مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٠ - نظر راسل
گفتهاند:
لنین گفته است مهمترین قسمت فلسفه اجتماعی مارکس این فرضیه است که سیستم تولید اقتصادی، دستگاهی است که کلیه مؤسسات ایدئولوژیک و اجتماعی جامعه بر آن بنا شده است. به عقیده مارکس تصورات یا افکار و ایدهها در یک جامعه معرّف عین حقیقت نیست، بلکه صور مبهم و معمایی از آن را جلوه میدهد؛ در حالی که محرّکات ایده آلی، اسباب و علل اصیلی نبوده، نیروی جبری منافع و روابط طبقات، محرّک واقعی است و ایدئولوژی مخلوق شرایط اقتصادی میباشد. ضمناً عقاید و افکار هر فرد انعکاس افکاری است که از طرف طبقهای که این فرد متعلق به آن میباشد، به وجود آمده است.
عین این حرف درباره مارکس هست: مارکس در یک شرایط خاصی از اجتماع زندگی میکرده و آن شرایط اجتماعی که مثلًا بر مردم آلمان حکومت میکرده- در مدتی که مارکس آنجا بوده- طبعاً باید بر او هم حکومت میکرده، و شرایطی که بر مردم انگلستان حکومت میکرده- در وقتی که مارکس آنجا بوده- بر او هم حکومت میکرده. بر این اساس مارکس نمیتوانسته بر ضد آنچه که شرایط اقتصادی زمانش ایجاب میکرده فکر کند، پس ناچار اینجور فکر کرده است. آیا امروز شرایط اقتصادی آلمان همان شرایط است؟ یا شرایط امروز دنیا همان شرایط آن روز آلمان یا انگلستان است؟ آنها که تغییر کرده، پس مارکسیسم هم باید به نوبه خود از میان رفته باشد.
این مطلبی را که اینها گفتهاند، حتی غیر مارکسیستها هم به عنوان اینکه حرف شیرینی است در کلمات خودشان نقل کردهاند و آن اینکه: هر چیزی تابع شرایط تاریخی و فضای اجتماعی خودش است و وقتی که فضای اجتماعی و شرایط تاریخی تغییر کرد، آن چیز از بین میرود یا لااقل از حرکت باز میماند و میخواهد جامعه را در وضع خودش ثابت و پابرجا نگه دارد.
آقای مهندس مثلی ذکر میکنند که برایتان عرض میکنم: