فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٠ - ٢ جامعه و فرد
استاد: بسیار خوب، رد کرده باشد. مقصود این است. حال ممکن است او قبول نداشته باشد. او نشان میدهد برخی تمایلات مارکسیستی دارد. ولی مطلب این است.
- بعد میگوید: «این عنصر فریبنده طبیعت انسانی آنقدر از قرن به قرن و کشور به کشور تغییرکرده که مشکل میتوان آن را جز پدیدهای تاریخی متأثر از شرایط و حدود اجتماعی موجود به حساب آورد.» یعنی حرف شما میشود در مورد فطرت.
استاد: بله همین است. این ضد آن حرف است. ما این حرفش را به همین جهت قبول نداریم. ما در مسئله جامعه و فرد گفتیم که در اینجا اصالت فرد است در عین اصالت جامعه. معنایش این است که قسمتی از شخصیت انسان- نه آن جنبه جسمانی که جنبه به اصطلاح بیولوژیک دارد- اصالتهای فطری است که اینها به دست خلقت صورت گرفته و تغییرپذیر هم نیست (فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ) [١] و بر روی این است که تأثیرات اجتماعی پیدا میشود. مثلًا- حال در غیر مسئله دین و مذهب- در انسان بهطور فطری غریزه علم جویی وجود دارد. این یک حالت روحی معنوی فطری است، یعنی جویندگی علم را جامعه به انسان نداده است. طبق نظریه اینها انسان در ذات خودش یک موجود بیتفاوتی است، حتی تمایل به علم را هم محیط به او میدهد و این عشق را هم محیط برای او میآفریند. ولی طبق نظریه فطری چنین نیست. در انسان اساساً میل به جویندگی، کاوشگری و عقب زدن پرده جهالت و نادانی یک میل طبیعی است، فورانی است که از درون انسان همیشه میجوشد و یک اصل علمی است، ولی اینکه این میل چگونه باید هدایت شود، به جامعه مربوط است. مثلًا در محیطی که جامعه در مرحلهای است که در آن فقط مکتبخانه وجود دارد و در مکتبخانه هم فقط میآیند از الفبا و الف زِبَر ان و الف سرگردان و ابجد سخن میگویند، او قهراً غریزهاش به این شکل ارضاء و اشباع میشود و در واقع نقشهایی که آن حالت طبیعی اقتضا میکند به این صورت میشود.
[١] روم/ ٣٠.