فرهنگ اصطلاحات منطقى - خوانساری، محمد - الصفحة ٢٥٩ - معرّف
افاده صورتى شبيه كند مثال ناميده مىشود.
تقسيماتى كه گذشت بحسب موادّ است. امّا بحسب صورت و قالب يعنى طرز قرار گرفتن اجزاء نسبت به يكديگر يعنى تقدّم و تأخر آنها، آنچه شايسته و لازم است اين است كه حتما اعمّ بر اخصّ مقدّم باشد. اما براى صور ديگر نامى مخصوص وضع نكردهاند.
شرايط معرّف يا شرايط تعريف- هدف از بيان تعريف آن است كه تصورى مجهول يا مبهم به تصوّرى روشن و معلوم بدل شود. و براى اينكه تعريف بخوبى از عهده اين امر برآيد شرائط ذيل بايد در آن ملحوظ باشد:
١- معرّف نبايد اعمّ از معرّف باشد. يعنى شمول و فراگيرى معرّف نبايد بيش از معرّف باشد. چه در اين صورت شامل افراد ديگر (يعنى شامل اغيار) نيز مىشود.
به عبارت ديگر تعريف به اعمّ جايز نيست.
مثلا اگر در تعريف دايره بگوئيم «شكلى است كه محيط آن منحنى است»، اين تعريف اعمّ از دايره است، و بيضى را نيز شامل مىشود. همچنين اگر در تعريف نوع بگويند «كليى است كه شامل افراد متفق الحقيقه مىشود» تعريف به اعمّ است و هم شامل فصل مىشود و هم شامل عرض خاصّ. زيرا فصل (مانند ناطق) و عرض خاصّ مانند (كاتب) هم هردو بر افراد متفق الحقيقه يعنى بر افراد آدمى قابل صدق است. حال اگر بگوئيم «نوع كلّيى است ذاتى كه شامل افراد متفق الحقيقه مىشود، با افزودن قيد «ذاتى»، عرض خاصّ از تعريف بيرون مىرود. ولى باز شامل فصل هست، و هنوز اعمّ از نوع است. بنابراين بايد يك قيد ديگر به آن بيفزائيم و بگوئيم «و در جواب ما هو مىآيد». زيرا فصل در جواب ما هو نمىآيد. و چون از چيستى يك امر جزئى سؤال شود تنها نوع كه تمام حقيقت است شايسته است در جواب بيايد. و چون «جواب ما هو؟» حتما از ذاتيّات است، ديگر قيد ذاتى در آغاز تعريف لزومى ندارد. و با بودن آن تكرارى (هرچند مخفى) لازم مىآيد. بنابراين بكار بردن «كلّى» بتنهائى در آغاز تعريف كافى است.
و تعريف دقيق نوع چنين است كه «كلّيى است كه بر افراد متفق الحقيقه حمل مىشود و در جواب «ما هو؟» مىآيد.
همچنين اگر در نحو در تعريف فاعل در عربى بگوئيم «اسمى است كه پس از فعلى بيايد و آن فعل بدان اسناد داده شود» تعريف ما اعمّ از فاعل است و نائب فاعل را هم در بر مىگيرد. چه نائب فاعل هم