فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٧٢ - تقابل در مفردات
كسى كه در بزرگسالى دندانهايش بريزد. (و بقول خواجه اين در صورتى است كه كورى بسبب آب آوردن چشم نباشد، يا ريختن مو بر اثر داء الثّعلب نباشد، يا ريختن دندانها مربوط به دندانهاى شيرى نباشد كه در اين موارد انتقال از عدم به ملكه روا است). البته مراد از بينائى در مثال مذكور مطلق قوّت ابصار كه بمعنى امكان ديدن است، (و مثلا جنين را هم در شكم مادر حاصل است. كه جنين هم بالقوّه بيناست) نيست. و نيز مراد ابصار بالفعل كه در حال مشاهده مبصرات حاصل است نيست. بلكه مراد آن قوّت و توانائى است كه حيوان بينا را در همه احوال حاصل است. چه در حال ديدن باشد، و چه در حال چشم بر هم نهادن، و چه در حال خوابيدن يا بيهوشى. زيرا كه هروقت هشيار باشد، و بخواهد ببيند مىتواند ببيند.
و مراد از عدم بينائى هم، عدم مطلق نيست.
بلكه عدم بينائى در موضوعى است كه شأن او ديدن است (نه مانند سنگ و درخت كه اساسا شأنيّت و صلاحيّت ديدن ندارد).
يعنى حيوانى كه خود بشخصه صلاحيّت و شايستگى ديدن دارد. مانند حيوانى كه همنوعانش بينا هستند، و بينائى از شأن او است. منتهى بواسطه عارضهاى نابينا شده است. نه مانند حيوانى كه نوع او را اساسا در خلقت چشم نيست مانند عقرب و خلد (موش كور) (كه بنظر قدما كور هستند. بر حسب اين ملاك نمىتوان گفت «شتر بىسم است» يا «شتر بدون شاخ است) يا «ماهى بدون ريه است» زيرا موضوع اساسا شأنيّت داشتن سم يا شاخ يا ريه را ندارد. و از همين قبيل است اگر بگويند «شير ماده بىيال است» يا «بچه سباع وقتى به دنيا مىآيد نابينا است» (چون مانند بچه گربه چشمانش بسته است و در آن وقت معيّن شأنيت ديدن ندارد). پس اطلاق عدم و ملكه در اين موارد صحيح نيست. زيرا شأن شير مادّه يال داشتن نيست، و شأن نوزاد سباع ابصار نيست. و باز از همينگونه است اطلاق بىدندان بر كودك نوزاد. و بهمينجهت در محاورات روزانه هم كسى نمىگويد بچه من بىدندان به دنيا آمد. زيرا كسى انتظار داشتن آن را ندارد، اما ممكن است بگويد بچه من هنگام تولد فاقد لاله گوش، يا فاقد انگشتان دست بود. خلاصه آنكه بر حسب تعريف مزبور، موضوع بايد خود شخصا و در همان وقت شأنيّت و شايستگى واجد بودن را داشته باشد. اين بود تعريف عدم و ملكه بر حسب مشهور.
امّا برحسب تحقيق قلمرو ملكه از اين گستردهتر است. و ملكه هرداشتنى است براى موضوع كه طبيعتى از طبايع آن قابل