فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ١٥٤ - علم
اين است كه «هر غير مهرهدارى غير پستاندار است».
اما به نظر متأخران عكس نقيض اين است كه نقيض محمول را موضوع كنيم، و عين موضوع را محمول، و كيف را تغيير دهيم مثلا «هر انسانى حيوان است» در عكس نقيض مىشود «هيچ لا حيوانى انسان نيست».
عكس و طرد
(- طرد و عكس، ص ١٤٤).
علامت
چيزى كه از علم به وجود آن علم به چيز ديگر حاصل شود. دالّ، نشان.
«قياس علامت، ضميرى بود كه اوسطش علامت حصول اكبر بود در اصغر» (اساس، ص ٣٣٨).
علل ماهيّت
اجزاء ماهيت يعنى تمام چيزهائى كه با هم مقوّم ماهيت هستند. مثلا جوهر و سه بعدى و نامى و حسّاس و ناطق، علل مقوّم ماهيت انسانند. (- اجزاء ماهيت، اجزاء ذاتى، علل مقوم ماهيت).
«علل ذاتى ماهيت داخل در حد است. زيرا كه آن علل مقوم ذات شىء هستند» (برهان، ص ١٩٨).
علم
علم در اصطلاح به معانى گوناگون بكار مىرود كه مهمترين آنها سه معنى ذيل است:
١- العلم هو الصّورة الحاصلة من الشّىء عند العقل يعنى علم عبارت از صورتى است كه از شىء در نزد عقل حاصل مىشود. اين معنى عامّترين معانى علم است. و در آغاز منطق، علم به همين معنى بكار مىرود.
اينگونه علم را كه بمعنى آگاهى و وقوف است، گروهى از صاحبنظران غير قابل تعريف مىدانند و برآنند كه تصوّر علم تصوّرى است بديهى و مستغنى از تعريف.
يعنى علم از كيفيّات نفسانى و وجدانى است كه هر كس آن را بطور وضوح در خود مىيابد. و هر كس مىداند كه «دانستن» يعنى چه و «ندانستن» يعنى چه. بنابراين همچنانكه هر كس مىداند لذّت و الم و گرسنگى و تشنگى و ترس و محبّت چيست، مىداند كه علم و آگاهى يعنى چه.
از كسانى كه علم را غير قابل تعريف مىدانند بابا افضل الدّين كاشانى است كه صريحا مىگويد: «... و اين سخنان شرح لفظ دانشند [يعنى شرح الاسماند] نه حدّ