ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٣ - همسفر با تو تا كربلا
نصيحت من پارچهفروش ندارى. خودت هم خوب مىدانى كه تمام بيابانهاى اطراف حلّه، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريدهاند.
سيد مهدى دلتنگ پارچه را به او پس داد و رويش را برگرداند. محمّد چند لحظه تأمّل كرد، دستش را روى شانه سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوست بودهام خدا مىداند كه برايم چقدر عزيزى، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.
سيد چشمان پر از اشكش را به زير انداخت و قطرههاى اشك آرام بر روى محاسن سياهش غلطيد و گفت:
- تو هم براى من عزيزى و مثل پدرم قابل احترام، امّا درست مثل اين مىماند كه تو به تشنهاى كه دارد از شدّت عطش جان مىدهد بگويى آب ننوش، حتّى اگر بر سر چشمه آب، مارهاى سمّى هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر مىكند و نمىتواند به خطر مارهاى سمّى فكر كند.
محمّد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدى لرزيده بود، سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچهها نشان داد. سيد دوباره روى چهارپايه نشست. زانوهايش مىلرزيد. انگار نمىتوانست روى پا بايستد. مرتضى كه از تجّار حلّه بود، با يك