فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٣٤٣ - inherent
indefinite proposition
١- قضيّه مهمله (در اصطلاح ارسطو).
٢- قضيّه معدوله. ارسطو اين اصطلاح را به معنى قضيّه معدوله هم بكار برده و همين معنى است كه بعدها مخصوصا به وسيله كانت رواج يافته است.
Indemonstrable
اثباتناپذير، برهانناپذير، غير قابل برهان.
Indetermination
١- عدم تعيّن
٢- مسألهاى كه مبادى آن كافى نيست و شامل راهحلهاى مختلف است.
indirect proof
برهان غير مستقيم، برهان خلف
individual
١- فرد، شخص
٢- فردى، شخصى، جزئى
I ndividualization
١- بصورت فرد و شخص درآوردن
٢- بصورت فرد و شخص درآمدن
individuality
جزئى بودن، جزئيّت، فرد بودن، تفرّد. شخص بودن. (اين اصطلاح با ترجمههاى لاتينى آثار ابن سينا، به زمان فلسفى غرب راه يافته است).
induction
استقراء
induction per enumeration
برشمردن انواع مختلف يك جنس كه داراى فلان صفت باشند، به منظور اثبات صفتى براى آن جنس.
اگر در اين مورد تمامى انواع بدون استثنا ذكر شود، استقراء كامل است و در نتيجه تعميم قابل اعتماد است. و اين البته در مواردى امكانپذير است كه تعداد انواع معدود و محدود باشد.
Inference
استنتاج و استخراج قضيّهاى از يك قضيّه يا چند قضيّه ديگر. بنابراين اعمّ است از اينكه بطريق قياس باشد، يا استقراء يا از طريق عكس و نقيض
inferior
واقع در ذيل يك كلّى ديگر، در تحت يك كلّى
infima species
انواع سافل
inherence
لزوم (به معنى ملازمه و با چيزى بودن)
inherent
١- ذاتى، جزء ذات
٢- لازم ماهيّت (عرض لازم)