فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٢٦١ - معرّف
٤- معرّف بايد أجلى يعنى آشكارتر و روشنتر و شناختهتر (- أعرف- أوضح- أبين) از معرّف باشد. مثلا اگر در تعريف آتش بگويند «عنصرى است شبيه به نفس» تعريف به أخفى كردهاند. زيرا دريافت حقيقت نفس بمراتب از دريافت معنى آتش دشوارتر است. رعايت اين شرط در شرح الاسم هم لازم است و ازاينرو در كتابهاى لغت هم بايد هر لغتى را به لغتى مأنوستر معنى كنند. مثلا درباره عنصر نگويند يعنى آخشيج يا اسد را مثلا به قسوره معنى نكنند.
٥- شناخت معرّف و معرّف نبايد موقوف به يكديگر باشد. يعنى نبايد مستلزم دور باشد. مثلا اگر در تعريف قديم بگويند «قديم آن است كه حادث نباشد» و در تعريف حادث بگويند «حادث آن است كه قديم نباشد»، شناخت قديم و حادث متوقف و وابسته بيكديگر خواهد بود.
همچنين است اگر حركت را به «عدم سكون» تعريف كنند، و سكون را به عدم حركت. تمام اين تعاريف دورى است و با آن مىخواهيم الف را به وسيله ب بشناسيم و ب را بوسيله الف.
تعريف چيزى به خود و به اصطلاح «تعريف شىء به نفس» نيز از همين زمره است، و وجود دور در آن صريحتر است.
مانند تعريف حركت مكانى به «انتقال جسم از جائى به جاى ديگر» كه انتقال عينا همان حركت است. و در واقع ما حركت را به خود حركت تعريف كردهايم.
فورفوريوس صورى در ايساغوجى مىگويد: چون هرنوعى در ذيل جنسى قرار دارد، و با اضافه بدان تصور مىشود، و از طرف ديگر هرجنسى بر فراز انواع واقع است (هرنوع، نوع يك جنسى است، و آن جنس، جنس براى آن نوع است)، نوع و جنس دو امر متضايف هستند. پس ناچار تعريف آنها دورى خواهد بود. و گزيرى از اين دور نيست. و در تعريف هريك آن ديگرى بايد اخذ شود[٣٥].[٣٦]
ابن سينا (در اشارات، ص ١١٠) در ردّ اين رأى فورفوريوس و اساسا در ردّ همه كسانى كه دور را در تعريف متضايفان اجتنابناپذير مىدانند مىگويد: بعضى گمان بردهاند كه چون دو متضايف با هم معلوم ما مىشوند، و علم به يكى همواره با علم به ديگرى همراه است، ناچار بايد هريك از آنها به ديگرى شناخته شود. و
(١).
Porphyre: Isagoge, Trad. Tricot. J. Vrin ٤٧٩١. p. ٧١.
(٢). ايساغوجى لفرفريوس الصّورى. نقل أبى عثمان الدّمشقى. التّرجمه و المقدمه بقلم الدكتور احمد فؤاد الأهوانى. ١٩٥٢ م. ص ٧١.