شرح چهل حديث( اربعين حديث) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٧٠ - الحديث الثالث و العشرون
بتذاكر العلم متعلق است به «مقال» يا بدل است از «مقال». و صفة الحلم عطف به آن است. و مقصود آن است كه مذاكرات علميه مىكند كه خود را از اهل آن منسوب دارد، و توصيف و تحسين حلم كند كه خود را در زمره آنان به شمار آورد، با اينكه نه از اهل آن است و نه در شمار اصحاب اين. علمش جهلى است به صورت دانش، و حلمش از اوصاف كامله معتدله خارج. و ما پس [از] اين ذكرى از اين مقوله مىنماييم.
قوله: تسربل از باب تفعلل، به معنى لبس «سربال»، كه پيراهن است، مىباشد. يقال: سربلته فتسربل. أى، ألبسته السّربال. و تسربل بالخشوع يعنى پيراهن خضوع به خود پوشاند و اظهار ملازمت آن نمود، چون پيراهن كه ملصق و لازم بدن است، و حال آنكه خالى از آن است، و آن چون پيراهن عاريتى است در او.
«و الورع»، به فتح «راء» به معنى احتراز تام از محرمات و مشتبهات است.
قوله: فدقّ اللّه ... محتمل است كه اين جمله، و نظاير آن در دو جمله بعد، دعا باشد، و محتمل است اخبار حال آنها باشد در دنيا يا آخرت، يا هر دو عالم. و «دقّ» به معنى كوبيدن يا اسم صوت است.
قوله: من هذا يعنى به سبب هر يك از اين خصال.
و «خيشوم» بالاى بينى است. و مقصود از كوبيدن بينى كنايت از ذلّت و خوارى است، يعنى، خداى تعالى به واسطه اين خصلتها آنها را خوار و ذليل كند.
و پس از اين، اشاره به اين معنى مىنماييم. [١] و «الحيزوم»، به فتح «حاء» مهمله و ضمّ «زاء» معجمه، محل كمربند است.
و به معنى وسط سينه، و به معنى استخوانى كه احاطه نموده است مثل حلقه بر حلقوم آمده. و در اين مقام، اوّل مناسب است به مناسبت نسبت «قطع» به آن.
و «الخبّ»، به كسر «خاء» به معنى خدعه و خبث و غشّ است. يقال: رجل خبّ- بكسر و فتح- به معنى خداع. چنانچه جوهرى گويد.
و «ملق» به معنى تملق گويى و چاپلوسى است. و اين ملازم است با آنچه جوهرى در صحاح در معنى آن گويد: «قال: رجل ملق. يعطى بلسانه ما ليس في
[١] ص ٣٧٧.