فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣ - نظریه ادواری بودن تاریخ
فیلسفه تاریخ ج١:ص٢٣
موجودهایی میشوند نازپرورده که فقط باید به آنها رسید، از کوچکترین رنج ناراحت میشوند. در نتیجه، قدرت این را که آن زندگی و آن ثروت را ضبط کنند ندارند. همینکه پدر مُرد، در مدت کمی تمام زندگی را به باد میدهند، دوباره برمیگردند به همان صورت فقیرهای درجه اول و به مفلوکیت.
بعد دومرتبه بچههای اینها اگر بچههایی باشند که در فقر و مسکنت بزرگ بشوند باز ممکن است از نوع همین حرکت شروع بشود؛ و لهذا در دنیای ما خیلی کم اتفاق میافتد که یک خانواده ثروتمند چهارپنج نسل پشت سر هم ثروتمند باقی بماند، بلکه منقرض میشود.
همچنین میبینید دولت در یک خانوادهای قرار میگیرد، دو سه نسل که در میان اینها هست از بین میرود و از یک خانواده دیگر سر در میآورد، باز همینطور از خانواده دیگر سر درمیآورد، که این با اصول مارکسیستها هم جور در نمیآید؛ یعنی یک حساب دیگری است، یک حساب روان شناسی است. شما سلسلههای سلاطین را نگاه کنید. هر سرسلسلهای یک مرد جدیای بوده که در دامن سختیها پرورش پیدا کرده، و او بوده که توانسته قدرتی به وجود بیاورد، یک سلسلهای را براندازد و نظمی، امنیتی، قدرتی، شوکتی به وجود آورد؛ زمینه برای بچه هاشان درست کردند.
بچه هاشان تا یکی دو نسل از نظر اراده و سختکوشی بد نیستند، ولی هرچه رو به این طرف میآید کم کم اینها یک مردمان عشرت طلب و «نازپرورد تنعّم» در میآیند. شاه اسماعیل صفوی را در نظر بگیرید و شاه سلطان حسین را. او که سرسلسله است چه جور آدم مقتدری است و این چه جور؟
همه سرسلسلهها افرادی قوی بودهاند و همه افرادی که به دست آنها آن سلسله منقرض شده افرادی ضعیف بودهاند، ولی این ضعفشان علت دارد و آن این است که اینها کم کم به رفاه خو گرفتهاند. پس این است که [میگویند تاریخ] حرکت دوری دارد.
اینها معتقدند که جامعهها هم همین جور است؛ یعنی ترقیها و انحطاطها نیز همیشه یک حرکت دوری را طی میکند، از یک مبدئی شروع میکند، جبراً یک قوس صعودی را طی میکند و بعد جبراً مسیر انحطاط را میپیماید، پس حرکت تاریخ یک حرکت دوری است. منتها حداکثر این است که آنهایی که اندکی دقیقتر هستند میگویند درست به آن نقطه اول نمیرسد، بلکه چون از تجربیات گذشته تا