ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٥ - همسفر با تو تا كربلا
سوى رود جمعيت زيادى پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائرانى هستند كه تا اينجا آمدهاند و بعد از اين جرئت رفتن ندارند. سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: يا حسين! من به عشق تو راهى كربلا شدهام. از عمق خطراتى هم كه در پيش رويم هست با خبرم ... امّا خودم را به تو سپردهام ... مرا روسفيد كن ...
سوار اسب شد و به آب زد و خودش را به آن طرف رود رساند و به سمت چادرهايى كه از دور پيدا بود به تاخت پيش رفت. مرد عربى كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد مىبافت با ديدن سوارى كه به سرعت پيش مىآمد از جا بلند شد. سيد به او كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلايى؟!
- بله، به قصد كربلا آمدهام.
- مگر خبر ندارى آن طرفها چه خبر است؟
- چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيدهام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كردهاند.
- خبر دارى و آمدهاى؟
- اينها چرا آمدهاند؟
- نمىدانم. هيچ راهى به سوى كربلا نيست. عبور و مرور به كلّى قطع شده.
- تو هم آيه يأس مىخوانى مرد جوان؟
- آيه يأس كدام است؟ مگر به چشم خودت نمىبينى اينجا چه خبر است؟
سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب، نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابرى بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نمنم باران هم شروع شد و بر دلتنگى و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مىباريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس مىكند. به چادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه مىخواهد.
سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچارى پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پيالهاى چاى داغ برايش ريخت و به دستش داد و گفت: كه هستى و اهل كجايى؟
سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدى قزوينى هستم. در قزوين بهدنيا آمدهام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حلّه شدم و اكنون در نجف حوزه درس علوم دينى دارم.
- پس با اين سرزمين آشنا هستى سيد!
- بله ...
- و مىدانى معنى راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايى دارد؟
سيد آمد حرفى بزند كه صداى همهمه جمعيت را شنيد، به سرعت هر دو از چادر بيرون دويدند.
سيد پرسيد: چه خبر شده؟
- نمىدانم. صبر كن الآن مىروم و برايت خبر مىآورم.
چيزى نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟
- مردان قبيله بنىطرف با اسلحه گرم جمع شدهاند و مىخواهند زائران را به كربلا برسانند؛ حتّى اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.
سيد جا خورد: امكان ندارد، كارى كه از دست سرداران لشكر عثمانى برنيامده و سربازان خودمان را هم در برابر آنها به زانو درآورده، از دست چند مرد قبيله چادرنشين بنىطرف برمىآيد؟ حتّى اگر اسلحه گرم هم داشته باشند، همگى آنها كشته مىشوند.
مرد عرب نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: تا به حال هرگز گروهى به سنگدلى و بىرحمى عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.
- من فكر مىكنم اين حرف بهانهاى است و قبيله بنىطرف مىخواهد زوّار كربلا را بيرون كند. پذيرايى از اين جمعيت كار دشوارى است، به اين بهانه متوسّل شدهاند.
لحظاتى هر دو با سكوت و نگرانى به جمعيت كه همصدا فرياد مىزدند، چشم دوختند؛ امّا زمانى نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمهاى در ميان آنها پيچيد و پاى همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجّب به ميان جمعيت رفت و خيلى زود برگشت و گفت: سيد تو از كجا مىدانستى قضيه چيست؟!
- معلوم بود قضيه چيست.
- راست گفتى. اينها بهانه بود. همه آنها كه قبلًا از اين راه گذشتهاند، مىگويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براى قبيله بنىطرف پذيرايى از اين همه زائر كار دشوارى است.
سيد آهسته با خودش گفت: ولى اينها همه به عشق كربلا آمدهاند، دل نمىكنند كه برگردند.
زائران همه برگشتند و مردان بنىطرف هم به چادرهايشان رفتند. از جمعيت زائر ديگر هيچ كس به چادرهاى بنىطرف برنگشت. هركدام روى زمين در سياهچادرها نشستند. با اين حرفى كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاى برگشتن. مردان بنىطرف هم سر و صدايشان خوابيد.
نم نم باران هنوز ادامه داشت و آسمان را ابرى تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همهجا دل سيد مهدى را از