فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٥ - فطرت قابل رشد یا مسخ است
اگر شما به درختی که استعداد یک میوه بالخصوص را دارد میوه دیگری را تحمیل کنید طبیعتش را عوض کردهاید، درباره او «مسخ» معنی دارد. (البته اگر پستتر از خودش باشد «مسخ» است.) در اثر تکرار اعمال خلاف فطرت، باطن انسان تدریجاً مسخ میشود. اینکه میگویند گناه اثر میگذارد، طاعت هم اثر میگذارد همین است. اگر انسان عملی را که با طبیعت یک حیوان دیگر مشابهت دارد نه با طبیعت انسان- مثلًا با طبیعت سگ مشابهت دارد نه با طبیعت انسان- یک عمل ضد انسانی، یک عمل فجیع را تکرار کند، کم کم صورت معنا و صورت باطن او- در واقع و نفس الامر نه به صورت یک مَجاز- تبدیل به یک سگ میشود.
مسخی که در امتهای انبیاء گذشته بوده همین است نه اینکه آنها انسان بودند بعد آن پیغمبر آمد انسانها را سگ کرد. آنها در واقع سگهایی بودند و باطنشان سگ بود و آن حداکثر اعجاز این است که ناگهان بدن تبدل پیدا میکند به شکلی که متناسب با همان روح واقعی است و لذا این افراد اگر مسخ هم نشده بودند و میمردند، به همان صورت [محشور میشدند.] این است که میگویند در قیامت فقط بعضی از افراد انسان به صورت انسان محشور میشوند و باقی دیگر مردم به صورت حیوانهای مختلف، به صورت هر حیوانی که کارهای آن فرد ملکات آن حیوان را در او به وجود آورده است محشور میگردند. در قرآن است: یوْمَ ینْفَخُ فِی الصّورِ فَتَأْتونَ افْواجاً [١]. در قیامت، مردم در گروههای مختلف محشور میشوند که در روایات آمده بعضی به صورت سگ، بعضی به صورت خوک، بعضی به صورت گربه، بعضی به صورت مورچه و ... هرکدام به صورت ملکات آن حیوان [محشور میشوند.]
پس معلوم میشود که فطرت را، هم میشود مسخ کرد و هم میشود رشد داد. این مسئله نامربوطی که اینها- اصلًا خودشان هم نمیفهمند چه دارند میگویند- به نام «از خود بیگانگی» طرح کردهاند، تا فطرتی نباشد «از خودبیگانگی» وجود ندارد. آخر «خود» چیست که از «خود» بیگانه شده. اول تو «خود» ت را بشناس، اول «خود» را به من معرفی کن که خود چیست، بعد بگو آن چیز او را از او بیگانه
[١] نبأ/ ١٨.