مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٩ - تاریخچه خوارج
احساس کرده است که شکستش قطعی است برای اینکه جلو جنگ را بگیرد این کار را کرده است. گفتند: نه، بالاخره هرچه باشد قرآن است. تو میگویی ما شمشیر به قرآن بزنیم؟! تو میگویی احترام قرآن را رعایت نکنیم؟! فرمود: ما به خاطر احترام به قرآن دستور جنگ میدهیم. البته قرآن احترام دارد، اما قرآن واقعی که وحی خداست در دل من است. صفحه کاغذ که خط قرآن روی آن نوشته شده است هم در درجه چندم احترام دارد و باید احترام داشته باشد اما نه در جایی که کار مهمتری هست. اینجا پای حقیقت قرآن در میان است و پای نوشته کاغذ.
اما مگر این افراد جامد خشک مغز میتوانستند این حرف را بفهمند؟! میگفتند بگو مالک برگردد. اینقدر اصرار کردند که حضرت به مالک فرمود دست از جنگ بردارد. مالک پیغام داد: عن قریب است که کار تمام بشود، بگذار جنگ را ادامه بدهیم. اینها گفتند: مالک کافر شده است، اگر مالک برنگردد تو را میکشیم. چندین هزار مرد با شمشیرهای کشیده بالای سر علی ایستاده بودند که یا باید مالک برگردد یا تو را میکشیم. حالا ببینید جمود، بی فکری، خشک مغزی چه میکند! چه جور کار خودش را در آنجا کرد که حضرت به مالک پیغام داد: اگر میخواهی مرا زنده ببینی، برگرد.
جنگ متارکه شد. گفتند: کتاب اللَّه باید بین ما حکومت کند. حضرت فرمود:
کتاب اللَّه مانعی ندارد. پیشنهاد شد که یک نفر از این طرف و یک نفر از آن طرف انتخاب بشود تا حَکم باشند و هرچه آنها حکم کردند همان کار را بکنند. معاویه عمرو بن العاص را حکم قرار داد. امیرالمؤمنین فرمود: مرد میدان او عبد اللَّه بن عباس است. همین خشکه مقدسها گفتند: او قوم و خویش توست، باید یک نفر بی طرف باشد. روی خشکه مآبی این حرف را زدند. حضرت فرمود: مالک اشتر برود. آنها گفتند: نه، آن را هم قبول نداریم. خودشان آمدند یک آدم کودن احمقی که حتی تمایلات ضدعلی داشت یعنی ابوموسی اشعری را انتخاب کردند. ابوموسی آمد و آن جریان مفتضح رسوا اتفاق افتاد.
اینجا بود که فهمیدند اشتباه کردهاند، ولی باز اشتباه خودشان را بهطور دیگری توجیه کردند. نگفتند از اول ما اشتباه کردیم که دست از جنگ برداشتیم. نگفتند که ما اشتباه کردیم که ابوموسی را انتخاب کردیم. گفتند اشتباه ما در این بود که ما حکمیت را قبول کردیم و قبول حکمیت کفر است، داوری کردن انسان کفر است