مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥١ - سخن ویل دورانت
در امور روحی و اخلاقی- چون مربوط به خود انسان و روان انسان است- همه افرادی که بیمار میشوند، میتوانند طبیب معالج خودشان باشند. آدم حسود میداند که حسود است، پس بیماری را خودش تشخیص میدهد، و میداند که راه معالجهاش چیست؛ یعنی با یک تعلیمات خیلی سادهای میتواند خودش را معالجه کند. اگر واقعاً کسی باشد که از این تعلیمات ساده هم آگاه نباشد، او مسئولیت هم ندارد.
بلکه یک تفاوت میان بیماریهای روانی و بیماریهای غیر روانی این است که بیماری روانی را فقط خود انسان باید تصمیم بگیرد، ولی بیماری غیر روانی را دیگری هم میتواند تصمیم بگیرد. بیمار غیر روانی ممکن است بیهوش هم افتاده باشد، طبیب میآید معالجهاش میکند یا اگر نخواهد دوا بخورد، آن را به زور به حلقش میریزند، آمپول را به زور به او میزنند و معالجهاش میکنند. ولی در بیماری روانی فقط و فقط باید خود بیمار تصمیم بگیرد، احدی نمیتواند از ناحیه او تصمیم بگیرد.
بنابراین مسئولیت از اینجا پیدا میشود که بیمار روانی در عین اینکه بیمار است، طبیب هم هست. مسئولیتش از آن نظر است که تو که طبیب خودت هستی چرا خودت را معالجه نمیکنی؟ از این نظر مانند پزشکی است که بیمار هم باشد.
در مورد سؤال دوم؛ من در ضمن عرایضم عرض کردم که تشخیص ملاک تعادل مشکل است، ولی معیار هم به دست دادیم. عرض نکردیم ملاک تعادل، عرف اجتماع است. مثال زدند که: شما میبینید در جامعه هرکسی که بخواهد برای احقاق حق خودش اعتراض کند، میگویند این عقدهای است. همین مثال، جواب شماست. آیا وقتی جامعه گفت این عقدهای است، از نظر روان شناسی هم او عقدهای میشود یا نزد طبیب روانی یک مقیاسی از نظر روانی هست که [نشان میدهد] عقده غیر از این است؟ یک کسی در صف اتوبوس ایستاده، دیگران حقش را پایمال میکنند و او اعتراض میکند. هیچ عالمی که عقده را بشناسد و معنی آن را بفهمد، نمیگوید تو که به خاطر حقت اعتراض میکنی عقدهای هستی!.
گفتیم ملاک این است که میگویند هر قوّهای که به انسان داده شده، برای یک غایت و هدفی است و آن هدف را میشود تشخیص داد. وقتی آن هدف را تشخیص دادیم، آنوقت میتوانیم تعادل را هم به دست آوریم، به عرف هم کار نداریم،