ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٠ - آهى كه مى ماند
آهى كه مىماند
سيد على كاشفى خوانسارى
مردى ميانسال و ريز قامت بود. كلاه بافتنى سياه رنگى بر سر مىگذاشت و عبايى قهوهاى رنگ روى دوش مىانداخت. جمعهها عصر به خانه مادر بزرگ مىآمد و در مهمانخانه، روى صندلى چوبى كوچكى كه برايش گذاشته بودند، مىنشست. چايش را مىنوشيد و بعد آوازش را سر مىداد. در اتاق بغلى، مادر و خالهها با شنيدن صداى او چادرهايشان را روى صورتهايشان مىكشيدند و گريه مىكردند. آواز مرد بعضى جاهايش عربى بود و بعضى جاهايش فارسى. گاهى شعر مىخواند و گاهى همين حرفهاى معمولى را با صداى كشدار و آه و ناله ادا مىكرد. در آخر هم دعاهايى مىخواند كه ما بچّهها هم بايد دستهايمان را بالا مىگرفتيم و آمين مىگفتيم.
مادربزرگم همين سه ماه پيش از دنيا رفت. به حساب قمرى نود و دو سال داشت و از بيست سالگى وقتى به تهران آمده بودند، تا زمان مرگ، روضههاى خانگىاش تعطيل نشد. روضهخوانها در اين هفتاد سال حتماً عوض شده و رفته بودند. خانه مادربزرگ از «شوش» به «دروازه شميران» و سپس به «سهروردى» و «تهرانپارس» تغيير يافته بود. امّا روضه خانگى تعطيل نشده بود. اين اواخر كه پيشش مىآمدم، مىگفت: براى او و پرستارش زيارتنامه بخوانم. زانو مىزدم و دستش را مىبوسيدم و مىخواندم: «صلى الله عليكم يا اهل بيت النبوّة»
بچّه كه بودم مرحوم پدرم هر صبح جمعه دستم را مىگرفت و از خيابان «فخرآباد» پياده به خيابان «زرين نعل» و منزل مرحوم آيتالله ميرزا خليل كمرهاى مىبُرد تا سخنرانى و روضه گوش كنيم. من البتّه بيشتر با بچّههاى فاميل در همان حياط كوچك همبازى مىشدم؛ امّا مىديدم كه آن صحن به چشم كودكى من بسيار بزرگ، مدام از جمعيت پر و خالى مىشد و سخنرانانى با عمّامه و بدون آن روى پلّههاى مختلف منبر مىنشستند و حرف مىزدند و دقايقى بعد با ذكر يك صلوات جايشان را به ديگرى مىدادند. ظهر كه مىشد غريبهترها مىرفتند و فاميل و آشنايان دور سفره بزرگى كه در نيم طبقه بالا پهن مىشد، مىنشستند و همه بلند بلند حرف مىزديم و غذا مىخورديم و مىخنديديم. روح همه رفتگان شاد. يادشان بخير و انا بكم لاحقون.
آن وقتها روضهخوانها كارت ويزيت و سايت و مدير برنامه نداشتند. آنها كه پاى روضهها مىنشستند به نام روضهخوان و شهرت او كارى نداشتند. شهر از عكسهاى بزرگ