فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٣٤٢ - Indefinite
Immanence
داخل در ذات بودن، داخل در ماهيّت بودن
immanent
١- داخل در ذات، داخل در ماهيّت
٢- از نظر كانت عبارت است از اصول و مباديى كه اعمال آنها تنها در محدوده تجارب ممكن،
(/-transcendant)
ميسّر است.
immediate (/-mediate)
مستقيم، بىواسطه، به نحو مستقيم
immediate inference
استنتاج بىواسطه
immediate premiss
مقدمه اوّلى، مقدمه ضرورى، مقدمه بديهى
imperfect figure
شكل غير كامل
(يعنى شكل دوم و سوم و چهارم)
imperfect induction
استقراء ناقص
implication
١- تضمّن، متضمّن بودن
٢- استلزام، مستلزم بودن
implicit
متضمّن
imply
١- متضمّن بودن
٢- مستلزم بودن
impossible (/-possille)
ممتنع، محال، مستحيل، ناممكن.
impossibility (/-possibility)
امتناع، محال بودن، ممكن نبودن، استحاله
inclusion
شمول، شامل شدن، دربرگرفتن، فراگرفتن
inclusive disjunctive proposition
قضيّه منفصله مانعة الخلوّ
incompatible
١- در مورد تصوّر: متعاند: غير قابل جمع
٢- در مورد قضايا: متقابل
incomplete induction
استقراء ناقص
Inconsistency
بىارتباطى دو قضيّه، اجنبى بودن دو قضيّه.
صفت دو قضيّه كه مدعى باشند يكى از ديگرى نتيجه مىشود، و حال اينكه چنين نباشد و با توسّع معنى: هرگونه فقدان پيوند منطقى.
Indefinite
در مورد اسم: اسم معدول (مانند «لا انسان»)