ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - گريه امام زمان (ع) در مصيبت حضرت ابوالفضل (عليه السلام)
مىخوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل هو الله بخوان.»
بنابراين بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين، مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم؛ ولى آقا فرمودند: «اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد.» سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: «بگو». من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: «براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است.» سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: «اعتقاد خوبى دارى.» بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان (ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: «الآن امام زمان در خيمه است.»
سؤال كردم: روز عرفه، كه مىگويند حضرت ولىعصر (ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مىباشند؟ فرمود: «حدود جبلالرّحمه.» گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟ فرمود: «بله، او را مىبيند؛ ولى نمىشناسد.»
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولىعصر (ع) به خيمههاى حجّاج تشريف مىآورند و به آنها توجّهى دارند؟ فرمود: «به خيمه شما مىآيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل (ع) متوسّل مىشويد.»
در اين موقع، آقا به من فرمودند: «حاجّ محمّدعلى، چاى دارى؟» ناگهان متذكّر شدم كه من همه چيز آوردهام؛ ولى چاى نياوردهام. عرض كردم: آقا اتّفاقاً چاى نياوردهام و چقدر خوب شد كه شما تذكّر داديد؛ زيرا فردا مىروم و براى مسافران چاى تهيه مىكنم.
آقا فرمودند: «حالا چاى با من.» از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطّر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چاىهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: «غذايى دارى، بخوريم؟» گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: «من پنير نمىخورم.» گفتم: ماست هم هست. فرمودند: «بياور»، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: «حاج محمّدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، تو براى پدر من يك عمره بهجا بياور.» عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: «اسم پدرم «سيد حسن» است.» گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: «سيد مهدى.» من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم، كسى را نديدم! يك مرتبه متوجّه شدم كه ايشان حضرت بقية الله، ارواحنافداه، بودهاند، بهخصوص كه اسم مرا مىدانستند و فارسى حرف مىزدند! نامشان مهدى (ع) بود و پسر امام حسن عسكرى (ع) بودند.
بالأخره نشستم و زارزار گريه كردم. شرطهها فكر مىكردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا بردهاند، دور من جمع شدند؛ امّا من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريهام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اوّل غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آنكه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرمودهاند: «فردا شب من به خيمه شما مىآيم؛ زيرا شما به عمويم