فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٢٧٢ - ملكه
يا جيوه است.
هرگاه از ماهيت يك امر كلى سؤال شود جواب حد تام است؟ مثلا چون بپرسند الكل چيست؟ يا جيوه چيست؟ جواب تعريف جامع و مانع آنها است با ذكر همه ذاتيات آنها.
اما وقتى از امور متعدد مختلف الحقيقه سؤال مىشود بايد تمام ذاتيات مشترك بين آنها در جواب بيايد و آن جنس است.
مثلا چون بپرسند مثلث و بيضى و دايره چيستند، آنچه شايستگى جواب دارد، آن است كه دالّ بر تمام ماهيت مشترك بين آنها باشد، و آن شكل است.
مقوّم
قوامدهنده، قوامبخش، تشكيلدهنده.
«و فصل به اضافت با نوع مقوّم باشد، چه ذاتى است او را و داخل در ماهيت او.
مانند ناطق انسان را» (اساس، ص ٣٠).
ملزوم
آنچه چيزى از آن لازم آيد، و به عبارت ديگر آنچه شرط چيز ديگر باشد. مثلا در اين قضيه شرطيه كه «اگر كسى مبتلا به حصبه باشد، تبدار است» مقدم را ملزوم مىنامند و تالى را لازم. چه تب داشتن لازم حصبه است، و حصبه داشتن ملزوم تب (-/ لازم).
«و مقدم را در موجبه لزومى ملزوم خوانند و تالى را لازم» (درّة، ص ٩٠).
ملك
(- جده).
ملكه
١- وجود يك وصف براى موضوعى كه از شأن آن اتصاف به آن وصف باشد.
مانند بينائى و شنوائى براى حيوان بينا و شنوا (-/ عدم).
(- ملكه و عدم، ص ٧١)
٢- كيفيت نفسانى كه ثابت و راسخ شده باشد. مانند شجاعت و جبن و امثال آن.
(-/ حال) «و آنچه بطىء الزوال بود چون علوم و فضايل و رذايل و كينه و مانند آن، آن را ملكات خوانند» (اساس، ص ٤٤).
«و ملكه هيأتى نفسانى بود كه موجب صدور فعلى يا انفعالى شود بىرويّتى. و مباينت ميان حال و ملكه به عوارض بود. و حال آن هيأتى بود كه عارض شود و هنوز راسخ نشده باشد و چون راسخ گردد ملكه باشد. پس نسبت حال با ملكه چون نسبت طفل بود با مرد» (اساس، ص ٤٤)، «اين تصرف را كه مردم در معانى كنند بر وجهى كه مؤدّى بود به مطلبى كه خواهد، چون