ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٩ - به خاطر محرّم
رياكارانه خود، كاش خدا كرم مىكرد و چيزى از خلوص كفترباز حرم اباالفضل (ع) به ما هديه مىداد.
٤. هرگز حكمت عتبهبوسى را درنيافته بودم تا وقتى در حرم اباعبدالله (ع) زائرانى را ديدم كه خسته از راهى طولانى كه با پاى پياده پيموده بودند، لنگان لنگان راه مىرفتند. آنجا بود كه فهميدم عتبهبوسى، بوسيدن پاى اين زائران است و الّا ما را چه به مقام معصوم ... اهل دلى را ديدم كه در حرم اباعبدالله (ع) رفت سراغ پيرزنى از خدّام حرم و به قاعده مشتى از خاكهايى را كه پيرزن از كف صحن روبيده بود، به رقمى گزاف خريد. چشم را به خاك متبّرك كرد و گفت: ما را چه به تربت اباعبدالله همين گرد و غبار زائران حسينى ما را بس ...
پىنوشتها:
[١]. سوره كهف (١٨)، آيه ٧٥.
[٢]. سوره ملك (٦٧)، آيه ٣٠.
قول آتش
حسين مهكام
آتش را شنيدهاى؟ آنگاه كه در دامن دخترى سه ساله مىگيرد؟ آتش را ديدهاى؟ آنگاه كه فريادهاى دخترى سه ساله را در خود مىبلعد؟ آتش را نوشيدهاى آنگاه كه خرابهاى محزون و سرد و خاكستر مىشود در كام سه سالهاى كه رأس شريف ارباب عالم را شبانه در آغوشش مىنهند؟ آتش را بر دست گرفتهاى آنگاه كه دخترك سر مىنهد بر ديوار كاهگلى فرو ريخته از هجوم بىامان مشيت و ابتلا؟ آتش ... آتش ... آتش ... چه سخت است ماهيت سوزاندن داشته و به جبر تو را بر شكوه چادر سه ساله بنشانند. چه بىدل دلدادهاى است آتشى كه سراسر عطش است و به گلوى عطشناك كودك سه ساله تبرّك مىيابد. چه سخت است آتش باشى و سراسر عشق باشى و بگويندت كه سوزاندن است سهم تو از حيات. اين چه سهمى است از حيات كه هر جا باشى عين نبودنى؟ چه ابتلاى غريبى است آتش بودن. بر خيمههاى فرزندان رسول خدا زدن. بلعيدن حيات در بطن بىبطن خويش. فريادهاى كودكان و ضجّههاى زنان را در بىخودى ديدن و هيچ نگفتن؛ نگفتن كه نه، همه را ديدن و دم بر نياوردن و تسليم بودن. چه مصيبتى است مبناى مصيبت بودن. از كوچه تلخى آغاز شدن و در صحراى درد پايان يافتن. چه حيات بى حيات ملول نژندى است بانى سوختن باشى، در كوچهاى بر مهابت خانهاى، درى، فريادى، ... و دست آخر بر دامن و لباس كودكان ارباب عالم رخ بنمايى ... چه روزگار تلخى است سوختن و سوزاندن ... از اين دشوارتر شكايت دختر سه ساله با پدر خويش در محاكات سوختن و آتش است، وقتى شكايت آتش را به رأس شريف مىبرد و تو آنگاه از شكست خويش نابود مىشوى و مىسوزى و در بطن خود به سوختنى دائم و مرگى آسوده، مىانجامى كه ذات آتش، تهى شدن از خويش است. حتّى اگر در چشمان مظلومترين سه ساله عالم خانه كرده باشد و تو حتّى اگر آتشى را سرما بخشيده باشى؛ با خاطره آتش چه مىكنى؟