشدند. آن شخص اسب سوار كه جلوتر از كاروان زائران پيش مىرفت به هر گروه از عنيزه كه مىرسيد كلامى مىگفت و آنها بدون تأمّل مثل كسانى كه از سپاهى توانمند بگريزند كوچ مىكردند و به سرعت دور مىشدند. زمانى نگذشت كه بيابان از مردان عنيزه خالى شد و حتّى يك نفر از آنها باقى نماند و تنها غبارى در افق ديده مىشد كه نشان مىداد تمام قبيله عنيزه به اطراف گريختهاند. به تپّهاى كه رسيدند سوار از تپّه به زير آمد و وقتى سيد مهدى و همراهانش به فراز تپّه رسيد در پايين آن اثرى از آن سوار نبود تا چشم توان ديدن داشت زمين و آسمان ديده مىشد و هيچ نشانى از آن سوار نبود ...
سيد مهدى ناگهان مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدار شده